|
|
|
|
|
|
داستان کوتاه
کلمات: اکبر سردوزامی
مداد: حسین نوش آذر
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
نسخه برای پیری که خوابش نمیبرد. زمزمه است، زیر لبی، یواش یواش: * هر صباح سه بار تا صد صبا بگذرد. کارگر نشد پساش بده:
غزلغزلهای سلیمان
گلهی دیدهبان از شبان
عطرهاي تو بوي خوش دارد و نام تو چون عطر ريخته شده است. بنابراين دوشيزهگان تو را دوست ميدارند. ــ مرا بِكِش تا در عقب تو بدويم. پادشاه مرا به حجلههاي خود آورد. از تو وجد و شادي خواهيم كرد. زیاده از شراب ذکر محبت تو خواهیم کرد. تو را از روي خلوص دوست ميدارند. ــ اي دختران اورشليم، من سيه فام امّا جميل هستم، چون خيمههاي قيدار و مانند پردههاي سليمان. بر من نگاه نكنيد چونكه سيهفام هستم، زيرا كه آفتاب مرا سوخته است. پسران مادرم بر من خشم نموده، مرا ناطور تاكستانها ساختند، امّا تاكستان خود را ديدهباني ننمودم.
ــ اي حبيب جان من، مرا خبر ده كه كجا ميچراني و در وقت ظهر گلّه را كجا ميخواباني؟ زيرا چرا نزد گلههاي رفيقانت مثل آواره گردم.
همآوا
محبوب: اي جميلتر از زنان، اگر نميداني، در اثر گلهها بيرون برو و بزغالههايت را نزد مسكنهايشبانان بچران. محبوبه: اي محبوب من، تو را به اسبي كه در ارابهی فرعون باشد تشبيه دادهام. رخسارهايت به جواهرها و گردنت به گردنبندها چه بسيار جميل است. محبوبه: زنجيرهاي طلا با حَبّههاي نقره براي تو خواهيم ساخت. چون پادشاه بر سفره خود مينشيند، سنبل من بوي خود را ميدهد. محبوب من، مرا مثل طَبله مرّ است كه در ميان پستانهاي من ميخوابد. محبوب: محبوب من، برايم مثل خوشهبان در باغهاي عينجدي ميباشد. ــ اينك تو زيبا هستي اي محبوبه من، اينك تو زيبا هستي... چشمانت مثل چشمان كبوتر است. محبوبه: اينك تو زيبا و شيرين هستي اي محبوب من و تخت ما سبز است. محبوب: تيرهاي خانه ما از سرو آزاد است و سقف ما از چوب صنوبر است. محبوبه: من نرگس شارون و سوسن وادیها هستم. محبوب: چنانکه سوسن در میان خارها همچنان است محبوب من میان دخترها. محبوبه: چنان که سیب در میان درختهای جنگلی همچنان محبوب من است در میان پسرها. در سایهاش به شادمانی نشستم و میوهاش به کامم شیرین بود. من را به میخانه آورد و علم وی بالای سر من محبت بود. مرا به قرصهای کشمش تقویت دهید و مرا به سیبها تازه سازید زیرا که من از عشق بیمارم... دست چپاش در زیر سر من است و دست راستاش من را در آغوش میکشد... ای دختران اورشلیم شما را به غزالها و آهوهای صحرا قسم میدهم محبوب مرا تا خودش نخواهد بیدار نکنید و از خواب برنینگیزانید. ــ آواز محبوب من است: اینک بر کوهها جستان و بر تُلها خیزان میآید! محبوب من مانندهی غزال یا بچهآهو است. اینک او در عقب دیوار ما ایستاده است، از پنجره نگاه میکند و از میان شبکهها خویشتن را نمایان میکند. محبوب من مرا خطاب کرد و گفت: ای محبوبهی من و ای زیبایی من، بر خیز بیا! زیرا اینک زمستان گذشته است و باران تمام شده است و رفته است. گلها بر زمین ظاهر شده و زمان الحان رسیده است، آوار فاخته در ولایت ما شنیده میشود. درخت انجبر میوهی خود را میرساند و تاکهای گل آورده رایحهای خوش دارد. ای محبوبهی من و ای زیبای من، بر خیز و بیا! محبوب: اي كبوتر من كه در شكافهاي صخره و در ستر سنگهاي خارا نشستهای، چهرهات را به من بنما و آوازت را به من بشنوان زيرا كه آواز تو لذيذ و چهرهات خوشنما است. شغالها، شغالهاي كوچك را كه تاكستانها را خراب ميكنند براي ما بگيريد زيرا كه تاكستانهاي ما گل آورده است. محبوبه: محبوبم از آن من است و من از آن وي هستم. در ميان سوسنها ميچراند. اي محبوب من، برگرد و تا نسيم روز بوزد و سايهها بگريزد، غزال يا بچه آهو بر كوههاي باتر باش.
