haram-kuisheidsgordel

 

 

mahsoo.com

 TANGEERAM@YAHOO.COM

 

 

tangazpain

فرود شبان های آری ساسانی و فراز ایل های عرب

lion

زن در میان شبان ها

 

l یادداشت اول 

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

l چند کتاب:

l متن هایی درباره ی شیوه ی زیست شبانی و مُلک دارا

 

متن هایی در باره ی شیوه ی زیست شبانی و روزگار رفته ی ملک دارا:

 

l  86 تورات، انجیل، قرآن

l 85کلانتر: پیشگفتار دعوت به شاهکُشان

l 84آن که یادها را نگه می داشت رفته است.

l 83 تماشای شهادت شاعر. شِر و وِر

l 82 سپاس. سه حی لایموت. آرمان های بیخته. سازمان سیروس سرخ.

l 81  استوره و تاریخ. رد فره ی ایزدی و هاله ی نور. رد ترکی: از خانه تا خان. از پیله دادن به خدا تا رسیدن به پینه ی کون خود. گُند بر کول دور باغ ِ یار ِ رفته.

l 80 سخن در میانه است. واژه های همقطار

l  79دو دیدگاه در باره ی ایران

l 78سفره ی روز و سودای سفر

l  77 در باب تاریخ و پیشگویی

l  76 استوره: آس تُر ره: رد و نشان راه آس

l  75 از خدا و بند، از خداوند

l  74 موالی گُم ِ گور سکندرند هنوز

l73 متن هایی در باره خودخوارداری و خوارنده ستایی موالی ایرانی و هدف از آفرینش آدمی

l  72 رادیو تُلزری: یادش به خیر برنامه ی گل ها و آواز بلبل نیل به نیم روز برازگان.

l 71 عقد و نکاح و کاغذ، کاه غُز و چند متن دیگر.

 l 70 پریزده گی و پریشان خوانی. سوگند و قسم: خوارداشت پیکر: ستون دین و چندمتن دیگر.

 l 69 زن در میان ایل آری. نان مسکن آزادی وچندمتن دیگر.

 l68 خشکی زده گی و خشونت: بازی آب با مُلک دارا

l67  طویله ی رم: بهشت باباتان و چند متن دیگر.

 l66 چند متن:  آدم و حوا و میوه ی آن درخت. این دنیا و آن دنیا و چند متن دیگر.

l 65 آدم و حوا و میوه ی آن درخت و این و آن دنیا

l 64 رد روال اهریمن

l 63 بعد از دیکتاتوری پرولتاریا

l 62 زن در دور پیش از کتاب

l 61 بوسه ی حلال

l 60 جهان در نگاه آزاده گان، دانش از دانه می آید، تنگ و گشاد رم، از دلبر دین

l 59 دین، مردمان، فردا، آرمان و چند متن دیگر.

l 58 الفبا و خط: مرگ و خفگی، آتش

l 57 هایبل و قابیل: خون اولین و چند متن کوتاه دیگر.

l 56 ایرانی های خوار و موالی مفتخر

l 55 شاهزن های ایرانی: پوراندخت، آزرمی دخت، فرح پهلوی

l54 آزاده گی و آزادی: مرام مردمانی که اقلیم آورد، پرورد، گرداند و بردشان

l53- پوزشخواهی و سلام و عرض ارادت های دیگر

l52-اسبچران های آریایی به دنیا چه دادند؟

l 51- خُلقیات مولایی

 

سر آمدم و سودا، پیدا و هم نه پیدا. یعنی چه؟ آشکارا: سر  در بغل به صحرا، سر زیر ناف دریا، از آب ها گذشتم. اکنون منم و تن ها. ما را نه سر نه سودا، ما را دل است، پیدا، بنگر، بیا، تماشا، یک چکه بین نه دریا، دریادلی؟ بپیما یک جرعه از می ما.

 

 

 

تورات ــ انجیل ــ قرآن

 

در غرب درست در همان زمان که دین یکسر بر کتاب شده بود "کتاب" به زبان های بومی درآمد و بی نیاز شبان امکان دست یافتن به جوهر دین برای کسی که خواندن به زبان مادری می دانست فراهم شد. کتاب گفتم و مشخص کردم تا به این برسیم که آن چه ما کتاب می نامیم یعنی قرآن کتاب نیست. یعنی کتابی برای راه گشودن و راه نمودن نیست. سنت کتاب غرب از سه ریشه می رسد یا دو تا: یکی سنت یونانی لاتین، دیگر سنت عهد عتیق و سفرهای پنجگانه. این سنت بر این استوار است که از جایی بیاغازی و خواننده را به همانجایی که پایان داستان است برسانی. این حتا در دیالوگ هم دیده می شود که با پرسشی می آغازد، یواش یواش طرف گفت را به میدان می کشاند تا او را به همانجا براند و برساند که می خواهد. یعنی طرف گفت را، گو را به جایی برساند که تا تسلیم شود یا زیر قوانین دویل دیالوگوس بزند. انجیل همین ساخت رفتن از سر به ته داستان را دارد اما از سنت یونانی دموسکراسی با خود این را هم دارد که راوی یکه ی تمام داستان را نپردازد. به ساخت انجیل که نگاه کنیم به این می ماند که حواری ها(راوی های انجیل ها) دور میزی نشسته اند و جه زوس روی میز ایستاده است. هرکس از همان گوشه ای که نشسته تصویری می دهد و در نهایت تصویر و دیدی که انجیل ها با هم می دهند چهره ی عیسا را روشن می کند. سنت عهد عتیق سنت راوی یکه ی همه دانی است که همزاد خدا است. او بوده است که هیچ نبوده است و خدا آمده است از آن هیچ چیز کرده و زمین را آفریده است و نور را و روشنایی را. او از آغاز شاهد بوده و روایت کرده است. این شرطی است که بی پذیرش این که راوی همه دان است و کهن داستان پیش نمی رود. وقتی که شرح می کند چه گونه شاهد آغاز دنیا بوده است، ناگفته گذاشته است که او همزاد آفرینشگر است. کتاب مسیحیت این تفاوت را با عهد عتیق دارد که هیج کس روایت آخر و تنها را ندارد. روایت ها داستان را پیش می برند.

 

جا افتاده است که یهودی، مسیحیت، اسلام را پی هم بیاورند و این انتظار که لابد کتاب هاشان هم در پی هم اند. به باور من دین جه زوسی از هر دو دین اسلام و یهود که هر دو دین های شبانی اند و نرینه تبار جدا است و کهن تر است. حالا بر همان اساس:

آن دنیا ــ میان دو دنیا ــ این دنیا

خدا ــ مار(مادر) ــ پسر (آدم)

خدا ــ موسا ــ هارون(عسا)

خدا ــ روح القدوس ــ جه زوس

الله ــ جبرییل ــ محمد

 

در دنیای این دو دین هستی سه بخش دارد. یکی آن دنیا که جای خدا است و بالا و افلاکی است. یکی این دنیا، این زمین و این مردمان خاکی. این دو دنیا اما از هم بسیار دورند. میانداری باید تا میانه این و آن دنیا را به هم برساند. این میانه به همرسان را رد بزنیم. در سه گانه خدا(آن دنیا) ــ موسا(میانه) ــ هارون یا عصا(این دنیا). در این سه گانه هر سه نرند. در اسلام این سه گانه الله(آن دنیا) ــ جبرییل(میانه به هم برسان) ــ محمد(این دنیا). این جا هم هر سه نرینه تر شده است. با این حساب سه گانه ی مسیحیت: خدا(آن دنیا) ــ روح القدوس(میان دو دنیا) ــ جه زوس(این دنیا). اما این سه گانه ها خود از کجایند؟ سه گانه نخست: آفتاب ــ زمین ــ ماه. بر همین اساس خدا ــ مار یا مادر ــ پسر یا آدم. در خانه ی آدمی همین اساس: پدر(آفتاب، خدا) ــ مادر(زمین، مار) ــ بچه، بچه ها(ماه، پسر). البته بسیار راه رفته ایم تا از اورم(خانه ی رم، زن رم) به ابراهیم برسیم که دیگر خانه تمام نرانه است. بسیار زمان گذشت که شبان های آری سامی توانستند "دین" مسیحیت را از دست زن ها درآورند. کدام مسجد یا کنیسه است که تویش دسته ی زنان و دختران داشته باشد؟ در سه گانه ی خدا ــ روح القدوس ــ جه زوس خدا که آشکار است از آن دنیا است و نر، روح القدوس کارش مامایی است. یعنی جا دادن نطفه ی آن دنیایی و افلاکی خدا به زهدان این دنیایی و خاکی مریم که به جه زوس این دنیایی برسد. این را هم داشته باش که جه زوس یعنی مرد خواهر. جه یا گه از گیو یا گیاه یا دار مرد است. زوس هم آشکارا خواهر است. پیامبری که جه زوس باشد به نام زن نامیده می شود. کلیسا راهی رفت تا بتواند زن را از کلیسای دین براند.

 

می خواستم بگویم این سه دین از یک ریشه اند اما هر کدام شان دورانی داشته اند و مسیحیت با تاکیدش بر مهرورزی و خدمت(دینن) دینی مادرانه است و از آن مردمان یکجانشین نه شبان.

