|
سه شنبه وقت سحر بیست و هشتم اسفند
به شوق تو دل از این شهر خسته خواهم کند
مرا ببخش که عاشق شدن ز یادم رفت
مرا ببخش که دیگر نمیزنم لبخند
چه زود دست و دل کوچک به نان محتاج
مرا از آن همه زیباییات جدا کردند
چه روزگار غریبی است آه دختر ایل
که زلف های تو همرنگ روزگار منند
نگاه عکس ورم کرده ی تو میگوید
که دل به این خسته تا چند بسته ای تا چند
و من زشرم سر مینهم به شانه شهر
و گریه میکنم از غربتم بلند بلند
ببند - گرچه تهی - کوله بار رفتن را
خروسخوان دل از این شهر خسته خواهم کند
محمد رضا احمد فرد
بچه های عشایر که در شیراز درس میخواندند دو سه روز مانده
به عید بیقرار رفتن به ایل و روستای خود بودند. شاعر این
حسو حال را سردوده ات. عکس ورم کرده اشاره به نقشی های
بیژن بهادری است که با موضوعات ایلی تابلوهای گرانی خلق
کرده و مردم آن را به در و دیوار خانه نصب میکردند.
|