نسخه ی چاپی

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

 

 

بايد چه گونه مي نوشت استاد ازل آدم ِروز؟

 

مي خواستم چند جمله از متن بوف كور به روايت حزب الله بردارم. نشد. حالا عكس اش را آورده ام:

ستون اول نوشته ي هدايت است. ستون بعدي روايت روز. روايتي كه در دست روز آشكار بازار كتاب است. بوف كور و بوفي كه ميل توي چشمش كشيده اند.

 

ــ ماه رسته بر شاخه‌ي انار

ــ درست...

ــ حباب نور

ــ هوم

ــ كاسه‌ي كافور

ــ آها...

ــ پستان

ــ نشد.

ــ چرا؟

ــ نمي‌شود.

ــ براي چه؟

ــ پستان رها كن.

ــ ممه. ممه مي‌شود؟

ــ آن كه هواي مكيدن ممه دارد زود است تا قلم به دست بگيرد.

ــ پس...؟

ــ سينه بنويس شايد كه بگذرد.

 

ــ آن ها كه مانده اند دانند آن تپه‌ي اول را باخته اند از شب روز روشني كه بر بام‌ها برآمدند تا از پيش پاي آقا كه لم داده بود در قاف ماه ديس پلو بردارند.

ــ پس...؟

ــ ياد پستان را به گور ببر. سينه تو را بس است.

ــ بس است؟

ــ بس نيست؟

ــ بس.

ــ با آن چه مي كني؟

ــ با چي؟

ــ با همين كه تو را دادم؟

ــ بسنده مي كنم به همين كه عنايت فرموده اي...

ــ كه چي؟

ــ دست بر سينه اش بگذارم

ــ بزن...

ــ چي؟

ــ فعلش را گفتم.

ــ دست بر سينه اش زدم و بعد...؟

ــ بعدش كار تو است كه بياوري و كار من است كه در تكيه‌ي خودم بمانم و اول و آخر تو را يكي كنم به دو جمله: اجازه هست. اجازه نه هست. از راه پستان نمي تواني از من بگذري و به پري برسي...

 

ــ كه سر به سينه اش بدهم...

ــ  بدهي؟

ــ بگذارم...

ــ و...؟

ــ و چه؟

ــ لب باز نكني تا وقتي كه از پيش پايت بلند شود....

ــ پيش از آن...؟

ــ پيش ندارد. از سينه همين تو را بس است...

ــ براي...؟

ــ براي دارد؟

ــ ندارد؟

ــ دارد؟

ــ ندارد؟

ــ بگير...

ــ چي؟

ــ همين بست آخر.

ــ خيال مي كنم بهتر است سر به سينه بسپارم بخوابم...

 

براي آن ها كه شب ها بي دار مي گردند مقايسه‌ي پاكدامن ميان متن‌هاي اجازه و نه ــ اجازه‌ي امارت اسلام نسخه‌اي است پيچيده كه از آن سر هشياري بيدار مي كند:

ــ اين سر، سپاس كه هيچ، در گرداندن همين سر بر گردن در امان خليفه‌ي خلوت خلايق هست كه گاه گاه از همين كارها بكند؟

 

سرود سه‌قُلين

 

ــ باد يا نباد؟

ــ سر ناصر...؟

ــ مگر همان برادر منصور نيست كه گرفتندش و باهاش همان كاري را كردند كه "شيطان در آن عمل خويش با آدم بماند اما در پيكر او شدي و از هر جايش كه خواستي در شدي و در آمدي و هر صدا درآوردي و جني‌ها را خنداندي..."... حالا چوب به كون اولاد مي كنند براي هيچ حتا.

 

ــ نتراشيده، نتراشته...

ــ ‌در استعاره نرو منصور

گفت: خداي من... كرد ديگر.

گفت: اوهواوهو...

گفت: تو از ناصر بدتري...

ــ پاي ناصر را پيش نكش.

ــ همان سرش كفايت است...

ــ هاع؟

ــ هاها...

 

ــ سلام.

ــ هاهاها...

ــ الو...؟

ــ هاهاها...