 

این را بگویم که داستان های این دو کتاب  سر و ته دارند. یعنی بر کسی که زبان کتاب را می داند بخوانی می تواند سر در بیاورد. هر دو هدفمند کتاب شده است. یعنی چیزی که بتواند بی نیاز به نَفَس راوی برود. تا بتواند برود باید سخن رشته شود و رشته رشته اش بافته شود تا بُن بافت که ته داستان به دست می شود. اما قرآن به کلی فرق می کند با باقی کتاب ها. یعنی که پیش از الله خدایی بود رم نام. رام، رامان، رهمان. این خدا که دوری خدای شبان های آری بود به مهربانی شناخته می شد. آیاتی که به نام مکی نامیده می شوند بیشتر سروده های رحمانی(رهمان) است که در گفتار و دین مردمان حضور داشت. دین که با الله ِ اکبر نیامده است. رمه قبله ها گرداند تا به این قبله ی مکه یورت بیندازد. یکی از قبله هایشان که بعله بود، قُه بعله، کابل که قبله از نامش آمده است: کوه بعل. بعل نام آغازین ال است. این سروده های رحمانی از آذربایجان و خراسان که پایان ایل به بالا بود تا آفریقا و غرب که ته ایل به زیر ایل آری بود، رمه ی رام ایل به بالا ایل به زیر می کرد. بخشی از قرآن این سروده هاست که در مرده ریگ محمد یافت شد و کتابت شد. این را داشته باش که راهزنی بی سواد که فوقش مثل بیساران خواندن می توانست، کمی. نوشتن بلد نبود. البته یکی دو غارت درست و چند راهزنی موفق داشت اما کسی نداشت که دایم همراهش باشد و او ادیب باشد بر کاتب. وقتی که مرد هرچه از نوشته، بر استخوان، بر پوست، بر پیش ِ مُخ، بر پاپیر، هرچه نوشته بود، مکتوب توی چادرشبی ریخته شد و این ها خالی شدند زیر دست آن چندتایی که نوشتن می دانستند. در این چادرشب البته دوغ و دوشاب هست. مرده ریگ پیامبری است که درست زمانی می میرد که کارش بالا گرفته است. سروده های رحمانی: این سروده ها متن های بسته ای نبودند و هر راوی آهنگ و و رنگ روایت خود را به آن می داد. چیزی به نام نسک اول نبود. لابد برای جور کردن جنس در هنگام کتاب شدن این سروده ها آراسته و پیراسته شده اند. بخش دیگری از مرده ریگ پاره هایی از کتاب های دیگر یا نوشته های دیگر بود. هرکجا که سوره یا آیه ها سر و ته دارند از جایی به محمد رسیده است. سوم خطابه ها که لابد محمد در میان خطابه هایش از آن سرودها و پاره ها استفاده می کرده است. بعد در مرده ریگ پیدا شده، در چادرشب و نظم و نسق دادن به کتاب. بخش عمده ی قرآن خطابه های محمد است که بر حاضران برخوانده می شده است. یعنی که آن خطابه ها مانده اند اما مردمانی که موضوع خطابه بودند رفته اند و معنا را با بار خود برده اند. مثلا می پرسد چه شدند عاد و سمود؟ برای مردم امروزه آن ها تنها مردمانی از یاد رفته اند. در حالی که مردمان زمانه می دانستند که آن ها کی بوده اند و چه بر سرشان رفته است، موضوع را در خطابه می گرفتند. خُب، این آمده است کتاب شده است. کتابی باید راه بنماید دست کم باید یک راهش را تا پایان برود یا نه؟ جز داستان هایی که در میان مردمان بوده است و داستان هایی که از کتاب های دیگر گرفته است، یک سوره را نشان بده که سرش به تهش برسد. تازه باسوادهای عرب به آن سر و ته داده و از آن یعنی صحیفه ساخته اند.

 

برای همین است که برای شناخت مسیحیت می شود با کتابشان و کتاب هایی که از کُنار آن در آمده است به جایی رسید. اما برای شناخت اسلام باید محمد و زنده گی محمد در زمان هر سوره و آیه را دانست. با خوی غارتگرانه ی شبان های ورشکسته یعنی راهزنی آشنا بود. اسلام دین غارتگرها و راهزن هاست. چون موسا جنگ هایشان را جنگ خدا می دانند و دارایی مردمان را هستی و دارایی ای می دانند که خدا به آن ها داده است. دومین نکته این است که باید زنده گی در مکه و مدینه ی آن زمان و مردمانش را دریافت. سومین نکته قرآن است. کتابی که خود هیچ راهی را نمی آغازد که به پایان برساند و پریشیده و پریشان روایت می کند و می خواهد راه بر خلق بنماید: بنگر نموده است، دورُست. به امت اسلام بنگر. رد قرآن را بزنی به عنوان کتابی می رسی که برای رهنمودن نیامده است. برای تعطیل کردن کتاب آمده است. قرآن کتابی دیگر در کنار خود را تاب نمی آورد. همان گونه که مسلمان دیگری، جز ما را دشمن و کافر دیده است. راه دین اسلام را شمشیر باز می کند. راه که باز شد کتاب می آید. خوراسان(خُراسان) تسلیم کتاب شد؟ وقتی مرده ریگ محمد کتاب شد شمشیر راهزن ها به غرب چین رسیده بود. شمشیر است که ال اله، الله را اکبر اله ها می کند و گرنه ال اله هم اله ای است در میان اله ها. رد روال قرآن را باید میان آری های ایرانی جست. این را بگویم که نام خدا در میان ایل آری رام است تا آن زمان که یک ایلند به دو دسته(آری روشن و آری تیره). رامان یا رم. رم با اورم(خانه ی رم، زن رم) یک پسر دارد به نام آری(آ: خدا، ری: چهره) این این آری که شبان است دو پسر دارد: آری روشن اسبچران و آری تیره ی گوسوار است. اما زاد آری این گونه است که اگر به سوی شمال رانده شود و هزاره ای، زمانی دراز بر زمین شمال بزید سفید می شود تا شمال شمال که سفید سفید است. همین آری سفید را بران به سوی جنوب. تیره می شوند تا جنوبگان که سیاه می شوند. در سنت این مردمان شبان آری روشن ولی است و آری تیره مولا. دین و شاهی یعنی شاهی و موبدی هر دو به دست شبان های آریایی سفید اسبچران است. به گمان من ترک ها از دل همین ایل آری در آمدند تا سرانجام با ترکیبی از ترکی و فارسی(پُرسی، دری) ایل عرب درآید. در میان این سه ایل، به ویژه ایرهای ایرانی که یک قبله دارند سنتی رواج داشت به نام شِر و وِر. در این دوران دین به دست موبد سگبند است که الکلب(نماینده ی موبد سگبند در میان عرب ها) و هون یا هوند(نماینده ی موبد سگبند در میان ایرهای غربی و ورای خوراسان) مولایش هستند. دیگر این که آن زمان اقلیم گشته بود و ایل به بالا ایل به زیر ایل رم ورشکسته و آوار آبادی های مردمان یکجانشین می شدند. مردمی که جنگ می جستند، جنگجو بودند، جَرمن(مرد جنگی) بودند و حرفه شان خانه بری و سله شوری بود. سله(خانه) شوری خانه بُری رادیکال. رُفتن و شستن خانه های مردمان یکجانشین. در این جنگ ها و غارت ها عده ی زیادی هم مولا شده بودند. یعنی که در جنگی شکست خورده و اسیر شده اند و شکننده آن ها را نکشته است. این ها بنده شده اند اما بنده هایی نیستند که در بازار نقد شوند. به گونه ای این ها روی دست صاحبشان مانده اند و وبال شکننده شان بودند. شکننده آن ها را آزاد می کرد تا نان خودشان را درآورند و اگر نانی به دستشان آمد از آن ها بگیرند. این ها هر یک مولای کسی بودند و به نام آن کس نامیده می شدند. اول می آمد که مولای کی هست بعد نامش و ولی هر زمان که می خواست می توانست صیغه ی مولایی و "شرفیابی" را باطل کند و مولا را به هرکاری که خواست بگمارد. لشکر محمد در آغاز همین مولاها بودند. از ایرانی گرفته تا آفریقایی و اتیوپیایی. دسته ی دیگر شبان هایی ورشکسته ای بودند که در شهر هیچ کاری نمی دانستند که بتوانند نانشان را درآورند. دو نیروی مناسب برای راهزنی و غارتگری. نه تنها نسبت ولی مولایی سگبند و الکلب که این مولاها(موالی) ها هم در آوردن شر و ور به میان عرب کم نقش نداشتند.

 

وِر: ورد، زمزمه، ور یواشکی، راز و نیاز، نیایش(یاد کردن از نیا. بردن نام های نیا و درخواست از دین). باید به گونه ای می گفتی که آشکار باشد در نیایشی و کسی که بغلت می نشست نشنود که چه می وردی. بر خلاف ور شر بود. شر: ستایش نیا، ستودن نیا با نعره و سینه دران بود. شِر بر خلاف ور که درد دل بود و به زبان زنده به زبان رفته گان بود. یعنی آواهایی خوش آهنگ که دیگر کسی معنای آن را درنمی یافت و دریافت و مینه مهم هم نبود. باید آوایی می شد هماهنگ و روحیه افزا که راهزن ها را برای جنگ و غارت بشوراند و بخیزاند. این جا حرف از برتری آوا بر معنا نیست. معنا پرسش نیست. درست ترتیل کن. کدام مولاست که معنای نمازش را بداند و کدام مولاست که برای بیرون دادن ح از گلو گوزش در نشود؟

 

قرآن کتابی نیست که بشود آن را به نقد روز آورد و به بازار برد که محک بخورد به دست مشتری که شاه شهر است. این به روز بردن و به برآفتاب انداختن کتاب در غرب البته کارساز بود اما کتاب قرآن برای تبرک است. باید با فال گشوده شود و بیش از آن ترتیل است. من خیال می کنم قرآن زیر پای مشتری ها له خواهد شد در بازار، هرچند بازاری در کشورهای مسلمان نیست که نمازخانه نداشته باشد. شاید کتابی نشود که نگشوده همراه با همه ی کتاب ها برود.  

در همین باره

  

 

پیشگفتار دعوت به شاهکُشان: قلندر، کلانتر

 

قلندرانه‌ها نامه‌های قلندر است.

و نامه:

"نامه ورقه‌ای است که بر آن مطلبی نویسند و برای کسی فرستند؛ رقعه، مکتوب:

از غایت زُعارت به اسکافی اشارت کرد که چون نامه جواب کنی از استخفاف هیچ باز مگیر، و بر پشت نامه خواهم که جواب کنی."