شبانگاه در بستر خود او را كه جانم دوستميدارد طلبيدم. او را جستجو كردم امّا نيافتم. گفتم الآن برخاسته، در كوچهها و شوارع شهر گشته، او را كه جانم دوست ميدارد خواهم طلبيد. او را جستجو كردم امّا نيافتم. كشيكچیهایی كه در شهر گردش ميكنند مرا يافتند. گفتم: «آيا محبوب جان مرا ديدهايد؟» از ايشان چندان پيش نرفته بودم كه او را كه جانم دوست ميدارد يافتم و او را گرفته، رها نكردم تا به خانه مادر خود و به حجره والدهی خويش در آوردم. اي دختران اورشليم، شما را به غزالها و آهوهاي صحرا قسم ميدهم كه محبوب مرا تا خودش نخواهد بيدار مكنيد و برمينگيزانيد. اين كيست كه مثل ستونهاي دود از بيابان برميآيد و به مرّ و بخور و به همه عطريّات تاجران معطّر است؟ اينك تخت روان سليمان است كه شصت جبّار از جبّاران اسرائيل به اطراف آن ميباشند. همگي ايشان شمشير گرفته و جنگ آزموده هستند. شمشير هر يك به سبب خوفشب بر رانش بسته است. سليمان پادشاه تخت رواني براي خويشتن از چوب لبنان ساخت. ستونهايش را از نقره و سقفاش را از طلا و كرسياش را از ارغوان ساخت و وسطش به محبّت دختران اورشليم مُعَرَّق بود. اي دختران صهيون، بيرون آييد و سليمان پادشاه را ببينيد با تاجي كه مادرش در روز عروسي وي و در روز شادي دلاش آن را بر سر وي نهاد.
اينك تو زيبا هستي اي محبوبه من، اينك تو زيبا هستي و چشمانت از پشت بُرقِع تو مثل چشمان كبوتر است و موهايت مثل گله بزها است كه بر جانب كوه جلعاد خوابيدهاند. دندانهايت مثل گله گوسفندان پشم بريده كه از شستن برآمده باشند و همگي آنها توأم زاييده و در آنها يكي هم نازاد نباشد. لبهايت مثل رشته قرمز و دهانت جميل است و شقيقههايت در عقب بُرقِع تو مانند پاره انار است. گردنت مثل برج داود است كه به جهت سلاح خانه بنا شده است و در آن هزار سپر يعني همه سپرهاي شجاعان آويزان است. دو پستانت مثل دو بچه توأم آهو ميباشد كه در ميان سوسنها ميچرند، تا نسيم روز بوزد و سايهها بگريزد به كوه مرّ و به تلّ كندر خواهم رفت. اي محبوبه من، تمامي تو زيبا ميباشد. در تو عيبي نيست. بيا با من از لبنان اي عروس، با من از لبنان بيا. از قلّه اَمانه، از قلّه شَنير و حَرمون، از مَغارَههاي شيرها و از كوههاي پلنگها بنگر. اي خواهر و عروس من، دلم را به يكي از چشمانت و به يكي از گردنبندهاي گردنت ربودي. اي خواهر و عروس من، محبّتهايت چه بسيار لذيذاست. محبّتهايت از شراب چه بسيار نيكوتر است و بوي عطرهايت از جميع عطرها. اي عروس من، لبهاي تو عسل را ميچكاند. زير زبان تو عسل و شير است و بوي لباست مثل بوي لبنان است. خواهر و عروس من، باغي بسته شده است. چشمه مُقَفّل و منبع مختوم است. نهالهايت بستان انارها با ميوههاي نفيسه و بان و سنبل است. سنبل و زعفران و ني و دارچيني با انواع درختان كندر، مرّ و عود با جميع عطرهاي نفيسه. چشمه باغها و بركه آب زنده و نهرهايي كه از لبنان جاري است.
