|
|
|
|
|
|
ماه سو: سایت خانه، ساحتی خانه گی برای تنگ ارم
پیوندها
|
|
http//www.tangeeram.com
سردارصالحی سِفر بازگشت
این داستان شاید برای غریبه دشوار باشد، من با نیامده و رفته گفت و گوی ندارم موضوع سخن من زمانه است. همین دم و همین آن و روی سخنم با مردمان حی و حاضر است. این حی و حاضر تا کنون غریبه بود. از این سپس خویشان مناند. جایی که به خویشم بیش تا دیوانه. آنها که من را میشناسند و من میشناسمشان. یعنی کسی که روی سخن من با او است تنگ ارم را دیده است و وقتی از باغبان و شبان میگویم خود را میان بن رفتهی اینها میباید. عموی شبان من کُکاممو از مادری فارسیمدان است. باغ ویران شده است از هرجهت ولی هنوز هستش. کت خشک شده است. چشمه خشک است. آمدهاند چاهی عمیق زدهاند توی تنها سفرهی آب زیرزمینی که آب خوردن مردم را بدهد. کفاف نکرده است. آب از اطراف میآورند. راه آب باغ بریده است و در بازار یارانه مخ در برابر ذرت جلوه ندارد.
برای کسی که من را با کارهایم بشناسد این راحتتر است. این دور «سفر بازگشت» است. بازگشت به عرصهی تازهای از نوشتن و بازگشتن به طلب گرداندن معنا و نگاه تر. معنا گردانی. واژهتکانی. برای خودم دیگر. مننوشتها است. نوشتههای من. تننوشته را کس نرسد. آن را با پای تاول و توفان و آتش جهنم باید پیمود در زمهریر کاشان. حدیث دیوانه بر دیوانهگان بردن. ما بازی سرــ داریاش نام نهادهایم. مگر نه این که ما هفت سال سر بودهایم و دار و در همه حال بار سردار صالحی نامبر نیخن بودهایم؟ ــ یک بسته پاتات گرم و یک نصفه بورگر کینگ گیرم آمده بود که شهریار رسید: خیابان و قهقه مستاناش را به گوزی در کون دخترک سیاهی درآورد، از می مستان هرچه هست بالا زده پیش از آن که به من برسد، رسیده است چیزی مردافکن از من طلب میکند: ــ بندازش! ــ شهریار...؟ ــ کُمو بندازش! مرد افکن که یافت می نشود. آن خرمستی است. مستانه، شنگ، کمی خوش می شود پیمود هم پیماند.
ــ میرفتند دم در سنترال ته سیگاری جمع کنند. بیشتر ولی سردار در قامت سردار صالحی بود و شهریار در قامت هرچه که میخواست گاهی فقط صداست و باد با هرچه در معنا بگذرد. پوست بر ما گذاشته است: آن رفته، ما بودیم.
صدبار تا پهنای دیگری، تا پهنای دیگران دویدم و از پهنای کمشان در نیامدم. آز را حد هست؟ حدش را ولی نهادهاند: گل گور! کیست منکر شود که بنش کجاست؟ پیش رو نهاده را میگویم. این هست که هستی ما را گرفتار شک و یقین عبادتمان کرده است. یک دم دراز نمیشد. هرچه بود کوتاه و در آز. در راز آ هیچ ندیدم. در آنی پیوستن و از ملال کشدار هست رستن. نوعی بازگشت به هرم حرم. جنگ من و شهریار شبی در چالهی عسا شروع شد. به استک ــ هلم. وقتی که خانه را به من دادند. شبی سبک در زمستان قطب شمال. آنجا به آشکارا ما دوتا شدیم. سردار که خانه را تحویل گرفته و خانگی شده است و شهریار که تازه فهمیده بود بندش کجاست و به برداشتن دار و رها شدن از حد دار آمده بود. جوش جانشاش بگیر و گذر. شهریار سر بود، سردار دار و بازی سردار و شهریار و هم بازی سر و دار تا بازی کله تا کدو میرفت. وقتی در همهی مزرها تنها سردار صالحی نامبر نیخن را میشناختند. بازی سرشان نمیشد. از این شانسها به به دار نداده بودند که بتواند جاهایی سر بکشد که سر رفته بود. توبرهی پراش بود که میکشاند. با همان نشانهها از سر دیوار که بر سر من میخواند:
ــ جهان به هیچ نیرزد مگر تماشایش!
سه پنجه سهپنج، پانزده سالهگی از پی هم پس سر نهاده باشی تازه سر به پای دار ببینی و پیشپایت را نگاه کنی تا یکباره شطحاندن نگاه. آن جا بود که شهریار شد سر و سردار و ماند دار سردار صالحی نامبر نیخن با خانه، روشنک. با آمدن روشنک خانهتکانی من تمام شده بود. پانزده سالی در سال های خوشش را در شرح و بسط داستان پیموده بودم. دستم آمده بود که داستان به چه میگویند و فرق کوتاه تا بلند چند کلام است. این شیوههای قدسی منشانه را تا هورلندانهترین شیوه پیش برده بودم و گاه پیش نبرده نهاده بودم.
آمدن روشنک در کار من برچیدن نه توی عشق و کین تعزیهداری رمان است و سر باز کردن به جهان خویش. این گونه آن سر باخته خود من بودم. منی که بعد از آن داستانها به خود می آمدم، به خویش میآمدم و خویش را به به راستی به پرسش میکشیدم. آمدن روشنک برای من سالگردان در مدینةالنحاس است. چیزهایی که با تقاصطلبی جمع میشوند و برای من کار یک دورهاند. زیر خط و ربط داستان زدن. زیر دست داستان زمانه زدن. چای بردن به تأخیر! ــ باه نمی دانی چه معنا دارد؟
من آن دست گرم را در غروبی سرد دست شما دادم وقتی که داشتم میرفتم شمال از پی هیچ! شورانه، سر دویدن. شورانهسر دویدن.
ــ خورشید؟ خورشید را به خدا هم نمیدهم. این روشنک بگیر. به تو دادم. به اتفاق گرد آمده بود. در شبی چنان مهتاب که کم دیده میشود. آنجا. شیری شیری صاف و سیزده، هفده شبه، به آن سر خالی میل کردن یا به سوی اوج، آن بدر تمام نیست و ابری سفید، سبک و ابریشیمین در باد آرام لایه لایه رد میشود و ماه را آشکار و نهان میکند لای مهی لمان به پشم برهی کشمیر جامهام. لحظهای که من روشنک هم دیگر را از سر پل دیدیدیم شهریار از سر من در آمد و در زبان یک مرد مست سوئدی نشست به غارغار. بند کرده بود به سبیل سیاه خارجی من. و آخر سر وقتی که ما به هم رسیدیم سر در آمد که: ما سر را ربودیم در ذرهای و دار به خانه سپردیم. به هم میرسیم باز. از بیخ گلویم برکند. سرم گیج رفت چیه؟ رفتم!
پشت آن شوراب شسته به مه به خانه درآمدم. بیچهرا، بیچرا. در دار روشنک داراییاش، تهبارش؟ مگر نه روشنک بود آن نای آخرینه، نای کوچک و ناز مُلک و دارایی است که پیش از کتاب نوشته بودندش. میرفتیم شهزادهوار تا شوش و آرام آرام در خواب بیدار میشدی و میدیدی کابوس الفرار است: بر جان او است یا دار من؟ ــ جایی بر سینهمان هشافتاده بود به شوشتر. دام و دامنه نهاده فرود میآیی با سینهی سمندی که به خُرخُر افتاده است، راه ویران شوش و تر و تر و تر. نه ساده نبود. گاه تپه تپه در آدمی تپانده میشود و دست تپاننده از آستین خویش درآمده است.