و نیز:

"چون نامه‌ی ایشان به خلیفه رسید، هبت‌الله‌ابن‌محمد را با لشکری به ری بفرستاد."

 

تا به این اشارت برسیم:

"چه دانند مردم که در جـامه کیست؟

نویســنده داند کــه در نامــه چیست."

 

این تعریف از نامه را "فرهنگ فارسی" معین آورده است؛ با پشتوانه‌ای از شعر سعدی. این که در زمانه‌ی سعدی این تعریف درست بوده است یا نه، کار من نیست. اما در زمانه‌ای که منم، می‌بینم پرده‌خوان و پرده‌نگار ــ این دو تن بر روی هم نیزــ آن‌طورها که شیخ فرموده‌اند از احوال پرده‌نشین خبرهای درست ندارند.

منظور از نامه آن بافته‌ای از کلام است که بر درگاه معنا ایستاده است و از به معنای یکه در آمدن تن می‌زند؛ آن‌جا که کلام از نقش روزمره‌ی آورد "این" و برد "آن" می‌رهد و شگفتی می‌آفریند؛ چیزی می‌شود برای خودش.

نامه می‌رود که از این زمین بکر برخیزد، عرصه‌ی بال عقاب را پشت سر بگذارد و از قله‌ی قاف خود به در آید. یا ساده‌تر، راز نامه همین به حد در نیامدن است. نامه، پرسشی است در سفر، از مبدأ به مقصدی که شوخی است اگر خیال کنیم به خیال نویسنده درآمده بوده است. نامه زنده است، جان دارد، و در سفری که پیش رو دارد تابع شرایط و اقلیم جهان حی و حاضر پیرامون خود است. کار نامه وقتی ساخته می‌شود که بر تخت تمشیت بخوابد و دست و پا نزند؛ پیام بگذارد، راز بر ملا کند. پیام که گذاشت، راز که افشا کرد، فرمانپذیز که شد، به حد که درآمد، کارش ساخته است، باید چال شود، خاک شود بر زمین پیری که هر روزه خیش می‌خورد، تازه می‌شود. مثل هزاران نامه‌ای که کهنه نوشته می‌شوند.

نامه‌نویس می‌خواهد به خاطر آورده شود، به یاد باشد. زیادی طلب می‌کند؛ می‌خواهد از حد مقدر خود درگذرد. فراز می‌جوید؟ نویسنده ــ چه جسارت ابراز داشته باشد، چه نداشته باشد ــ گرفتاری‌اش گذر زمان است، گذر گردش گردون است که هرچه را در راه گرد می‌کند، می‌پیچد و می‌پیچاند، گلوله می‌کند و گَرد می‌کند، ریز و ریزتر تا گردش ذره‌ی آخرینه‌ی گرد، تا "بود"، هیچ. گاهی یکی زمین و آسمان را به هم می‌دوزد، از سهمش از زمان به همین زمانه بسنده می‌‌کند، که غر بزند؛ بنشیند به نق زدن، به غر زدن، به نالیدن از دست زمانه که بالش را چیده است و لاشه‌ی زارش را در گوشه‌ای انداخته است. ماستش را می‌خورد. بار زبان از خاطر برده، از طعم نعنای امروزه گله می‌کند و می‌دواند به روزهایی که بود: بچه‌ی روغن‌نباتی، تو که اسب اُتُرخان ندیده بودی!

 

"چون کلام را ثباتی نبود الا آن مقدار که در قوه‌ی حافظه بماند، و آن نیز در نسیان بود، باری‌تعالا صنعت کتابت را اعلام فرمود تا بدان معنا محفوظ بماند و حاضر کلام غایب فهم کند."

 

ادامه ی متن کلانتر

 

آن که یادها را نگه می داشت رفته است.

 

که بپایی، که بمانی، دست کم در یاد این یا آن مانده گار شدن همان میل به نرفتن است، میل به نمیرویی. نیایم باغبان بود. کارش با آب و گل بود. او بود که بنای این را گذاشت که از خود و زمانه اش نشانه ای بر زمین بگذارد. نشان نیا از گل است: تل های گرد گلی. از خاک دور و بر جایی که تُل باید درست شود. خاک خاصی ندارند. بیخته نیست. از خاک و ریگ و هرچه هست ِ دور و بر است. تپ می کنند، می تپانند بر هم تا تل شود. نخستین سازه های بزرگ دستساز آدمی. دوری گذشت و آدمی هرجا که رفت و گسترد و بنای آبادی نو گذاشت در کنار خانه ها تُلی گلی درست کرد. جایی برای رساندن آواز ِ درخواست گرد آمدن، خبر: تله فون. بر بالای این تل ها صدای سرنا و کرنا برمی خاست تا مردمان را به شادی و رامش بخواند و با بلند کردن آتش و دود بر سر تل ماردم را از خطر حمله ی شبان ها بیاگاهانند. این تل ها در میان ما با ضم است: تُلسری در میان ما، با زبر ت مثل تَل زعتر در میان عرب، با زیر ت: تِل یا اول نام است مثل تِل آویو یا تل در پایان نام است مثل این نام آمستل ما: تل مردمان آم.

 

راهی که آمدند گِل را پختند و به سنگ رسیدند. بناهای این دور همه با سنگ است. در آن آغاز کُهپاره و سنگ های عظیم بعدتر این سنگ ها کوچک و کوچکتر می شود تا بناها آجری شوند که میان سنگ و آهن است.

 

دور سوم سنگ را پخت و به فلز رسید، به آهن. این دور میل آدمی بر بناهای آهنی و فلزآرمه است.

 

آن نشانه ها را داشتی؟ این را بدار که گل بیش از سنگ و سنگ بیش از آهن در برابر بازی باد و آب تاب می آورد. تل های گلی را مگر دست آدمی صاف نکرده است در حالیکه بناهای فرسوده ی ورافتاده ی ویران سنگی کم نیست. فلز هم باید هزاره ای بر سرش بگذرد و ببینی که هنوز نزنگیده است.

 

این نشانه های نیا بود، نشانه ی بابا، نشان نر، نشان میرا، نشان مرد. نشان هراس نیای بزرگ از "از یاد رفتن" است و گرنه کیست نداند که هرچه ای ناچه ای دارد و هر چراگاه و سُفره ای بُنی. خُب، این داستان نیا بود که از ما امید برید و خود دست به کار شد و از خود به تنگ رم نشانه ای نهاد که کار دست ما داد و روی مان را به سوی قبله ای داد که گردان بود و هست هنوز. این نشانه گذاری به بابا بزرگ و حالا به بابا رسیده است: سازه های آهنی. این ها اما نشان های میرا بود، نشان های نر. مادر چه کرده است؟ دیَنه چه به دست داده است تا یادمان نرود؟ غیر از دین؟

 

مادر زنده است. زهنده است. زهبان آدمی است و زبان را دارد. نشان هایش را بر زبان ما می کارد. کاشته است که می رسیم و به زبان در می آییم، زبان باز می کنیم. برای همین هم بدترین ناآگاهی ناآگاهی بر زبان است. یعنی دانشی بر زبانی که می گردانی نداری. از معدود نشان هایی که تا مردمان هستند می پاید و دیرپاترین لوح است زبان است. آن چه در زبان نقشیده است. تازه همین زبان هم بسته به مردمان است و مردمان بار زمین و اقلیمند.

 

آن که یادها را نگه می داشت رفته است. آرُس را، اروس را، عروس را برده اند که می رسی. عروس همه را برده اند که دامادها را می آورند. می خواهی یادت را به من بسپار که نیامده رفته ام.

 

این که عروس را برده اند که می رسی را من وقتی رسیده بودم که سالگردان در مدینه النحاس را می نوشتم. کله پا می کند آدم را. اما جز این مگر چیزی آمده است، مگر چیزی هست شده است که نه هستش را در سایه سار هست و نه هست همراهش نکرده باشند؟ نه هست هر هستی را چون توشه به کمرش بسته اند که راه می افتد. ما که روز هست شدن زنده را، به هستی در آمدن زمین را، روز شکلگیری آفتاب را داریم باید حساب کنیم روزی خواهد رسید که این سه گانه (آفتاب، زمین، ماه) هم هماهنگ کار نکنند. جا برای زنده می ماند؟ یادمان می پاید؟ پیش از آن که شبان بتواند زاد ما را به کهکشان دیگری کوچ دهد و ایل به بالا کند زمین را از زیر پایمان کشیده اند. نه این که کله پا شدن هایم را به یکی دوتا علت نسبت بدهم، نه، آن ندیدن بافتی است که در فرشش گره هم نیستم. گفتی از این که می شنوی آن که یادها را نگه می داشت رفته است و عروس را برده اند که می رسی محزونت کرده است. خودم را کله پا کرده بود: هستی یاد نگه نمی دارد. راه برگشت و نگاه کردن به پس سر ندارد. پشت سرش پیش رو است. این آدمی است که می تواند سر برگرداند و به پشت سر نهاده بنگرد بی که گرفتار سرآب شود و پیش رو نهادن پشت سر نهاده شده. یاد آن همه کهکشان ها که پیش از کهکشان ما آمدند و شدند را کی نگه داشت؟ این سه گانه هم می رود و با خود گانک های دور و برش را خواهد برد. راه رفته بر آدمی بار زبان می شود، بر زبان می نقشد و درش با زبان باز می شود. اگر زبان بدانی گذشته و رفته را "در"می یابی. این ها برای زنده است و سر زنده ها که ما باشیم. بمان "برای همیشه" را به هیچ بیشه ای نداده اند. 

