ماه سو:

سایت خانه، ساحتی خانه گی

برای تنگ ارم




مقاله

شعر و داستان
شعر و داستان خوانی

تازه های دور و نزدیک
از این در به آن دار: گفتی خودمانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موسیقی

ویدئو، اسلاید
عکس هایی از دور و بر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیوندها
ت
نگ ارم
ب
اغ داستان
کارهایی از حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 




 

مرد همسایه و کلانتر
حسن مصلحیانی

 

چند نفری نیمه‌مست داخل مغازه سخت گرم حرف و چانه‌زدن بر سر یک تلویزیون اسقاطی و قراضه‌ای بودند که در گوشه‌ای خاموش نهاده بود و روی بدنه‌ی زه‌واردرفته‌ی آبنوسی‌رنگ‌اش چاپ‌برگردان‌های زرق و برق‌دار و پیش‌پا افتاده چسبیده بود. روی شیشه‌ی خط‌خورده و غبارگرفته‌ی صفحه‌اش هم انگار آسمانی مخطط شده از دود فانتوم‌ها. چندتایی دور و برش می‌پلکیدند و یکی‌شان دولاراست می‌شد و با آن دستی که قوطی حلبی آبجواش را مچاله می‌کرد با اشاره به این که مارک آلمانی دارد گفت: عجب چیزیه، آلمانیه.

در این هنگام یکی از مال‌فروش‌های معامله‌گر با دست‌های چرب و روغنی داشت با کنترل ورمی‌رفت. رفیق بغل‌دستی‌اش با شکمی بسیار بزرگ با هیکلی خمره‌وار گفت: بیا آبجوات را بزن، ول کن این کیر خر را دیگه.

کنترلچی که داشت با دست‌های چرب فنی‌وار معاینه‌اش می‌کرد گفت: کس، این صاحب‌مرده ریقش درآمده، به اندازه‌ی گوزی هم شارژ نداره.

خمره‌ای همان‌طور که توی صندلی فرورفته بود کونش را یک‌ور کرد و گفت: بیا بزن توش تا خوب شارژ بشه.

این‌طرفی که با اندامی قیطانی روی یخچال نشسته بود ناگهان چنان خنده‌ای شلیک کرد که از دهانش پس‌مانده‌های خرده‌پیزه‌ی سوسیس با پشنگه‌های آبجو یک‌راست تفید به سر و روی کنترلچی و هوا از بوی ترشال آکنده شد. خمره موذیانه و زیرزیرکی به طرف قیطانی با چشمان جغدوارش ریزریز می‌خندید و چشمک و ابرو می‌پراند. کنترلچی که در این میان خود را گه‌مال شده دید با یک گام چلید توی صورت سرخ و پرگوشت‌اش و گفت: ای کیر توی مغزت.

از قضا کلانتر محل هم توی این حیص و بیص یک پای بساط بود و اصلا خودش داشت این معامله را جوش می‌داد و از کیفیت این لش بنجل تعریف می‌کرد و می‌خواست به هرقیمتی شده ردش کند و چیزی به ته کیسه برساند، شیشه‌ی ودکایی توی دستش بود و با آن هیکل تانک‌وارش قلپ‌قلپ می‌زد بالا و دمادم سرش را عینهو پنکه‌ی روی میزی به چپ و راست می‌گرداند. تا نگاهش به من افتاد با شیوه‌ی خاص خودش گفت: «های مرد همسایه.» و در حالی که از گرمی الکل شنگ شنگ شده بود حرفش با آن جمع را براند و گفت: هی مرد همسایه سنگ مرمر می‌خواهی. از همه‌جورش دارم: سیاه، خاکستری، سفید، سرخ. مال چینه. چینی‌اند.

گفتم: می‌خواهم. چه‌قدر هستند؟ چه‌طور حساب می‌کنی؟

چندبار چشم‌هایش را در کاسه‌ی سر به این سو آن‌سو چرخاند و بعد نگاهش در جایی خیره و راکد شد و کت‌هایش را مانند کرکس صاف صاف باز کرد و گفت: «این پهنایش.» و سریع با چند حرکت عمودی بلندی‌شان را نشان داد و گفت: بالای تن است. همه‌اش را با هم می‌دهم به قیمتی قشنگ.

گفتم: باشد.

فوری تکه‌کاغذی گیر آورد و تند آدرس و یک شماره‌ی موبایل و نامی مجهول نوشت و زیر آن با خطی درشت اضافه کرد: مرد همسایه. در حالی که دلش می‌خواست هرچه زودتر کالایش را رد کند گفت: هروقت خواستی بیا. ولی چند لحظه بعد تکرار کرد فردا بیا آن‌ها را ببین. تلفن بزن بعد بیا. در ضمن اگر خواستی شیشه هم دارم که زن‌های خوشگل رویشان کنده‌کاری شده و بعد دست‌هایش را توی هوا گرد کرد و گفت: اینقدر هستند. اخر سر هم بوسه زد که خیلی قشنگند، مال چین‌اند، خوشگل‌اند، چینی‌اند. چندباری هم هی دست می‌رساند و صورتش مثل کیسه‌ی پلاستیکی که حرارت ببیند جمع می‌شد و از کنج دهانش واژه واژه فرو می‌ریخت و انگشت‌هایش را به شکلی بار و بسته می‌کرد و می‌کشید رو به جلو. انگاری چیزی نامرئی را می‌قیچید. دمی در سکوتی مبهم فرورفت و اریب‌وار نگاهش را به نقطه‌ای دوخت.

