l یادداشت اول

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l سفر بازگشت

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

 


 

 

من آشور بنی پال است و شوشان شوش:

تمام خاک شهر شوشان و شهرهای دیگر را با توبره به آشور کشیدم و در مدت یک ماه و یک روز کشور ایلام را با همه‌ی پهنای آن جاروب کردم. من این کشور را از چارپا و گوسپند و نیز از نغمه‌ی موسیقی بی‌بهره ساختم و به درندگان، ماران، جانوران و آهوان رخصت دادم که آن را فرو گیرند.


دو بند از کتیبه‌ی بیستون

داریوش شاه نهمین شاه از شاه‌های هخامنشی است و تا عهدی که کتیبه کرده است نوزده جنگ کرده و نه شاه را زده و گرفته است.

بند 12- داريوش شاه گويد: پس از آن من از بابل در آمدم رهسپار ماد شدم. چون به ماد رسيدم شهري کوندروش نام در ماد آنجا فرورتيش که خود را شاه در ماد مي خواند با سپاهي به جنگ من آمد. پس از آن جنگ کرديم. اهورا مزدا مرا ياري کرد. به خواست اهورا مزدا سپاه آن فرورتيش را بسيار زدم. از ماه ادوکن ئيش بیست و پنج روز گذشته بود که چنين جنگ کرده شد.

بند 13 - داريوش شاه گويد: پس از آن، فرورتيش با سواران کم گريخت سرزميني ري نام در ماد از آن سو روانه شد. پس از آن من سپاهي دنبال او فرستادم. فرورتيش گرفته شده به سوي من آورده شد. من هم بيني هم دو گوش هم زبان او را بريدم و يک چشم  او را کندم. بسته بر دروازه کاخ من نگاه داشته شد. همه او را ديدند. پس از آن او را در همدان دار زدم و مرداني که ياران برجسته او بودند آنها را در همدان در درون دژ آويزان کردم.


بندهای بیشتر


راه بر خاک که نمی‌رود. راه بر خاک تن می‌رود و رهروان راهند. ضمیر ناآگاه چنان هم نیست که تنها نوشته‌ی بر ژن باشد، ژننوشته همان جاننوشته است و جان در میان جماعت نشسته است.

 

صحرای کربلا

پس چون حسین علی کشته شد با یاران، عبیدالله‌ابن زیاد از ولایت عراق برنخورد و خدای مختارابن‌ابی‌عبید را بگماشت تا بیامد و کشندگان حسین را همه بکشت و اول عبیدالله‌ابن زیاد را بکشت و عمرابن سعد را بکشت پس شمرابن‌ذی‌الجوشن را بکشت و آن سپاه که عمرابن سعد به کربلا آورده بود همه را همی‌آورد و همی کشت و هیچ خلایق را یکسان نکشت؛ گروهی را به دیوال دوخت و به تیر بکشت و گروهی را بفرمود تا زنده پوست کردند و گروهی را دست و پای و زبان‌ها ببرید.

پس از آن مصعب‌ابن‌زبیر بیامد و مختار را بکشت.

پس عبدالملک‌ابن مروان بیامد و سر مصعب‌ابن زبیر ببرید و بر سپری نهاد و همه‌ی پیران کوفه را بار داد. پیری از میان گریستن گرفت. عبدالملک‌ابن مروان او را گفت: ای پیر چرا همی گریی؟

گفت: اگر دستوری دهی تا بگویم. این‌جا که امیرالمؤمنین نشسته است عبیدالله‌ابن زیاد را دیدم سر حسین علی پیش وی نهاده.  پس از آن مختار را دیدم سر عبیدالله‌ابن زیاد پیش وی نهاده و پس مصعب‌ابن زبیر را دیدم نشسته سر مختار پیش وی نهاده و اکنون امیرالمؤمنین را همی‌بینم؛ نشسته و سر مصعب‌ابن زبیر پیش نهاده و همچنین هر باری ما را بار دادند تا بدیدیم و ندانیم پس از این چه خواهیم دیدن.