 

برای من دنیا "سر" گرفته بود و آغاز داشت که آمدم. اگر خوش نشسته باشی، خوش نشسته باشد، سرش که نشسته باشی فکر بُن نیستی. این جا به بُنش رسیدم. این جا، بُن غرب، بُن غروب. هُل لند: بُن ِ بَست آخرین، پسین بُنبست: هل لند: هُل چاله است، چاه است، زمین پست و لند زمین. کله پا می کند آدم را: آخرش نه هست؟ آخرش هیچ؟ هیج. اگر راه را "چیز"ی ندیده باشی. باید دید چیزی به هست آمده است که نه هستش را قد کمرش نبسته و توشه ی راهش نکرده باشند؟ ما که روز هست شدن زنده و زمین را داریم باید خیال این را هم بکنیم که ممکن است این سه گانه ی آفتاب، زمین، ماه هماهنگ کار نکنند. زنده بر زمین می پاید؟ پیش از آن که شبان فرصت کند تاکی از رمه را ایل به بالا کند و به زمین ِ کهکشان دیگری بکوچد این زمین را از زیر پایش کشیده اند. زمین از زیر پای من کشیده شده بود که آمدم. نه این که کله پا شدن هایم را به یکی دو سبب نسبت دهم، نه. این ندیدن آن بافتی است که در آن گرهی هم نیستم. باید دانست و دید که هستی یاد نگه نمی دارد. یاد به نه هست می سپارد. این آدمی است که می تواند درنگ کند، سر برگرداند و به پشت سر بنگرد. هستی بر راه یکسویه می رود. یاد آن همه کهکشان ها که پیش از ما آمدند و شدند را کی نگه داشت؟ این سه گانه هم روزی خواهد رفت و با خودش گانک ها را خواهد برد. برای همیشه پاییدن تنها در بیشه ی "آن دنیا" میسر است، در سر میسر است نه در زیر پا و دم ِ دست.

 

تماشای شهادت شاعر

 

من نیمی از عمرم را در ایران بوده ام، در دنیای موالیگری شیعه: حس گناهکاری همراه با مظلومیت طلبکارانه. مردم تقیه و توریه، ریا، دورو، دوروغ. یا در گذشته ی دور و درازی می زید که خود پرداخته است و بر آن دل باخته و شکوهش داده است. چون شکوه رفته اش باز نیامده است و دیری در این فضای مرده و رفته نفس زده و جز کوکو صدایی نشنیده است از افسرده گی و غم کپک زده است. یا چشم انتظار آمدن کسی در آینده است. رهاننده دیر کرده است و او بی قرار و مضطرب است. تنها مردمانی که رهاننده اشان، ناجی شان دیگری است، نه از خود او. از بی تابترین منتظرترینانند. منتظرانی مُضطرب و بی قرار که ناجی شان دیر کرده است و با نعل به در و دیوار می کوبند. در جان مولا نیستم، با ولایت هم ناسازم، خوش دارم که فرمان نه ببرم، نه بگذارم. نه ولی، نه مولا. دنیای من دنیای بی فرمان است. من خدایی را خوش دارم که "خودآی"ام می زند و من را به خود می آورد، به تن، به توان و حد تمنایم را به دستم می دهد و فرمان بر من نمی نهد. بیرون بست و بند که نیامده ام. در بندم. از یکسو به بابایی می رسم که از بس نیا در نیا بابا بزرگ "دیگری"(سید، ولی، آقا، تخمه ی عرب) را یشت کرده و ستوده است نام بابای خودش را از یاد برده است، از سوی دیگر از مادری می رسم که نمی داند از همین زمین اند یا از جای دیگری آمده اند. این ها البته در خودشان باری دارند و دنیایی را از سر گذرانده اند که در تو سر باز می کنند و سرنوشته ی تو می شوند، نوشته بر تو، بار بر جنم ات، بر ژنوم ات، بر جانت، بر راه تن ات، پیش از آن که این دوسو دورُسته یکی شوند و تو را بزایند. کابوس های میانه روز یکی از باباهای دور است که به دیدارت آمده است. اول با مغازله آمد، تو غزل ندانستی، پیش تر که آمد دید تو زبان نیا را از یاد برده ای و او را به جا نمی آوری، از راهی راند که حالی ات کند. کابوست می شود. رفته گان رفته اند، البته، اما تو در ادامه ی راه آن ها می روی، دیگر هم وقت ریل عوض کردن نیست. سرنوشت را در سر تو نمی نویسند که، در سر نیایت نوشته شده تا پیش پای تو بنشیند و تو را پیشگام شود و راه بگشاید. سر بعد می رسد، سرنوشته را بر جنم می نویسند، بر ژنوم، بر جان، بر اولین سلولت، باید ِ اولینت را به گونه ای نوشته اند که خبر را به گوش سلول آخرینت برساند.

 

می خواستم بگویم بر من میسر شده است که دوری، بیش از دو "سپنج"(کودکی و جوانی) در شرق بنشینم و از خانه ام در شرق به خانه ی "دیگری" در غرب نگاه کنم، بعد جا عوض کنم و باز دو سه پنج(کمال و کهنسالی) از جایی که خانه ی من شده است در غرب به شرق آشنا نگاه کنم. هم فرصتی شده است تا از میان این هردوان به یگان ِ دنیای دور و برم  بنگرم و دو نیا را تماشا کنم، این تا و آن تایش را، هست و نه هستش را. می دانم که خیلی از امروز ِ این مردمان، روز ِ "این" زمان(جدا از اقلیم) فردای مردمانی است که در میانشان زادم. برای من هنوز راه بر زمین می رود و بر سر می نشیند. این راه این گونه نیست که نقشی رشد کرده و خودش را رسانده باشد به گل و دانه و پایه گذار نقش تازه رج اول را تمام کرده باشد. بر بافت می آیی و بر و در تن راه بافته می شوی. بود، در شوروی کون فضا را پاره کرده بودند اما نمی توانستند در ابزار کار کمی نوآوری کنند و آلوی زمینی ِ همیشه آبپز را سرخ کرده با سُس به خورد خلق خدا بدهند. رشد ناهماهنگ هستی جامعه را نامتعادل می کند و البته می رُمبد. رشد باید هم آهنگ و در تمام گستره ها باشد. البته می توانی تا مدتی خنزرپنزرهایت را هم در رف کنار نوآمده ها بگذاری اما روزی به این خواهی رسید که بسیاری از داشته هایت بُن ِ جُل است(ته مانده ی بازار) و سروده هایت شِر است، برادر وِر. باید به آنتیکواریات داد. اگر ورد و زمزمه ی بابایت دری به آن دنیای تو باز کرد این نعره ی نجوایت راه بر اریکه ی این دنیای نوه ات خواهد گشود. شعر امروز ایرانی بیرون ِ دنیای متملق/متکبر، ظالم/مظلوم، آقا/نوکر ("مولا: جمع اضداد است: سرور، غلام.")، بیرون فضای مولامنشی، در دنیای "بی تعارف" که هر چیز جای و گاه خود دارد زبان موالی فارس گزافه گویی ِ لخت است یا شاعرش لال می شود. دور رازآلوده و رمزآلود گپ زدن گذشته است. تمام شد که به در بگویی به آن امید که روزی گوش دیوار را باز کند. دیواری که گوش باز کرده باشد زندان مخوف و مُختنقی است. کمر زمین به دست است و در آسمان باز. جایی برای استعاره نیست. بی واسطه می توان به مینه ی گپ رسید. باید به اُس و اساس نگریست. باید واژه را برگرفت و تکاند. باید رُفت تا به تکیده ی آوا، به تکیده ی معنا رسید. هر واژه باید بی تعارف سر جای خودش بنشیند و شاعر دود "اجاق" را در مه خیال تُرره ی نگار نپیچاند که در جای دودیده زیاد بدرنگی و به نشیه گی پیش از خفه گی برسی. واژه باید دقیق بر داده اشاره کند. واژه را باید حجاب بر گرفت، لختش کرد و مینه اش را "در"یافت و به دنیایش اندر شد. تنها این نیست که باید "دستگاه" هیچ و همه ی پشت مونیتورت دقیق کار کند تا کار تو دورست پیش برود، در شعر هم باید دقیق شد. به کارگیری کاغذ برای انباشت داده بود که راه بر شعر و تنوعش گشود و گستردش. لوح دیژیتال شعر را از حاشیه ی راه خواهد راند و حالی اش خواهد کرد: تو نیز از جایی فراز نیامده بودی که به جایی فرو شوی؟

 

شعر امروز فارسی را نمی توان از شر و ور نیاکانی واکند و آن را شعر خواند و بر اریکه ی سرساخته های جهان امروز نشاند. فرق شعر امروزه با شعر ما فرق نعلین با کفش است. شعر ایران شعر مدیحه است، ستایش، ستایش نیای ولی که "دیگری" است. شعر فارسی جوانی من شعر دریده ترین مداحان بود. مدایحی که کم هم صله نداد. مدح آن چه دورُست می دانستی و ستودن نماد آن کس که دلت را برده بود و قهرمانت بود. مدح آن کس که خود پرداخته ای از نیک تمام و دلت را به او باخته ای. غالیان شاعر. وقتی که مدح "شعله" بیش از مدیحه ی شاه سکه بیاورد چه نیاز به درگاه ِ بی رونق فلان سلطان؟ شعر فارسی درگاه عوض کرد اما اندرونه و معنای شعر نگردید. از بارگاه سلطان به بازار رانده شد. شاعران سر جوینده گان جاودانگی اند. شهاز ِ سرکش گله، شهآس رمه ی در راه آن دنیا، چه آن که رفته است، چه آن که بیاید: رسیدن به نامی مانده گار، به دم ِ جاودان، آن ِ نام یا هرچه... به عهدی که همه را من کرده، تن کرده و تن را کف دستت نهاده است: رونده، در راه رفت، بسته به دَم، به نفس. شاعر جانشین خدا است. شاعر احساس عمیق دارد و فیلسوف دریای معرفت است. هم داشته باش که شعر از شِر است(ستایش نیا سینه دران و با نعره) برادر ور(وِرد، نیایش، یشت نیا به زمزمه و نجوای زیرلبی، دو آی یواشکی) و فیل در فلسفه گیس است، پیل، زن، پَل، گیس بافته. شاعر تو را از خود و هستی زمینی ات می دزدد و تو را پی درگاه خدایی "رفته" و بارگاهی "متروک" و "در"نیافتنی می کشاند و از خود دور می کند. زبار راه "دیگری" بودن تو را به خودت نزدیک نمی کند. تو گیر این دیگری خدا یا او یا هو باشد. تو را از حال ات می دزدد و سرمستت می کند، مست باده ی سر تا تو را به جایی برساند که پایت نخواهد رسید و دهانت نخواهد چشید.

