|
|
|
|
|
|
صفحه اول
تقاص طلبی نوستالژیک
کارهای دوستان
مجموعه ی
الفباییی
داستان فارسی
|
|
شرححال غلامعلی ملیجک عزیزالسلطان بخشی از «از پس شانهی شاه» انتشارات دنا، 1997، روتردام www.tangeeram.com
نسخه ی PDF را از این جا بگیرید.
ناصرالدینشاه در 23 ذیقعدهی سال 1264 هجری قمری به پادشاهی رسید. پنجاه سال سلطنتش پر پر نشده بود که قضای میرزارضای شاهشکار در رسید و کارش را ساخت. این قضا هیچ وجودی را به اندازهی عزیزالسلطان بیجود نکرد. او که مایهی دلخوشی شاه بود و شاه به این دلیل که بلاگردانش میپنداشت از او کمی هم در هراس بود و در تمام سفرهای شاه دست کم ربعمنزلی پیش از او میرفت از همان دم آخرین نفس ناصرالدینشاه از اعتبار افتاد. هنر که میکرد برای عدهای ملیجک بود. دوباره همان غلامعلی شده بود.
«در یکی از شبهای سرد زمستان 1319 هجری شمسی در یکی از کوچههای فرعی خیابان لختی تهران پیرمردی عصازنان راه خانهاش را در پیش میگیرد و متفکرانه در حالی که از بیماری رنج میبرد گامهایش را به زمین میکشد. وی به قدری در افکارش غوطهور است که حتا تلانبار تودهی کاهگلی را که در وسط کوچه است نمیبیند و در آن فرو میرود. در همان حال به علت ضعف و پیری سکته میکند و کسی از عابرین هم متوجه حالش نمیشود... او مرد اما گنجینهی گرانقدری از خود به جای گذاشت که روشنکنندهی بسیاری از نکات تاریخی است.»
برگی از دستخط غلامعلی ملیجک عزیزالسلطان. شرح حال
«من که غلامعلی عزیزالسلطانم در شب 21 ماه مبارک رمضان در سنهی 1295 هجری قمری در عباسآبد متولد شدم. در تهران. حالا که چهل و هشت سال برم گشذته است این را کتاب میکنم.»
خاطرات ملیجک حوالی بین دو جنگ نوشته شده است. حوصله دارید خودتان حساب کنید. ملیجک نوشتن خاطراتش را ــ که از «روزنامه»اش جدا است ــ در محرم سنهی 1342 هجری قمری شروع کرده است. او در 21 رمضان 1295 هجری قمری متولد شده است و در سال 1319 هجری شمسی در گودال کاهگل افتاده و خفه شده است. این هم دستخط ملیجک است:
«هوالله تعالی من که غلامعلی ملقب به عزیزالسلطانم شرح حال خود را مینویسم. در محرم سنهی 1342 هجری قمری بعضی از مورخین و دوستان اصرار داشتند که شرح حال خود را بنویسم. تعلل میکردم. در واقع دل و دماغ نداشتم. چنان که حالا هم ندارم. حوصله نداشتم. اینطور چیز نوشتنها معاش مرتب و خیالات راحت و دماغ کار میخواهد. با وضع نوکری، با زشت و زیبا دیدنها و این کارها منافات دارد. بههرحال، تا این چند روزه که حضرت خداوندگاری احتشامالسلطنه که یک نوع لطف مخصوصی به من دارند به تهران تشریف آوردند و در این خیال بزرگ اصرار فرمودند و خودشان هم در این کار بزرگ اقداماتی فرمودند. از آنجا که نوعی اخلاص بندگی به ایشان دارم نتوانستم تمرد امر کنم. این است که شروع میکنم آنچه که در زمانهی خود دیدهام یا از این و آن شنیدهام بر کاغذ بیاورم. خداوند را شاهد میگیرم که هیچ به اغراق نیاورم.
من در شب 21 ماه مبارک رمضان در سنهی 1295 هجری قمری در عباس آباد متولد شدم. در تهران. حالا که چهل و هشت سال برم گذشته است این را کتاب میکنم. من پسر میرزامحمدخان ملقب به امینالخاقان هستم. امینالخاقان برادر زبیدهخانم امینهی اقدس بود. امینهی اقدس یکی از زوجههای شاه بود. خیلی متشخص و طرف میل شاه بود. نه به حیث جمال. امینهی اقدس امین شاه بود. جواهرات و نقدینگی و خوراک شاه به دستش بود و زن بسیار امین و درستی بود. مال شاه را خوب جمعآوری و ضبط و ربط میکرد. از این حیث بیشتر طرف تقرب و التفات بود. اصلا گروسی بود. در اوایل حکومت فلان ــ امیرکبیر ــ که حکومت کردستان و گروس با فرهادمیرزای معتمدالدوله بود ناصرالدینشاه از او خدمهای خواسته بود. فرهاد میرزای معتمدالدوله امینهی اقدس، یعنی همان زبیدهخانم را از گروس برای ناصرالدینشاه میفرستد. آنوقتها زعفرانباجی صندوقدار اندرون بود و جواهرات و نقدینهها و خوراک شاه به دستش بود. خیلی طرف توجه بود و پرستار شاه. امینهی اقدس را به دست سپرده بودند تا تربیتش کند. بعد از یکی دو سال شاه امینهی اقدس را صیغه میفرمایند. از آنجا که امینهی اقدس خوشخدمت و مواظب شاه بود طرف التفات و توجه شاه واقع میشود.
حالا این کی است؟ موقعی است که
فروغالسلطنه معروف به جیران مورد التفات و طرف توجه شاه بود. یعنی این
اواخر عمرش که دو ولیعهد و دخترش مرده بودند. هروقت شاه به منزل
فروغالسلطنهی جیران میرفته امینهی اقدس هم میرفته است برای کارهای
شاه. دیگر خدمههای حرم حق رفتن به آن خانه را نداشتهاند. خوراک شاه را او
میداده است و رختخواب شاه را هم خودش پهن میکرده است. بعدها معلوم شده
بود این امینهی اقدس گروسی سیده هم بوده است. پنج شش سال از این جریان
میگذرد تا این که میرزامحمدخان امینالخاقان، برادر امینهی اقدس را هم از
گروس میآورند. امینالخاقان غلامبچهی شاه میشود. او هم مثل خواهرش در
اموری که به او راجع میشده است خوب و مرتب بوده است و از همهی
غلامبچههای دیگر بهتر. خیلی زود از دیگران سر میشود. ناصرالدینشاه که از
صدای گنجشک خوشش میآمد این خدمت را به او راجع کرده بود که مراقب بچهها
باشد و مواظبت کند که بهخصوص سر ظهرها نروند سر دیوار یا بالای درختها
بچهگنجشکها را از لانهشان در بیاورند کباب کنند. آنوقتها در حیاط بزرگ
باغچهبندیهای عالی با درختهای چنار بزرگ بود. در اغلب حیاطها درختهای
چنار و سرو کهن نیز بود و گنجشک زیاد داشت. طرف جنوب حیاط فرحآباد یک درخت
چنار بسیار بزرگ عظیمی بود که از قدیم، از زمان فتحعلیشاه معروف بود که
نظر کرده است. اسم این چنار چنار عباس علی بود. در واقع این چنار معبد
اهالی حرم بود. در آنجا نذر میکردند و شمع روشن میکردند. دور چنار با
چوب نرده کشیده بودند. یک در در گوشهی نردهبندی بود هرکس میخواست به
چنار نزدیک شود از آن در وارد میشد. کسی با کفش نزدیک چنار نمیرفت.
کفشها را درمیآوردند و از آن در وارد میشدند و به چنار نزدیک. چنار
عباسعلی مقدس بود. قفل و زنجیر و پارچه و طناب فراوانی به آن چنار بسته
بودند و هریک از اهالی که ناخوش میشد برای شفا به آن چنار متوسل میشد.
چون به اسم حضرت ابوالفضل بود حاجتش برآورده میشد. حالا هم شنیدهام که
وضع به همان وضع سابق است. باری، یک روز یکی از بچههای اندرون میرود چند بچهگنجشک از لانه درمیاورد. امینالخاقان مواظب بوده است. همین که عصر میشود و شاه بیدار شده به اندرون، به حرم میآید پیش میدود که خدمت محوله را به عرض برساند و عرض کند که شاها فلان بچه از فلانجای شکاف فلاندیوار یا فلان چنار چند بچهگنجشک گرفت کشت. نه این که اولینبارش بود که با شاه روبهرو میشد، پیش میرود که بگوید گنجشکها را چه کردهاند زبانش میگیرد و نام گنجشک به فارسی از یادش میرود. نام گنجشک به زبان مادریاش را به یاد میآورد و میگوید بچهها جوجهملیجکها را از لانه درآوردهاند. گروسیها به گنجشک میگویند ملیجک. این جابهجا گفتن نام گنجشک باعث تفریح و تفرج خاطر شاه میشود. از همان تاریخ شاه امینالخاقان را ملیجک صدا میزنند و ملیجک از آن به بعد میشود لقب خانوادگی برای خانوادهی امینالخاقان، برای ما. چنان که خود من هم به این لقب مفتخر بودم. دیگر شاه امینالخاقان را که آن زمان هنوز میرزا محمدخان بود ملیجک صدا میزنند. در زمان غلامبچگی ملیجک اول که بعدها ترقیات زیادی کرد و امینالخاقان شد غلامبچههای داخل حرم کم نبودند. نام حسینخان محرم خلوت را حتما شنیدهاید. او آن زمان غلامبچهباشی بوده است. رئیس غلامبچهها. مخبرالدوله، صدیقالسلطنه، معینالسلطان و خیلیهای دیگر که اکنون به خاطر نمیآورم غلامبچه بودند و با میرزا محمدخان امینالخاقان همقطار. امینالخاقان مشغول میشود به کارهایی که در اندرون بهاش راجع میشده است. حالا کی است؟ در سنهی فلان که زعفرانباجی مرد.