از دور انکار داستان، پاری پرسه، گاهی پرس این و آن، قلندرانه میگذرد تا به پریشیدههای پریشانخیالی برسد. بنش. آن جا بگیر تمام رفتن من بود در داستان (هیچ چیزی به دستت نمی دهد. بُن ذرةالذرهها بگذار، همین ذرهی پیش روی را بخوان و بشکافش.) تا جایی که رفتم بازگشتن است. برگرداندن داستان. داستان ما دوتا: سردار سر به زیر و شهریار نطفهی شر و همین اقلیما. در دار سردار صالحی نامبر نیخن به هرکجا. زمین برای شما و آن معنا: روشنک و ما برادرها!
ــ خیال کن که خواجه اقلیما به تو سپرد. من راه خود زنم.
روشنک گیج مانده بود در این رفتار به هوش بودن و نبودن من. ــ سردت نیست؟ روشنک سوی راه را نشان میدهد گرما نمیدهد. گوهری شوشی که من را در سردابهها و هل او دونیهای شهرهای کنار رودخانه میگرداند. همان دار مناش. تناش. نه تن تاریخ. تنی که در خیال می شود با او از چاله به چاه و چاه به چاله رفت و آمد.
خودمانی اگر نشوی در خیال با ما نمیآیی: روت در روتردام به نرخ روز! چنین جایی! بازگشت دار و سر با همان نمرهای که بود: سفر بازگشت Mahsuchera.doc آسآبیآببادی تنها مادر بزرگی که دیدم مادر عمویم بود. سلوی. بابای بابایم سه زن داشت: یکی از شرق آورده بود، یکی را در غرب به تور کرده بود و یکی هم که به میان داشت، به تنگ ارم. بابای مادرم هم سه تا: یکی از شمال گرفته بود، یکی از جنوب و یکی هم که میان داشت. مادر از آن میان آمده بود، بابا از این میان و من در میانشان بودم. ما درست از میانهی خانه در آمده بودیم و باغبان و شبان بودیم. مادرم از مادربزرگ میانی میرسید، از سوی شبانی و بابام از مادر بزرگ میانی، از سوی خانگی، از سوی باغبان. اینگونه خانهای. باغبان و شبان و میان میانهاش که من بودم. مایی که زمانهمان سرآمده بود و سرنمیرفتیم. تنگ ارم. تنگ آرام. تنگ آ، رام. خیلی آرامجایی. بابا باغ مخ را داشت و عمو بزها را. سه خانه در گردش در حوالی خودمان سه خانه و سخن میگشتیم. زمستان، زه مستان به توها ساده بی آرایش گلی. بهار به در، به دشت. بهاری که تش میآمد و میشد تا خرمن. بعد کیسه کردن کشت. خرمن که جمع شده بود ما یک روز در دشت نمیماندیم. تابستان از سر خرمن دو دسته میشدیم. شبان بزها را برمی داشت با بوهون سیاهش میرفت کوه و ما میآمدیم توی باغ، سر باغ. تا من گاه گاه برای خودم بلبل باغ را با تیر کمان بزنم و در نبود بابا کباب کلهی بلبل بزینم با مادر. یک بار وقتی که مادر دل گرم بلبل را در دهان من گذاشت. پرسیدم: برای چه تر و تلخ؟ کبابش میکردی. گفت: ترش صدایت را خوشتر میکند. پرسیدم: صدای خوش برای چیام؟ گفت: تا وقتی شبان جار زبار بلند شد سفر ثریا را چاووش بزنی. دل بلبل باغ بابا را تف کردم توی تش. مادر پس نشست تا پفالهی خاکستر به چشماش ننشیند. من عاشق ثریا بودم و بایای ثریا شبان بود و از شبانی کارش به پیلهور کشیده بود. چیزی که در چشم باغیان هیچ خوش نبود. بگیر تمام ده، تمام خانهی دی، تمام تنگارم پیالهای است، تشتی است که بر سر کوه نشسته است و از هر طرف که بخواهی به آن درآیی، شرق یا غرب یا هرکجا فرق نمیکند، باید نفسها بزنی و سینهها پهن کنی تا برآیی و به تنگ تنگارم برسی، به دی، به مادرشهر، شهر مادر باغبان و شبان. تنگ درست شرقی غربی بود. یعنی از شرق به غرب شررررق. آفتاب میآمد و میشد. کوه از میانه شکافته شده بود. نه چندان صاف. انگار جر خورده باشد. کوه از میان دو لنگه داشت، واز. از غرب به شرق تنگه که درمیآمدی، از زهدان سرباز میکردی در باغ که این سوی و آن سوی دره بود. باغ در پستابلندی دوسوی دامنه بود و پست و بلند کله و کاکل خود را بر تلوارهها نشانده بود. آن لنگه یکی جنوبی بود؛ کوه قلعه، کوه برج، کوه رخ، کُهرخ که کوه بود و تختگاهی داشت به قدر سه قالیچهی تنگارمی، بر کله، کُهسرش. با حوض کُهسرش. حوضی که بزرگتر از نشستنگاه بود و از بُن ترکخوردهی یکپارچه سنگ رتب رنگاش یک دانه کَهکُم پیر درآمده بود. وقتی که دیوار صخرهی رتبیاش صاف صاف بود هنوز و تنها سایهبانش آسمان بود. پشت تختگاه، بی هیچ یک وجب حجاب باز میشد پرتگاهی رو به غرب و سوک و میرفت تا بن لرز ساق پا و پاییناش را نمیدیدی. میتوانستی خیال کنی گه بُناش سر مادرچاه است. ــ جایی شگفت. تنگ خدامبین جایی. هیچ. نشستنگاهی در میان پرتگاه قله در غرب و حوض سنگی رو به شرق. تنگ دو لنگه دارد. آن یکی شمالی بود. تیغه بود و بالایش صاف نبود و در میانهاش ویرانهی کاخکی بود. کاخ دختر. خانهی زن. آن تختگاه جایگاه شبان بود. زهدان را ناف بگیر و از مادرچاه قنات راه بیفت چاه چاه چاه تا به دهانه برسی جایی، که آب به همانجا سر باز کرده بود که در خیال باغبان نشسته بود. یکی کنار آبادی آماده، آب و باد آماده، آب و خاک آماده باغ میسازد. یکی خاکش را بر منظری فراز میآورد و آب را از هرکجا که شده است به پیش پا میآورد، به درگاه باغ جانگشا. از کت مادر تا کت مادری. میبینی که از کجای خدا زهدان مادرچاه را در راه راندهاند تا آب را به جایی بیاورند که راه آمدنش میان آنهمه درهی پیچپیچ و صخره پیش چشم نبود. آن بن گل، بن تمدن سهخانه، سخن بود. این آشکار است که اگر پردهبندیها بند کردن تمدن در دورههای بردهدار و برده و چی و چی را برافکنیم هستی آدمی از شکارگری نمیگذرد. به پشم و پیله هم نگاه کنی میبینی عموزادهها هم بیشتر میل به گیاه دارند. گاهی اگر زندهای شکار شود برای دسر است. یعنی که آدمی اول کارش با گل بود. با گل تر. از گل تر به گل پخته رسید و در سنگ تفتید. بعد از آن پختن سنگ شد و رسیدن به آهن و شیشه. نوعی دیگر به همین زندگی نگاه کنیم آدمی سه گام پیموده است. از گل به سنگ به سنگ پخته. آهن بُن راه است. یکی کنار آب روان و زمین هموار باغش را بنا میکند. کنار آبی آماده. یکی راه میافتد کنار رودخانهها و در بُن راه به