بیشتر در باره ی شر و ور

 

سه حی لایموت موالی

 

چند تا، چه قدر انسان ِ جاودانه و نمیرو روی زمین ایران و در میان موالی می چرند؟ به حساب ایرانی ها دست کم سه تا. در آن آغاز که اولاد آدم نیفزوده و زیاد نگسترده بود تنها یک زنده بر زمین بود: هی، حی، حیه(مار)، اهیه، هه، یه. این زنده ی جاودان حی لایموت بود، زنده ی نامیرا، خدا و آن که میرا بود و می مُرد آ بود، نر، بابا، پدر. زن، خانه، اِو مار بود، زهنده، زایا، مادر، مانا. پیش تر که آمدند و ایل پاری به بروبرو رفت تا سرما برگشتش داد و به بیوبرو(ایل به بالا، ایل به زیر) افتاد و به دوزخ(دو سخ: سرما و گرسنگی) رسیدند در کنار این جاودانه که خیر تمام بود شَر تمام هم آمد: اهریمن، شیطان. اهورا و اهریمن: آریمن، مرد آریایی. بر این باور خدا زنده است و در میان مردمان و وقتی از میان مردم می رود پاره ای از او در میان مردم می ماند که همه شر و آشوب ها و غوغاها از او است. این مانده را زمانی که آ یا خدا را دار "زنده" می دانستند دُم آ نامیده می شد، دُمباله اش که جایش به زندان و کوه دُماوند(دُم آ بند) و الوند(البند: زندان و بند ال) بود، جایی که خدا را سر دیده اند آن چه می ماند از او یک مو است، میدی، مودی، بندی، جایی این خدا را رُخ ِ چهره دهنده دیده اند که از او رویی، داری می ماند(خداوند، خدابند خانه) جایی همین رُخ را پرنده دیده اند نه رودهنده، سیمادهنده، چهره دهنده که مرغی است، خدا پرنده است و از او پری می ماند. دومین جاودانه اهریمن است، شیطان، همان که از خدا میان خلق می ماند: دُمش، دَمش، دَم ِ آدمش. آن سومی که زنده است و نمی میرد امام عج ِ فج ِ صاجب زمان موالی ایرانی است و جوانترین جاودانه است. کمی بیش از هزاره ای بیشتر از عمرش نمی گذرد. مردی که از پدر و مادر میرا زاده شده و نمی میرد. این امام صاحب العصر و الزمان در میان موالی است و به روز موالی زنده گی می کند، در هییت و قامت اولاد بابای خودش یعنی سیدها ولایت می کند و می گردد و امورات جامعه ی موالی را می گرداند. این که در بهشت همه جاودانه اند بعله، با روح، در پیش است، فردا، در زمان بیاید، آن دنیا. اما این ها با چهره، با رو، با پیکر، در این دنیا، بر این زمین، در حال، بر دَم، در حی ِ حاضر نفس می کشند و می زیند و نمی میرند. بر این زمین جاودانه ی نمیرو برای موالی سه کس است. خدا در این جهان سه تاست، اگر بیشتر نباشد. شگفتا که شیطان، ساتان همان سه تن است. همان سه تن که با آخرین نبردشان در آخر زمان عمر زمین تمام می شود و موالی(مولاها) با ولی هایشان به بهشت شان می رسند تا آن جا موالی مشاطه گر ولی و شفیع شان شوند.

 

آرمان های بیخته ی رفقای فرهیخته

 

افکار و آرمان های بلند البته نیکوست. اما باید از روزهای دور و دراز دست نیافتنی که تنها در سر و در خیال میسر است دست برداشت و نزدیک تر آمد، از آسمان باز و سپهر گسترده ی خیال در آمد و بر زمین نشست و بند و بست زمین بر بسته ی بی مثال ِ خیالی را دید. باید از دم دستت بیاغازی و دم دست تر از خود تو به تو کیست؟ بعد از خودت، تن ات، من ات خویشان ات، خویشان تنت که تو را بر زمین خیش اند. دیده ام بسیار، کومونیست هایی که دم از اشتراک همه ی "سرمایه" ها و مالکیت عام و جامعه ی مهربانی ِ تمام در شهر بی تضاد می زنند اما یک شب خانه شان را با یک بی خانمان شریک نمی شوند. همین بود که همان شهر بی تضاد را بر گردن نیمی از مردمان سرتاسر زمین سوار کرد و نسل ها را به خواری و زاری بُرد و نتوانست به مردمانش نان به معنی گندم به قدر نیاز کُم بدهد. کله که دردسر است. کله را رفقای بالا دارند. دیده ام رزمنده گانی که از جانشان گذشته اند اما از موقعیت سازمانی شان نگذشته اند و تا روزی که روزگارشان سر نیامده است به رده اش وفادار مانده اند.

 

سازمان سیروس خان سرخ

 

در روسیه ی شوروی همه چیز با برنامه بود و اصل برنامه بر رشد بود، به ویژه در صنایع. یعنی رشد سرمایه و صنعت رشد نیروی کار می طلبد. بر برنامه رفتن یعنی که هر کارخانه باید هر سال از سال پیشش بیشتر تولید کند. پس سرمایه ی انباشته و نیروی کار(در سیستمی که در آن تنوع اندیشه نیست و در ابزار کار نوآوری نمی شود که از نیاز به نیروی انسانی کار کم شود.) باید بیشتر. این یکی و دیگر این که بخش زیادی از صنایع رفقای شوروی کنار اردوگاه های کار اجباری و در سرمای ورای سیبری بنا شده بود، در جاهایی که تبعیدگاه زندانی ها بود و کم نبودند کارخانه هایی که از زیر تا بالایش را زندانی ها درست کرده بودند و می گرداندند. این جا رهبران زندان ها با مشکلی رو به رو بودند که کسی حاضر نبود در این مناطق کار کند آن هم بیگار. وقتی که بنا بر رشد بود و این رشد بسته بود به نیروی کار. این جا بود که می دیدی تا چشم باز می کنی امنیتی ها از بغل گوش ات یکی را گرفتند بردند. باید نیروی کار برای رشد بر برنامه تامین شود. در این نظام هم اگر کسی رفت کسی از میان شاهدان نمی پرسد کجا رفت یا کجا بردندش. خوانده که می شدی یعنی به فراموشخانه می روی. این بود که تا رشد آن صنایع را تامین کنند باید نیروی کار هم رشد می کرد. سازمان امنیت هم مثل هر سازمانی باید رشد نشان می داد. یعنی رشد در شناسایی دشمن و پر کردن جای نیروی کاری که عمر چندانی نداشتند. این بود که می دیدی فرماندهان این نهاد تا نشان دهند که رشد پیشبینی شده را برآورده اند یا پیشتر زده اند مردم بی گناه را نشان می کردند، گزارشی، پرونده ای و آمار رشدی و بالا رفتن رده بر مبنای دشمن هایی که: د برو که رفتی کرده ای.

 

رفقای ساواک همین رفتن بر برنامه و بنا بر رشد گذاشتن را به شاه هم تپانده بودند. چه طور می شود در همه چیز رشد داشت و در دشمنگیری رشد نداشت. آدمی که کونش گهی است هم که همیشه دشمن چاربرش را گرفته است. تب و هوای رشد سازمان امنیت (ساواک) را هم گرفته بود. همین سازمان به گوش شاهی که نیمی از پوزش را گلوله ی دشمن برده بود رسانده بود که دشمن دیگر تمام شد، همه به چنگ اند. هرکس که سر به نیست نیست در بند است. دشمن نیست. دشمن یا کشته است یا  به بند است. حالا وقت آن است که برنامه ای بریزیم که در آینده هم دشمن نباشد. بنا بر این می شود که بروند آن هایی را که خیال می کنند ممکن است در آینده گوششان بجُمبد شناسایی و پیش از دشمن شدن دستگیرشان کنند. آن ها که "بالا" گمان می کند ممکن است در آینده دشمن شوند. سازمان رهایی بخش ستاره ی سرخ ایران یکی از سازمان هایی بود که ساواک به کمک سیروس خان سرخ در آبادان بنا نهاد به آن امید که در تنها شهر پرولتردار ایرانی دشمنی سرخ ها را در نطفه خفه کنند. آن ها یکی دوبار تلاش کردند در میان کارگرهای پالایشگاه نفت بتنند نشد و سازمان تنید در زنده گی شبانی و تن ِ تش و کس روابط ایلی و طولی نکشید که سازمان ِ کشف و شکار گوش های جُمبان با ایل به بالا رفت تا به اصفهان رسید. مسیر ایل به بالا ایل به زیر لرها از آبادان تا اصفهان تا آبادان تا اصفهان... بیو برو بنا نهاد و پیش برد تا وقتی که "بالا" دید یکی دوتایی از گیوول به راستی دشمن شدند و یاغی از کار درآمدند. از بالا فرمان رسید که جمع شان کنید. سه تا اتوبوس راه افتاد و پیش تر رفقای "مسیول از بالا" با "زیر مسیول ها" قرار گذاشتند برای رفتن به کنگره برای تشکیل حزب تراز نوین پرولتاریا، سر جاده ها، تش به تش، کس به کس، دسته دسته، بوهون بوهون همه را در مسیر اصفهان به آبادان جمع کردند. آورده بودندشان زندان اهواز. این ها در زندان هم خیال می کردند غم نیست چون همه ی سازمان لو نرفته است. این زیر پای خاله زاده اش می نشست و تو گوشش بلغور می کرد که شاهه ایکشیم خوم ایوُم شاه. این هم توی دلش می گوید او اگر شاه شود ایکشمش خوم جاش ایشینوم. شبان تنها چماق می شناسد. تا چماق در پیشانی اش نخورده است پیش می رود. زندان بود که میل شاهی را در آن ها کم کرد. این ها باید از خودشان و کارهایشان و دور و برشان گزارش روزانه بدهند و به سازمان خبر دهند که گوش کی را می شود جمباند و از "بالا" رهنمود می گرفتند که چه داستانی زیر گوش طرف بخوانند که گوشش را بجمبانند. مدت ها بعد توی زندان  خیال می کردند لو رفته اند و بر پایه ی همین خیالشان که لو رفته اند یکی دوتا از خودشان را متهم و بایکوت کرده بودند.

