|
شکار
ابراهیم
تا ابراهیم قصابی باز نکرده
بود ما برای خوردن حیوان نمیکشتیم. تنها شکار پرنده مجاز
بود. بلبل و هدهد و این جور چیزها و گاهگاهی رانی از شتر
شبان که از کوه پرت شده بود و به دست ابراهیم میافتاد.
ابراهیم شکارچی ما بود.
مادر ایستاده بود و داشت کلاف نخهای سرخ را توی خمرهی
رنگ بالا و پایین میبرد که ابراهیم آمد. مادر کلاف سرخ را
نگاه داشت تا خوب رنگش چکید بعد آن را برداشت برد دور دار
مخ گوشهی خانه آویخت. ابراهیم زیر یک دستش یک پار پارچهی
سفید داشت در دست دیگرش دو چوب صاف. آمد. مادر رفته بود سر
خمرهی دیگر. ابراهیم رفت از نزدیک به یکی از کلافهای سرخ
و زرد نگاه کرد و با شادی داد زد: اول از این.
از مادر پرسید: چه رنگهایی
گرم است؟
مادر خمرههایی را نشان داد
که زیرشان روشن بود:
ــ سرخ و زرد و آبی روشن.
ایرهیم گفت: سبز و زرد و
سرخ ولی سرخشاش پرتر. سرخی که دست شقایق را یاد کبک کوهی
بیاورد. و وسط تابستان و تشباد بودیم ما. حالا ولی کمی
پسین بود و مخهای توی خانه شلیتههای رنگی به پا داشتند،
زرد و سرخ و آبی روشن. ابراهیم پارچهاش را تازه پهن کرده
بود که مادر گفت: تو که دفکات را پارسال درست کردی. رنگش
رفته است؟
ابراهیم گفت: رنگش که نه
زیاد نرفته است. اما کوچک است. به درد بهار میخورد که
جلوات بگیری و در گل و گیاه پیش بروی تا به کبک نزدیکتر
شوی. تابستان باید دفک بزرگ باشد که کبک از سه فرسخی ببیند
و هوای دشت و شقایق را به یاد کبک کوهی بیاورد.
این را گفت و یک طرف پارچه
را داد دست من طرف دیگر را خودش گرفت و از هم فاصله گرفتیم
تا صدای مادر در آمد که: آهاوو به این بزرگی چهطور نگهش
میداری و از پشتش جلو میروی؟
ابراهیم گفت: جلو نمیروم
که. آن شکل شکار بهار است. در تابستان باید یک جایی بهارت
را بنشانی و کبکها را بخوانی. تابستان نمیشود طرف کبک
رفت. میروند سر کوه، بالا و شکارچی نمیتواند طوری برود
که دارش آشکار کبک نشود تا به او نزدک شود. جای شکار و
شکارچی عوض میشود فصل به فصل.
مادر گفت: من از کار تو سر
درنمیآورم. اما دیدهام که گاهی پرستویی گول سایهی بر
دیوار را میخورد و میزند بر نقش در با سر و میمیرد.
به مادر نشان داد که برایش
در هر دو طرف لیفه درست کرده است. پارچهی سفیدش را صاف
کرد و چوبها را کرد توی لیف یک طرف را خودش بلند کرد طرف
دیگر را داد دست مادر و به من گفت بروم از خانهاش کبک را
بیاورم.
رفتم قفس کبک شکاری ابراهیم
را آوردم. گاهگاهی بود. گاهی بود که میدیدی به خواندن در
میآید و بند نمیکند. گاهی ولی نفسش درنمیآمد. شکار
ابراهیم بند صدای این کبک خانهگی بود. کبکی که باید
یکباره در آن کوه سوخته در قفس رنگی اش از پشت دفک
میخواند تا بهار باز آمده در دل تابستان را پیش چشم و گوش
کبک کوهی بیاورد.
ابراهیم حاجالحجاج ما بود
و اولین راهنمای کوه، یکه شکارچی و روز شکار چوخای شوشتری
بر تن داشت با گمپولههای فارسیمدان حمایل و تفنگ پران
صدپارهی بلژیکی با کلاه گرد سیاه نمدی.
وقتی که من رسیدم هرچند
کهکه داده بودم کبک ابراهیم صدا نکرده بود که رسیدم و
دیدم ابراهیم دارد با مادر سر بردن من به کوه چانه میزند.
مادر میترسید. رضا
نمیداد. میگفت بچهام را میبری بلایی سرش میآوری.
ابراهیم گفت: شکار کل کوهی که نمیروم. شکار کبک میروم
همین نزدیکها. از کمر پشت تنگه دورتر نمیرویم.