قیطانی که مثل الولک مقابلش ایستاده بود با سکسه‌ای که ول‌کنش نبود سعی می‌کرد او را دلداری بدهد و هربار پکی به سیگار می‌زد و دودی غلیظ می‌پاشید توی صورتش.

 

پیدا بود که این آدرس باید گوشه و پسله‌های یک ضلع آمستردام باشد. گمانم همین چندوقت پیش در پرسه‌زدن‌هایم آن دور و برها پی چیزی رفته بودم. درست یادم نیست. جاده‌ای بود درازکشیده میان دشتی شاد که این سوی و آن سویش اسب‌های خوش‌تراش زیر تابش آفتاب شادمانه می‌چریدند و بر فراز سرشان غازها دسته دسته پرواز می‌کردند و پیکان‌وار اوج می‌گرفتند و جنجال‌شان سکوت دشت را می‌برید.

آغاز راه خانه‌های یک اشکوبه داشت با شیروانی‌های سفالی و باغچه‌های زیبا. انگاری در کارت پستال راه می‌رفتی و به تدریج که از فضای کارت بیرون می‌زدی سقف خانه‌ها کوتاه و کوتاه‌تر می‌شد تا می‌رسید به زمینی تر و برکه‌های پر که در اطراف‌شان نی و لمبون روییده بود و سایه‌های‌شان سیخ سیخ راست بی‌جنبش افتاده بود توی آب.

 

دورنمای شهر به تمبرهای پستی می‌ماند و دودکش کارخانه‌ها به بلندی یک نخ سیگار. ساختمان‌های به طرح و رنگ نقش اسکناس. در عمق افق تپه‌تپه‌های سیال‌وار به سفیدی پر قو از کناره‌ی آسمان بالا می‌آمدند و کم‌کم پرشان رو به زردی می‌گرایید و شناور در فضا پخش و از هم می‌پاشیدند. از دو طرف جاده راه‌های باریک باریک و بند بند به سرازیری‌ها منشعب می‌شد و از هر سویش پر از مخروبه و تیرک‌های آهنی که ضربدری از سقف انبارهای رمبیده بیرون زده بود. لاشه‌هایی از کانتینرهای متلاشی شده با دکل‌های از کار افتاده‌ی جرثقیل و هیمه‌وار پشته پشته از اگزوزهای پاره پوره و تل‌انبار از پیت‌های پلاستیکی ذوب شده با تانکرهایی که ورقه ورقه زنگار پای‌شان ریخته بود و در جاهایی نقطه نقطه به سیاهی می‌زد.

 

حتا آواز قورباغه‌ای هم شنیده نمی‌شد. داشتم در یکی از این کوره‌راه‌های باریک خوش خوش می‌رفتم و در خیال شناور بودم و می‌دیدم که چه‌طور از ضربه‌های چکش و قلم شراره‌شراره به پیرامونم می‌پراکندم و سنگ‌ها را می‌تراشتم و صیقل می‌زدم که یکباره دیدم خودم هم آن‌جا هستم و در انتظارم. با شتاب می‌رفتم که در گوشه‌ای چشمم به دری نیمه‌باز افتاد. دست بردم تا چیزی را لمس کنم که ناگهان جانوری از پشت خرت و پرت‌های توی انباری از یز زمین یک‌هو خیزید و تاخت‌زنان به شدت تا نیمه‌ی کوره راه دنبالم کرد.

 

مرد مغازه‌دار پشت ویترین ایستاده و مشغول پیچاندن موج رادیو است. کلانتر هم آن چند نفر را به حال خود رها کرده و در بیرون با تبسمی محو به تماشای پسربچه‌ای ایستاده که توی کنج در مغازه روی چهارپایه‌ای نشسته و به‌طور خاصی لب‌هایش را غنچه می‌کند و در بن چیزی ملایم می‌دمد و از آن حباب‌هایی بیرون می‌آید که روی‌شان انعکاس نور‌های رنگین و قوس‌قزح‌وار در هم آمیخته نئون‌های تبلیغاتی Marlboro و Playboy کمانه‌وار سر می‌خورند و در پایین پایش دو سگ درشت‌اندامش پهلوی هم، روی شکم، میان پیاده‌رو دراز کشیده‌اند و جارووار دم می‌کشند روی زمین و با چشم‌های‌شان گلوله‌های شناور و شفاف. حباب‌ها را در فضا دنبال می‌کنند و باز سرشان در چرخشی آرام می‌چرخید و نگاه‌شان برمی‌گشت رو به چشم‌های مه‌آلود کلانتر.

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

maahsoo@gmail.com

This is Tange-Eram`s non-commercial site