زندگی کنار دریا و روی آب میرسد. یکی ولی گامی فراتر میرود خاک مناسبی اگر یافت به فکر چاه میافتد. آبش را برمیآورد. یکی هم هست که روی دست همه میزند. کت. این نوع رفتار با آب که آب به جایی برسانی و روانش کنی که میطلبی. کت کودکیام. اینگونه آب به باغ خیال کشیدن و جویاندن باغ از سر خیال. گونهای که هر لحظه برای آب سر چاه نروی. تمنای چشمه در جایی که چشمات نشسته است. که خاک را برآوری و آب را بیاوری و دار مخات را به عروسی بیاوری. با چنین سپاسی از سر، سر پا شدهایم تا به یاد آوریم خمیده و سینه سا، چاه چاه تا چاه اولین مادرچاه. مثل هردری نیست. سر سوی غرب فروتنانه تا مادرچاه. از دهان سر سوی شرق شاداب و سینه فرازکشان، به دم تنگاه، به دم باغ. بیهوده باغ راماش نام نکردهاند. از رام تا رمه را نرمش برو، از رمش تا رامش را برقص و بیا: ــ آرام، آ، رام، آ، رام، آ... ــ هیهات! این هم یکی از آنهایی که از آن سر درنمیآوری. ولش کن.. رها. بگذر. تا نه تا حالا از هرچه و ناچهای سر درآوردهای و نمیخواهی بگذاری این یکی از زیر دستت در برود؟ سر و سری نیست. ولی گاه من زیادی معطل تو میشوم. راه بیا: زهدان کت، مادرچاه بر گرد گردی ناف عروس تنگه نشسته بود. وقتی به تنگه در میآمدی و سر به سوی غرب خیال میراندی به پسینگاهی سر عروس را جایی میان کُه مرد و گیسکُه می دیدی. کف یک دستش باغ کنار چاه انارستان بود و کف دست دیگرش باغ کنار چشمهی سوک که باغی بود با پستابلندای راه چشمه آمده. کوه غربی را گیس و مرد مرز نهادهاند. دامن نمیرود. دامنه نیست. تیز فرو میشوی به تشباد دشتستان. تا دریای پاس دو روز راه است با پایی که جلابخر برود و یک راست ببرد به کشتارگاه. گفتم که تشتی، پیالهای است که میانش تنگ و باغ نشسته است. آن دو کف پای برابر تنگه دو باغ بود. چاه کرک که چاه داشت و بن سنای که باغ پای چشمه بود. نیم دایره شرقی این پیالهی دشت بر سرکوه، جایی که ما بودیم دیگر تمام افتاده بود دست فارسیمدانها که ما را با آن ها سر سنگ رویی آسیاب آبی گلهمندیها بود. سنگ رویی آسیاب (آس آبی) افتاده بود به منطقهی فارسیمدانها. یک لنگه (لنگ زیریناش) مانده بود به باغ ما. ولی ما دیگر آسک درست کرده بودیم. آس های کوچک دستی. هرچند دیگر (قنات) کت تنگارم هم آن آبی را نداشت که بتواند آنچنان سنگی را بگرداند. این ها آمده بودند سنگ ما را برده بودند. با سختی و بدبختی آن سنگ بزرگ را از آن کورهراههای پیچ پیچی که کل کوهی توی پیچهایش راه آب گُم میکند و شکارچی ره میکشد به سراب... چنین راهی. از دل تنگ تنگ ارم سنگ را برده بودند به شرق و سرحد ما: باغ خورک چاه کرک جایی. یک نیم روز تمام راه با پای پیادهای که راهاشنا است و تش هم نمیبرد. کمی آرام. یکی را رسانده بودند و دیگر برای بردن لنگ بعدی نیامده بودند. توی راهام بود. وقتی که از خانه به سوی باغ میآمدم. کنار باغ خاله بود. پر ده. یک بار رفتم دیدم و آمدم به پرس و جستن جو. جایی که باغ هزار بیل نه یک نقطه به قلم کور بها داشت و نه یک دانه چماق دمگاوی. از بابا پرسیدم: چرا؟ گفت: وقت ایل به بال بود. نخواسته بودند مراسم ایلبال و سحرآوازیشان بیات شود. رفته بودند سر حد که بعد برای بردن این یکی بیاند. اما یادشان رفت. ول کردند. پرسیدم: چرا شما پسش نیاوردید؟ گفت: نمیدانم. اگر آنها پس میدادند هم ما مینمی توانستیم سنگ به این بزرگی را برگردانیم. آنها شتر و قاطر و اسب و آنهمه آدم داشتند که توانستند بیایند درآورند ببرند. از عمو پرسیدم: سنگ مان را چرا بردند؟ چرا نیامدند آن یکی دیگر را ببرند. گفت این را از مادرت بپرس. مادر شبان بود. از مادرم پرسیدم: گفت: این ها گز نکرده قیچی میکنند. اینها دیده بودند. همین که دیدند کور شدند و قاپیدند. بی که یکیشان به اندازهی یک دار مخ مرده سر داشته باشند که زمین را سیل کنند و ببینند آن سنگ را میتوانند هموار گُردهی چشمهی خودشان کنند یا نه؟ برده بودند دیده بودند باید کمی از آن صاف کرد تا هموار گردهی کار آنها شود. دیده بودند نمیتوانند. ولش کردند. بر سر این سنگ داستانها میان ما میگشت. در یکی از این روایتها که برای من هیچ بعید نبود آن بود که میگفتند یک بار خانهای چهکرک و بُن سنای عروسی گرفته بودند توی دشت پشت پر. پیش چشم گور دختر. آن جا کارشان به قمار کشیده بود و کار کشیده بود به روکمکنی. نردشان گرفته بود به هم. خان چهکرک شروع کرده بود. در یک باخت میگوید من دوست دارم چای امروزم را با آبی برآورند که خان بُن سنا با دست خودش از چاه بالا آورده باشد. نه با دلو و این چیزها. یک مشکول کوچک. از زهدان چاهم برایم بیاورد. این خان بُن سنا هنوز پیوندکهایی با ما داشت و از حال و روزش خبر داشتیم. میدانستیم که با همان زمستان و چند روزهی اول پاییز با باغ بنسنایش خوش است و از چاه و مار و تاریکی سخت میترسد. خلاصه چه خواریای بوده است برای خان بُن سنا. به هرحال. چای را به خوان چهکرک میرسانند و چای و باز بازی و رطلهای گران. عروسی است. جایی رقص و دهل و بزن بکوب. جایی گپ، جایی رجز و منم. میزند و بعد از چای سحری، وقتی که چنگی سحرآوازی را ساز کرده است و بازی به روز هفتم رسیده است و شب بسته میشود که عروس و داماد بههم برسند خان بُنسنا برنده میشود. ــ حالا، هوس؟ بفرما! ـ این سر صبح میل نانی میکنم که خان آردش را گرم گرم از آسیاب خالهزادهها برایم بیاورد. یعنی از فارسها، از ما. بنده و غلام نه، خود خان باید برود گندم ببرد و آرد بیاورد. پیاده هم. خان در سایهروشن تازه دمیده بر کوه قلعه را که میبیند با اشارهها حالی خانبُنسنا میکند که کوتاه بیاید. خان برای بردن آرد؟ آنهم از آسیابانی که عمو بود و گاهی هم بابا و حرفشان گاهی سر کوه را خم کرده بود. بیکه فرصت و یا راه غناهش به او دهد. باری این هردوخان که فقط دیده بودند آن آسیاب چه آردی میدهد بیکه سنگ را دیده باشند در سر خیال سنگ آسک خودشان را داشتند. حالا تو گیر کمی گندهتر. اینجا که میرسند دو خان سر و دست یکی میکنند. عاقبت سرداری. سردار این و آن یکیمیشوند تا بروند آن آسیاب را بیاورند. اینطور خان چهکرک از جایی که به آن رسیده بود، جایی که نشستن در آن ساده نبود رها میشود و لشکر راه میافتد که بروند و آسیاب را بیاورند. برای چشمهی میانشان. برای خودشان. سه روز طول کشیده بود تا سنگ را از آسیاب درآورده بودند. هفت روز هم طول کشید تا سنگ را بار هشت شتر کرده بودند به دو ردیف چهاری تا رسیده بودند پای کوه خودشان. جایی که فقط راه یک مال یا پیاده است. دوشتر با هم نمیتواند از آن رد شود. ــ سخت بود. البته. اما برده بودند. سنگ اول را با هر زاریاتی بود برده بودند. رسانده بودند به چشمهی خودشان. اما آنجا دیده بودند که اینها سیخ و سهپایه را بردهاند اما تاوه و منقل مانده است. آن سر که زمین نهاده بودند تازه فهمیده بودند که اول باید سنگ زیرین را میآوردند. پرسیدم: با آن زاریات سنگ را ببری در چاه و راه پیچان، از کوه و دشت و صحرا و ول کنی؟ بیق را ببری و سر ساز بگذاری! گفت: ول نکرده بودند که. این هم هست که میگویند آمده بودند همان سنگ رو را سنگ زیرین کنند. این را جا بدهند، بعد بیایند سنگ زیرین را ببرند برای رویی آن. آمده بودند بنیاد برگردانند که توی وقت جا دادن سنگ در کنار چشمه سنگ افتاده بود و چندنفر افتاده بودند زیرش و راه برون رفت نداشتند. تا سنگ را یک طوری تکان بدهند و آن زیرماندهها را دربیاورند یکی دوتاشان جان داده بودند. همان روش است که تو یاد گرفتهای چطور کبکها را سر آب در زیر تختهسنگ کمینات گیر بیاوری. من اینطور تر میشوم. گرنه من را چه با بازیهای از پس جامه؟ داستان آن کتاب کهنه و منبر رفتن نیست. جایی رسیده بودم. جایی به همین روز امروزه که شهر پر بود از صدا: رو رو رو. هم آن صف را به خیال میآورد، هم برو، هم راه را. هم هیچ. رورو... کجا؟ کجا برو؟ فقط برو، بیایی نیست. تا به خود آیی آمدهای رفتنی بشو بابام! گاهی من کار تمام زمستان را در سه روز آخر پاییز پیش میبرم. ما زمستان کاری به باغ نداشتیم. تمام زه مستان در خانه بودیم و توی توهامان.
تنها یاد و یادگار من از مادر بزرگ، سلوی است. در عربی خواهر شیرین است و طعم عسل کوهی میدهد نَمِ دارش. اما در فارسیمدانی نمیدانم سلوی چه است. سلوی فارسیمدان بود. تا روزهای آخر عمرش هم فارسیمدان بود و یک کلام فارسی نمیدانست. خالوهای کوهی آمده بودند و در گوشش شهادتین را به فارسیمدانی خوانده بودند. تا رضایت داده بود جان بدهد. آن آخرین جملهاش کمی فارسی بود: ــ بابام بیلمیرم!
آن صحنهی اول، آن آخرین از مادر بزرگ که در یاد من مانده است: کنار چی؟ چاهک حرمت گندم را کم میکند. همان گوری بهتر است. گوریای بود توی زمین. چاهکی به چند بالا. سیلوی غلهمان بود. جو و گندم را تویش نگه میداشتیم. فوقش با یکی دو لایه کاه گندم از جو جدا میشد. و سرش تا بار داشت بسته بود. وقتی که خالی شده بود سرش باز میماند. ولی بیشتر ول میدادند مشتی از گندم توی جو، کمی از جو توی گندم میرفت.
مادر به بابا گفت: طوری بریز که جو توی گندم نرود. بابا گفت: کار خودت را زیادتر میکنی. بهتر نیست کمی جو گندم کنیم و گندم به جو برویم؟ قاه قاه خندهشان گرفته بود و من نمیدانستم جو به گندم و این خندهها از کجا رسیدهاند. چندان بلند میخندیدند که مادربزرگ فارسیمدان از رفتن ماند اما از گفتن نیفتاد: بابام بیلمیرم. و من نمیدانستم بابا و مادر با جو به گندم چرا آن حالهاشان شد است. نفهمیدم اینها چهشان شده است. وقتی که فهمیدم بابا مرده بود.
ــ بابام بیلمیرم!
نامش ماهسو بود. تا من به یاد میآوردم دیسردار صدایش میزدند. همان که سر و سرش با ماه آشکار کسی نمیشود. با ماه قرارات ویژهای دارد که سر من سر در نمیآورد. اما سایهی همیشهمراقبش در خانه میگردد. خیال خاطر خانه است. ماهسو را از زبان خویشها خیلی نزدیک شنیده بودم. یعنی بابام و خالهها و خالوهایم. گاهی هم بود که کسی خویش و نه چندان به خویش فاذم را به کار میبرد. همان که در شناسنامه فاطمه نوشته میشود. در خانهی ما همه تک نام بودند. تنها بابا و مادرم دو نام داشتند. تازه مادر بعد از دنیا آمدن من سه نامه شده بود. مثل همهی زنها که نام پسر اولشان را را میگرفتند: دیفلانی. رد ماهسو را تا حدی به دست دادم حالا سعی میکنم به فاطمه برگردم تا به دیسردار برسم. ما حرفی داریم که نوشته نمیشود. نشانهای برایش نیست. آن هم چیزی میان دال و ذال است و th هم نیست. آن نام فاطمه در خانه فاذم بود. گاهی هم فاذمه. این فاطمه به گمان من به قدر ماهسو مورب نشده است. آن ذال و ت خیلی راحت توی هم میروند و «ب» و «و» و «ف» در هم مبدل میشوند. فا و با و پا و اینجور حرفها خیلی زیاد درهم میگردند و دگرگونه میشوند. اما فاذم را اگر درست رد بزنیم به پادم میرسیم: پای دم آدم. چهطور؟ پادم، پاذم، پاتم و «ب» و «پ» و «ف» را هم که گفتم: پادم، فادم، فاذم...
اینگونه در خانهی باغبان و شبان فرو میشویم. خانهی لامحاله بُنش به آ می رسد. همان الف سرگرفته، همان علف، زیر سایهبان، همان سردار. سردار واژهها؟ نشانهگذاری بعدتر میرسد و میتواند گردیدن و گردانده شدن حرفها را شتاب دهد. یعنی که از این فاطمه، فاطم، به فاذم، به پاذم، به پادم میرسیم. پای دم. پای دم آدم. از وقتی که سر را توانستم بر دار خود بگیرم خود را دامن ماهسو دیدهام همان که پای دم آدمام بوده است. همان دم و دامان اولین: مادر. به آن بُن بُندار. به آن نخستین نام. به نخستین واژه، به نخستین نشان ندیده پیمودن. آن نخستین جای نرفته دیدن. به بُن زهدان، به بُن زهزبان، زبان شیر و شیرهی جان، زبان مادر، زبان مادری.