محبوبه: اي باد شمال، برخيز و اي باد جنوب، بیا بر باغ من بوز تا عطرهايش منتشر شود و محبوب من به باغ خود بيايد و ميوه نفيسهی خود را بخورد. محبوب: اي خواهر و عروس من، به باغ خود آمدم. مرّ خود را با عطرهايم چيدم. شانه عسل خود را با عسل خويش خوردم. شراب خود را با شير خويش نوشيدم. دختران اورشليم: اي دوستان بخوريد، و اي ياران بنوشيد، و به سيري بياشاميد. محبوبه: من در خواب هستم امّا دلم بيدار است. آواز محبوب من است كه در را میکوبد: «از براي من باز كن، باز کن اي خواهر من! اي محبوبه من و كبوترم و اي كامله من! زيرا كه سر من از شبنم وزلفهايم از ترشّحات شب پر است.» رخت خود را كندم، چهگونه آن را بپوشم؟ پاهاي خود را شستم چگونه آنها را چركين نمايم؟ محبوب من دست خويش را از سوراخ در داخل ساخت و احشايم براي وي به جنبش آمد. من برخاستم تا در را به جهت محبوب خود باز كنم، و از دستم مرّ و از انگشتهايم مرّ صافي بر دسته قفل بچكيد. به جهت محبوب خود باز كردم؛ امّا محبوبم روگردانيده، رفته بود. چون او سخن ميگفت جان از من بهدر شده بود. او را جستجو كردم و نيافتم او را خواندم و جوابم نداد. كشيكچيهایی كه در شهر گردش ميكنند مرا يافتند، زدند و مجروح ساختند. ديدهبانهاي حصارها بُرقِع مرا از من گرفتند. اي دختران اورشليم، شما را قسم ميدهم كه اگر محبوب مرا بيابيد، وي را گوييد كه من مريض عشق هستم. دختران اورشليم: اي زيباترين زنان، محبوب تو از ساير محبوبان چه برتري دارد و محبوب تو را بر ساير محبوبان چه فضيلت است كه ما را چنين قسم ميدهي؟ محبوبه: محبوب من سفيد و سرخ فام است، و بر هزارها افراشته شده است. سر او طلاي خالص است و زلفهايش به هم پيچيده و مانند غُراب سياه فام است. چشمانش كبوتران نزد نهرهاي آب است، با شير شسته شده و در چشمخانه خود نشسته. رخسارهايش مثل باغچه بَلَسان و پشتههاي رياحين ميباشد. لبهايش سوسنها است كه از آنها مرّ صافيميچكد. دستهايش حلقههاي طلاست كه به زبرجدّ مُنَقَّش باشد و بَرِ او عاج شفاف است كه به ياقوت زرد مُرَصَّع بُوَد. ساقهايش ستونهاي مرمر بر پايههاي زرِ ناب بنا شده، سيمايش مثل لبنان و مانند سروهاي آزاد برگزيده است. دهان او بسيار شيرين و تمام او مرغوبترين است. اين است محبوب من و اين است يار من، اي دختران اورشليم. دختران اورشليم: محبوب تو كجا رفته است اي زيباترينزنان؟ محبوب تو كجا توجّه نموده است تا او را با تو بطلبيم؟ محبوبه: محبوب من به باغ خويش و نزد باغچههاي بَلَسان فرود شده است، تا در باغات بچراند و سوسنها بچيند. من از آن محبوب خود و محبوبم از آن من است. در ميان سوسنها گله را ميچراند. محبوب: اي محبوبه من، تو مثل تِرْصَه جميل و مانند اورشليم زيبا و مثل لشكرهاي بيدقدار مَهيب هستي. چشمانت را از من برگردان زيرا آنها بر من غالب شده است. موهايت مثل گله بزها است كه بر جانب كوه جلعاد خوابيده باشند. دندانهايت مانند گله گوسفندان است كه از شستن برآمده باشند. و همگي آنها توأم زاييده و در آنها يكي هم نازاد نباشد. شقيقههايت در عقب برقع تو مانند پاره انار است. شصت ملكه و هشتاد مُتعِه و دوشيزگان بيشماره هستند. امّا كبوتر من و كامله من يكي است. او يگانه مادر خويش و مختاره والده خود ميباشد. دختران او را ديده، خجسته گفتند. ملكهها و متعهها بر او نگريستند و او را مدح نمودند. دختران اورشليم: اين كيست كه مثل صبح ميدرخشد؟ و مانند ماه جميل و مثل آفتاب طاهر و مانند لشكر بيدقدار مهيب است؟ محبوب: به باغ درختان جوز فرود شدم تا سبزيهاي وادي را بنگرم و ببينم كه آيا مو شكوفه آورده و انار گل كرده است. بيآنكه ملتفت شوم كه ناگاه جانم مرا مثل عرابههاي عمّيناداب ساخت. دختران اورشليم: برگرد، برگرد اي شولمّيت برگرد، برگرد تا بر تو بنگريم. محبوب: در شولميت چه ميبيني؟ مثل محفل دو لشكر.