ــ خنده بس كن اين وقت عبادت سحر ياد من افتادي؟

ــ من ياد تو نكرده ام پسر خاله‌ها با تو كار دارند.

ــ كدام پسرخاله؟

 

ــ سلام.

ــ سلام. شما؟

ــ من پسر خاله ات هستم...

ــ پسر خاله ي من...؟

ــ پسر خاله‌ي بزرگ. ال. ال اول.

ــ ال، الو، علي. كدام علي...

ــ يك جورهايي پسر عمه ات هم هستم. هر دو هم از جاي دوري. حالا ولي براي عرض ادب نيامده‌ام. آمده‌ام ادبت كنم. اين‌جا درست سحر است. سر كوه قلعه، كوه رخ نشسته‌ام تا بازي نشانت دهم.

ــ بازي؟

ــ بازي سحر، سه عر...

ــ جالب است. نشنيده بودم...

ــ مي شنوي.

ــ چي را؟

ــ آواز اولين عر... حزبو بيا...

 

ــ سلام پسر خاله...

ــ سلام حزب الله، تويي؟ صدايت را هيچ نشنيده بودم...

ــ صداي من را نشنيده اي؟

ــ اوه، نه، خداي من حزب الله درست ميان شما سه تا، تو و روح الله و هيبت الله به جا نمي آورم كه كي كدام است... خُب حزب الله...

ــ نه خُب پسر خاله...

ــ مستي انگار؟

ــ نه مست پسرخاله.

ــ ... خُب...

صدا: صداي عرعر حزب الله: هارهارهار

 

ــ به جا شد؟

ــ چي؟

ــ دارت، ندارت، چپه، نچپه، سر، دار، چند؟

ــ كه چي؟

ــ كه جمعش كني تا جمعت نكرده اند.

ــ يعني...؟

صداي جماعت: از راه دور گوز در ندادن...

 

ــ حد پا و گليم دانستن.

ــ يعني...؟

ــ اين عر اول الله اكبر است: راه بازگشت بر مسلمانزاده بسته است اما مي‌تواني همين بُن چاله‌اي كه هستي نفس بكشي...

ــ اوهوع!

ــ اوهو ندارد. هو دارد.

صدا: هوهوهو هوهله هوووووووووووووووووووو

 

ــ يعني كه چه؟

ــ ديده اي كه پس سر رميده‌اي هو بزنند؟

ــ پيام...؟

ــ روح الله به اش پيام بده!

صدا: بوق، بوق...

 

ـ ببخش يك دم پنجره را ببندم... در خيابان، بوق، زياد پيش نمي‌آيد اين‌جا...

ــ نترس. من از پنجره نمي آيم. بوق خوابيد...؟ نه؟ خُب... صداي بوق خوابيد... آن كه دست تكان مي دهد در پياده رو برايت...

ــ مي بينم.

ــ مي‌شنوي؟

صداي خيابان: سلام پسرخاله...

 

ــ ديدي؟ شنيدي؟

ــ ها.

ــ ديگر نمي بيني. روح الله ممنون. برو!

صدا: بوق!

 

ــ بوق بوق. به سلامت.

ــ واقعا روح الله بود؟

ــ صدايش را مگر نمي شنوي؟

صدا: طرف راست كانال آب بركه ي بيد، جايي كه نشسته ام پر است از بوق هاي الله اكبري.

 

ــ عجب...؟ بازي به كجا كشيد...

ــ چي؟

ــ همين آمدن روح الله پايين پنجره و آن رفتار...؟

ــ رفته به رفتگان بده و رُفت و روب خانه را از ياد نبر...

ــ خانه رُفته است. درآ!

ــ هلا، تا همين جا هم كار درآمد من درست است. بازي را بازتر كنم. باز تر.

ــ تو پيل من پشه

ــ من پيل تو پشه بازي نمي شود. سحر شد و دو عر در داده شد و خواجه به در نيامد...؟

ــ درم. هستم.

ــ يا در نيافتي؟

ــ پي در نبوده‌ام...

ــ حتا در خانه‌ات وقتي كه شاشت گرفته و از سر خيابان كليد دم در را سر انگشت گرفته و باب كردن در مادگي و گشودن در كرده‌اي؟

ــ ...

