|
|
|
|
|
|
ماه سو: سایت خانه، ساحتی خانه گی برای تنگ ارم
پیوندها
|
|
سرِ بند
صفا آوردید... صفا آوردید... بفرمایید. یک ساعت پیش منتظرتان بودیم. ها ... همیشه همین میشود. یکی دو نفر ناتو که باشند... البته باید ببخشید جسارت نباشد. کار است دیگر یک هویی پیش میآید . یکی دو نفر همیشه دیر میرسند. حالا هم طوری نشده. اصل کار فرداست... بله بله... چای و خرما که حاضر است. لوبیای گرم و املت بفرمایید بگویم برای چند نفر بزنند؟... یازده و... خانم میل میکنند؟ ... پسر یک چندتایی لیمو هم بزن تنگاش. اِی... روزگار میگذرانیم دیگر. ما توی این کوهها بالا و پایین زیاد دیدیم. بالا و پایین هم زیاد رفتیم. هه... یک زمانی بلد راه بودیم. یک زمانی هم با الاغ جنس می بردیم بالا. حالا فصل نیست و سرماست. وقتاش که برسد اینجا قرق می شود. راستی آبکی چیزی بخواهید هم داریم... بَه آقا دست کم گرفتید... درجه یک... لیبل دار... چه خطری خانم جان گذشت آن وقتها. گفتم که ما توی این کوه بالا و پایین زیاد دیدیم. تا غذاهاتان را نخوردید میروم حاضر کنم. نه قربان چه قابل است... صبح که رفتم سرپل و دیدم که حساب را پر کردید... مشتری مثل شما که کم میآید اما اگر بیاید... نگران نباشید آن بالا، پس قلعه را میگویم، یک اتراقگاه دیگر هم مال حاجیتان است گفتهام بچهها هواتان را داشته باشند. تا شیرپلا و توچال هستند خدمتتان دیگر سرازیر که شدید با خودتان است. بیارش پسر بگذار اینجا... اینها را هم آن جا... یک استکان هم برای من بیار خوب خشکاش کنیها... میگفتم که دیگر گذشت خطر. بچههای اینجا محلیها که رفیقاند و دمشان را میبینیم. میماند گاهی گشتیها که تا از پایین برسند بالا و نفسشان بِبُرّد ما همه جا را پاک کردهایم. سلامتی ... نوش...خلاصه که همه جورش را دیدهایم ما این بالا... یادش به خیر گفتم خدمتتان که بلد راه بودم یک زمانی آن وقتها مثل حالا نبود که میآمدند این گروهها هر کدام یک فرقه بودند همه جمع میشدند سربند و ما را خبر میکردند بعض شما نباشد این بچه قرتیها حالا بلد نیستند دو قدم راه بروند. همه توی قدمگاه میمانند. نفس ندارند که بلد نیستند پا بکوبند. اما آن وقتها این چپها میآمدند پشت ما پا میکوبیدند مثل فوج قزاق. نفس میدادند بیرون انگاری طوفان می شد. بعد که بالاتر میرفتند همه با هم میخواندند. از نان و کار و اینها. هیچشان هم نه معلوم بود کدام وری بودند. بعضی شان با بعضی دعوا داشتند اما خداییاش حرف مفت بزنند یا یقهی هم را بگیرند حاشا... میآمدند هر کدام یه گوشه اتراق میکردند و خیلی خرج میکردند یک چایی بود. ما که آن وقت قهوهچی نبودیم. میاوردیمشان و چیزکی از صاحب اتراقگاهها میگرفتیم. خودمان هم جوان بودیم. تنمان میخارید... نوش...