اي دخترِ مردِ شريف، پاهايت در نعلين چه بسيار زيبا است. حلقههاي رانهايت مثل زيورها ميباشد كه صنعت دست صنعتگر باشد. ناف تو مثل كاسه مدوّر است كه شراب ممزوج در آن كم نباشد. بَرِ تو توده گندم است كه سوسنها آن را احاطه كرده باشد. دو پستان تو مثل دو بچه توأم غزال است. گردن تو برج عاج و چشمانت مثل بركههاي حَشبُون نزد دروازه بيت رَبّيم. بيني تو مثل برج لبنان است كهبهسوي دمشق مشرف ميباشد. سرت بر تو مثل كَرْمَلْ و موي سرت مانند ارغوان است. و پادشاه در طُرهّهايش اسير ميباشد .اي محبوبه، چه بسيار زيبا و چه بسيار شيرين به سبب لذّتها هستي. قامت تو مانند دار مخ و پستانهايت مثل خوشههاي انگور است. گفتم كه به درخت خرما برآمده، شاخههايش را خواهم گرفت. و پستانهايت مثل خوشههاي انگور و بوي نفس تو مثل سيبها باشد. و دهان تو مانند شراب بهترين براي محبوبم كه به ملايمت فرو رود و لبهاي خفتگان را متكلّم سازد.
محبوبه: من از آن محبوب خود هستم و اشتياق وي بر من است. بيا اي محبوب من به صحرا بيرون برويم، و در دهات ساكن شويم. و صبح زود به تاكستانها برويم و ببينيم كه آيا انگور گل كرده و گلهايش گشوده و انارها گل داده باشد. در آنجا محبت خود را به تو خواهم داد. مهر گياهها بوي خود را ميدهد و نزد درهاي ما، هر قسم ميوه نفيس تازه و كُهنه هست كه آنها را براي تو اي محبوب من جمع كردهام. كاش كه مثل برادر من كه پستانهاي مادر مرا مكيد ميبودي، تا چون تو را بيرون مييافتم، تو را ميبوسيدم و مرا رسوا نميساختند. تو را رهبري ميكردم و به خانه مادرم در ميآوردم تا مرا تعليم ميدادي تا شراب ممزوج و عَصير انار خود را به تو مينوشانيدم. دست چپ او زير سر من ميبود و دست راستش مرا در آغوش ميكشيد. اي دختران اورشليم شما را قسم ميدهم كه محبوب مرا تا خودش نخواهد بيدار نكنيد و برنينگيزانيد. دختران اورشليم: اين كيست كه بر محبوب خود تكيه كرده، از صحرا برميآيد؟ محبوبه: زير درخت سيب تو را برانگيختم كه در آنجا مـادرت تـو را زاييـد. در آنجـا والـده تـو را درد زه گرفت. مـرا مثل خاتـم بر دلت و مثـل نگيـن بر بازويت بگذار، زيرا كه محبت مثل موت زورآور است و غيرت مثل هاويه ستمكيش است. شعلههايش شعلههاي آتش و لَهيب يهوه است. آبهاي بسيار محبت را خاموش نتوانـد كـرد و سيلهـا آن را نتوانـد فـرو نشانيـد. اگـر كسـي تمامـي امــوال خانــه خويـش را بـراي محبـت بدهـد، آن را البتّه خـوار خواهنـد شمـرد. دختران اورشليم: ما را خواهري كوچك است كه پستان ندارد. به جهت خواهر خود در روزي كه او را خواستگاري كنند، چه بكنيم؟ اگر ديوارميبود، بر او برج نقرهاي بنا ميكرديم؛ و اگر دروازه ميبود، او را به تختههاي سرو آزاد ميپوشانيديم.
محبوبه: من ديوار هستم و پستانهايم مثل برجها است. له'ذا در نظر او از جمله يابندگان سلامتي شدهام. سليمان تاكستاني در بَعْل هامون داشت و تاكستان را به ناطوران سپرد، كه هر كس براي ميوهاش هزار نقره بدهد. تاكستانم كه از آن من است پيش روي من ميباشد. براي تو اي سليمان هزار و براي ناطورانِ ميوهاش، دويست خواهد بود. محبوب: اي محبوبه كه در باغات مينشيني، رفيقان آواز تو را ميشنوند، مرا نيز بشنوان. محبوبه: اي محبوب من، فرار كن و مثل غزال يا بچه آهو بر كوههاي عطرّيات باش.
|
|
![]() |
|||
|
|
|||
|
|
|
|
|
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|