|
شاعر سروده بود مرا چنان خوش است كه كيري نرم از كون به در شود. سپوختناش
را پوشيده داشته بود. اينك فاش از زبان جام:
كدو را همه ديدهايم. كير
را هم خوردهايم يا بالعكس كير را ديدهايم و كدو را
خوردهايم. با اين همه:
كدو:
مرد كه خود پسند شد همچو كدو بلند شد.
تا نشود تهي ز خود پر نشود كدوي او.
|
کدو
|
|
|
|
کدو. [ ک َ ] (اِ) گیاهی است از رده ٔ دولپه ای های پیوسته
گلبرگ که سردسته ٔ تیره ٔ خاصی به نام تیره ٔ کدوئیان می باشد. گیاهی است بالارونده و علفی
و دارای برگهای ساده و خشن است و برخی از برگها بصورت پیچکها درمی آیند که گیاه بدان
وسیله به تکیه گاه می چسبد. گلهای آن زردرنگ و نر و ماده از یکدیگرجدا هستند
ولی بر روی یک پایه قرار دارند. میوه ٔ این گیاه حجیم می شود و درون میوه دانه
های زیادی قرار می گیرند.
دانه
ٔ کدو مسطح و پهن و بدرازی 17 تا 30 میلیمتر و به عرض 8 تا 12 میلیمتر و بضخامت 3 تا 4 میلیمتر است . یک انتهای
دانه مدور و انتهای دیگر نوک دار است . قسمت مورد استفاده دانه ٔ کدو مغز دانه
است که شامل لپه ها و یک پرده ٔ نازک و برنگ مایل به سبز است . کدو اقسام مختلف دارد که غالباً میوه های آنها گوشت دار
و خوراکی است . (از فرهنگ فارسی معین
) :
نتوان
ساخت از کدو کوداب
نه ز ریکاشه جامه ٔ سنجاب .
عنصری .
|
كدو را كه تا لپهي آخر رسيده است. كير را هم از همين دهخدا شاهد بياورم.
مشترک گرامي
دسترسي
به اين سايت امکان پذير نميباشد
با اين همه كير
آلت است. نره. نرهگي.
به «فرهنگ لغت»هاي همسايه رجوع كنيد.
كنجكاو شدم كس را در دهخدا جستجو كنم:
کس . [ ک ُ ] (اِ) شرمگاه زن
. موضع جماع زنان که عربان فرج خوانند. (برهان ). شرم زن . (منتهی الارب ). فرج زن .
(ناظم الاطباء) (دهار) (آنندراج ). موضع جماع در
زنان . چوز. نس . (یادداشت مؤلف ) :
زین سان که
کس تو می خورد خرزه
سیرش نکند
خیار کاونجک .
کس بسگ اندر
فکن که کیر کسائی
دوست
ندارد کس زنان بلایه ...
- کس باز ؛
جنده باز. خانم باز. (فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده ). زن باره .
- کس
پیرزن
؛ چیزهای پلاسیده ٔ پرچین و چروک
را بدان مانند کنند. (لغات عامیانه
ٔ جمال زاده ).
- کس
پاره
؛ دشنامی است که به زنان دهند و اگر
لفظ خواهر یا مادر و زن نیز بر آن مزید شود فحشی است مردان را. (از فرهنگ لغات عامیانه
جمالزاده ).
- کستر
زن ؛ کنایه از قواد و قلتبان است و این غلط مشهور است
. کس ده زن از اهل زبان به تحقیق پیوسته است .(آنندراج ).
- کس
ترکی
؛صفتی است بی وجه و نامعقول ، گویند
چرا بهانه ٔ کس ترکی می گیری . (از لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
- کس تغار ؛
دشنامی است زنانه که بیشتر لحن مزاح دارد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ): کس تغار
خانم !
- کسته ؛ کس ده . روسپی و فاحشه و قحبه
. (ناظم الاطباء).
- کس
خر نه
؛ به معنی کس خرگذار و کنایه از
آدم هالو و صاف و ساده و ابله . (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
- کس
خل ؛ آدم دیوانه و مجنون و سفیه . (لغات عامیانه
ٔ جمال زاده ).
- کس خور ؛
کس باز. (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). رجوع به کس باز شود.
- کس
دادن
؛ با هر کس همخوابگی کردن زن . شرم خویش در اختیار مرد نهادن زن . زنا کردن . گرد آمدن زن با مردی براه
ناروا.
- کس
دماغ
؛به کسانی گویند که بینی پهن و
زشت داشته باشند. (ازفرهنگ لغات عامیانه ٔ
جمال زاده ).
- || کسی که بر روی پره ٔ بینی
وی چاکی پدید آمده و او را زشت
کرده باشد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
- کس
ده ؛ زن که با هرکس تن به همخوابگی دهد. زن که از راه نامشروع با مردان رابطه
دارد. روسپی . فاحشه .
- کس شعر ؛
حرفهای مهمل و بی معنی و چرت و پرت . (فرهنگ لغات
عامیانه ٔ جمالزاده ).
- || عذر بدتر از گناه . (لغات عامیانه ٔ جمالزاده ).
- || شعر بند تنبانی . (لغات عامیانه ٔ جمالزاده ).
- کس
قاطری
؛ نوعی کلاه پوستی است که بالای
آن باریک و فرورفته است . (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
- کس
کباب
؛ قرمساق .
(ناظم الاطباء).
- || کنایه از وجه قوادی و قلتبانی . (از آنندراج ). اما در شاهد زیرین به معنی اصلی نزدیکتر است :
دی کیر چو
پولاد مرا کند ز بیخ
تا از پس
کس کباب گرداند سیخ .
- کس
کش ؛ قواد. دلال محبت . (لغات عامیانه جمال زاده ). دیوث . قلتبان .
(ناظم الاطباء) (آنندراج ).
جاکش . (ناظم الاطباء).
- کس
کشی
؛ قوادی .
دلالی محبت . (لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). دیوثی . قلتبانی . جاکشی .
- کس
کفتار ؛ فرج کفتار. (آنندراج ).
- || شفقت و مهربانی . (آنندراج ). وسیله ٔ ایجاد مهربانی .
- کس
گربه
؛ مهره ای است که گویا از بقایای جانوران
دریا گرفته و نرم تنان بدست
آید و آن را در جزء نظر قربانی برای جلوگیری از چشم زدن به کودکان می آویزند.
(لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). کودی که یک سرش بسته باشند و کودی سوراخ دار. در ایران بگردن
خر می بندند و گردن بند و گردبان و کودی در ولایت [ یعنی ایران ] مصرفی ندارد غیر
از این . و در هندوستان بگردن و پشت گاو بندند و در نقدینه هم رواج دارد و خرمهره
عبارت از همین است . (آنندراج ) :
ویران چو
شود یکسرشان گو می شو
ملکی که
بود از کس گربه زر او.
- کس لیس ؛
کس لیسنده . کس خور. کس باز. (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). رجوع به کس باز شود.
- کس مشنگ ؛ کس خل . ابله . بی شعور. (لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
- کس مصب ؛
نوعی دشنام و مصطلح اهل گیلان است . (لغات عامیانه ٔ جمالزاده ).
…
تا لب لباباش را رفته است. همه برآمده از
نام او است اما وقت فعل و كردن كه ميرسد نرينه است. در منش، مناش، معنايش
نرانه است. نرهگي بر ران نهاده ميراند: كسكش و كسكباب تا كس ــ شعر...
داستان اين بود كه ميخواستم فرق بين خر و
خواجه بدانم. خواجهاي را خري بود. نره خري و كتبانويي
و كنيزي. ديري بود تا خواجه به تجارت هند رفته بود و مردي ميان نبود. يكي كنيز
است و يكي كتبانو و خري كه هي نره
تاب ميدهد پيش چشمهاي تشنهي تن دو تمنا. در متن رسمي هست كه با اين خر آب از
كت به خانه ميآوردهاند. در متني كه پيش من است آمده است كه ايشان را ميل بر
الاغ شد...
باري عاقبت يكي از اين دو تن موفق ميشود
با خر همخوابگي كند. در يك روايت اين كنيز است كه بلد
است كير خر را مهار كند، در يكي كتبانو است كه عمري
زن اين خواجه بوده است. در اين روايت او كه بوهايي برده بود ميخواهد كنيز را به
مُقر بياورد. نميشود. ردش
را ميزند و ميبيند كه رفت زير خر شد و كمي بعد چميد
و بشاش سر رسيد كه:
ــ كاه و جوــ اش
را دادم.
آن كه اول اين كاره شده بود از اول اندازهي
خود را حلقه كرده بود و با كدو فاصله بر كير خر نهاده
بود كه خر تا گند نراند و از گلو به در شود.
پايان غمناك و
هم شادمانهي داستان اين است كه شر عاقبت ندارد و خير
هميشه تا ابدالآباد پيروز است. چنين است كه در پايان
روايت خواجه به خانه مي آيد: يكي عروسي تر، همان كه آمختهتر
بود، يكي كير را ديده و كدو را نديده به كردار ديگري
رفته است و آش و لاش افتاده در طويله كنار خر.
دلا كير را ديدي و
كدو را نديدي از اينجا به ما رسيده است:
گفتم كه در اين روايت يكي كه شهيد كير خر است زن است: يكجا كنيز است، يك جا كتبانو و در
پايان داستان در هوايي سحري در فضايي عارفانه خواجه
به خانه ميآيد و بيشهوت هم نيست.
خرها اين
طرف خواجهها آن ور
|