خدا بیامرزد رفتهگانتان را آقامان میگفت پول دادن و گه خوردن و دیوانه شدن... هه... بعد شد دورهی این بچه قرتیها و دختر پسرها ... چهها که ندیدیم... قربان شما... ما مخلص شما هم هستیم. پسر بپر هیزم بیاور خانمها سردشان شد... یه جانی به آتش بده. بفرمایید نزدیکتر گرمتر بنشینیم. بله؟... می شناسیدش؟... ها حکایتاش طولانی است. کلهی ما هم گرم شده. شما هم صبح افتاب نزده اگر راه نیفتید دیر می رسید... فقط همین را بگویم که این روسری قرمز و این مجله و این جا شانس داشت برای ما حالا اگر صاحباش خدا بیامرز خیری ندید اما برای ما که برکت داشت... آن هم چه برکتی. نه بخوابید. جاهاتان آماده است. خانم خلقتان تنگ میشودها... پسر بیا یک دستی بده اینها را جمع کن ببینم... چه اصراری است خانم والاه که خاطر خودتان را میخواهم... ها مجله خارجی است. عکساش مال همینجاست. مال همین تله که از آن بر رد می شود. حالا زمستانها کار نمیکند. برای تک و توکی صرف نمیکند این همه برق بسوزد... نوش... سلامتی شما ... حکایتاش مال همان دورهی اول قرتیها بود. دو سه سالی بعد از انقلاب بود. سیاسیها که دیگر نبودند. این بچهها هم به هوای تله از مدرسه فرار میکردند و می امدند اینجا. ما هم که گفتم بهتان الاغی داشتیم. بار ذغال و هیزم و خوراکیجات بود که می بردیم بالا نفت کم بود آن وقتها گاهی پیتی کوپنی گیرمان می امد می بردیم ان بالا روش هم چند تومانی میخوردیم. یک صبحی بود آن اولهای پاییز و دوتا پانزده لیتری نفت بار الاغ کرده بودیم. هنوز خلوت نبود. دانشجوها و بچه محصلها میآمدند. وارد نبودند. توی راه حواسمان جمع بود که اگر کسی زنی چیزی خورد زمین و پای اش پیچ خورد و مو برداشت سوار الاغاش کنیم و تا پایین بیاید و چیزکی نصیبمان شود. پنجاه شصت متری از کمرکش بالا آمده بودم که یک هو دیدم قیامتی شد. مردم ریخته بودند توی دره. بالا را که دیدم روی تله دختری از بیخ اویزان شده دور از جان همهی شما دارد جان میدهد. پسره بی جربزه بغل دستاش همینجور بر و بر نگاهاش میکرد. جلدی خیز برداشتم. گفتم که بلد راه بودم داد زدم به پسره چاقوی دسته زنجان توی جیبام را پرت کردم بالا که بگیرش ببر روسری شو لامصب. پسره شده بود مثل میت مردم غوغا کرده بودند. هی میگفتند نگه دار. اما کی می شنید. دختره همان بالا جان داد. روسریش، همین قرمزه، دور گلوش خفت شده بود. رنگاش سیاه و چشمهاش ورقلمبیده بود. از آن بالا نگاه میکرد. دردسرتان ندهم. گفتم خلقتان تنگ می شود. شگون ندارد اول سفرتان... ول کنید دیگر آقا بریز بزنیم تنگاش. پسر چندتا لیمو ...