جند روح الله

پیغمبر آمده است تا شمشیر بکشد، جنگ بکند، آدم بکشد، برای اینکه تربیت بشوند این مردم. پیغمبری که جنگ نکند و آدم نکشد اساسا پیغمبر نیست، همانطور که خلیفه هم برای این است که دست ببرد، حد بزند، سنگسار کند، همانطور که رسول الله می کرد، همانطور که ائمه ما می کردند. ائمه ما همه جندی بودند، سردار بودند، جنگی بودند، با لباس سربازی به جنگ می‌رفتند، آدم می‌کشتند، زیرا محراب یعنی مکان حرب، از محرابها باید جنگ پیدا شود، چنانچه بیشتر جنگهای اسلام از محرابها پیدا می‌شد.

روح الله خمینی، سخنرانی در سالروز تولد پیامبر اسلام، 6 آذر 1363


شتربالا

عربي كه درست هم پيدا نبود چيزي قرباني كرده يا نكرده است هرجا كه مي‌رسيد از شتري مي‌گفت كه براي خدا قربان كرده بود. اين گفته بود و مي‌گفت و بسيار مي‌گفت از آن شتر كه براي الله قربان كرده بود. روزي مردي كه حوصله‌اش از دست او سررفته بود رو كرد به مرد عرب و گفت: روا نيست كسي چيزي براي خدا قربان كند و اين‌همه بگويد. عرب پرسيد: چرا روا نيست؟ مگر خود خدا يك بار بيشتر يك بره به ابراهيم داد تا به جاي اسماعيل قربان كند؟ يك بار يك بره داد و هزار بار توي قرآن هي به ابراهيم يادآوري كرد. حالا او خدا بود و يك بره داده بود به خلق من خلقم و يك شتر براي خدا داده‌ام. نگويم و از تذكر به خدا باز بنشينم؟

تاج كسرا

و چنان بود که کسرا در ایوان خویش می‌نشست که تاج در آن بود. تاج ظرفی بزرگ بود که هر شاهی بر آن گوهرهایی افزوده بود و سنگین شده بود. در زمان کسرا به زنجیر طلا به طاق ایوان آویخته بود که گردن وی تحمل آن نداشت و تاج به جامه‌ها پوشیده بود و کسرا چون به جای خود می‌نشست سر را داخل تاج می‌کرد و چون قرار می‌گرفت جامه از تاج برمی‌گرفتند و هرکه او را می‌دید و از پیش ندیده بود از هیبت وی به خاک می‌افتاد.

غزاي طبرستان

در خیال من هیچ ایرانی به قدر طبرستانی زهره به جان عرب نینداخته بود. دیدیم که سعید یا سعد یا هرکه، همان که به نیت فتح طبرستان از کوفه آمده بود و بی هیچ مانعی مگر حضور مزاحم سرنهادگان ندید تا به دریا رسید و سوی طبرستان زد. پیش از آن که میان درآید نماز خوف خواند و حصار گشود. خلاصه‌اش این است که سعید از نماز خوف درآمد و به اولین کس که رسید او را چنان زد که دو دستش را پشت سرش پراند. ضرب شمشیری که بال پرنده از خاطر حصاری‌های اولین حصار طبرستان برد.

گفتند: تسلیم می‌شویم به این شرط که از ما یکی نکشی.

گفت: قبول.

در آمدند و گردن همه را زدند مگر یکی.

به گرد کردن غنیمت‌ها برآمدند.

خبر رسید به سعید که از یکی رزمنده‌ی قبیله‌ی نهد جعبه‌ای رسیده است. فرمان می‌دهد آن را می‌آورند. بست جعبه را باز می‌کنند. در بسته بسته‌ای پیدا می‌کنند پوشیده در کهنه‌ی سیاهی خطدار. آن را که می‌گشایند کهنه‌ی دیگری می‌یابند به رنگ دیگری. پرده در پرده تا پرده‌ی آخرین بسته را باز می‌کنند و به کیر بریده‌ی کهنه‌ای می‌رسند با چند برگ گل. بر فاتح حصار این داستان برخوانده نمی‌شود. آن تنها زنده مانده از حصاری‌ها را پیش می‌خوانند که این پیش رو را برگشاید که چیست. درمی‌یابند که زنده مانده لال است و داستان تمام می‌شود. بيش در اين مورد: بيش تر: