سایت خانه، ساحتی خانه گی

بازگشت به صفحه ی اول

عکس هایی از دور و بر
موسیقی
شعر و داستان
مقاله
از این در به آن دار: گفت و گویی خودمانی
ویدئو، اسلاید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تازه های دور و نزدیک
ـ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
ــــــــــــــ

 

 

 

 


 

 

داستان

 

 

شاید بشود داستان‌واره زیست بی‌که داستانی نوشت. یعنی که داستان دیگر و دیگری به دیگران سپرد و داستان خود را راست کرد. شاید کمی مهربان‌تر شویم. کمی گُرده‌ی هم را گرم کنیم در زمستان پیش رو. آغاز می‌شود ولی این آشکار هر خری و نه‌خری هست که پایان «داده» می‌شود. در این معامله مانده‌گار همان کالا است؛ همان واسطه. آن میان نشسته. میان من و تو:

ــ متن کجاست؟ من کجایم؟ تو چه هستی؟

 

سلام نسیم جان: این مطلبی بود که برای ماه‌زاده ی امیری که من شیفته‌ی نامش هستم. آن ماه‌زادگی اش. حالا همان پرسش به گونه ای با تو در میان گذاشته می شود؟

 

ــ می‌شود لختالخت خیره شد در چشم هم‌دیگر ولی برای دمی آنی، برای زمانی، برای زمان نه. همین که لرزمان نگرفته خوب است از کنار هم کرانه کنیم.

 

نسیم دنیا را چه دیده‌ای؟ کجایی؟ اگر مردم ولایت بپرسند عمونسیم چه می‌کند چه می‌گویی؟ در خاطر خانه می‌روی، غریبه نیستی، آشنایی. از خویش ناپریش چیزی پرسیده بودم در تو به زاد پرسش می‌رسم. ذات پرسش کار من نیست. به پرس. پرس ازت می‌کنند یعنی از حالت می پرسند به لهجه‌ی حسن. پاسخ‌اشان چه داری؟ نسیم چه می‌کند؟ نسیمی که می توانست توفان شود و نشد. نسیمی که می توانست باد شود، نشد. دوری اگر به بادنما شد برای آن بود که از فراز کلیسا دم به در دنیا برسد: نسیمی که نمی‌توانست نسیم بماند و ماند: نسیم ماند. با همان راز و رمز نامش در خیال فارسی در نام کوچکش. که هیچ سر سازگاری با دنیای ناشاعرانگی ندارد. نسیم. همان نام کوچکش که روسیاه خاکساری این به قول رضا ویسکی قلپی زیر بغل تا بُن مستی! گفتم که خاطرت جمع باشد در خانه می رویم در خانه‌ای که خاطره‌شان خالی از تو نیست. هستی. از این خانه به آن خانه می رویم. از تنگ ارم به ماه سو تا به سه خانه گردی در عالم مجاز ختم شود. این ماه سو کار را این طور پیش می برد که می بینی. از این خانه به آن خانه می شویم. سه خانه می شویم، سه خانه می رویم. به قول پُرس: سخن می‌رویم.

 

 

نازنین
می‌پرسی: متن کجاست؟ و قبل‌اش از رها کردن داستان دیگری می‌گویی. فکر می‌کنم متن همان داستان دیگری است. دیگری که انبان‌اش پُراست و بارش سنگین. ارثیه‌ای از آدم و حوا. یا بگیر همان میمونی که دیگر پشم ریزانده حالا و به هزار رنگ و زبان تکثیر شده. دیگری شده و دیگرانی
  
داستان دیگری که داستان خود است. داستان خود، روایت دیگری است. روایت دیگران. همزبانی‌ها و هم‌نشین‌هایی در سایه و روشنی. بوده و نابوده‌ها. مانده‌ها و رفته‌ها. مگر تمامی متن وقتی در قلم تو بهم می‌رسد از میان این دیگران و دیگری نمی‌گذرد؟ از اقلیم تو و هم‌اقلیمی‌هات. حالا و دیروز.
منم یکی از آنهایم. هستم؟ من با دیگری‌ ی خودم و تو با دیگری ی خودت. چاره‌‌‌ای نیست. وقتی خود پهلو می‌گیرد که به قراری بیآرامد یا بیاشوبد، هم‌نشین ِ خودی دیگر می‌شود که از مسیر دیگرانی بهم می‌رسند. از روایت راوی‌های دیگر که زبان تورا به عاریت می‌گیرد.  روایت ِ ناخود حتی.
دیگری همیشه واسطه است وقتی حضور هنوز نیازمند ناظری است ایستاده میانه. چه چیزی می‌توانی به من نشان بدهی که هیچ، مطلقا" هیچ نشانه‌ای از حضور دیگری نداشته باشد؟ این دیگری غریبه نیست. خویش هر دو است. آن طور که ما خویش او. خواهی نخواهی ما مصرف کننده‌های کالاهای دست چندمیم. آن کالایی که تو می‌گویی خواهد ماند میانه. بسته‌ی در بسته‌ای است که معلوم نیست وقتی درش را باز می‌کنی چند نام را بخوانی و چند تصویر را ببینی که قبلا" ندیده باشی و نخوانده باشی. پس چیزی نبوده که نبوده باشد. اگر هم به صرافت حذف و انکار دیگران برآییم و لحظاتی بی مزاحمت نظارت‌شان اراده کنیم بمانیم به تماشای هم، به تماشای این کالای میانه مانده،  باید عریان شویم.


یکی یکی رخت برانداخت و لخت مادر زاد زانو به زانو نشست به سیل و سیاحت. تازه آن وقت هم خواهیم دید که بی‌نیاز از واسطه نیستیم. بی‌حضور واسطه‌ها عریانی میسر نیست. بله می‌توان فاصله گرفت. دور شد. دور انداخت هر آنچه را که موذیانه و آرام از دیگری رسیده است که برای دریافت‌اش دست دراز نکرده بودیم. نخواسته بودیم. اگر نشستیم زانو به زانو، لخت وعور،معلوم‌مان می‌کند که کی و چقدر جرات پس راندن تحفه‌های پیشکشی را داشته. چقدر برداشته و چقدر نخواسته. سهم‌اش را پس زده و توبره‌ی خویش را خود پر کرده است.
شاید به نظرت این‌ها شر و ور برسد. گنگ و نارس. بی‌ربط به حرف‌های تو. اما وقتی خواستم چیزی بنویسم و بفرستم برایت حاصل‌اش شد این‌‌ها.
حال تو  اگر حال‌اش را داشتی از «الف‌» اش بیآغاز و پیش برو. من هم خواهم آمد. تا کجای‌اش را نمی‌دانم.  
راستی من «صبح موالی به خیر» را نخواند‌ه‌ام. و مدینه‌النحاس را هنوز.
با مهر
ماهزاده


 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

maahsoo@gmail.com

This is Tange-Eram`s non-commercial site