*** رونوشت: شما با سلام این استعفانامه حاوی دلایل شخصیتر من برای ترک این پست است که سالها برای به دست اوردناش زحمت کشیده بودم. حالا که رابطهی میان من و شما قدری از ارتباط مرسوم اداری پیشتر رفته، گمان میکنم باید برای جلوگیری از ایجاد ابهام این نامه را ضمیمهی استعفانامهی رسمی خود کنم. بدیهی است که این نامه برای من که دیگر محیط کار را ترک کردهام جنبهی محرمانه ندارد اما تصور میکنم که شما نخواهید مفاد ان جایی منتشر شود. پس از جانب من دل قوی دارید. میدانم که از جنجال چند سال پیش در پی انتشار یک عکس خبری از من، کمابیش چیزهایی شنیدهاید و یک بار هم در کافهی سر خیابان جم به صراحت و خارج از روال اداری شرح ماوقع را پرسیدید اما من آشکارا از دادن پاسخ طفره رفتم و شما آن قدر بزرگوار بودید که قضاوت را موکول کنید به شنیدن سخنان من و نه حرف و حدیثهای این و آن. برای شروع باید کمی فلسفه بافی کنم. این سئوالات فلسفی سئوالاتی هستند که ذهن هر عکاسی را درگیر میکند. چه عکاس خبری و اجتماعی و چه حتا عکاس طبیعت. و همه چیز از لحظهی فشردن دکلانشور یا بسته شدن دریچهی شاتر دوربین شروع می شود. لحظهای که احساس خیانت به واقعیت سراپای عکاس را میگیرد. جسارت محبوس کردن زمان و مکان و جزئیات واقعی در یک قاب، اتفاق ذهنیای که شاید برای همه نیفتد، اما هر عکاسی کمابیش به آن فکر کرده و من هم مستثنا از این روال نیستم. پیشتر از هر چیز «انتخاب» است که ذهنام را درگیر میکند. ایا من تا به چه اندازه حق گزیدن وقایع و بزرگنمایی شان را دارم. بعد حس گناه از دخل و تصرف در واقعیت، در زمان و مکان سراغ آدم میآید. بارها شنیده بودم از عکاسانی که در پی ثبت یک واقعه، با علم بر عدم توانایی تغییر سرنوشت در آن واقعه سر به بیابان زدهاند و در مواردی هم انتحار را برگزیدهاند. نمیخواهم بگویم که مورد من شبیه آنهاست اما... همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. در یک لحظه که قرار بود فارغ از کار، چند ساعتی را با دوستانام با هم دورهایها خوش باشیم. اتفاق دیگری هم قرار بود بیفتد یعنی من و ناصر، که قبلترها برایتان از او گفته بودم اما هیچ وقت دلیل ترک او را نگفتم، یا شاید دلیل این که او مرا ترک کرد...، که دو شب قبل از ان با هم قرار ازدواج گذاشته بودیم، خواستیم با یکی دو جعبه شیرینی با چاشنی هوای پاک کوهستان، از زیر بار یک مهمانی شانه خالی کنیم. این چیزی بود که ناصر میگفت، منظورم چاشنی هوای پاک کوهستان است، سازش را هم آورده بود. روحیهی لطیفی داشت، هنوز هم دلام برای وقتی ساز می زد و از خود بیخود می شد و موهای آشفتهاش را تکان میداد غنج میزند. دوربین هم که همراهام بود مثل همیشه ولی نه به قصد کار. هنوز پای کوه بودیم. دربند. با تلهسییژ نرفتیم. برایمان افت داشت. از جلوی پلیس و ماموران انتظامات که رد شدیم زنی با چادر سیاه، آمد جلو و به من گفت که روسریام را بکشم جلو. کمی جلوتر رفتیم. ناصر دستام را دور آرنج خودش انداخت و با دست دیگرش نوازشام میکرد همان طور ارام و یک نواخت. دستاش از نوازش ایستاد. سرم را بالا کردم. ناصر سرش رو به بالا، مانده بود. نگاه کردم، دیدم. به سرعت دوربین را از دوشام سراندم. دریچهی محافظ لنز روی زمین افتاد. فیلم را رد کردم و انگشت روی شستی، پشت هم گرفتم. روی سومی بودم که مردم دویده بودند تا زیر تلهسی یژ که هنوز داشت حرکت می کرد. بدن دختر تکان میخورد و همان طور بالا میرفت. من تازه خشکام زده بود. مردم داد میزدند. یکی میگفت «نگهدار». یکی با قوت داد می زد «بِبُرّش» «پسر تکون بخور» و من داد زدم« ناصر». و همراه جمعیت دویدم. نفهمیدم چقدر طول کشید تا آن ریلهای لعنتی را ایستاندند و پلیس و انتظامات مردم را متفرق کردند. و من هنوز خارج از دریچهی لنز به صحنه نگاه نکرده بودم. و هنوز هم نکردم. بعد از آن قطعه عکس لعنتی دیگر هیچ چیز یادم نمیآید غیر از نگاه نفرتبار ناصر به من وقتی از میان جمعیت با آن موهای آشفتهاش، انگار که ساعتها سرش را کنار زههای ساز تکان داده باشد، ظاهر شد و دلام را آشوب کرد و غیب شد و رفت. انگار هیچ وقت از اول نبوده. انگار فقط یک خواب و یک خیال بود ناصر. بعد دیگر همهاش بازیهای روزنامهنگاری بود که خودتان میدانید و فروش آن عکس و تیتری که زده بودند توی مجلهی تایمز روی عکس من که« رشتهای که باید نگهبان زن باشد، طناب دار او شد» و چقدر رفتم و آمدم و توی هر سازمان امنیتی و اطلاعاتی و پشت هر میزی نشستم تا باورشان بشود که نه تنها از این نمد کلاهی برای من بافته نشد که همه چیز من هم در آن یک لحظه با نفس آن دختر رفت و دیگر برنگشت. نمیخواهم بگویم که من هم مثل آن عکاسی که از آن ویتکنگی موقع شلیک گلوله به سرش عکس انداخت، روانی شدهام و میخواهم کار دست خودم بدهم. اما دیگر واقعیت و خیال را با هم اشتباه میگیرم. مالیخولیایی شدهام. از هر قطعه عکسی که از تاریکخانهام در میآید متنفر میشوم. اینها را برایتان گفتم که دیگر ناگفتهای میانمان نباشد. به گمانام از دید شما این شرایط برای ادامهی رابطهمان بهتر هم باشد. تصمیم به خانهنشینی من برای هر دومان بهتر است. البته اگر... پیشاپیش از پذیرفتن این تقاضا متشکرم. ارادتمند دبیر سابق سرویس عکس
***
کف دستام عرق کرده. هر چیزی یه وقتی تموم می شه دیگه. با این شروع کردم. قبلن خیلی فکر کرده بودم. کف دستام همش عرق میکنه. دربارهی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی هرچه میدانید بنویسید. قرارمون دم تاکسیای چیذره. این آخریشه. مامان گریه می کرد. درس که میخوندم. توی اتاق بودم. تا صبح. مامان پشت در چرت می زد. قرآن دستش بود. نماز نمیخوند. خودکار از دستام لیز میخوره. لبام خیس نباشه، از زیر قرآن که رد می شم باید بوسش کنم. تفی نشه. اونا تعطیل شدن. دوما و سوما زودتر تعطیل می شن. فقط ما چهارما نهایی داریم. اما وامیسته. هر روز وامیسته. با همون روپوش مدرسه. همهی تاکسیای چیذر باهامون دوستن. از وقتی با ماشین بابام میرم دانشگاه، تاکسیای چیذر خالی میرن. جلو دو نفر به هم میچسبن. دستمو که میندازم دور شونهاش، حالم خراب می شه. دستم تو گوشتای بازوش فرو میره. یه کم تپله. اصلن امتحانا یادم میره. مامان گفت جوابا رو بنویس بعد روشون خط بکش. خودم خواستم نامه بنویسم. معلما