 

آفتاب، زمین، ماه

خدا، مار، پسر

پدر، مادر، بچه

 

خدا، موسا، عسا(هارون)

خدا، روح القدوس، جه زوس

خدا(الله)، جبرییل، محمد

 

از سه ی سخن در ترکیب بعضی واژه ها: سه "تا"ی اول: آفتاب، زمین، ماه: سه گانه ی دوم که از هستی ِ هم آهنگ ِ سه تای اول می رسد: خدا(آفتاب)، مار یا مادر(زمین)، پسر یا آدم یا عیسا یا محمد(ماه)، سه گانه ی سوم: پدر(آفتاب، خدا)، مادر(زمین، مار)، بچه یا بچه ها(ماه، پسر). حالا رد و نشان همین سه گانه در گپ امروزه: سپاس: سه پاس. (پاس ها: پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک) سه پاس: پاس تمام، پاس مطلق. ستیز: سه تیز، تیز تمام، سه تُندی، تندی تمام. ستُرگ، ستُرک(سه تُرک: سه نیرومند): نیرومند تمام، ترک تمام، مطلق عظیم. سپار: سه پاره، پر تمام، ماه کامل، ماه تمام. از همین دست است سلام: سه لم، لم تمام، تسلیم تمام و نام های مردمانی چون سمود و سُمَر.

 

استوره و تاریخ

 

پستر که بنگری آدمی بعد از آن که از زنده گی خانه به کولی و چریدن و دانه چیدن از زمین و از کشته ی خدا دست برداشته و دانه اش را، نانش را کاشته است، پاس داشته است، پرورده است و برداشته است و از کشته ی خودش خورده است و بامی بر سر داشته است سخنش بر دو پا، بر دو پایه آمده است. خانه و خدا: آ و اِو آ(آ و خانه اش، زنش، اوا، حوا)، رم و او ِ رم(رم و خانه اش، زنش، اِورَم)، اورم، ابرم، ابرام که سرانجام در ابراهیم یکسر نرینه می شود تا به ال سپرده شود که زن، مار، مادر در نظامش نبوده است. زن در دین های ابراهیمی خوار است و رانده از بارگاه، از درگاه. خانه ای که زن در آن نباشد و زنانه گی در آن نقش نداشته باشد چه گونه خانه ای است؟ نگاه کن به معبدهای یهودی و اسلام. زن در مسیحیت است که حضور دارد و دین جه زوسی(جه: مرد، زوس: خواهر) ربطی به اولاد اورم ندارند. خواهران دین بودند که در برابر یورش نرینه های شبان آری سامی پس ننشستند و معبدهای دین جه زوسی از زن تهی نشد، از مهربانی خالی نشد که فرمان ها خونبار شود چنان که در میان شبان ها بود. این دین ِ خانه است. دین ِ خدا نیست. دین، دینه، دیَنا، دی، مهرگستر، مادر، دختر، زن. دینن و دینار(دیندار) کسی است که به مردم نیازمند در جامعه می رسند، خدمت.

 

آفتاب ــ زمین ــ ماه

پدر ــ مادر ــ بچه

خدا ــ مادر(مار) ــ پسر(آدم)

خدا ــ روح القدوس ــ جه زوس

خدا ــ موسا ــ عصا(هارون)

الله ــ جبرییل ــ محمد

 

خدا، یه هوه(خداوند خدا) یا ال(آن دنیا، افلاک) به موسا(میان دو دنیا) می رساند تا به عسا یا هارون(این دنیا، خاک) برساند و فرمان برده شود و دنیا بگردد. این سه گانه که هر سه مرد و نراند در اسلام الله است(آن دنیا) جبرییل(میاننشین) محمد(این دنیا) که فرمان را بشنود برود براند. که باز هر سه نراند. این سه گانه که خود برآمد خدا، مادر، پسر است در مسیحیت به کلی گونه ی دیگر است: خداست(آن دنیا) که پدر است به روح القدوس(میاننشین) می رساند که مادر است و کارش هم به گونه ای مامایی و جا دادن نطفه ی آن دنیایی و افلاکی به زهدان این دنیایی و خاکی ِ مریم است. ماریم، مادر جام، مادر جامه، مادر دار که عسا را به دنیا  بیاورد، ایسا را. خود نام جه زوس بر خلاف نام محمد و موسا به نام زن است، به نام خواهر است، جه ِ زوس(مرد ِ خواهر). جه از گه یا گیو همان گیاه یا دار است. جه زوس نامی نرینه و از خود ندارد.

 

خانه بی زن، خانه نیست، مجمع نرینه گان است. آس است، اوس است، چادر است و زنده گی شبانی. خدای رم شبان رمه است، آس ِ راه است. پیشگام و سرکش رمه است. استوره، آس تُر ره(آس: محور، تُر: رد و نشان، ره: راه) استوره رد راه رفته ی آس را نشان می دهد. گذشته ی دور را "در" می شود با آن چه مانده در زبان، به زهبان. استوره تاریخ خدا است، تاریخ خداها. تاریخ: تُریک(از همان رد یا نشان) رد یا نشان نزدیک است. تاریخ رد و نشان این دنیا و زنده گی شاه است، شاهان، زنده گی فرمانگذاران و فرمانبران.

 

رد فره ی ایزدی و هاله ی نور

 

آخرین نشانه از فر و فره ی ایزدی که من در داستان های تاریخی ایران دیده ام درباره ی شبان های ساسانی است. آن جا نماد فره ی ایزدی که شاهی را از ایلی(اشکانی) می رباید و به ایلی دیگر(ساسانی) می رساند کل کوهی است. قوچ کوهی با شاخ پیچیده. من خیال می کنم فر یا فره همان پر است در میان ایل هایی که خدا را رُخ می دانستند و رُخ را پرنده می دیدند. خدا همان به دیدکننده، پدیدکننده است اما نه رُخی که رو یا چهره بدهد به من، به مرد، به منوچهره، به چهره ی مرد، که رو بدهد به منو. این مرغ وقتی که از میان قوم برمی خاست پری از او میان ایل(بر زمین) می ماند که همه غوغاها از آن پر است. آن ها که خدا را دار می دانستند از خدا داری می ماند که نمادش کوچکترین پسر خانه بود، خداوند، خدابند. نمونه: مولانا را در خانه خداوند صدا می زدند. آن ها که خدا را سر می دانستند از خدا مویی می ماند، میدی، مودی. همین پر در ایل های یکجانشین شده در غرب پری است از عقاب که بر تارک می زدند. این که چیزها آن بالا روحانی و آن ذنیایی اند به غرب که می رسند تنانه و خاکی و این دنیایی می شوند. نمونه: خور، خُر به فارسی خواهر است. همین خور در میان ایل های عرب حور است، حوری است، آسمانی، اثیر. این جا که می رسد (در غرب) خاکی است و هور جنده ی لب خیابان است. می گردند. همه گردانند و هیچ هستی رها و سرگردان نیست. سرگردانی هم سرشته است، بسته ای است که باز می شود. نام ها در گردشند مثل هر هستی و در این گردش اندرونه، مینه، معنا و آوا می گردانند.

 

در باره ی فر این را هم داشته باش که در میان آریایی های روشن اسبچران، آریایی های سفید که برایشان مطلق و تمام معنا داشت نور نیک تمام بود(آفتاب) این فر به شکل هاله ی نور در آمد: نماد آفتاب. این را هم بباش که آریایی ها هرچه را که خدا داشت از او گرفته اند، به خود داده اند، کهنه کرده اند، جانش را گرفته اند، به پایین داده اند و خود نوتری از خدا را برداشته اند. نمونه: "خدا" یا آ که بابای همه گان بوده است، از جمله آری(بابای آریایی های تیره و روشن) و آدم(بابای ایل های عرب: آرَو). این خدا بر خلاف بچه هایش که همه زنده بودند به نفس، روح داشت، رُخی که به او چهره ی خدای میرا داده بود، جان داشت، دم داشت، چیزی داشت که آن را به نام های مختلف خوانده اند. آن چیز بود که بعد از مرگ پیکر میرای آ از او می ماند و جاودانه بود. به یک معنا خدا او بود نه داری که از او سه خانه، سه پسر: باغبان و دانه کار و شبان آمده بود. همین روح یا جان یا دم یا رَو(روان) که خاص خدا بود بعدها به خلق رسید و همه را نمیرو کرد. منتها در آن جا، آن دنیا، در زمانی که بیاید، فردا، نه نقد ِ حال. نام هایی مثل اسراییل و جبرییل و از این دست نام ها همه نام خدا بودند. بعد زمینی شد و نام خدا بر سرکش و راهبر گله، پیشگام رمه رفت و با گردش ایل گردید و جایی به عزراییل رسید که نامش بر پیران گلوگیر است. بعدها همین نام اسراییل(آس راه ایل) بر سرکش گله می رود اما نام عام است. سر گله اسراییل است، آن اسراییل مُرد اسراییل بعدی برخاسته و جایش نشسته است. اسراییل اول و اسراییل آخر نداشتند. همه اسراییل خوانده می شدند نه نام خاصی که داشته اند. بعدها همین نام نام خاص می شود اما دیگر نه برای خدا که برای هر سر ِ خلق. می رود تا بر سر هر کور و کچلی برود و بعدها فراموش شود تا کی دوباره در جایی با مینه ای تازه بخیزد یا نخیزد. آن روح یا رُخ یا دم فره ای شد، هاله ی نوری شد که گرد سر هر سگ و سوتکی می نشیند.  

 

گُند بر کول دور باغ ِ یار ِ رفته

 

نر، مرد، نر هر حیوانی زاد دارد زمین ندارد، در پی یافتن زمین است. مرد تخمه دارد به دنبال زهدانی است که تخمه را در آن بیفشاند و بکارد. همین حال نر را بی تاب، نارام، مهاجم و خشن می کند. خروس را بنگر: بال می گشاید و پهنای سینه و پرهای رنگارنگش را به ماده بنمایاند همه به اغراق. اول با نرمی و دلبری است. تاخیر اگر شد و کار بر فرمان و میل نر نرفت با چنگ و نوک پریده گُرده ی ماده و زادش را رانده است به زمین ماده، در باغش. در جمع حیوان ها هم آن انواعی که ماده های بیشتری به حرم و رمه دارند رامتر و آرامترند. زن پذیراست، مرد پرتابگر و پرخاشگر است. همین است که در جوامع نرینه سالار مردان گناه را همواره از خود رانده و بار ماده کرده اند. در نگاه نرینه تبار ماده جرثومه ی فساد است.

 

می خواستم بگویم بعد از زن(زن دیگر) که پای خانه است سه چیز دیگر هست که فضای زیست، فضای خانه را مهربانانه می کند و از عصبانیت و خشکی رفتارها می کاهد. نخست بچه، بچه ها. بعد حیوان های خانگی و سوم گیاه و علف. از هر چه و هر کس هم عصبانی باشی وقتی که ببینی گیاه بی زبان دارد می پژمرد می روی آبش بدهی. البته هستند باباهایی که گاییده ی روزگارند و با گریه ی بچه شوتش می کنند به کوچه، اما در کل این سه تای زنده خانه را زنده تر و فضا را مهربانانه تر نگه می دارند.

 

از پیله دادن به خدا تا رسیدن به پینه ی کون خود

 

به "خود" آمدن، رسیدن به این که به خدا، به او، به اوی غایب ِ غیر نمی رسی، به خودت برس. یا مانده ای در گذشته ی دوری که دست هیچ خدایی به ات نمی رسد که یاری ات کند و پیش ات بکشد، یا دل باخته ای به فردای دوری که می دانی روزی می رسد که تو رفته ای. نزدیک تر بیا، به حال: به تن ِ همبرت برس، به من برس، به همتایت. یا به خاکستانی و بر گور باباهای "دیگری"(نه گور بابای خودت) دخیل بسته ای یا در عالم هپروتی که "یکی"، دیگری، غیری، ناجی ای، رهاننده ای بیاید و عدل بوده ی علی ِ تو را بیاورد. این از خود بی خود شدن، خودباخته گی، از تن تهی شدن است، از من ِ تن رمیدن و زیر سایه ی "او" آرمیدن است. از "خود" بیگانه ای، نَفس تمامی و در این گانه، این دنیا تنها نَفَس می کشی و "کار آن دنیا" می کنی. پاک در آن عالمی. این به خود آمدن تو را از جستن "خویش" ِ تن، از جست جوی خویش ِ تن، از پیله دادن به او می رهاند و به "به خود آمدن"، به تن خود، به من، به امروز می خواند. این به خود آمدن در غرب با بسته شدن راه زیارت اورشلیم و بت لهم آغاز می شود، یعنی راه زیارت آن بیگانه، آن دیگری، بی گانه ای که عیسا و راه زیارت بت لهم پیش رو نهاده بود(راه زیارت "او") با دست ترک ها بسته شد و غرب را به سوی رُم ِ خودش راند تا به تنش برسد و توانش، به رهایی از دین و جستجوی "او"ی غایب ِ غیر در آید و کنار من به جای "او"ی روان خاک زنده ی تن را به گپ بخواند، تو را. گفت و گویی که دیالوگ نیست. در دیالوگوس(دیا له گیس. دیا: میان) آن کس که میداندار است و دیالوگ را می گرداند و بُن داستان را پرداخته است با پرسشی می آغازد که تو(هدف) را گام به گام به دامی بکشاند که یا تسلیم گفت او شوی که گوی تو را هدف گرفته است، یا زیر میز دیالوگوس بزنی که بیرون شدن از حق شهروندی است و شیره ی شوکران در برابرت نشسته است. من در حال است. نه آن است که دورش را زده و از گردونه بیرون شده است(پدر) نه به گردونه نیامده است(بچه). در سه گانه ی آفتاب، زمین، ماه: خدا، مار(مادر)، پسر(آدم): "پدر، مادر، بچه" میاننشین که حال را دارد مادر است. پدر مرده است، بچه، بچ خانه هنوز نیامده است، تویی که هستی و هستی ات را نَفَس می زند. دیالوگ داستان مرکز گود و تماشای رزمی است که در آن کشته نمی شوی و کشتن تماشا می کنی. گفت و گو سخن ِ میان دو همبر است، دو همتا، دو همسر است. دیالوگوس داستان فرمان نهادن و به فرمانبری کشاندن گوی دیا له گیس است. دیالوگوس شرح به دام کشیدن و به تسلیم کشاندن سوی سخن و طرف گفت و گو است.

 

گیاه، کاه، کود راه

پیکر، لاشه، خاک راه

دار، چوب(آغاج)، خاک اره ی برجا

 

روزی روزگاری آدمی را دار می گفتند، دار هم بر آدمی هم بر درخت می رفت. دار، درخت، گیاه، علف. در راه مینه یا اندرونه یا معنای این دار کاهید و آوا را گرداند به آغاج و جاهایی تخته شد. آغاجری، آغاج اِری(دار آری: مرد آریایی) و جاهایی تخته چی. همین کاهیده گی در میان آن ها که آغاز دار را دانه دیده اند هم هست. همین دانه پیش تر گیاه می شود، علف و سپس تر کاه. همین کاهیده گی در میان آن ها که دار را تن یا پیکر دیده اند هم هست: لش، لاشه. این دوتای آخر در تعارفات صوفیانه و تنستیزانه و خودخواردارنده ی ادب موالی بسیار است.

 

آغاج اری هم از آن نام های مثل اوگان است، افغان(اوگان: او خانه است به ترکی و گان هم خانه است به فارسی). دو نام بر یک نامیده.

 

 

رد ترکی: از خانه تا خان

 

آدمی در راهی که با خدا آمده بسیار قبله داشته است: کُه، کوه: کوهی که ایل کنارش گرد می آمد. در آغاز یک ایل بود در دو دسته: آری ها، آری های سفید اسبچران ِ ولی و آری تیره ی گوسوار ِ مولا. از دل این دو دسته ی پیرو یک قبله سه ایل بیرون زده است که تا امروز هم هر سال گرد قبله، گرد کوه خدایشان می آیند: ایرهای ایرانی (لُرزاده ها)، ترک ها، عرب ها. سه قوم مانده بر گرد آخرین قبله. نمی خواهم علما را راضی کنم اما برای خودم روشن است که چه گونه عرب با آمیختن زبانی که امروزه فارسی است و ترکی پدید می شود. عرب همزاد عجم نیست "ولی" عجم است، آقایش. عرب، آرب، آرو(روان آ) و عجم، آجم(جامه ی آ) یا آری(روی آ، پیکر آ). در جایی که روان اصل است و تن خوار، عرب، سید، تخمه ی عرب که روان را دارد آقاست و جز آن که آمده از تن است، از پیکر است، مولا و خوار. می توانم این را بر خر هم فهم کنم. می ماند این که ترکی از کجا آمد؟ می شود آن همه هزاره به شبانی پیمود و دین نداشت؟ می شود خدا داشت و دین و موبد نداشت؟ به گمان من ترکُه مان ها ایلی بودند در میان آری ها. برگردیم به ترک و ترکمن. ترکمن مثل آریمن(اهریمن: مرد آریایی) یعنی مرد ترک. تُر هنوز هم در میان ما و ترک ها و شبان های لر به معنی رد و نشان است. در میان فارسیمدان های ما تُری یا تاری خداست. توررا، تُرره، تورات هم دور از تُر ِ ره نیست: رد راه در میان آن ها که خدا را راه می دانند. تُر کُه من: کُه کوه های خدا و محل زیارت است. خدا پیش از آن که مثل مردمان یکجانشین شود و در خانه ای با چاردیوار مثل مردمان اما بزرگتر و آبادتر بنشیند خانه اش کوه بود و نامش رم. این کوه را گردش اقلیم بارها گردانده و در مسیر ایل از شرق(کُه بعل) به غرب(افریقا، او ری قُه. او خانه است، ری رو یا دار و قُه کوه است) کشانده است. نخستین کوه را خدا هم به یاد نمی آورد اما آن چه در زبان مانده است نخستین قبله یا کوه باباهای این سه ایل کوه بعل است. بعل، به ال نام خدای الله است پیش از آن که "به" بیندازد و ال و سپس تر ال اله شود، الله. کوه بعله، کُه بعل، کابل یکی از آن قبله هاست که ایل در کنارش گرد می آمد. در افغانستان، در اوگانستان(او و گان هردو به معنی خانه است: ترکی و فارسی) بود که ال ب را که نشان زنده یا خدای زنده بود انداخت و با نام ال قبله ی ایل را به میان و کوه البرز کشاند، برز یا برگ یا برخ یا ورز کوه است. البرز: کوه ال. کوه بعل، کُه بعل، قُه بعله، قبله ی نو. تا این زمان آن ها که رد و نشان کوه را دارند تُرکُه من ها هستند. تُر به معنی رد و نشان، کُه همان کوه است و من مرد است. مرد راه خدا. همان آس راه ایل، همان اسراییل.