نقل میکنم فرهاد میرزای معتمدالدوله که حاکم کردستان و گروس بود امینهی اقدس را از گروس برای ناصرالدینشاه میفرستد. وقتی که زعفرانباجی صندوقدار اندرون بود و نقدینهها و جواهرات و خوراک شاه به دستش بود و خیلی طرف توجه و پرستار شاه بود. زبیدهخانم گروسی را به او میسپرند که تربیتش کند. بعد از یک سال شاه زبیده را صیغه میفرمایند. از آنجا که امینهی اقدس خوشخدمت و مواظب شاه بود طرف توجه و التفات واقع میشود. حالا این موقعی است که فروغالسلطنهی جیرانخانم مورد التفات و طرف توجه شاه است. اما در این اواخر عمرش که دو ولیعهد و دخترش مرده بودند. هروقت شاه به منزل فروغالسلطنهی جیران میرفته است امینهی اقدس هم میرفته است برای کارهای شاه. دیگر خدمههای حرم حق رفتن به آنجا را نداشتند. خوراک شاه را او میداده است و رختخواب شاه را هم خودش میبرده است و پهن میکرده است و برمیگردانده است. حالا میروم به دل مطلب. زعفرانباجی که مرد صندوقداری جواهرات و نقدینهها و خوراک شاه به دست امینهی اقدس افتاد. پیشتر هم رختخوابدار شاه شده بود. تا آن زمان امینهی اقدس امینهی اقدس نبود. لقب امینهی اقدس را بعدها گرفت. نام گروسیاش زبیده بود. در سفری که با شاه به کربلا رفته بود امینهی اقدس را لقب گرفت. یک سفر پیش از این آخرین سفر شاه به عتبات که نوحهی مبسوط «هریک شهید مرقد او چهار گوشه داشت، شش گوشه یک ضریح در این جهان شش جهت است.» را سروده بودند. کمی پیش از آن که روانهی سفر اول فرنگستان شوند. امینالخاقان هم در سفر و در حضر همراهشان بوده است. خدمت میکرده است. تا این که بزرگ میشود و از اندرون به بیرون آورده میشود و جزو فراشخلوتهای مخصوص میشود. بعد از سفر اول خراسان. امینالخاقان از اغلب غلامهای فراش دیگر محرمیت بیشتری داشته است. در سفر اول خراسان شاه با او همراه بوده است. در آن سفر وقتی که میرزامحمدخان سپهسالار اعظم فوت میکند از طرف دبیرالملک امینالخاقان را مأمور میکنند که خبر را در اندرون به گوش شاه برساند. محرمیتش از اینجا معلوم میشود. در همینزمانها است که امینالخاقان قهوهچیباشی شاه میشود. آن اواخر عمر کارش خیلی بالا گرفته بود و طرف التفات شده بود. به قدری که آن اوایل که دو چماقسرطلادار پشت در اتاق شاه میایستادند یکیش همین امینهمایون بوده که آنموقع غلامعلیخان بود و هنوز به درجهی پیشخدمتی نرسیده بود یا تازه رسیده بود، دومیش میرزامحمدخان گروسی بود. در سفر کربلا تفنگ مرصع به دستش میدهند. دیگر میرزامحمدخان که هنوز امینالخاقان نشده بود در شکار همراه شاه میشود. حامل تفنگ تهپر بلژیکی و بعدها ادارهی قورخانه را هم به او میسپارند. قورخانهی شکار را و روز به روز بیشتر طرف توجه شاه میشود.
اینها هست تا سنهی 1292 که امینهی اقدس به این فکر میافتد که برای برادرش فکری بکند و او را سر و سامان بدهد. اینها مال وقتی بود که امینهی اقدس خدمت شاه میکرد و رختخوابدارش بود و تنها کسی بود که وقتی شاه به خانهی فروغالسلطنهی جیران میرفت حق داشت برود و خوراک شاه را بدهد و رختخوابش را پهن و جمع کند. فروغ السلطنه ننهی پیری داشت که زن باهوش و زرنگی بود. اسمش خدیجه بود. دختر ملاآقابابای قندهاری. چون هفت سفر به کربلا رفته بود معروف شده بود بین همه به حاجیهننهجون. در زمانی که شاه مهمان جیران بود این پیرزن به امینهی اقدس مهربانی میکند، نصیحت میکند، راهنمایی میکند و از اتفاقات اندرون میگوید. علت این که کار امینهی اقدس بالا گرفته بود این بود که حاجیهننهجون را به ملازمت خود گرفته بود. حاجیهننهجون چهار اولاد داشت. آقااحمد و آقامحمود دو پسرش بودند و دخترهایش جیران خانم و ارم سلطانخانم بودند. این دوتا یعنی امینهی اقدس و حاجیهننهجون که ملازم هم شده بودند بعدها با وساطت اینها دختر ارم سلطانخانم میشود زن میرزامحمدخان قهوهچیباشی امینالخاقان و در نتیجه مادر ما. این ملیجک اول، امینالخاقان پدر و دختر سروی ارمسلطانخانم دختر حاجیهننهجون سه بار اولادشان شده بود و هر سه بار مرده بودند تا چهارمی که من باشم. من در عباساباد تران متولد شدم. در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سنهی 1295 هجری قمری. حالا که چهل و هشت سال برم گذشته است دارم شرح حال خودم را کتاب میکنم:
