فرود شبان های آری ساسانی و فراز ایل های عرب

lion

زن در میان شبان ها

 

l یادداشت اول 

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

 

چند کتاب:

 

متن هایی در باره ی شیوه ی زیست شبانی و روزگار رفته ی ملک دارا:

 

 l یاد ِ بود ِ چارباغ و هشت بهشت

l یشت بُوومی: گشتی در تنگ رمی که بود.

l برگردان کتیبه ی معراج موبد موبدان کرتیر سرمشهد:

l پاره ای از: بازگشت ایل های آری اسبچران و گوسوار: چند نکته در باب اهریمن

l آن دیو و این فرشته، این دیو و آن فرشته: شاهی و موبدی

  lشیوه ی تولید خانه به کولی: برو برو، بروبیو

l از تورات تا قرآن

 l   شر و ور

l  اجاق کور بلکباش ها

l  فرق شبان با گله پا

l درآی گایشگران

 lاووهو، ما...؟ جمبش آزادیبخش، خوراسان و... چه؟

l خرفتخانه ی بهرام و سوسیال خاله ماری

l درنگی بر آخور، آ ــ خور

l دوچیزه گان آرمانی

l مستی است، مهستی بهانه است

l پروپیکرم، جام ِ جانم، زبانم، چهانم

l  کُر ِ ال و کیس کتی

l چهره های منوزده

l  لوتر و مرد روتردامی

l شاه شبان و مه لقا

l مُغبچه بازی در موالستان

 l از هوراسان به سوزاستان

 l چارپاداری و شاهی

l   اولیاالله بیرق سرخ

l گشتی در شهر مس و رد جرمن ها

l سفیدعمامه دارها و سیاه اندامه گان: شیخ و سید و میرزا و البته اگر یک رو، نه نیمی از رُخ بنماید: حضرت شما: مولا

l پاره ای از کتاب: مار در آستین دومینی

l رو و روده ی آریش موالیت: مولا

l گومبا گومبا: کمی لحافکشی مولا

l  با این همه من لنگ ناخواسته می مانم

l از تاکی تا تقی، از رُخی تا رُقیه: شرح بی ریشه گی موالی

l خرفسترکُشی

l نقش زن در تخت جمشید: پاره ای  از متن فرود شبان های ساسانی و برآمد شبان های عرب.

l از هموار جهان شدن تا رام کردن گیتی

l درنگی برچاله نشینی و حال ِ روز چاله نشین ها:

l پای معنی گیر صورت سرکش است: حوری طلبی هدایت و نرانه نویس های از پی اش

l برنوباز بازی باخته

l مُخ: پنگ و تفنگ: چومُغ و گُرز

l  مارکسیسم شبانی

بیست برگ. تمام متن

l فرود شبان های آری ساسانی و فراز شبان های عرب: زن در میان شبان هاـ

تمام متن: صد و هشتاد برگ

l برده داری تا بعد: در باره ی هزاره ها شیوه ی زیست شبانی در ایران

l نقش گردش آب و هوا بر زندگی ماردمان: به بهانه ی خشکی زده گی

l روزگار شبانی. برنو بلندم رو بیارین

l تنگ رم

l بازگشت به ال

l ال و به ــ ال، رم و به ــ رم

l در راه اصفهان: رد اثیر از دین ارداویراف تا عروسک هدایت و بعدتر

l لندهور: landhoer شرحی بر دلبر دین: از خوری خوراسان تا حوری غلمان و هور لب خیابان

 

 

سر آمدم و سودا، پیدا و هم نه پیدا. یعنی چه؟ آشکارا: سر  در بغل به صحرا، سر زیر ناف دریا، از آب ها گذشتم. اکنون منم و تن ها. ما را نه سر نه سودا، ما را دل است، پیدا، بنگر، بیا، تماشا، یک چکه بین نه دریا، دریادلی؟ بپیما یک جرعه از می ما.

 

 

مُخ در لغتنامه ی  دهخدا

 

مُخ: زنبور و آن جانوری باشد پرنده و گزنده. لگامی بود سنگین که بر اسبان و استران بی فرمان نهند تا رام شوند. لجام گران که بر سر اسبان سرکش کنند. دهخدا.

 

مُخ: نام جانوری است که اقسام غله را ضایع کند و آن را به عربی سوس خوانند. ||درخت خرما را نیز گویند و لهذا خرمایستان را که نخلستان باشد مخستان گویند. خرمابن و درخت خرما. ||در عربی به معنی مغز استخوان و دماغ. مأخوذ از تازی ،مغز استخوان و دماغ و مغز کله. ||خالص و برگزیده از هر چیزی. دهخدا.