لابد باید نام بابا هم برای خودش داستانی داشته باش. چه آن محمد صالح، چه آن مسی، مشی، مشیا، میسا و... تا به عصا رسید. آن چوب دست بابا که پیر شده است. حالا ولی داستان ماهسو است. میشود و باید رخت پوشیده بر نامها را گرفت و جان را تکاند. میان را نشان داد، میان نشسته را آشکار کرد. میشود به راز آن همه گرامی بودن نام فاطمه در میان موالی دورتر رفت و به بُن پارسی رسید، به بُن زهبان پُرس. به سهخانه، به سخُن، به سخن. هنوز هم هستند فرقههایی مسیحی که فاطمه را قدیس خود دانند و آن فاطمهی محمد نیست. قدیسوارهای که تاریخاش در رمز و راز گم شده است.
باید از همان دل دامن، از همان دم در خانه در میان جامه رفت تا رسید به آن که بر جان چه رفته است. یعنی که باری، پاری باید یکپارچه سر شد و سرگرداند تا هرکجا که شد در همین نامها و نشانهای زنده در زهبان، و بیش و پیش از همه در میان همان گم شده، در میانه، همان میان نشستهی دم، آ ــ دم. حرف اول من این بود که سر رها شود تا هرکجا که خواست و میسرش بود برود. بیخیال اینکه عاقلان چه میپندارند. بیمانع، بی دوا، بی درمان. شاید برای دکتری که نسخه روی دستش باد کرده باشد فوری همین گونه کنار گذاشتن کتاب و نشانههای کتابت نشانهای باشد بر پریشیدهگی روانی من. یعنی همین زبان پریشیده. این که خود پریشیدگی، گُسست چه هست و ما تا کجا با خیال یا اندیشهی پیوسته دوریم از راه دورمان میکند. این خود داستان دیگری است، داستان دیگری، نه داستان من، نه داستان دیگر من. دیگر من بازی من است. همین سر و دارم. داری که سردار است و سری که من شهریارش دیدهام. نه شهریاری که ردهاش فرمان نهادن بر سردارها است و بس. شهریاری که شهر یار هم هست. شهریاری که تحفهی دیار هم هست. شهریار سخن همان سر سردار است. شهریار به این معنا. سردار یعنی کسی که سر دارد. الف سر گرفته. آ. این آ در خود سر است و سایهبان سرداری. کسی که سر دارد. تا فرق میان کله با کدو آشکار شود. تا فرق میان سر و دار آشکار شود. تا آ ــ شکاری، شکار آ گشتن. آمدم این و آن را داستان کنم، داستان این و آن شدم. آمده بودم شکار کنم شکار شدم. شکار توام گلم، آوردهاند. بگو کجا بیندازند.
سر چه است؟ دار کدام است؟ سردار در میانه کجا است؟ سردار کی است و سر بر کجا میگرداند؟ سر جز به درگاه سخن فرو نشد هیچگاه. اکنون به بُن بیزبانی درآمدهام. به مادر. اینجا است که باید سر نهاد. اینگونه بازگشتی، اینگونه بازگشتنی به دامن و به اصل خویش. و این که: خیال دی راحت. دیگر حواسم هست و محکم است. یعنی خیش جان شدن و در آستانهی زهبان سر به دامناش نهادن. سر دست خم شدن ما نداریم. تماشایش هم به چشم خانه، هم به چشمخانهی خویش. آن بُن بیبُن کی کجاها که از آن صدا نمیآید الا سکوت، الا صدای موتیدن. سر برای من شهر یار است. نه به معنای شاه و سلطان و این حرفها، نه. شهر یار. شهر سخن. سخندار سهخانه گردان. اینگونه است که شهریار اگر چه گردنده و گرداننده است، اگرچه خود نیز گردانده میشود در گردشی که میدهد و بر گردندهها میپیماید. پیمانده می شود تا بن پی ماندهگی که از سر کوه پیام بدهی بیایید لاشهبند بیاورید که آن کل کوهی بشد از دست. بیا بیگر و پیام ببر بر امت خیش! بال ریخت و شد یکی در یمان آدمها. آ ــ دم ــ ها! همان ها پر پرواز نمی شود. بن پیبند اس. جفت آدم مفت. رسیدهآیم به آن، همان که من در پیاش گردانم، اما هم اوست که دلیل راه و هم خواستگاه من است. خاستگاهام گِل. مراد گیر و گذر. در بازی سر و داری ما، شهریار سر است و من دارم. سری که دار را نمیخواهد، با آن همه گرفتاری و پایبندیاش به گل، وقتی که سر زنده است به تابش آفتاب و همان کمی ترنا. به ذرهی دم.
اولین خاطرهی من از بازی سر و داری، تماشای مادربزرگ است: بابام بیلمیرم! کز کرده و دست بر کمر می آمد و میرفت از شرق به غرب خانه. از کنار گوری میان. زمزمهکنان. تا روزی که من دیدم شهریار از سرم درآمد رفت سوار مادربزرگ شد. جلو چشم من سوار این پیرزن شد و او را راند. با همان آهنگ بابام بیلمیرم. سوارش که شد او را دور خانه گرداند. دور گوری گندم و جو و به دورانش انداخته بود. میپریشاند و هی پاهای مادربزرگ شتاب میگرفت و قد راست میکرد. هی قد راست کرد و او گرداندش دور حیاط خانه و دور گوری و او هی بابام بیلیمیرم را کوتاه کرد که به یک طور رقص رسید و هی شتاب گرفت. داشت از سرعت شتابی که گرفته بود از زمین بلند میشد که مادر صدایم زد. ــ ما حواسمان نبود حواس خودت کجا بود در این سر شب؟ مادربرزگ نبود. شهریار رفته بود. مادر طوری من را به خانه می برد که توی چال نان نیفتم. شب تمام بود.
از بازی سردار و شهریار، آنکه هنوز هم چشم خاطر و خاطرهام تر میرود بر آن داستان بازی همین سر و دار است. بازی سر و داری ما. سر شهریار است و دار من که آ ــ شکار گِلم، ترم، گردنده، رونده و گذرا، گُلم، علف، آری. سر شهریار است، هم دلیل راه و هم راه و هم منزل و مأوا. خانه او است و من خانهگردانم. لحافکش طوری. گویی که گاهی گوی گفت بگرداند. در بازی ما شیطان دست خالی مانده است. شیطان کی است در جایی که شهریار هزارهها دار بیدار را سر زده است و بیدارها کلاه ربوده است. بیسر و صدا آن را در معنا برده است. تا جایی که نام در برابر معنا بلند شود. راستی این بینا که میگویید مگر نه همان است که نای ندارد و کور است؟ بینا و بینا؟ میشود، آری شدنی شده است. از خودآ تا خدا چه راهی است؟ خودآی: به روز امروزت از کوروش تا کوهروش، تا کُهرش، تا کهُرخ تا کوه رخ چه راهی است؟ دست بر رخ نازنین بکش تا چه دارها آمدند و شدند و پاینده همان سر است. یا سادهترش بگیر همان پاسارگاد را کمی از ور نهکتابت نگاه کنیم: پسر را تهرانیها و سوسولهای دی میگویند ما هنوز هم به پسر پُسر میگوییم. گُت هم داریم: پُسر گت. بچهی بزرگ خانه که نرینه هم باشد. شاید از همان که رخ به راک رسیده تا گاد به گُت برگشته نگاه کنیم به هستی: آیا نمیشود که پاسارگات جایگاه پسر گُت بوده باشد که میخواستند در برابر باغ بابا باباغی شگفت بیاورند. در بازی باغبان و شبان این شدنی است، میشود.