من را به اندرون برده بودند. پیش امینهی اقدس. در روز چهل و یکمم. وقتی که درست چلهام گذشته بود. پیش امینهی اقدس بودهام. شاه هم پیش امینهی اقدس بوده است. شاه من را میبیند و میپرسد: از کجا است؟ کی است؟ امینهی اقدس عرض میکند: بچهی میرزامحمدخان است. آنوقت امینالخاقان قهوهچیباشی شاه که بود هیچ، همراه با امینهمایون به مقامی رسیده بود که با چماق سرطلا یک طرف در اتاق شاه میایستاد. وقتی که شاه خوابیده بود. گویا من خیلی خوشرویی میکنم. میخندم و میل میکنم بروم به بغل شاه. ایشان هنوز بغل باز نکرده بودند که من میل میکنم و میروم بغلشان. وقتی در بغل ایشان جا گرفته بودم به حال بچهگی خندهی بلندی سر داده بودم. شاه از رفتار من خوشش آمده بود و به امینهی اقدس گفته بود خوب بچهای است. او را بیاور پیش خودت نگه دار. از آن به بعد قبل از ششماهگی گاهی به اندرون میروم. شش ماهام که تمام شده بود دیگر تمام وقت پیش امینهی اقدس بودهام و شاه امر کرده بود برای من لِله بیاورند که من را شیر بدهد. از همان روزها من شدم ملیجک کوچیکه، ملیجک دوم. عمارت اندرون فتحعلیشاهی هنوز به جا بود و عمارت جدید حرمخانه و خوابگاه هم نبود. به وضع قدیم بود و حیاطهای فراوان قدیمی تو در تو. یک تالار بزرگ هم داشت که موقع بهار تا وقتی که هوا سرد سرد نشده بود شاه در آن تالار استراحت میفرمودند. در آن تالار چلچراغ بزرگی آویزان بود. در شب اول ورود من به اندرون شاه امر میفرمایند که بستر استراحتشان را که همیشه در آن تالار زیر چلچراغ بزرگ بود از زیر چلچراغ بردارند و طرف دیگر بیندازند. فردای آن روز، وقتی که شاه خوابیده بود یا تازه از خواب بلند شده بود بند چلچراغ پاره میشود میافتد و خرد میشود. شاه این را به فال نیک و قدم خیر من میدانند. از این به بعد هر روز که میگذرد محبت شاه به من بیشتر میشود تا به حدی که شاه بیاختیار من میشود. دیگر هیچوقت سفر که تشریف میبرند بی من نمیرفتند. در رکابشان بودم. در سفرها برایم تخت روان میگذاشتند. آنوقتها تختخانه یکی از شغلهای معتبر دربار بود. من را سر تخت روان میگذاشتند و در سفرها همراه شاه بودم. اینهمه محبتی که شاه نسبت به من داشت یواش یواش باعث حسادت مردمان و اهالی حرم شده بود. اهالی حرم از شاه ایرادات میگرفتند و تنقیدات میکردند تا عاقبت حسد بیرونیها یعنی اهالی دربار هم به آن اضافه شد. و من بیگناه بیچارهی معصوم! طفل ششماهه چه گناهی دارد و چه میداند بخل و حسادت چیست؟ انگار من عرصه را بر آنها تنگ کردهام. در حالی که هیچ اینچنین نبود. من جای گربهای را گرفته بودم. همین.
آنوقتها شاه گربهای داشت به نام ببرکخان. حالا من که غلامعلی، ملیجک دوم، عزیزالسلطان هستم مینویسم که من به جای آن گربه آمده بودم. به جای ببرکخان آمده بودم. شاه ببری را خیلی دوست داشته است. آن را سپرده بود به دست امینهی اقدس. امینهی اقدس مثل جواهرات و نقدینهها و خوراک شاه از این گربه هم نگهداری میکرده است. این گربه برای خودش لِله و پرستار مخصوص داشت. روزی یک جوجهکباب ممهور به مهر آبدارباشی که ابراهیم امینالسلطان یا کس دیگری بود در قاب مخصوص میگذاشتند برایش میبردند. برای ببرک هم مثل شاه غذا میبردند. در سفرها هم تخت روان داشت و در رکاب شاه بود. مشهدی رحیم، فراش امینهی اقدس لِلهی گربه بوده است. از قراری که شنیدهام آن گربه هم به شاه بسیار مأنوس بوده است.
«صورت میرزا نظام است. عزیزالسلطان کشیده است.» یادداشت شاه در سفر فرنگستان
اما داستان ارج و قرب این گربه از کجا رسیده بود؟ یک وقتی، شبی، شاه ناخوش بوده است. گربه یکی از بچههایش را به دهن میگیرد میآورد دور رختخواب شاه میگرداند بعد آن را میگذارد گوشهی رختخواب و میرود. بچهی گربه همان شب میمیرد و شاه خوب میشود. صبح ناخوشی ایشان تمام میشود. حالشان خوب خوب میشود. بعد مشخص شده بود که این، ببریخان، بچهاش را آورده دور شاه گردانده سر شاه تصدق کرده است. ولی من که غلامعلی عزیزالسلطان هستم میگویم این مطلب درست نیست. دروغ است. چون گربه هر ساعت به ساعت ممکن است جای بچههاش را عوض کند. شاید بر حسب اتفاق این حادثه روی داده بود. البته بعید هم نیست که مردمان سادهلوح آنزمان اینطور پنداشته باشند. همانطور که پیشتر هم بوده است. پیشتر از ببرکخان، کفترخان بوده است. شاه کفترخان را بسیار دوست داشته است. این گربه هم بسیار کارها برای مردمان کرده بود و خیرش به خیلیها رسیده بود. هروقت یکی از بستگان بچهها یا غلامبچهها یا کارکنان حرمخانه یا هرکس انعام و خلعتی میخواسته یا شکایتی داشته است آن را در عریضهای مینوشته و به گردن کفترخان آویزان میکرده است. ببریخان هم همینطور بوده است. وقتی شاه از کارها فراغت مییافته و به حرمخانه میرفته است اول کفترخان و بعدها ببریخان را صدا میزده است. با صدای شاه، هرجا که بودهاند حاضر میشدهاند و دیگر از کنار شاه دور نمیشدهاند. تا به شاه میرسیدهاند میپریدهاند سر و شانهاش و خودشان را لوس میکردهاند و تنشان را به تن شاه میمالیدهاند و تا هنگام خواب شاه را ول نمیکردهاند.
ببریخان گربهی بسیار بسیار تمیز و پاکی بود. در عمارت بول و غایت نمیکرد. هروقت شاه عریضهای به گردن ببریخان میدید آن را باز میکرد و میخواند و حاجت شاکی و ملتمس را برمیآورد. اما من که غلامعلی عزیزالسلطان هستم میگویم این که میگویند یا بعضی جاها نوشتهاند که مردم با عریضهها حکومت و مراسم میخواستند پاک دروغ است. با عثل جور درنمیآید. اغلب اهالی اندرون یا بیرون ببریخان را میدزدیدهاند و چند روزی آن را قایم میکردهاند بعد با گرفتن مبالغی انعام و خلعت گربه را رها میکردهاند. یواش یواش این گربه باعث حسد درباریها شده بود. در حالی که گربهی بیچاره یک ذره داخل پلتیک روز نبود. اصلا کاری به کار این دنیا نداشت. برحسب اتفاق مورد التفات شاه واقع شده بود و شاه او را دوست داشت و با او مألوف شده بود. وقتی که شاه نشسته بود و اهالی حرم اذن جلوس در حضور شاه داشتند اگر گربه هم وارد میشد و توی دامن یکی از خانمها مینشست آن خانم خیلی افتخار میکرد و امیدوار بود که شاید شاه در پس نگاهش به ببریخان توجهی هم به او بکند. بعضی از عملهجات خلوت و خانمها تملقا هر وقت که گربه میزایید از شاه میخواستند یکی از بچههایش را به آنها مرحمت کند. شاه هم گاهی مرحمت میفرمودند و گاهی هم نه. آخرالامر سر ببریخان هم همان آمد که سر کفترخان آمده بود. دزدیدند و نابودش کردند. مدتها هم تفحص کردند اما اثری از ببریخان نشد که نشد.
حالا کی است؟ سال 1300 هجری قمری است و من پنجسالهام. در سفر دوم ناصرالدینشاه به خراسان. در نهایت سفیدبختی. مورد میل شاه بودم و نور و جذبه داشتم. فرخالاطباء حکیم من بود. مرد بلند قد معممی بود. آقامردکخان دایی من که از بچهگی غلامبچه بود ملازمم بود. وقتی که بزرگ شده و از اندرون درآمده بود فراشخلوت شده بود. بعدها پیشخدمت شاه بود. چون دایی من بود از ملازمانم شده بود. حسینخان شاگرد که بعدها تا درجهی سرتیپی هم رسید همبازی من بود. از من قدری بزرگتر بود. یکی دوتای دیگر هم بودند که ترقی چندانی نکردند و در همان شغل خانهشاگردی ماندند. خانهشاگرد یک درجه از غلامبچه پستتر بود. کارش آوردن و بردن مجمعهی شام و نهار بود. اغلب خانمها خانهشاگرد داشتند. اینها بزرگ که میشدند از حرمخانه بیرونشان میکردند. بعدها آبدار یکی از نوکرهای خانم خودشان میشدند. اغلب هم اگر عرضه قابلیتی داشتند ناظم خانهی خانمشان میشدند. در این سفر من دو خانهشاگرد داشتم. آنها را غلامبچهی خودم کرده بودم. با من بازی میکردند. در این سفر بود که شهرت و تقرب و عزت من رسمیت یافت و طرف توجه عام شد. در این سفر هنوز کالسکهی مخصوص نداشتم. در کالسکهی امینهی اقدس پیش خودش سوار میشدم.
«روز جمعه، سنهی 1304 ایتئیل است. غرهی جمادیالثانی. دو ساعت و نیم از دسته گذشته است. زیر کرسی نشستهایم در اتاق ملیجک. ملیجک یک عده اشکال کشیده است. حالت ماهاست. مثل؟ هستیم.» دست خط شاه است. راستی در خیال ملیجک شاه به چه مانسته است؟ آن علامت سئوال آدم را به چیزی میرساند؟
حکومت سرحدات خراسان همیشه دست خانوادهی افراسیابخان بوده است. از قدیم. محمدتقیمیرزای رکنالدوله بردادر کوچک شاه که حاکم خراسان بود طوری قلمداد کرده بود که افراسیابخان مقصر و یاغی است. رکنالدوله حکومت را از او گرفته بود. سوارکارهای محلی را هم از او گرفته بود و او را متواری کرده بود. بعد به عرض شاه رسانده بود که یاغی شده است. شاه هم از این سفرهای بزرگ میکرد تا نظم سرحدات را برقرار کند و کسی جرأت تعدی نداشته باشد. شاه بینهایت از دست افراسیابخان متغیر و متنفر شده بود و برای سیاست او دستور داده بود دستگیرش کنند یا به قتلش برسانند. رکنالدوله را با چندین سوار و عدهی زیادی برای دستگیراش فرستاده بود. سوارهای رکنالدوله افراسیابخان را محاصره کرده بودند و کم مانده بوده است که او را دستگیر کنند که فرار کرده و خودش را به اردوی شاه رسانده بود. به افراسیابخان گفته بودند چاره در آن است که به خانهی امینهی اقدس و ملیجک متحصن شوی. شاید شاه از سر تقصیراتت بگذرد. چادر آغابهرام خواجهی امینهی اقدس را به او نشان داده بودند. آغابهرام شال کمرش را باز کرده بود و در خارج چادر امینهی اقدس برای افراسیابخان جایی درست کرده بود. اغابهرام یکی از خواجههای زیرک و دانا بود. سیاه بود و لاغر، با لپهای تو رفته و دماغ کشیدهی بینهایت مغرور. او در اندرون شاه از زیر دست جوهرآغا درآمده بود. شاه مدتی آغابهرام را جزو خواجهسرایان نگاه داشته بود و بعدها که کار امینهی اقدس بالا گرفته بود شده بود خواجهی امینهی اقدس. دیگر این آغابهرام امورات امینهی اقدس را اداره میکرد. خیلی باوفا و باتدبیر بود و زندگی آبرومندانهای داشت. از جایی که خیلی زیرک و دانا بود برای آن که خودش در زندگی همهکاره باشد میانهی امینالخاقان و امینهی اقدس را بههم زده بود. زبیدهی امینهی اقدس سواد نداشت. ب را از پ فرق نمیگذاشت. آغابهرام از این فرصت استفاده کرده بود میانهی امینهی اقدس و امینالخاقان را به هم زده بود. به طوری که این خواهر آن برادر را از پیشخدمتی بیرون کرده بود و داشت و نداشتش را از او پس گرفته بود. آن زمان شاه در سفر فرنگستان بود. امینالخاقان تازه مادر من را گرفته بود. اینطور آغابهرام امینالخاقان را از پیشکاری امینهی اقدس انداخته بود و خودش جای او نشسته بود. این کدورت تا سال مرگ امینهی اقدس که سال 1311 بود ادامه داشت.
«این شکل را عزیرالسلطان بعد از این که از قصر اینورکولد در اکوس انگلیس رفتیم کشیده است. اول گفت حاجی لِله را میکشم. بعد گفت سرتیپ کشیدم میخواهد سرباز را بزند. حقیقتا خیلی خوب کشیده است. کتاب شود. 21 ذیقعده 1306 اوئیل، اول اسد که مثل زمستان است اینجا.»
آغابهرام مطالب را به گوش شاه رسانده بود و از پیشکشهای فراوان تقدیمی افراسیابخان مطلعش کرده بود و توسطها به کار گرفته بود. من هم بعدها به کمک آنها شتافتم. آنها عریضهای نوشتند و من آن را به شاه دادم. در این نامه افراسیابخان نوشته بود اگر خیانت من ثابت شود خونم حلال باد. من پنجساله بودم که این نامه را از نظر شاه گذراندم. شاه در اول متغیر شد فرمود که افراسیابخان مقصر دولت است و باید سیاست شود. امینهی اقدس عرض کرد خودش با پای خودش به در اندرون آمده و به من و ملیجک پناهنده شده است. جریان به کلی طور دیگری است و رکنالدوله به او تهمت زده است. بعد از ذکر این مطالب شاه از خشم فرود آمد. بیشتر برای آن که من وساطت کرده بودم. او را میبخشد و دوباره حکومت سرحدات به افراسیابخان داده میشود و او مأمور دفع ترکمنها میشود. این موضوع اعتبار من را صدچندان کرد و از آن به بعد من مرجع شکایتها شدم. شکایتهای مهم را به عرض شاه میرساندم و شکایتهای کوچک و بیاهمیت را توسط آغابهرام یا یکی دیگر به مراجع لازم هدایت میکردم.
باری، پس از مراجعت از سفر خراسان روز به روز کار من بالاتر میگرفت و عشق شاه نسبت به من به جایی رسید که به نوشتن درنمیآید. هر روز یک مجمعه شام و یک مجمعهی نهار از آبدارخانهی امینهی اقدس به من اختصاص داشت و یک مجمعه از غذای شاه که توسط آبدارباشی قاببندی و سر به مهر شده بود. رابطهی من و شاه چنان شده بود که هر روز صبح میرفتم تا شاه من را ببیند و لباس بپوشد. من هم به مقتضای کودکی بسیار بیادب بودم. اما به نظر میرسید که هرچه بیشتر بیادبی میکنم بیشتر مطبوع نظر شاه واقع میشوم. در مدتی که پیش شاه بودم گاهی دراز میکشیدم، گاهی میدویدم، زمانی میپریدم بغلش، قوطی انفیه، ساعت و جواهرات شاه را زیر و رو میکردم و شاه کوچکترین حرفی نمیزد. در حالی که خانمهایی که بغل دست من نشسته بودند با تمام نزدیکی به شاه جرأت نداشتند به اسباب و اثاثیهی ایشان دست بزنند. خانمها دق میکردند. اگر من گریه میکردم شاه به قدر متغیر میشد که حد نداشت. هرچه میخواستم به فوریت برایم فراهم میشد. ناگفته نماند که من بچهی کثیفی بودم. با اینحال باید هر روز صبح من را میبردند تا شاه من را ببیند و بعد لباس بپوشد. هر روز، هر ساعت خواجهای از طرف شاه به اندرون میآمد و احوال من را میپرسید که در چه حال و وضعی هستم و برای شاه خبر میبرد.
قدری که بزرگ شدم عشق غریبی به شکار پیدا کردم. ولی هنوز شکار نمیرفتم. هروقت شاه شکار میرفت و پلنگ با حیوان درندهای شکار میکرد آن را به اندرون میآوردند و جنب اتاق من روی یک سفرهی چرمی میانداختند و راجع به طرز شکار تعریف میکردند. بعضی اوقات خانمهای اندرون هم جمع میشدند و به صحبتهای شکار گوش میدادند. هروقت شاه بیرون میرفت من با غلامبچههایم تشکها و مخدهها را جمع میکردیم، مثل کوه روی هم تلانبار میکردیم و شاهشکاربازی درمیآوردیم. یکی میشد شاه، یکی میشد پلنگ، یکی میشد شکارچی، یک نفر میرشکار. شکارچی بیشتر من بودم یا مجدالدوله.
معمولا هر شب یکی از اطباء سلطنتی در اندرون میخوابید و کشیک میداد. چه شاه خوش بود، چه ناخوش. ولی وقتی که من مریض میشدم بایستی دو سه نفر حکیم در اندرون بخوابند. یعنی همان فخرالاطباء حکیم بود و دیگری تولوزان. وقتی مریض میشدم شاه خواجهها را با آن هوای سرد بیرون میفرستاد به سراغ اطباء و آنها را نصف شب بیدار میکردند و به بالین من میآوردند. بعد از نهار، طرف عصر نیز اگر شاه فرصتی پیدا میکرد به اتاق من میآمد. من را میبوسید و با اصرار میپرسید چه میخواهم تا برایم فراهم کنند.
آغافرج یکی از خواجههای باهوش من بود. یک سالی هم با من بود. خیلی بدعنق و بدصورت و بداخلاق بود. برای او از شاه اجازهی مرخصی گرفتم و عطیه گرفته روانه سفرش کردم. بعد او برایم یک تفنگ سرپُر کار بغداد آورد. این تفنگ خیلی کثیف بود اما اسباب خوشوقتی من شده بود. با آن بازی میکردم برای خودم. زنهای حرمخانه بهانه کرده بودند و از تفنگ من پیش شاه شکایت میبردند. اما شاه به حرفهایشان اهمیت نمیداد. روی همین حرفها بود که شاه دستور داد خیلی مواظب غذا و خوراک من باشند که مبادا زنهای حرم زهر در آن بریزند. من از آن گربه که کمتر نبودم. او را هم از شدت بغض و حسد مسموم کرده بودند. یا این که او را خفه کرده بودند و نعشش را زیر قاببندیهای غذاها گذاشته و از حرمخانه خارج کرده بودند. بالاخره هم عامل آن معلوم نشد. اما بعضی از خانمها هروقت دعواشان میشد یا علیه هم سخنچینی میکردند کشتن ببریخان را به هم نسبت میدادند. شاید هم موضوع از اصل دروغ بود و به هم تهمت میزدند. چون قسم یاد کردهام که دروغ ننویسم تا چیزی را یقین نداشته باشم نمینویسم.
باری، خواجهها بیشتر از زنها بخل و حسادت دارند و خواجههای سفید بیش از خواجههای سیاه. بخل و حسادت خواجهها به اطباء لامروت من هم سرایت کرده بود. من بیچاره در خفا گرفتار حقهبازیها و خوراکیهایی که عبدالله خواجه پنهانی بهام میرساند بودم. یکی از گرفتاریهای من ناخوشیها و بیماریهای دائمیام بود. علت اصلی آن هم عبدالله خواجه بود که پنهانی به من هله هوله میخوراند و پنهانی هرچه برایم بد بود تهیه میکرد و بهام میرساند. آنها را که میخوردم مریض میشدم. میافتادم زیر دست این طبیبهای لامروت. تازه، دوا هم که نمیخوردم. اگر کسالت بالا میگرفت رضا میدادم به تنقیه. آش ساده منتهای دوای من بود. وقتی به زور به من دوا میدادند اطباء را یکی یکی دراز میکردم و فحشکاری مینمودم. اطباء اینها بودند: دکتر تولوزان که مقامش معلوم بود. همیشه ملتزم رکاب بود و در سفرها همراه شاه میرفت. تا این اواخر که پیر شده بود. یکی دیگر سلطانالحکما که افلاتون عصر خودش بود و در طب ایرانی معرکه میکرد. ملکالاطباء و چند نفر دیگر هم بودند.
در آن سالها خانهشاگردهای اهالی حرم زیاد شده بودند. من هم آنها را جمع و جور کرده، لباس اونیفورمی برای آنها درست کردم. آنها را به دست اکبرخان نقاش سپردم تا در مدرسهی دارالفنون تحت نظر موسیولومر معلم موزیک موسیقی یاد بگیرند. در مدت قلیلی موسیقی یاد گرفتند. اغلب معلمهای موسیقی حالیه که بعضی از آنها به درجات عالیه رسیدهاند از همان خانهشاگردهای اندرون هستند. در همان سالها سرتیپی و سردستگی این دسته را به من دادند. در سنهی 1302 لقب عزیزالسلطان را به من دادند. چند روزی لقب من عزیزالسلطنه بود. بعد گفتند لقب خوبی نیست. لقب عزیزالسلطان را مرحمت فرمدند. آنچه به عنوان شرح حال غلامعلی ملیجک عزیزالسلطان به چاپ رسیده است و من آن را بازنوشتهام در اینجا تمام میشود. یعنی که ناتمام میماند. از عزیزالسلطان سفرنامهای هم به سیاق سفرنامهی ناصرالدینشاه مانده است که چند پارهی کوتاه از آن را در پایان متن میآورم. راوی که عزیز السطان باشد یکی دو نکته را اشاره کرده است که از قضا دختر شاه هم به آن موارد پرداخته است. یکی دو نمونه میآورم:
«این طفل کور بود. یعنی اتصال چشمهایش به واسطهی درد زیاد سرخ و مکروه بود. با وجود تزیینات سلطنتی و تشریفات درباری باز زیادی کثیف بود. رنگی سبزه و غیرمطبوع و قدی بیاندازه کوتاه داشت. از تربیت و تمدن اسمی نشنیده بود. بیست سی نفر از بچهها و پسرهای اواسطالناس همبازی و به اصطلاح عالیتر غلامبچهاش شده بودند. تمام شاعتهای شبانهروز مشغول دویدن و شیطنت دور حیاط و اذیت کردن خانمها و مهمانها بود. کسی را هم ابدا قدرت چون و چرا کردن و سئوال و جواب نبود. در تابستان خاک و سنگ حیاط، در زمستان گلولههای برفی را به جای دستهگل به خانمها تقدیم میکرد. از هیچ حرکتی روگردان نبود. حتا قتل. یک روز برای تفریح و بازی تفنگش را روی یک خواجه خالی کرده بود. اسم او عبداللهخان بود. آنبیچاره هنوز یادگار طفولیت ملیجک را دارد و میلنگد.»