 

مُخ: مغز استخوان. ||عامه نخاع را گویند. ||مغزسر. اغلب دماغ را نیز مخ نامند. مرکز اعصاب موجودات ذی فقار که در استخوان سر جای دارد و در انسان بسیار گسترش یافته و به صورت دو نیمکره است که دارای پیچیدگی های فراوان است. تمام آثار خارجی به واسطه ٔ اعصاب حسی و حواس پنجگانه به مخ میرسد و از مخ اوامر حرکتی ارادی بوسیله ٔ اعصاب حرکتی به جهازات عضلانی می رود. به علاوه مخ مرکز حافظه و هوش و فکر می باشد. حجم مغز یا مخ انسان نسبت به تمام حیوانات زیادتر است. وزن تقریبی و متوسط مخ انسان در مردان حدود 1100 گرم و در زنان 1000 گرم است: بعره را ای گنده مغز گنده مخ زیر بینی بنهی و گوئی که اخ .دهخدا.

 

دهخدا مُخ دیده بود؟

 

چار باغ و هشت بهشت تنگ رم

 

مُلک دارا، مُلک دار ِ آ، ملک مام له کت، باغ، مُخستان، خانه، تنگ رم تشتی است بر دست و در میان کوه، بالا و از سه سو اگر بخواهی به تنگ رم برسی باید سربالایی ها و گذرگاه های دشواری را می گذراندی. بزرگ ترین سد دفاعی تنگ رم در غرب و جنوب بود. غرب کوه بهمرد بود و جنوب کوه گیس گان بود که کافی بود یکی دو تا از دخترها بالا بنشینند و راه بر مهاجم ها که از این سو حیرونی ها باشند ببندند. حیرون همان نامی است که بر ایرها در غرب گفته می شود. ایرون. منطقه ی ایرها. ایران از همین آمده است. کل تنگ رم از غرب: کوه بهمرد تا شرق که کتیبه ی معراج کرتیر سرمشهد و گور دختر است هفتاد هشتاد کیلومتر است. همین اندازه هم از شمال به جنوب است. از کوه گیس گان تا دهرود اول. از کوه بهمرد تا دریای فارس هفتاد کیلومتر است. زمانی آب تا کمر کوه بهمرد بالا بوده است.

 

باغ ها:

غرب: از سر کوه بهمرد در مرز غربی تا باغ نارستان در جنوب غربی پانزده کیلومتر است و تا تنگ رم سی کیلومتر است. کوه بهمرد تا باغ سوک در شمال غربی تنگ رم: سُک، گوشه تا تنگ رم سی کیلومتر است.

 

nakhlestansuk

 

از دوازده باغ خانه یا تنگ رم هشت تایشان مانده بود تا زمانی که من بتوانم ته شان را ببینم. امروزه تنها یکی دو باغ در سوک مانده است. دیگر از مُخ و مُخستان خبری نیست. خبرشان در مُخ من است.

 

شرق: باغ خورک در شمال شرقی و بُن سنا در جنوب شرقی هر کدام کمابیش سی کیلومتر تا تنگ رم. همه ی این چار باغ به چشمه آباد بودند.

 

میان: تنگ ِ تنگ رم: با دو چشمه و یک کت آباد بود. آب شیرین کت خاش را هم از سه چار کیلومتری تا تنگ رم رسانده بودند. که گذر دادن آب از آن همه تنگه و دره های عمیق برای زمان خودش کار ساده ای نبود. در ردیف تنگ رم سه تنگه ی دیگر هست که همه آباد به آب کت بوده اند:

کت خاش: کت شیرین تا تنگ رم سه چار کیلومتر است. همردیف در شمال تنگ ِ رم:

پرونک: پُر گونک یک کیلومتری کت خاش است. گونه های مختلف شان را آن جا نگه می داشتند.

گلرهون: گل راهان تا پُر گونک دو کیلومتر است.  

 

hambagh

 

این هم ته مانده ی باغ تنگ رم، باغ ما است. بود. این عکس مال هفت هشت سال پیش است. حالا این مُخ ها اگر مانده باشند هم مرده اند. بی سر ایستاده اند.

 

اولین آبادی بیرون باغ در جنوب پاریو و تنگ پاریو است. نشان می دهد که زمانی مرداب بوده است. حالا همان هم خشک است. پاریو پانزده کیومتری تنگ رم است. پا ری(روی) اُو(آب).

اولین آبادی در شمال آبادی های کنار رودی است: دهرودها: سی کیلومتری تنگ رم.

 

غرب: در دامنه ی غربی کوه بهمرد، مرد زنده، سر زنده نیریزک است.

 

باغ های غربی: نارستان، سوک

شرق: در دامنه مرز سرمشهد است. در نقشه آمدنی.

باغ های شرقی: باغ خورک، چاه کرک.

باغ های میانی: تنگ رم، کت خاش، پرگونک، گلرهان.