آدمن. رادیو آهنگ نظامی می زنه. وسطش میگه رزمندگان اسلام طی یک یورش... سرمو میذارم بیخ گوشش. میگم سال دیگه این موقع از این چفیهها میندازم دور گردنم. میخنده. مثل مامان نمیگه خفه شو و اشکاش دربیاد. میگه برا منم بخر. دستمو روی شونهاش فشار میدم. چفیه نخریدم. شب قبلش از دانشگاه میاومدم. قرمز بهش میآد. دخترای دانشگاه عینکیان. لاغرن. راحت باهام میخوابن. توی ثبت نام و انتخاب واحد می شه بهشون بچسبی. برگه شونو بگیری براشون پر کنی. دستم روی شونهاش بود که رسیدیم تجریش. اون میگفت میدون اول. بعد سر پل. دستمو برداشتم. تا امتحان بدم میرفت امامزاده صالح. گندم برای کفترا. نذر برای من. پرسید تابستون چیکارهای. ویلامون تو شمال. ای بچه پولدار. بابا شبا پای رادیو لابلای سوت و پارازیت گوششو میچسبوند. به مامان میگفت چن ماه دیگه تمومه. عراقیا دووم نمیآرن. مامان میگفت سفید بده برگهتو. بابا چشم غره میرفت. خب لااقل بنویس روشو خط بزن. داد می زنم امسال نشد سال دیگه چی؟ بالاخره چی. قرمز بهش میآد. تو مدرسهشون نباید رنگی بپوشن. ولی من یه روز دیدم با ژاکت قرمز تو پارک قیطریه. بعد تو تاکسیای چیذر دیدمش. بعد مدرسه شو پیدا کردم. روز کنکور از دور دیدم با روپوش مدرسه بود باز. مامان گریه شو میخورد. میگفت دقت کن. گفتم میرم دستشویی. دویدم پیشش. دستمو گذاشتم روی شونهاش. توی گوشش گفتم بیا با هم بخوابیم. گفت بیا با هم زن و شوهر بشیم. کنکور یادم رفت. همهی پسرای دانشگاه لابد همون جا بودن. همه با هم بودن. همه زردنبو. همه ترسو. کاش نمیترسیدم. کاش پاسخنامه رو سفید میدادم. میرفتم جنگ براش نامه مینوشتم. تابستون هم نامه نوشتیم. من مینوشتم تهران میدان چیذر کوچه شهید افشاری اون مینوشت مازندران ایزدده شهرک امیرآباد. چرا من دیگه اون طوری نیستم؟ گفت جبر داشتیم. گفتم کار خوبی نکردی جبر مهمه. خندید. توی صف تله بودیم. بسته رو بهش دادم. گفتم سرت کن که مثل این دختربچههای مدرسهای نباشی. گفت مثل دخترای دانشگاه بشم؟ رومو کردم اون ور. کاش همونجا شونههاشو میگرفتم. دخترای دانشگاه لاغرن. از پشت عینک خندههاشون دیده نمیشه. فرز روسری رو انداخت رو مقنعه و نمیدونم چیکار کرد مقنعه رو کشید بیرون. گفتم قرمز خیلی بهش میآد.گفته بودم قبلن که حرف دارم باهاش. نشستیم روی تله. پامون که کنده شد از زمین جیغ کوچیکی زد. شروع کردم. هر چیزی یه وقتی تموم میشه. حرف زدم و حرف زدم. فقط حرف زدم. روسری بوی نویی میداد. مقنعهاش دست من بود. بوی عطر میداد. گریه نکرد. گفتم باید خوب درس بخونی دو سال دیگه تو هم دانشگاه قبول شی. حالم از خودم به هم خورد. کاش میگفتم بیا بریم با هم بخوابیم. تله تکون خورد. جیغ کشید. دم روسری قشنگ گره خورده بود به میلهی تله. خودش گره زده بود. خم شده بود. فکر کردم داره گریه میکنه. فکر کردم قهر کرده. تله تکون تکون میخورد. مثل پاندول مثل آونگی که دامنهی نوساناش f/n باشه. یه هو برق یه فلاش زد به چشمام. بعد از اون دیگه کور شدم. مغزم کور شد. مغزم کوره.
سپینود- آبان 86 نوشت اول
|
|
|
|
|||
|
|
|
This is Tange-Eram`s non-commercial site |
|