همانطور که ابراهیم میگفت
کجا و چهقدر، مادر رنگ روی دفک سفید میریخت و ابراهیم به
آن شکل میداد تا وقتی مادر گفت: اینکه همهاش شد سرخ،
توی صحرا علف دیگر هم هست که کبک را بخواند.
ابراهیم رفت دستی روی قفس
ساکت کبک خودش کشید و گفت:
ــ اصل خبر را این باید
درآورد که دیگران برآیند که این صدای چاق از کجاست و
چشمشان را به این بهار بخواند تا نزدیکتر شوند و در
تیررس بیایند.
قفس دست من بود، مشکول آب
پشت شانهی ابراهیم، تفنگ سر شانهاش صبح زود قاطر ابراهیم
را سوار شدیم و رفتیم تا رسیدیم دم در تنگه. آنجا قاطر را
بستیم و راه افتادیم. یک دست ابراهیم دفک بود، یک دستش
تفنگ، مشک آب هم بر شانهاش از رگهی ناهمواری بالا
میرفتیم تا به میانهی کمر برسیم جایی که باید کهکه کبک
خانهگی میپیچید از پشت دفک. در بین راه ابراهیم یکی
دوبار برگشته بود و هربار با صدای کهکه خواسته بود کبکاش
را به حال و هوای خواندن بیاورد، اما کبک نخوانده بود. یک
بار هم ابراهیم دفک را داده بود به من و قفس را گرفته بود
اما چون چوبهای دفک دراز بود و خوب بسته نشده بود افتادم.
صحنه: وسط کوه. دفک. پشت
دفک صدای کبک.
سایهسار خنکی بود میان
کمر. ابراهیم گفت وقتی دفک را زدیم و کبک شروع کرد به
خواندن دیگر آفتاب بر سرمان هم بنشنید نمیتوانیم و نباید
جا به جا شویم. این را گفت و یک طرف دفک را داد دست من طرف
دیگر را خودش برد آن طرف کشدیم تا صاف شد. بعد او گفت من
سر جایم بنشینم تا او آن طرف را میان سنگها سفت کند بیاید
طرف من. هیچ صدایی نبود. یک ذره باد هم نمیآمد فقط هوفهی
سنگین و وهم کوه بود و گرمایی کشنده. تا حدود ده قدمی پیش
پایمان صاف بود بعد میرسید به کمری که تا هول بلند بود.
وقتی که کبک ابراهیم بعد از کلی سکوت به صدا درآمد ابراهیم
برگشت خم شد روی قفس کبک و قفس را ماچ کرد. کبک کمی سینه
گران کرد و خواند. وقتی صدای کبک درآمده بود ابراهیم گوش
تیز کرد و به من گفت گوش تیز کنم الآن جوابش را میدهند.
میآیند.
موج گرما آمد و صد بار سراب
در کوه گرداند و کبک خانهگی خواند و هیچ صدایی از هیچ هلی
بلند نشد.
گفتم: ابراهیم میتوانم
بروم از جلو تماشا کنم؟
پرسید: یعنی چه؟ از پیشش هم
مثل همین از پسشاست اما پیشش روشنتر است.
گفتم: حالا بروم یا نه؟
گفت: حالا؟ وسط شکار؟
گفتم: شکاری نیست که. هیچ
صدایی نمیآید. کبک خودت هم از خواندن مانده است. بگذار
بروم نگاه کنم.
پرسید: نگاه دارد؟ مگر توی
خانه ندیدی؟
گفتم: از اینجا فرق دارد.
پرسید: فرق دارد؟
پرسیدم: ندارد؟
پرسید: دارد؟
پرسیدم: ندارد؟
گفت: حالا یک کم صبر کن
بعد... ولی میخواهی چه ببینی؟
گفتم: که در چشم کبک چه
گونه مینشیند.
گفت: آها!... کبک رنگ شقایق
را که ببیند کور میشود. باید همه سرخ باشد آن رنگهای
دیگر برای این است که آنقدر شک نکند. کبک را جز سرخ بهار
به خون تابستان نمیکشد.
غروب. کبک از خواندن مانده
است و آب تمام شده است. پشت دفک. گفتم: ابراهیم یک صدا در
پاسخ کبک خانهگی نیامد. نکند نسلش را برچیده باشیم.
گفت: کوگ؟ نسل ورکنده؟ نه،
باور نکن. حتما هست.
او که تا اینزمان خیلی
آرام حرف میزد یکباره بلند شد. دفک را جمع کرد. دفک را
داد زیر بغل من، با یک دست قفس کبک خانهگی را نگه داشت با
دست دیگر دو تیر هوایی پیاپی در کرد و قاهقاه خندید:
ــ دوباره میآییم.
او پیش و ما من پس با شتاب از کوه پایین آمدیم تا پیش از
تاریک شدن هوا به دم در تنگه برسیم. |