ــ حرفي نمي شنوم. نفس مي زني فقط.

ــ راست مي گويي. كمي نفسم تنگ شده است؟

ــ تنگي نفس؟

ــ نه. كلا. سرگيجه هم هست.

ــ از چي؟

ــ از همين فضايي كه دورم تنيده اي؟

ــ مثل...؟

ــ اين كه آشكار نمي كني كي هستي و اين كه حزب الله اين طور صوت الحمار در آورد، بوق الله اكبري روحي در خيابان بركه‌ي بيد روتردام...

ــ شايد براي اين كه شاعرانه اش كنند.

ــ چي را؟

ــ داستان را.

ــ داستان چي؟ اين كه اين سر سحر درآمده‌اي و سر به سرم مي‌گذاري؟

ــ داستان سر به سر نهادن من و تو نيست...

ــ اوهوع!

ــ اوهوع ندارد. سر تو براي من به نرخ سير كرمان شهر.

ــ پس...؟

ــ بهانه از خود بردار و خود را به نرخ روز، به زار روزانه بها نه و بگو داستان چه بود؟

ــ حالا واقعا اين روح الله بود كه آمد تا اين جا و دست كم...

ــ خاله زادگي؟

ــ آري.

ــ بالا آمدن؟

ــ باري...

ــ خاله زادگي همه درست، به جاي خود. تو كه روح الله را در كودكي اش ديده اي، شايد نديده اي. روح الله بگير روح هر آدمي است كه من اجيرش كرده ام پايين پنجره‌ي تو در آيد خودش را نشان دهد و كوچه را بوق الله اكبري بپوشاند.

ــ دايي، روح الله را نام نهاد تا هرچه آشكارتر كند كه كدام سو گرفته است، حزب‌الله اما ديگر تو پوزي آشكار بود...

ــ هيبت الله هم كه دنيا نيامده بود كه تو دررفتي. مي‌دانم.

ــ الآن حزب الله پيش شما است؟

ــ حزب الله كه بر آيات تو گوزيد و رفت تا روز شهر را بگوزاند.

ــ كم از عزرائيل نيستي اين دم.

ــ عزرائيل؟

ــ آس ِ راه ِ ايل.

ــ به روز امروزه چه مي شود؟

ــ به اين جا كه من نشسته ام يا آن جا كه تو از آن مي راني؟

ــ از هردوجا بشنويم شايد به جاي هيچ رسيديم

ــ يا به هيچ‌جا؟

ــ جا...؟

ــ هيچ.

ــ آن جا كه بر همه گان مي رانند.

ــ گردن؟

ــ زدن يا شكستن؟

ــ زدن يا شكستن گردن؟

ــ ها

ــ درست متوجه نمي‌شوم.

ــ كمتر كسي حرف من را متوجه شده است. حرف‌هاي من را هيبت‌الله معنا مي‌دهد.

ــ هيچ تر.

ــ چي؟

ــ هيچ تر فهميدم كه چه مي‌گويي.

ــ حرفم ساده است. تو را هراس برداشته است نمي‌شنوي.

ــ مي‌شنوم و مي‌بينم كه خفتم گير كجا است.

ــ گفتي كه من عزرائيلم. درست است؟ خودت گفتي. حالا مي‌گويم كه هيبت‌الله دست عزرائيل را از آستين در آورده است و در راه تو است.

ــ هيبت؟ شنيده بودم كه...

ــ رب توماته از چين به مجارستان مي‌برد، پنكه از دهلي به كاراكاس...

ــ يا پارچه‌ي چادري از كره به ايران...

ــ اين‌ها را همه من خودم توي دهن‌ها انداختم.

صدا: بوق دم در ساختمان نه، زنگ در خانه: سنگين: دررررررنگ!

 

ــ هيبت الله است...

ــ هيبت؟ آمده اين جا؟ روحي، هيبت، حزبو...

ــ و من؟

ــ يعني واقعا اين زنگ تلفن بي جا، اين آشنايي تو، اين نام ها كه در نامه چيده شده اند براي چه است؟ روح الله تني است، هيبت الله تني است و حزب الله... همه هم باري به هرجهت براي پيش بردن داستان من نيامده‌اند.