 

 

پشت پر: گور دختر. پر نه به نرمی، به شکل کوه که پروار از زمین بالا آمده است. رشته کوه یا پر مرز شرقی تنگ رم با فارس کنونی است.

 

تنگ رمی ها اهل کار با سنگ البته بودند. پس آن کت هاشان را چه طور از رگه های سنگی می گذراندند. اما این که سر کدام گیاهمرد را از سنگ در آوری که زنده گی اش بسته است به دم و صد سال بعد کسی یادش نیاورد یا بیاورد نداشتیم. سنگ می تراشی که آب شیرین را از تنگه ها و کوه بگذرانی و به خانه ات بیاوری، خانه ی دی ات، خانه ی خورت، خانه ی دخترت. حتا همان حوض کُهسر هم برای زیبایی محض نیامده بود. بالا بود، سر کوه و جایی و بلندایی. چه خوش تر که حوضی باشد و باران در آن جمع شود. کی می داند بالای حوض کُهسر لب پر آب، شتک آب چه می کند با برآمد ماه ِ تمام از شرق؟ تماشا دارد. به ویژه زمانی که اقلیم ناسازگار نشده است هنوز و نان فصلت به خورخانه باشد، بام بر سرت استوار و آتشت روشن باشد. تنگ رمی ها مردمان تماشا بودند. البته آن روزها که باران بس و به موقع بود و هول امروزه را که دشت تفتان پیش رو می گذارد نمی گذاشت. رم هنوز باز نگشته بود و تنگ خانه بود و خانه یکی بود و مادر هوو نداشت، هنوز خانه او نشده و خانلر با رمه اش نگلده بود. تنگ رم انگار برای باغ و خانه ساخته شده بود از وقتی که رودها و کوه ها شکل گرفته بودند. در جهان آفرینش هیچ آفریده ای مثل دیگری نیست. همه یکه اند. از آن نخود تا تو خود. با این همه باغ ها به گونه ای قرینه بودند: در حالی که جوها و حاشیه باغ ها همیشه ماروار بود. خط راست حتا در جوهای سنگی هم کم بود.

 

از غرب به شرق: از کوه بهمرد تا کتیبه ی کرتیر: هشتاد کیومتر

از جنوب به شمال: از گیس گان(خانه ی دختر) و دالکی، دال کی کاووس: دال(دره) کی(شاه از که به معنی زن یا مادر) کاووس، کُه(کوه) بوس(سر) تا دهرودها: هفتاد هشتاد کیلومتر.

 

باغ ها و آبادی ها:

غرب: نارستان، سوک

میان: تنگ رم، کت خاش، پرگونک، گلرهان

شرق: خیرک شکرک(باغ خورک چاه کرک)، بُن سه نا.

 

جهنم و دوزخ

کلام من را در نمی یابی مگر که به آن پله رسیده باشی که ببینی بر خشک ِ زمینی نشسته ای که دو سوم اش آب است و همین دو سوم تر و یک سوم خشک بر همه ی زنده ها رفته است، میان ماه سرد و آفتاب گرم که با زهدان و دانه در زمین تا ته همه ی آب ها و هرجا آب به کار است کار دارند. از بازی این دو "تا" با تای خشک و تر زمین باد زاییده می شود. دم تنیده ای از آب بر تن باد است و در این بازی می گسترد و می بازد. آدم را دم این است. روح یا رخ خدا وزان بر لجه های اولیه در کتاب اول موالی.