«جمعه 26 ذیقعده 1311. امروز ختنهسوران عزیزالسلطان است. این پسر هفده هیجده سال دارد. از شدت مرحمتی که شاه نسبت به او داشتند تا به حال ختنه نشده است. هروقت پدر و مادرش عجز میکردند که پسر ما باید مسلمان باشد، ختنه نکرده از ملک حنیف محسوب نمیشود شاه میفرمودند: امپراتور روس که ختنه نکرده است مگر پادشاه مملکت روس نیست؟ تا این اواخر که عزیزالسلطان عریضهای به شاه نوشت که اگر من داماد شما هستم پس چرا دختر خودتان اخترالدوله را به من نمیدهید؟ قرار شد که در ماه ربیعالاول عروسی بکنند. صغراخانم مادر دختر پیغام داده بود که اگر میخواهی داماد من بشوی اول باید ختنه بکنی. خُب، جاه و میل به دختر عزیزالسلطان را واداشت که تمکین به ختنه بکند. بعد از ختنه شدن به دختر شاه نوشت: این همه جور از برای تو میکشم.»
برگ اول سفرنامهی ملیجک
روزنامهی سفر خیرت اثر مازندران در التزام رکاب ظفرانتساب مبارک در سال قویئیل خیریتدلیل یکهزاروسیصد و سیزده هجری:
سر دسته از خواب برخاستم. امروز در فشم اطراق است. مردم عابر باید از جاو چادرهای ما بزنند به آب و بروند. چند نفر سرباز به اندازهی یک چاتمه کمپانی شدند و از مردم عادی پنج شاهی میگرفتند و آنها را از رودخانه رد میکردند. سهچهارپنج نفر را توی رودخانه انداختند. دوبار کاه هم با الاغ توی رودخانه افتاد. همگی اسباب خنده شدند. تا سه ساعت از دسته گذشته تماشای آدمهایی را میکردم که به آب میافتادند که فراش شاه آمد گفت دیوانخانه مردانه شده است. رفتم. دیوانخانه بودیم تا شاه نهار خواستند. قدری از نهار شاه برداشتم آوردم منزل خوردم. شش ساعت به غروب مانده خوابیدم.
یک تفنگ دولول و یک پنج تیر برداشتم. سوار شدم و رفتم خدمت شاه. شاه چند تیر با تفنگ من انداختند و چند تیر از تفنگ محمدخان و یک بز زدند. مابقی به هدف نخورد. چند تیر هم من انداختم. اما خیلی بد انداختم که خودم خجالت کشیدم. نزدیک بود تفنگاندازی را توبه کنم.
امروز برای شاهزاده عبداللهمیرزا هم دستخط پیشخدمتی صادر کردم. شاهزاده در سفر همهجا همراه ما است.
ساعت چهار و نیم از شب گشذته آغابشیر از شهر وارد شد. دو روز قبل رفته بود امامزاده داوود. از قراری که میگفت شهر بسیار گرم است. از جمله اخبارات تازه این بود که دختر کنت [رئیس نظمیه] را دزدیدهاند و بعد از این که کارش را ساختهاند توی باغهای تجریش رهایش کردهاند. صدق و کذبش درست مشخص نیست.
کوه بزرگی را که جلو ما است نشانه کردیم. چند تیر انداختیم. یک ساعت پس از آن خوابیدیم.
حالا که روزنامه را مینویسیم معطل رختخواب هستم. محررباشی نیز میگوید روزنامه را باید تکمیل کنم. میرزاآقاخان و عبداللهمیرزا هم داشتند مزخرفات میگفتند که رختخواب خواسته شد. حاضر گشت. خوابیدیم.
بین راه از اکبرناظر خیار خواستم. با تشر به من گفت خیار ندارم. مگر روزی چهقدر پول عصرانه به من میدهند؟ خیلی اوقاتم تلخ شد. منزل که آمدیم او را خواستم و چوب زیادی به او زدم. عصرانه خوب شد. هندوانه هم دوتا شد. چای را هم خوبتر دم کرده بود. سپردم شب هم در منزل فراشباشی حبسش کنند.
بعد از نهار ملازیرک آمد. نقل تاریخ فرانسه را میگفت. ملازیرک آدمی است وسطالقامه. ریش سفید بنفش دارد. فرانسه را خوب میداند. کتاب تاریخ فرانسه را هرچه خوانده حفظ کرده است. تاریخ لویی چهاردهم از دویست سال قبل را عنوان میکرد. جغرافیدان خوبی است. شعر هم خوب میگوید. نقاشی هم خوب بلد است. بیسواد نیست. یک اشرفی به او چراغاله دادم.
فخرالاطباء منزل جناب صدراعظم بود. صدر اعظم گفت حال من خوش نیست. خوب است دوای قی بخورم. دکتر شیخ محمد اسم دوای فرنگی برد. گفت خوب است از این دوا بخورید. فخرالاطباء گفت دوای فرنگی برای حالی خوب است که با راهآهن سفر کند و یخدانش را آب نبرده باشد. در مملکت ایران آشرشته و سرکه قی میآورد. قدری سرکهانگبین با نمک و فلفل بخورید اسباب قی خواهد شد. از زور خنده نتوانستم در منزل صدراعظم بمانم. بلند شدم آمدم منزل امینخلوت.
هر سال برای من دو پوش میزدند. امسل تا حالا یکی زدهاند. اوقاتم تلخ شد. دادم چادر را کندند بردند جلو چادر حاجبالدوله انداختند. یکی دوبار هم کیر خر برایش فرستادم که به مصرف عیالش برساند. بعد از ساعتی آقامحمدجعفر نایبفراشخانه آمد و از جانب حاجبالدوله خیلی عذرخواهی کرد. به هزار مرافعه و التماس او را قبول کردم. یک پوش دیگر هم به علاوهی پوش اول آوردند و زدند. تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر.
|
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|