 

اگر می توانستم رد بزنم و برسم به این که از کی خانه اِو شد و به خان رسید می توانستم روشن کنم که از کجا خانه بر آب شد و اقلیم گردید و باد آب را پس کشید و خانه ی سوار بر اقلیم، بر کول باد را برد گردید و گردانده شد، اِو شد، آب و آب ماردمان در میان دسته ای سو شد.     

 

سخن در میانه است

 

سخن در میان است که باغش را "در" می یابی و در میان است که از باغ می شوی. در آغاز سخن بود و سخن خدا بود و خدا در سخن بود. سه خن: سه خانه: آفتاب ــ زمین ــ ماه: خدا ــ مار(مادر) ــ پسر(آدم): پدر ــ مادر ــ بچه. سخن گپ و گفت ِ پُرس و همنشینی است. پُرسی ها که مادر زبان فارسی اند یکجانشین بودند: آبادی هاشان بر بنای سه خانه بود: باغبان و دانه کار و شبان و شبانش دام داشت اما چادرنشین و خانه به کول نبود. سخن سه سو دارد: پدر، مادر، بچه(بچه ها). گفت و گوی پدر و مادر، دو همسر، دو همبر سخن نیست. سخن تنها گفت پدر و گوی مادر نیست. پای بچه در میان است و سوی خود را دارد. سخن سه سویه به دست شبان که برسد باید راه بیفتد. گپ و گفت بین سه سو وقتی که راه بیفتد نامیسر است. یکی عقب می ماند. یکی از گردونه ی سخن بیرون انداخته می شود و سخن می کاهد به دو سو، می شود گفت و گو، میان زن و مرد، پدر و مادر. در راه پدر(شبان) مادر(زن) را از خانه می راند و سخن نرینه و یکسویه می شود، فرمان. رم اورم(خانه ی رم، زن رم) یا خور ِ رم(خواهر رم) را از خانه می راند تا خانه را از دست زن درآورد و به ابراهیم بسپارد که نره گی بر ران نهاده می راند. سخن یکسویه و فرمانی از غیب نیست. در سخن سومی "او"ی غایب ِ غیر نیست، بچه است، کودکی که در خانه نشسته است در جای و گاه حال حاضر و فردای خانه است. یک سوی سخن او است.

 

سخن در "میان" است، از میانه به چارسو می گسترد و سر و ته ندارد. میان را بباش و در میانه بپا و بیا که سخن با زنده می رود، بر نَفَس، بر حاضر، بر حی. سخن بر دَم می رود و با زنده گان. سخن کتاب خدا و کتیبه ی شاه نیست که نقش شود بر سینه ی کوه یا بر کاه غُز و پوست، زنده است، جان دارد و جانش در پُرس می تپد، در همنشینی، در میان ماردُمان، بر دَم زنده گان. آن چه سر و ته به دست می دهد سخن شبان است: خواه سخن آس باشد، آستوره، آس تُر ره: که رد و نشان راه آس است، راه خداست، خواه تاریخ و فرمان شاه باشد: رد و نشان شاه. سخن گپ آدمی پیش از روزگار شبانی است. سخن گپ ِ پُرس و همنشینی مردمان یکجانشین است، در خانه نشسته اند، سخن پیش می رود و "در"می یابی و سر به باغ در می آوری. شتاب نداری که به بُنش برسی، سرش هم رفته است که تو می رسی. سخن سر و ته به دست نمی دهد که بر سینه ی کوه یا کتاب چون داستانی تمام بنشیند. البته تو را از میان به حاشیه هم می برد، بسیار، اما تو را به جایی نمی رساند که بگویی "تمام" است یا تمام شد به ته اش واصل شدیم. سخنی که سر و ته داشته باشد می توان از میانه اش کاست یا بر آن فزود، در کیسه جا می شود و می شود آن را به توی بره کشید و از این ایل به آن ایل، از این چادر به آن چادر برد. می شود کلام را کالا کرد و کالا در کیسه کرد و کیسه بر کول نهاد و از این "کوه" به آن کوه خدا برد و بار مردم چادرنشین و خانه به کول کرد. سخن تمام نیست. سخن در یکی مانده به آخرین نفس تمام می شود، یکی مانده به آخرین نفسکش. البته سر و ته هم در سخن هست اما در سخن هر ته خود سر داستانی را پیش رو می گذارد و داستان هیچگاه به آخر نمی رسد که بگویی آها، گرفتم. سخن دستگیره ندارد. به دست نمی آید. نکته البته دارد. نکته ها. اما حد زمین را زده اند. جایی باید نقطه بیاید. من غروب آخرین زنده را بر زمین دیده ام. برای همین بود که عمر سخن به سر آمد. جاودانه همان جا به دانه است، تا از دانه در نیامده ای حرفی اما همین که هست شدی، در آمدی در شدی، در راهی، رو به سوی نه هست.

 

واژه های همقطار

 

اگر نگاه کنی نامه ی واژه های همردیف زبان فارسی از هر زبان دیگری چاقتر است. همه چاقند نه تنها دهخدا که تکیه اش بر واژه هایی است که پیشینه به کتابت و کتاب می برد. واژه های مجاز. آن ها که تکیه شان بر همه ی واژه هاست هم بزرگ و پُربرگند. کمتر واژه ای را می یابی که چند مترادف نداشته باشد. اما در بنیاد این واژه ها را کاتبان جای هم، در ردیف هم به کار برده اند و گرنه تا نامیده ای وارد نشده باشد نام خوانده نمی شود و نمی آید. زبان به راحتی زیر بار بردن دو واژه به یک معنا نمی رود. این ها هر یک معنایی داشته است. همین است که مینه ی خیلی از واژه های فارسی را ابری و ناروشن و مبهم می کند. یعنی مینه ی نام سرریز می کند به نامی دیگر. واژه ها هم با  هم زیاد تعارف دارند. در حالیکه جای خود را به دست چپی اش تعارف می کند آماده است که دست راستی اش دمی غفلت کند، او را از اریکه به زیر انداخته و جایش نشسته است. این گونه تعارفات البته بعله: گُته هم شعر حافظ را ستوده است. البته ستوده است اما در میان آن همه ها که او ستوده است به تو امروز از باده ی پنهان و یاد مُخبچه گان و پرچم زلف نگار چه می رسد؟ جز تیر از کمان ابروی یار تُرکتبار؟ ما در دیروز به روز می شویم. در شعر شاید کارگشا باشد چون پهنای معنا را می گسترد به فضای مه آلود و دودیده ی تعارفات ِ مترادافات و ردیف به ردیف می رود تا هسته ی زمین و هزار اوهوع! اوهوع! از لایه به لایه عمیق شدن از لبت برمی آورد اما نمی تواند از شعر بیرون بیاید و مشخص بیان کند، نه شاعرانه که: نرخ نان روز چند است. برای همین بیشترین تولید ادبی ایران شعر است و شعرشان را تنها خودشان در می یابند.  شاید خودشان هم درنیافته سر تکان می دهند و می ستایند. نگاه کن و بگرد تا کدام ایرانی است که سواد الفبا داشته باشد و شعر نسراید. شعر شمشیر ما است در جنگ کلام. هرجا که کلام شفاهی و منثور کم می آوریم و هرجا که بخواهیم محکمکاری کنیم شعری می زنیم گَل ِ گپ و قزبس را به چاشنی گردانی می خوانیم. می سرایند اما نمی خوانند و گرنه در کشوری که هزارهزار شاعر حرفه ای دارد تیراژ "دفتر" شعرش نباید دویست نسخه باشد آن هم چند سال طول بکشد تا فروخته شود.

 

 

 

 

 

موسیقی ایرانی: تکنوازی سازهای گوناگون

 

 

 

داستان خوانی در یوتیوب

 

 

تقاص طلبی نوستالژیک 1

l سالگردان در مدینه النحاس

تمام متن. یک ساعت و نیم. یوتیوب

تمام متن: نوشتار

 

سالگردان در مدینه ی نحاس:

بهار به آور: بیست و پنج دقیقه

 

سالگردان در مدینه ی نحاس

تاب استان: تب؟ دوازده دقیقه

 

سالگردان در مدینه ی نحاس

پاییز: چَپه گی، کله پا: یک ساعت

 

سالگردان در مدینه ی نحاس:

زم استان: زه ِ مستان: هشت دقیقه

 

سالگردان در مینه ی النحاس

پاره ی پسین: بهار بی فصلان: سه دقیقه

 

تقاص طلبی نوستالژیک 2

l در باغ شهرزاد:

پاره ی نخست. صدا. نیم ساعت. یوتیوب

متن نوشتاری. تمام متن

 

تقاص طلبی نوستالژیک 3

l شهریار شر

برشی از میان متن. صدا. هشت دقیقه

متن نوشتاری. تمام متن

 

تقاص طلبی نوستالژیک 4

l صبح موالی به خیر

چارپاره، پاره ی اول: پنجاه دقیقه

تمام متن نوشتار

 

قلندرانه ی اول

l دعوت به شاه کُشان:

گزیده ای کوتاه: صدا: سی و پنج دقیقه

متن این گزیده

تمام متن دعوت به شاه کشان

 

l خانه ی دوست

تمام متن: صدا: پنجاه دقیقه

تمام متن: نوشته

 

l پیش چشم گربه تن نازی موش

بخش اول: صدا: چل دقیقه

تمام متن نوشتاری: هفتاد و دو برگ

 

داستان های کوتاه:

 

l نه من امیدیه را ندیده ام

صدا: چل و پنج دقیقه

متن نوشتاری

 

l شکار ابراهیم

صدا. هشت دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l پری خوانی

صدا:  ده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l سیمرغ

صدا. یازده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l  شاه هلندی ها

صدا.  شانزده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

 دشتی اُ قیف و قدح   l

صدا: هشت دقیقه: یوتیوب

متن نوشتاری: یک برگ

 

مستی ست، مهستی بهانه است    l

صدا: هشت دقیقه: یوتیوب

متن نوشتاری: سه برگ

 

پروپیکرم، جام ِ جانم، جهانم، زبانم l

صدا: نیم ساعت: دشتی

متن: دو برگ