من نه برای آن که بیاید می نویسم نه با آن که رفته است سخنی دارم. سخن هایم با بزرگ اولم را هر روزه در بامداد دور به روز می کنم وقتی که آ را دم داده و آدم کرده ام، رم را رام کرده ام و الله را از خانه رانده ام که برامم پیش تر که بخوابم. سخن من "سخن" است. گپ ِ خانه است. گپ خانه واگویه با خویش نیست. به سرت که زد ساز برمی داری و به کوه می زنی. در تنگ رم کوه کم نیست. گپ خانه با خویشان می گذرد و در دم. من ام، خویشم تنم نشسته ام. سخن بر ِ خود می برم تا به نه خودم برسم. سخن زنده است، آن است و در حال می گذرد. همان آن ِ بی همنشین است که جهنم را معنا می دهد و گرنه جهنم روزی آن ته دره ها بود. جایی که دم و دمه می گرفت. جای نم دار ته دره ها. در راه معنای امروزه گرفته است. نام دیگر جهنم دوزخ است. دو زخ. دو سخ. دو سختی. یکی سرما یکی مرگ و میر. آریایی های توپوزی خورده از سرما وقتی باز گشته بودند هنوز بهشت نداشتند که جهنم داشتند: دو سخ. جایی که بسیار سرد است، زمهریر و باد بویناک در آن وزان است. یادبودی از سرما و مرگ و میر آدمی و رمه. همین دوزخی ها که با خود جهنم ما را رقم زدند بسیار دیر دنیای دیگرشان از زمین برخاست. در آغاز بهشتی که نبود. جهنم بود و جهنم جایی بود که یاد سرما را به خاطر موالی بیاورد. این ها آمدند آوار راه ِ آدرپادگان: آ(خدا) در(در خانه) پاد(راه) گان(خانه): راه خانه، راه در و خوررم پاد، خور(خواهر) رم(خدا) پاد(راه): خرم آباد راه خانه ی خواهر رم که سوس باشد به سوزیانه و بعد رفتند تا رسیدند به گرمای آفریقا. گرما و دریا راهشان را بست. بسیار بعد که گرم شدند و شهرها سوختند و ویراندند جهنم شان گرم و سوزان شد. همنشین من دم من است. دنیایم. دو نیایم. سر و دارم، سردارم. بر دم می رانم و دم بر من می خواند که کجا برامم و بر چه بدمم. این گونه تنگ ِ رم من ام، فراخ رم من ام، تنگ و فراخ رم من ام که یادش را یشت می کنم. من هیچ گاه الله را به گپ نگرفته ام. "در"، در ِ پُرس، در سخن بر رم بسته است اما می تواند از پنجره به تو آید و پُرس بیاشوبد. بر ال اما همه ی راه ها به سخن بسته است. ال نه از راه در، نه از راه پنجره می تواند وارد پُرس، وارد همنشینی شود. جای ال کوه دُم آبند است اگر خود را دُم آ و پسر رم بداند. اگر ال به معنی دست خدا و پسر انسان هم هست جایش البند است. الوند موالی. تا حالی خر کنند قبله را از کوه به ال ِ کابل به البرز، کوه ال کشیدند. ال را از چاه بر کشیده و سر کوه نهاده اند. نماد مجسم شر خوب تمام شد. البرز را میان البند و دماوند نشانده اند. من با تنگ رم سخن دارم و تنگ و گشاد رم به دست اقلیم است. من خانه ی خلقان که هیچ، خانه ی خدایان را هم بر باد دیده ام. روز ِ تنگ رم سرآمده است. الله هم نتوانسته است تا هنوز رم را از تنگه براند و بوده است را هم بر نام خود کند. رحمان، رم مان، رم را از الله بگیری نشان مهر چه دارد؟ شبان مهربانی که فروشدش آن همه عزاهای سنگین داشت. تنگ رم امروزه تنگ ارم نوشته می شود اما در زبان مردم همان تنگ رم است هنوز. نه نام کدام شبان گمنامی. البته حرف من با من است. کسی که در داشته باشد، باب باشد، به "خود" رسیده و با خدا و خود ِ آ در پُرس باشد و پُرسی باشد در شیوه ی زیستن، باغی: نه به شاه، نه به موبد و نه به شهموبد که خدا باشد. نه به فرمان. فرمان نه می برم نه می گذازم. البته آسان نیست وقتی سرت را به ال به اجارت داده باشند. یعنی به باغ اندر است. در باغ بر او گشوده است. دری داند. کدام شبان زاده ای است که به آسانی رسیده و قلم کیر یا چماق نکرده باشد، من باغی ام. نام قلم را از باغم گرفتی و ناگزیرم کردی تا فرق قلم ام با قلم تو را بیان کنم قلمک یا قلمه بگویم. پن ام را گرفتی و پنیس به دستم دادی و خواستی پن ِ عیسا شوم برایت و جه زوس، مرد خواهر را از راه رم برمانم. گاهی این حرف ها را در بوتیکک ام به دید موالی می گذارم. کارم را کرده ام. در سه پنچ تماشایم. تماشا می کنم ته موشان را. میان آن همه حجره های پر رهرو رم را رام می کنم، آ را دم می دهم و رد دین ِ یه قین، ری ال، ره ِ ال را به دست می دهم. به دست خودم که دلبر ِ دین و دین ِ دلبرم هستم. 

 

این اهریمن پلشت

زمانه نه تنها آوا که مینه یا اندرونه ی نام ها را هم می گرداند و دیگرگون می کند، از گرده ای که بود به گرده ی دیگر تا روزی که این نام در برابر خود در آِید. جهنم از این نام هاست که در راه معنایشان گشته است و به برابر خود رسیده است. آن دنیا و جهنم یا دوزخ روزی بر زمین بود و بسیار سرد بود: زمهریر. جهنم سامی زمانی دره ای بود که شاید حالا در شهر اورشلیم یا بیت المقدس است. آن زمان آن ته دره، مثل بسیاری از دره های عمیق سرد و نمدار بود و دمه می گرفت. چون آن ها ال را دم ِ آ می دانستند یا دُم آ و هنوز می دانستند که ال که جایش البند و دُم آبند است شر تمام است. اقلیم گردید و آن دره ی خشک و هولناک شد اما آن چنان که مینه گردیده است آوا دگرگون نشده است. این گونه جهنم که جای نمور و سرد بود گرم شد تا بعدتر سوزان شود. دوزخ، دو زخ، دو سخت هم همین است. در آغاز دو زخ یاد آن سرمای سختی بود که آریایی ها را از هرکجا که بودند رانده بود. دوزخ جایی بود که زمهریر بود، سخت سرد و باد بویناک در آن وزان است. که باد بویناک باید نشان کشتار مردمان و رمه در سرما باشد. همین ها به غرب که رسیدند و گرم شدند رفته رفته جهنم شان سوزان و آتشین شد.

 

یکی از این گردیده ها که رفته است تا در برابر خود در آمده است اهریمن است. اهریمن برای موالی امروزه اشد شیطان است. شر تمام. بیشتر هم کسانی دوست دارند شر را اهریمن بنامند که ادعای آریامنی دارند. اهریمن روزی اولاد آری بود. هاریزاده ها. که بعدها با رفتارشان هار از دلش درآمد. در آغاز که این ها آمده بودند و خراب مُلک شده بودند مردمانی که یکجانشسته بودند بر آن نام آریمن گذاشتند. آ (خدا) ری(رو، چهره) من(من یا مان مرد است. نر آدمی). آریمن در آغاز یعنی مرد آری. نر آریایی. اما همین مرد آری با برقرار کردن سامان ولی مولایی و کشتار مردمان بومی و ستمگری به نام خود مینه داد، اندرونه داد. آری روی آ بود و آدم دم ِ آ. دم روان پایای آ و رو یا پیکر میرا. همان آری بعدها آجم شد، آجامه(جامه یا پیکر آ) و در کنارش آرب، آرو(روان آ). ریشه ی دعوای عرب و عجم از دوردست های سفر بروبروی شبانی آ یعنی رم برمی خیزد.

 

می خواستم بگویم راه است که به دست می دهد بر آریزاده و آدمزاده از آری و آدم امروزه چه مانده است جز این که سوی چشم بر گور سید، تخمه ی عرب بسوزانی و گلوبدرانی که این اهریمن های پلشت. ما که بر پلهشته آمده ایم. پلهشته(پل: گیس، زن و هشتن: نهادن است) آن چه گیس یا پل یا زن بنا نهاد. پلید را هم شبان همین گونه پرداخته است تا واژه پردازی را به دودر و دوچیزه(دوشیزه ی موالات) بکشاند: کُس و کون: چی، زن دان،  چی زندان گاهی.

 

اُردانه ها و لردانه های تنگ رم تا مرده ریگ دارا

جایی آدم آغاز زنده گی خودش را از چشمه دیده است و زادش رود است: رود به مینه ی پسر. جایی زنده گی را کشتزاری دیده است و زاد رودش دان یا دانه یا کُر است. کُر به معنی دانه هم هنوز به کار است. البته فرق هست بین این دو. آن که زاد خود را رود دیده است امید به آن بسته است که رود یادش را یشت کند و زنده دارد و گورش را بر شانه بکشد تا روزی به دریا برساندش. به جاودانگی. البته او بالادست رود را ندیده است و از حال و روز رفته بر "بالا"ی رود بی خبر است. 

دانه را می خواهم رد بزنم تا به همین لُر ِ همسایه برسم. لُر: له اُر. اُر همان خمیده ی آوای آر است، آری، آریایی. نطفه ی لرها در جایی بسته شده است که امروزه نامش را خاندان آچمی اردن به دوش می کشند. این که چم آ کجا بوده است که این آچمی ها از آن آمده اند بماند. جای دیگری جز خانه، جز اولر نبوده است که. اُردان: یعنی دانه یا جوان آری. اریمن یا اهریمن مرد آری است. رفتار تو است که به نامت مینه یا اندرونه می دهد. همین هاشمی هم به گونه ی دیگری همین ادعاست: چم ساحل کنار رود است و آ نام خداست. در تنگ رم این ها را اُردنی نام نهاده اند. اردنی ها محله دارند در تنگ رم و امروزه از تنگ رم کهن بزرگ ترند. خودشان دیگر به یاد نمی آورند از کدام دره آمده اند. اما داستان این بود که این ها چندین بار تا کوه های غرب تنگ رم آمده بودند و و گیس گانه خانه ی دختر، دژ دفاعی دختر و باغ نارستان را از دست خانه درآورده بودند و سرانجام بعد از کشتار مزدکی ها توانستند دو باغ غربی سُک: گوشه و نارستان را بگیرند و مدتی آن جا بپایند و پاس آب و خاک نشناسند تا آن جا ویران شود و خراب تنگ رم شوند. همین ها بودند که همراه با همه ی ایل سگبند موبد ولایت الکلب به رهبری علی ابن ابوطالب الکبی را پذیرفتند و مولای ایل های عرب شدند. ولی اُردانه های غربی ما شدند مولای هاشمی ها که یک زمان مولای سگبند بودند. آن زمان این رسم بود که وقتی باختی زر نزنی و سنت را پاس بداری. چو داو دادی زین به پشت بالام. تا دیروز سر ایل ها، هر سه ایل آری ایرانی: ایرانی، ترک و عرب لردانه ی سگبند بود الیوم الکلب سر نشسته است. کل نهاد موبدی سگبندی فارس که رییس الکلب و هوندی در ورای خوراسان بود شد مولای الکلب و فارس بدون جنگ شد سهم کسی که موبدسگبندها خود را به او تسلیم کرده و ولایتش را پذیرفته بود، یعنی علی. ولی الله. فارس آن زمان که تا سیستان می رفت و تا هرکجا که سگبند رفته بود و هوندی بود تسلیم شد. حسن یا حسین یا یک الکلب دیگر پیش می افتاد و لشکر موالی سگبند به غارت می رفتند. تا دیروز د هوند و الکلب دزدی می کرد خمس به سگبند می داد از امروز سگبند و د هوند برای الکلب به غارت می روند. فتحی نبود. مگر شاه های ساسانی جز ایل آری و نظام سگبندی و اسبسوارهای ایل چه داشتند؟ این ها مولای عرب الکلب شدند. همین ها بودند که پای عرب ها را به تنگ رم باز کردند. ولی عرب حاضر نبود دختر کوری به مولا بدهد. هنوز هم غیر سیدها، غیر تخمه ی عرب حق ندارد لباس سیدی تن کند. مولا همان در خانه است. دم در چادر بایستد، بشنود و برود که بر مردمان مولا نشده براند. پرسشی است که مولاها راه فرار داشتند؟ بله می توانستند ولی همه پذیرفته بودند که در جنگ اگر شکستند و کشته نشدند اسیر شوند. از این مولاهایی که ولی آزادشان گذاشته بود نان خودشان را درآورند در مدینه و مکه کم نبود. نمونه سلمان و کی و کی. بنده ی فلان عربی که اسیرش شده بودند مانده بودند و آشکار بود که برای این دسته مردمان به راهزنی گرفته شدن یافتن مقام تنها نبود، نان هم بود. چون برای همین آزاد شده بودند که نان خودشان را درآورند و هر وقت توانستند نانی به ولی برسانند یا اگر نانی نداشتند خدمتی به ولی بکنند. بگذریم. به لُر جاهایی لور می گویند: له اور، له آر. له حرف تعریف است مثل لکاته: له کت: کتبانو، کتخدا و آر همان آری است. خود لار جز از لار به معنی تن هم از همین جا می رسد. له آر. در میان ما لار مینه ی تن و بدن هم دارد: لارم درد می کند. هیچ چیز و هیچ کس نبوده است. همه در راهند. لُرها و ترک ها و عرب ها تنها مردمانی هستند که تا هنوز به سنت آری وفادارند و در بیوبرواند. آری اصل خود را آّب می دانست و تا نمیرد نباید زمین می نشست و آرام می گرفت: دایم در بروبرو، اگر نشد بیوبرو: ایل بره بره یا ایل بره بیا: ایل به بالا ایل به زیر. دایم در بروبرو. تنگ اگر آمد بروبیو. گرمای آفریقا و سرمای ورای آدرپادگان آری را از بروبرو به بیوبرو انداخت. برو بیوات با اسب و گاو است از بالای آدرپادگان تا ته آفریقا و غرب. اقلیم گردید و اسب و گاو از رونق افتاد برگرد به بُز و میش. البته دیگر بُز و میش این همه راه نمی رود. پس باید طول بیوبرو را کم و کوتاه کرد و خانه بر کول بز و میش نهاد. فوقش چارسد پانسد کیلومتر. از کناره ی گرم دریای فارس به بالا تا هرکجا که بز بکشد. 

 

دالرجان

حالا که سرمان از لار در آمد بگذار به دلار برسیم. این آرزو بوده است که آدمی چیزی داشته باشد که با آن بتواند هرچه ای را که خواست بگیرد. چیز ِ چیزها. تا پیش از این دانه می دهی، دام می گیری، جامه می دهی، جام می گیری. چیزی می دهی، چیزی می گیری. داشتن چیز چیزها، چیزی که بتوانی همین یک چیز بدهی و هرچه خواستی بگیری خواست روز بود. این چیز در میان موالی زمانی راست آمد که آب ها از لار به سوی دریا پس نشسته بود و زمین از زیر آب درآمده آباد بود. در میان همین ها گونه ای صدف به میان آمد. صدف بده هر چه خواستی برگیر. لابد این صدف ها ویژه گی هایی داشته است. اما یک نوع صدف بود. همین صدف در جاهایی دیگر لار نامیده می شد و حرف د جلو آن آمده است تا بشود دالَرجان. تنها این نیست که. مُرده ریگ را لابد شنیده اید: مُرده و ریگ. یعنی ریگ هایی که از مرده مانده است و باید میان بازمانده گان بخش شود. ریگ هم نوعی لار بود. ریگ سنگ های گردی بود که هم باز لابد ویژه گی هایی داشته است و آسانیاب نبوده است. سکه در زمان شبان های ساسانی دریک است که با زریک: زردیک که تنها بر سکه های تهِلا می رود فرق دارد. د ریک یا ریگ. رایش و رایک و ریچ همه از همین ریگ می رسد. پول یا پیل هم زمانی پَل بود. چیزی از کسی می گرفتی چیزی نداشتی بدهی. مویت را پل می کردی می بریدی و گروگان می گذاشتی چیز را می گرفتی. گیس گرو نهادن یا سبیل گرو نهادن در میان نرهای موالی هنوز هم هست. پیش تر پل را می بریدند و سبیل را می چیدند اما امروزه همان گونه که غسل در آب روان به تیمم کاهیده است گیس بریدن هم به گپ است. به زبان می آوری کسی دیگر پلش را نمی بُرد. گُنده لات ها که پشم گندشان وَلم است پشم گرو می گذارند.

 

افگان و بلگان و آفریکان

تمام آن ها که خود را پی آمد استوره ی معروف به سامی آدم و حوا می دانند دوری بسیار طولانی زنده گی شبانی و قبله یا کوه گردانی در نامه ی جنم خود داشته اند. نام های مثل کابُل و سارایوو همه قبله های پی آمده گان او: خانه، او ِ آ، حوا و آــ دم است. خود ِ آفریقا: افریکا: او ری کُه: او خانه است، ری رو یا چهره یا دار میراست و کُه هم کوه است و هم خدا. در آن آغاز کوه خدا که شبان ها گردش می آمدند باید کنار خود رودی می داشت پُرآب تا مراسم دین را در آب روان به جا بیاورند. هنوز به تیمم به نیت غسل نرسیده بودند. این به نیت آن آمده بود اما فراگیر نبود. شاید نخستین قبله شان در آفریقا جایی بالای نیل بوده است. جایی که کوه و رود پُر آب کنار هم میسر است. انتهای برو در برو بیو و یل به بالا ایل به زیر در غرب و جنوب. که دیگر گرما یا دریا راه ایل را می بست و مجبورش می کرد به بیو و ایل به بالا بیندیشد.

افغان: اَفگان: اُوغان: اِوگان ev-gan: او خانه است. گان هم خانه است، گانه. اوگان خانه است به دو گویش. مثل سارایوو: سارا: سرا: خانه و اوو: او: خانه. به همان زبان که بعدها به تُرکی می کشد کارش.

کابل: کُهبل: کُه ِ بعل: کوه به ال: کُه کوه است و بل یا بعل یا به ال نام خدا است: ال ِ زنده. هر دو نشان می دهد که افغانستان دور درازی قبله ی سه ایل بزرگ آریایی: ترک، آری ایرانی و عرب بوده است.

آری های آمده به غرب هم همین گن یا گان را با خود دارند. نمونه: بلگن: بلژیک. بعلگن: به ال گن: به ال گان: خانه ی به ال: خانه ی خدا. این مال زمانی است که قبله و کوه این دسته ها از کوه به تن ایل نشسته است. تا هنوز هم برای هلندی های آنتورپن بلگن ها موبد و مرد دین اند.

 

یاد ِ بود ِ چار باغ و هشت بهشت

 

تنگ رم پیش تر هشت باغ بود. من ته همه شان را دیدم. چار باغ که در تنگ مادر و تنگه های کوچکتر در کنار تنگ تنگ رم بودند و همه به کت آباد بودند. آب شان از کت ها می رسید. یکی از این کت ها آبش شیرین بود و زمانی دور پرآد، پور آد، پسر آ، فرهاد که در میان ما نام عام است از همین کت آّب را از تنگه ها و کوه های دشوار می گذراند، که برای آن زمان کاری است، آب کت خاش یا شیرین را پسرها می کشند برای آبادی مادر. همین داستان کت ِ آّب شیرین کتابی شیرین می شود به دست شبانزاده ها. کوه کندن به عشق شیرینی که بغلخواب خسرو است: تو را نه سه نم؟ 

 

gurdokhtar

 