شبان به باغبان یک رودست میزند، رودست که نه. خواسته درسی به بیل خانگی بدهد. ختم دورهای را ساز کرده است. پایان دورهی گل را پیش چشم باغبان کاشته است و راه زیارت را. شبان یواشیواش به معامله رو کرده است. دارد میرود که مرد دست و معامله شود. مرد زمانهی نان از زمین درآوردن، نه چیدن نان. دور جمنای عظیم. چنانت در فراموشخانه برانم که در معنا از گل بلند شوی. شهری بود نبود. تمام. باش و نباش. باغ جمشید و سلیمان یک سره از سنگ و آهن و مس ساخته میشود. دوری که باید پیش راه باغبان میکاشتی تا دوران تمام شده است و نشانش دهی که راه زیارت از کدام طرف است. بازی این دوگونه برادر است. بنایی یکسره سنگ، سنگ بر سنگ برآمدند و بر استوارترین صفحه برافراختن گورگاه خود. باغی و چیزی و گورگاه آن دل دلاش. هیچ از باغ بوده بود نشان نمیدهد. ذرهای گل نیست و خانه در خانه باغ میرود، بی مخ و با مغان خوش، هورلندی تماشایی. در این همین کاخ پذیرای برادر باغبان خود میشود. خواسته تا بلندش کند، یک سره از کله به کون بیاوردش، از پرسیدن به پرسش. از سنگ به آهن پُختاندن و این که دور بعدی چیست؟ آهن و شیشه یکسره، بُن اما بر آب نهادهایم همان که درآمدن بُن خانه را شتاب میدهد. از گِلِ تر به سنگ خشک از سنگ به ماسنگ آهن رفتن و در فسنگ ماند. بُناش آب و آهن است. آن هوای خشک بهتر نبود؟ از فلز به فلز تر میرسی، به فلزتر نمیرسی. دور آخر پختگی است. دانستههات پشیزی، زبان بر شاخه نمیرود، بر شاخ گاو میرود هنوز. با همان نرما، همان نرم ــ آ.
زیاد دور نپرم. داشتیم به خانه نزدیکتر میشدیم دورتر شدیم.
شهریار مینهی من است. مِنام، جانام. شهر سخنام و هم پی سخن گردان. من نامم و او جان من است، معنای من. من جامهگردانم، جام و جامه، جهانگردانام. منم آن حی اولینام، گاهی، گاهی این گونه در آب و گل شدن و راه کشیدن به سوی بن دریا. بیپیمانه پیمودن خودآی! این گونه صدای مادر دار خود شدن، صدای مادر دهر: ــ سور سفرهی ماهسو به پیمانه میکشیم! بیا.
مگر نه اینکه آدم از جهان هرچه داشت ناماش بود وقتی که معنا را دیگری داشت. همان که حد مینهاد. حدنانهاده به دیده نمیآید. یعنی که بابا مردنیها را برای ما گزیده بود. همین روندهها، چرنده پرندهها را. وقتی که او فرمان داده بود بکشید و بخروشید. کباب چرنده، پرنده همه آزاد. این گونه بنای پرس به سوی پرسه سُرید. وقتی که کباب پذیرفته شد و رنگینک از رونق افتاد. دوری که باغها شکارگاه شدند. آمدند بر زمین سوار شدند و یک دست نخواستند وقتی که دنیاشان دو دسته داشت. خیر و شر داشتند و باد و نباد فراوان.آمدند سوار. سوارهای که هم اسبهایشان شیر میخوردند، هم کبابشان میکردند. کباب میکردند میخوردند و میآمدند. کجای خودای سرما پسشان زده بود خدا میداند. بیشتر خاکیها شر شدند و خوار. بیش از همه مار، مادر، ماهدر. در میان بود و نبود میآید و میشود، مثل سر نیست که چون درآید هست و چون بشود شئه است. ــ صبح شما به خیر! شهریار خواند و شب بشد.
وقتی به خانه میرسی کسی سرت داد می زند دمی در از صحنههای کتابت درآ: آهای دخترهای پرسه چه شد که بر سر آن تلها برآمدید، کون به هوا دادید و کباب کردید به درگاه اله و اله دو و اله سه و اله چند و اله چله و چه. از آن سیل سفر چه آوردهاید؟ ــ تو را چه شد ای شهیرهی شهرآشوب که شبانه بر بام شدی به دیدار ماه بر نیامده تا نگار خود تماشا کنی؟ ایتک منم. درآمده از ماه. دمی درنگ کن مولا! خوبها این طرف، خرها آنوری. از خوبها: نرها به این طرف، مادهها آنوری. ــ خواهر از برادر جدا؟ همه؟ خوب. در نقش ماهآمد واقعی واقعی واقعی: برادرها ما رفتیم با سئوال خواهرها حال کنیم شما صدای روضهتان را بلند کنید. ــ حکایتی نو بیار.
اینگونه سفر بازگشتی را آغاز کردن. سر بر دار گرفتن برای تازه کردن دوری. تا وقت هست. داستان در من است. من داستانم. داستان منام. این من و این داستان خانهگی. داستان خانه. خودمانیترین داستان. داستان خودمان. از خودمان خودمانیتر خودم. داستان خودم. خودمانیترین داستانم. آن پس پستو. نمایی نمانده است، نامات را کدام سامان بلند کنند؟ این سرش ببین منم: نقش بر آب دریا ببین. آمد پدید و شد! آن سر را دیدی؟ به این سرش بنگر: سر از زیز آبگینهی دریا به سویت کشیدهام: نه، اینسوی هم خبر خاصی نبوده است. خبر یکی است. نه آمد و نه شد.
جایی که باید حد نهاده میشد تا آشکار شود. او آشکاری خواسته بود وقتی کور بود و باید از یکی می گذشت تا به دیگری برسد. چشم خودآیی گفتندی. عرفا به آن نرسند. هرچه خواهی مگر آنچه رفته است. مکرر نجو. دوباره به دست نیاید. یعنی به پر بال آن باز آخرین بیاید. همان که راه بست تمام را زده است و هرچه را در تمام خود برده است. تا بن هیچش.
گفت: همین مدت همزهدان شدن با او بود. همان دوتا برادر باغی و شبان که شکل پذیرایی شان این بود: رونق کباب و ورمالاندن کیرهای کور خُمار به این و آن زائر پیر. مگر نه همین نام، همین جا گرفتن در جامه بود که جام را حد زد و جان هرچه هست و نه هست را به پشیزی نخرید به پیمان خالی هرکس که رسید بیدررو هی زد: «که هی، برو!»؟ معنا است که میرود. سر است که پایا است، شهریار است که پابرجا است. همان بیپا. بیپایی که پایش دار من است و بستش هم. بُن بستش. زیرا که این منام که جلوهگریاش را به تماشا نشستهام. و کی است که زنده باشد و از جلوهگری بدش آید؟ دار رفتنی است و میرود. خوشا من که عمری خر شهریار بودم تا به پرسام خواند تا معنای پرس و پرسی را بر من آشکار کند و باز راه خانهام کند. همان سهخانه گردیدن. میبینی شاید برای همین است که خبر رسیده به خانه که سردار را دیدیم به شهر شهبندر با کلهی شکسته و گردان در میان آشغالهای بازار روز برای کمی کُمپُرکن. کار به آنجا کشید که سه بار کلهام را شکافتم تا شهریار را از سرم در آورم. سری که یک سر صدای او شده بود. ــ صدایش، نه رو بگو! گوی بی گفت میراند. خانه میگرداند و فرشگردان بر دار سردار صالحی. رام کردن و به زین آوردنش. فصل کبابش اگرچه هنوز نرسیده ولی در راه است. سوز سرمای سحر و آواز گوز خوی موغن از یک آجان پیر هلندی! در سر هیچ نبود مگر صدا. (برای وجه دوم دکتر). نشسته بود بر سر و میراند در عذابی الیم. چندان که هستیام را تاب تابش و تبشاش نبود.
شهریار همزاد من بود؟ هم ها و هم نه. چیزی فراتر از اینها. همبازی من هم بود وقتی که او باز بود و من بسته. البته من و شهریار پای هم، باهم به یک زهدان بودهایم. او برای تر شدن، ترنا گرفتن و از سر خشکیده به تر شدن، به سرتر شدن، از سر رفته، سررفته به باغ پر شدن و من از گرده آمده بودم، گرد، گل تر، از گل آمده بودم تا گُل بزنم، گلالهی آتش بر بال این شط شبانهی غربت غرب و این بزم عُنقای مغربی. تا از بُن همین چال چوله چاه پر بگیرم به سوی دامنش، بی بال و بیبُنه. آن دم که سر در دامنم به خواب رفته است برای دمی تازه شدن، تر کردن. بازی سر و داری البته داستانی نه تازه است. تا کی دور بگردد و باز شهریار بیاید و شهر یار را به خانه بیاورد و پرس بگرداند و به بُن پرسش بکشاندمان. کی است که باز آید و دور بگرداند. گوی بگرداند و گفت تر کند، کی است که گل بزند به هرچه گفت و گو است، به هرچه گفت نه او است.
ــ چک چک چک...
چه شویریده میروم، چه شورانده می شوم، چه شیدایی! این دسته شوید از دست دختر ترک مرا به کجاهای شبانی نمیبرده است هیهات که در خاطر و خیال به دست دهد. خیال را باغبان پرداخت، دیدهی دل، همان زهبان را. گو صدها خدای هم آمده است و می خواهد با زبان آدمی با آدماش، با دَماش، با دُماش گپ بزند. شبان میتواند چنان که شیوه ی بزرگان است بلکه از در زهبان بگذرد. بیل سر خفت خداها نشسته است. لابهلای تمام زبان تنیده میشود و نظمی دیگری از زبان را پیش رویت میآورد. شاید آدمی از آغاز گله نبوده است وقتی گله شده است که پی چراگاه خوش گردیده است. ما تخم باغبانیم تخس. کور. کور و کم نوریم. می رویم و می بینیم: باید به پرسش بکشاندت در نام و در نشانههایت به چند میروی؟ تا کجا تن به خود آوردهای؟ به آئینه نه، سوی مکه معامله، سوی بده بستان نه. سوی پرسش جان که: کی هستی؟ چه میکنی؟ به چرا نیامده بودی. آمده بودی تمشا کنی. آمده بودی من یک طرف جهان را باب روز کنی. و این منات. از من به کیلو برس و کیل ا. برگیر. نت کی مکیدن بند ناف خود؟ ــ منات به چند است فلانی به نرخ امروزه؟
نعنای خورد شده میان لثههای فکسنی همینقدر تاب دارد که فکسن را بیرون بیندازی با فک بی فکسن بوی نعناع تازه درآوری تا دمی طعم نعناع در مشام از کنار مسجد امام الهادی الهدا رد شوی با یکی دو دانه خرما.
خدایا در کار شهریار هم مکرر هست؟ یعنی دوباره باز آن بازی، آن بسته، آن پر، آن پری، پروانه، آن تاب سینه، پرجامه، فرجام آن پسین... در جامهاش؟ هیهات! ــ جامی است و به کس دوبارهاش میندهند. ــ دانم. شهریار میگوید. همین دم از این صدا، در سر در آمد و راه بست. برگردم. آن سو و باز باز و بسته، بسته بر سر و سر شکارچی؟ آن بلاها: آه... چه بلاها که سر بر دار نخواست . چه خواستها که بر دار نراند. هیچ خدایی به داد دار نیامد. وقتی که سر از روبهرو هم سرمیرسید و دیگر به نیت برداشتن دار از پی پر میآمد. دور بال گرفتن بود. جوجهبازی مفتون دم پرواز. به تیغ آمده بود تا دار از سر واکند و یکسره در خیال شدن. خوان اول بردار کردن خویش است. دار زدن دوست. خوان آخرین همین شب است. خون از سفره بشوریم و بازی تماشا کنیم:وقتی تماشا را تا ته موشا کردن، گاییدن ته موش آ رفته بودم یعقوب درآمد که تماشا انگار به معنای «این را بپا!» بوده است. با نقشی از عربی و ترکی. سایهوار تماشا شده است و آمده است. خوانهای بلا که گفتم همه تماشاییاند. دیدن ولی ندارند. تا هرکجا که سر برود. پی این که چهگونه این دار از میانه بردارد. میسرش نمیشود. آ« بن همیشه صدایی هست که داد میزند: شهریار، ولش کن بابا، پیمانهاش تمام نیست. گوی پیش رویش را تماشا کن. پیکاش هنوز خالی نشده است. سر پیش نهاده آمده است، دمی جلوه کن، برآ. از پس ناکردگاری دو سه حادثهی بد به خود آمدهای. تو شهریار، تو شاه، تو خودآی. من دار تو هستم، جامت. جلوهی جانت. این مقدر تو است که جام به جام بگردی. پس ما را فرصتی بده به هر زمان که تو خواهی. فرصت همان و همان دور کوتاه باز به ادارهی پلیس رفتن و اثبات این که کی هستی تا به اولین کارت برسی. کارت هویتت. تا بعد کارت و پارتهای دیگر و گرداندن امورات. کمی از زیر پل آراس موش به درآیی و به خانه شوی، یکی دوماه ملنگ شوی کنار بخاری تا روج بعدی بیاید که هی: بریز دور! بار خودش کم است بار هم زده است. من شده بودم بار و آن تنها دارایی که در سرما وینتری نجاتم داده بود سربار او بود که سر بود و بار برنتوانست. آن اولین که تا رسید در همه بست و خود به تماشا نشست.
میبینی؟ اینگونه او همزاد من شده است. همزاده، با من بوده بوده است از کهنه، از کهن دوری. شهریار شبان است و من باغبان. و ما دوتا، دو پا و یکی سراسر سر ولی بیپا بوواسه... ــ بیپا قرارم سوختی، اینجا ببین پروانه را! سر زیر ناف، دریا، پروا نهاده، آنجا.
ما دوتا به زهدان مادر بودیم و مادر زن باغبان بود و خود شبانزاده از زهدان باغبان. با دو تخمه در زهدان. یکی از تخمهی شبان و یکی از بیل باغبان. او تخم شبان کوهی بود و من تخم بُن باغ. زهچاهاش. به یک معنا شهریار قابیل است. قُهبیل، کُه بیل، بیل کُه. کائن، کهن. آن اولین جاویدان و من آ ــ بیلام. بیل آ. دم. همان بیل روندهی باغ. در بازی خودمان البته. در بازی که باری به هرجهت زندگانی من شده است و اینگونه بازی میشود، باز و بسته میشود بافیده میشود. بافته. تا بُن بافت و بافتهی دار. اینگونه بر دو پا، هوشیار. سر؟ دارم.
به بازی آمدهام و در بازی میروم، بی بند و بست، بیبند، بست. بی که دمی خیال و حسرت بال بخواهم مگر دمی که دلم سخت هوای پروانه میکند، همان پری، پرو، پَررو! که روی پر دارد همان پَرسیما. بالام دل است و دانم دل بر گِل میرود و در زبان گُل میکند تا هستنام را در خاطر و خیال میسرم کند. میسوری اینچنین میسر اگر شود شاید... ــ آن تاب سینهسوز جام به جامهاش ولی هیهات!
دستم بیجهت درد گرفت. رفتم در آن خیال که بگیر سردار که آمد و گفت نوبت تو است: بپر! هرچه خواهی بخواه مگر امید مکرر شدن. ــ نه در بارگاه شهریار که برش باد است هیچ چیز مکرر نمیشود. او انبان ندارد که. باد است و از بادیه میراند... دستم رفت روی صفحه که save کنم: ــ به کسی ... چیزی برای آیندگان یا چیزی پس پای رفتهگان؟ به کی؟ کجا؟ چی؟ چهرا؟ چه؟ راه؟ چه، چاه، آه... گاهی فقط به آب زندهام. هم بوده است که خشک بیایم ترکه، بر نم، بر آن ترنای آخرینهی دم، در دست شهریار و بر پیشانی خستهام به راه. با اینهمه نماندهام. در راه نماندهام. در راه بودهام و در راهام. هستم و میشوم. دانم. آمدهام؟ پس، شدنی شدهام. رفتنی. به بازی آمدهام و در بازی میشوم با همهی باز و بستهایش.
ــ لعبتک؟ شاید. بال من دل من است و دل بر گِل میرود و در زبان گُل میکند تا خاطر و خیال را میسرم کند. پس، پیش، چپ، راست، همه بسته است. باز راه شهریار است و سر خیال شدن یک پارچه. یک پاره چه شدن. چه را؟ این گونه بازگشتی به پُرس و برچیدن پرسهی خوبان. آن همه دورهای برد و باخت هیچ، یک دم به خود بیا: آن کور درگاه درآمده است که: ــ دور دور تو شده است برخیز. راندی از بهار به تابستان. اینک من به زهمستانت میرسم. همه اش خیرخیرخیر نمیشود دوری به ما شلاتها بدهید و تماشا کنید چه شری به پا میکنیم. گفت: این بود داستان و گرنه من قبول نمیکردم که شر شرم، شر تمام و هیچ خیر به بر ندارم. زیر بار رفتم چون رفته بودم و جای بازگشت در زبان مادری ما نیست. ما بیلمیرم همدیگه رو! ما شر شدیم و شهرآشوب وعده شده در کتابها شریاشوب که دعواکنان به سوی کُه میرفت. از آشوب به ایوب، از آیوب به آجوب و از آجوب خشکی برگذری از کناره ی هر باغی: آچوب. آن دم خشکیده که باید برمیخیزید که زمان دار هم زمان زمامدار اگرچه همواره دیگری است. به ایوب بدبخت فرصت یک دانه پرسش داده نمی شود. خدا پیر شده بود و دیگر آن طور به مهمانی نمیرفت. میرفتند پیام بیاورند پیامبر بودند نه دوست راست. از ایوب یادی اگر مانده باشد همین سرشت پرسش از نای آخرین و هم اولین آ است. آن نم آخرینه ترنای. بعد از آن پیامبری راهی شگفت پیموده است. هر طرف بروی شبان بازیها پرداخته است. دم از پرسش چرا میزنی؟ ما را بستهای به توپوزی. ــ هی میزند.
ــ این چنین کور از کلو جدا میکنیم. که داستان پیش برود.
گفتم: دی این درست است که شهریار هی سوار من میشود و میراند من را به هرکجا که خواست و میخواند که تو خر منی. سوار میشود و میزند من را؟ گفت: خیال نکرده بودم. پس چرا همین که ولت میکنند زدهای رفتهای پای کُهرخ نشستهای تا کی شبان شهریار را روانهی پایین و دیدار تو کند؟ گفتم: برای همان بازیاش. گاهی که خیر و شر را کنار میگذارد و خودش میشود. نه وقتی که آب از دست من میاندازد یا خارک رسیدهام را کف دستم پوک و کرمو میکند. پرسید: شهریار، بی شر؟ باور نمیکنم. خیر را شاید دمی کنار بگذارد. اما بیشر اموراتش نمیگذرد.
گفتم: میگوید من بودم که تو آمدی. تو هم همین را میگویی. میگوید آمدی که خر من باشی. گفت: پر بیجا نگفته است. او کهن است. پیشین است. پیش از تو بوده است. پرسیدم: پس چهطور پیش از من بوده است و سر من شده است؟ پرسید: سر تو؟ گفتم: خودش میگوید. میگوید من سرم و تو داری. تو جامهای و من مینهام. منم. و داد میزند: بنم! بعد میگوید بنداز و آب از دست من افتاده میشود. پرسید: کُهسر که هستید این حرفها را میزند؟ گفتم: گاهی. بیشتر ولی همین بُن باغ است که به حرف درمیآید و گپ میزند برایم. میگوید من پیشتر به زهدان چاه رسیده بودم نشسته بودم تا تو بیایی و خر من شوی که سوارت شوم. پرسید: گفته تا کی باید سوارت باشد؟ گفتم: تا قیامت. پرسید: قیامت کی است؟ گفتم: روزی که بمیریم دیگر. پرسید: کیها بمیرند؟ گفتم: همهی عالم دیگر. پرسید: میشود؟ پرسیدم: چی؟ گفت: هیچ.
حال دمی خیال کن که بر همین زمین دور شر فرارسیده و آمده این بار خیر با خود برده را به برادر واگذارد. تا دم آخر برود یعنی به بُن لختا لخت. آن بن دار. سکس شده همه مواد آزاد. اینجا شکارگاه ما است. خانهمان. میشود رو به یار کرد و گفت: «عروس تو را هم دیدیم. این نه یعنی بن بازی تا مطلب بعد؟» یا نه این است که سر قرار بمانم و شرح عروس این خانه بر آن خانه برم؟ از بُن چاه جار میزنم: به قول تو کُکای من: نه این دیده شد، نه آن دیده میشود، هرچه عیان است نهان میشود. از آن و این چیزی به آیین سو میشود و فرو میشود در بن جانم، در همین آنام. کسی که به راستی پی شکار دلبر هم نبوده است. ــ با بار آن همه عجوزها که بر تو نهادهاند چهگونه میتوانم بستایمت، بگویمات: «مادری ما را خنوخ» و کسی نخندد و بشنود که هرچه در جان میکشیم از سوی تو میرسد بر ما. آز اگر نورزم، ساقی ورزیدهآی بود و به پیمانه پیماند، به جالب گذشت. این چنین فرصتی به تماشا شوی و شهریار بخواهدت! ــ دیدار شهر مس در پلاسافکنان صبح زمستان. از زیر پل آراس موش بتاب در زیر این آسمان همیشه سربی آبستن به صبح بارانی مگر چیزی کمپرکُن گیر بیاوری.
گفت: گفتم تا روز رسته خیز! |