ــ نامه؟

ــ نه.

ــ نامه در نام مردمان زمانه مي رود. چيزي كه شايد بي برنامه هم نيست...

ــ هموار نامه هم نيست.

ــ شايد. ولي ديگر از تو گذشته است كه چيزكت را هموار چيزي كني.

ــ يعني؟

ــ يعني ندارد...

ــ اين تلفن تو و اين بساط... گاهي بچه‌ها مست كرده بودند...

صدا: زنگ در خانه

 

ــ بار دوم عرعر هيبت الله است.

ــ سوم...؟

ــ سوم ِ اول، اول ِ سوم... هيبت با هيچ ِ كس كار ندارد الا گردن.

ــ يعني...؟

ــ گاهي گردن مي‌شكند گوشه‌ي خيابان رها مي‌كند، گاهي سر را بر سينه مي‌نشاند و كار را تمام مي‌كند.

ــ خُب... كه...؟

ــ راهي بر كفر رفتي و كسي كاري به كارت نداشت. داري كفران مي‌كني.

ــ كفران؟ من؟

ــ نه. تو نه.

ــ پس اين بگير و ببندها براي چه است؟

ــ براي آن كه پشت سرت را پيش رويت بياورم.

ــ پشت سرم اگر پيش رويم درآيد يا سايه‌ي سر است يا سر دشمن من. مگر نه من سردارم؟

ــ از سر و دار، دلبري براي دلبرهاي پارينه... بود. شد. باري، باري است، فرود فرود فرود. از تو سردار، از سر، از دار، از مُلك دارايي، بازار روز، به زار چند؟ چه‌اي به چند به چه به چه چاهي؟

ــ ...

ــ ها...؟

ــ ...

ــ نوبتي هم باشد ديگر نوبت تو است. اما ديگر نه براي پراندن مهره. مهره‌اي نمانده است.

ــ ...

ــ ماتي!

ــ ...

ــ يا نه خيال مي‌كني اين منار مجازي تنگ ارم كه در اين چاهك بلند كرده‌اي نفست را باد صبا كرده است به دشت شقايق...

ــ اين‌طور شاعرانه نه.

ــ شعر؟ نه. مي‌خواهم زه زهدانت را نشان دهم، بُن بارگاهت را پيش چشمت بياورم. اول همين مناره، منار، من‌آر. يا به گفت خودت سوپر فرشته. برو. برو روي همين تنگ ارم خودت. روي همان تنگ ارم كليك كن.

ــ آهاوو...

ــ ديدي؟

ــ صفحه يكباره سياه شد و همه‌چيز رفت.

ــ خاموش روشنش كني درست مي‌شود.

ــ ...

ــ درست شد؟

ــ ها.

ــ از روز بازار، از من، از من‌آر، مناره، آن كه صدايت را دورتر از قفست ببرد كجاست؟ تا خوب بن ديروزت را پيش پيش روزت گذاشته باشم و هست و نه‌هستت را تمام پيش چشم سرت بگذارم يك بار ديگر همان منار را كليك كن... ديدي؟

ــ هم مثل بار اول شد.

ــ با اين فرق كه اين بار خاموش اگر كني ديگر روشن نمي‌شود. بكن.

ــ ...

ــ ديدي؟ ديگر روشن نمي‌شود.

ــ ها؟

ــ فكر آن را هم كرده بودم. تلفنت هم هروقت من قطع كنم تمام است.

ــ تو داري بر مبناي كير خر بر من مي‌راني.

ــ مبنا بگير راه رفته و خر را خالوجان خيال كن. كو بازي‌باخته‌اي كه زر نزد؟

ــ زر است؟

ــ زر را مي‌تواني هزارگونه بخواني براي خودت اما نمي‌تواني با آن زمان بخري از من.

ــ چي؟

ــ برخيز و كون بتكان. پشت سرت پيش رو است: مات. شات. كات...

ــ الو

ــ ...

ــ الو الو

ــ ...

ــ الو الو الو

صدا: چرخيدن كليد در قفل در خانه.