بُنمایه ی باغ های ما مُخ بود. همان که بعدها مُق و مُغ نامیده می شود تا به جایی برسیم که همه در هوای مُخستان و خورآباد: خرابات موالی و مُخبچه گان اند و کسی مُخ را به خاطر نمی آورد. دو باغ هم در غرب تنگ رم بود: نارستان و سوک، سُک، گوشه. سوک گوشه و گرمخانه ی باغ ها بود. در برابر تنگ ِ تنگ رم در شرق هم دو باغ بود، پشت ِ پر: باغ خورک، خیرک، باغ خواهر کوچک و چاه کرک، شکرک: چاه پسر کوچک. این ها همه در بلندی اولین رگه ی زاگرس بود به سوی دریای فارس. غرب تنگ رم، که کل مُلک یک روز است به پای جوان رهوار، کوه بهمرد است: به مرد: به یا وه، مثل یه هوه یا به اله، بعل به معنی خدای زنده یا زنده است. به مرد: مرد ِ زنده، سر ِ زنده. باید بسیار آشنا به راه می بودی تا از این گذرگاه بگذری و به باغ ها برسی، به خانه ی باغی ها، به مُخستان. شرق مُلک کتیبه ی معراج کرتیر و گور دختر است...

ادامه ی این متن:

 

مُخ و مُخ استان مُغستانی ها

 

m-ghasb

 

از کل مُخستان باغی های تنگ رم فقط همین چند مُخ مانده است. آن هم در سوک. سُک: گوشه. این خرما نیست. قصب است که خرمایش خشک تر است، زمان بیشتری قابل نگه داری است و در کوه ها این نوع مُخ بیشتر بود. مُخ را مانند آدمی دار می گویند. برگ ها مُخ را پیش یا پوش گویند. ته این پیش ها که به تن درخت وصل می شود گُرز گفته می شود. چوماق: چومُخ: چوب مخ است. خوشه ی میوه را پنگ می گویند. انتهای پنگ که به درخت وصل می شود کمان نامیده می شود. این چوب که میوه را بار می آورد از آوندهای بسیار فشرده درست شده است و به ویژه خشک آن قدرت کشش زیادی دارد. تیرش تا راه دوری می رود. بازی ما بود. کمان: که مان: که یعنی زن جوان. مان مرد است، من. کِه با زیر ک کنار کَر با زبر ک پسر جوان است. کمان زن مرد است، برنواش. تفنگ: همان ته پنگ بود زمانی بعدها بر تفنگ رفت. انگار همه ی ابزار جنگ از باغ آمده بود روزی.

m-ghasb-det

امروزه شبانزاده ها مُخ را نخل و مُخستان را نخلستان می گویند. خل یعنی کج و ناراست. نه خل یعنی آن داری که راست بالا می رود. شبان این گونه نام می نهد.

مُخ دار دارد و کشته می شود یا می میرد. آفت مُخ مُخکُش است. بچ های مُخ، مُخبچه هایی که بی جا از تن مادر درآیند یا پایش آن قدر بمانند که بزرگ شوند و از همان ریشه های مادر چندان بمکند که مادر کشته شود. بچ را باید از بند ناف مادر برید و در خاک دیگری نشاند.

 

یشت بُوومی: گشتی در تنگ رمی که بود

تو ممکنه دیگه بابا رو به خاطر نیاری اما بابا، بُوومی، از یاد تو غافل نیست و شب های خواب و در سایه ی روز در پستوی خلوت جنم ات بازی می کند، با دم ات می بازد و گاه می گلاید که چرا یاد نیایت را  که گرامی نداشته ای، چرا نام بوومی را یشت نکرده و نستوده ای.

بابای من مسی بود. محمد صالح. باغبان بود. دانه هم می کاشت اما با دام بی گانه بود. عموی کوچک ما شبان ما بود و دانه کاری به دست عموی بزرگ بود. ما سه خانه زنده گی می کردیم و هر سه دانه را می کاشتیم: باغبان، دانه کار، شبان تا بابا مرد. دین در میان ما جایی نداشت اما تا جایی دین غالب را دانسته بودیم که در میان شبان ها خر خود برانیم و باج به شبان و ولی و سید یا زاد عرب ندهیم. بابا نه شاه داشت، نه موبد. نه برای پاسگاه شاخ می کشید، نه اهل مسجد بود. مادر آشوران را هم نمی رفت به مسجد. نمازی بود یا نبود کسی نمی دید. نماز بلد بودیم. زن های ما همین امروز هم کم بلدند و می توانند آوای دورست نماز از گلو برآورند. بابا خواندن و نوشتن دانسته بود اما جز در نیاز نمی نوشت. در خانه کتاب نبود. هیچ کتابی. بیشتر شکایت هایش در باره ی باغ را خودش می نوشت. این که به شبانزاده ها باج ندهی برای بابا اصل بود. جایی که هرمزدی ها کوه های غرب را گرفته اند و ترک های فارسیمدان ماردُم را از شزق رانده اند به تنگه، به تنگ رم. در میان دو دسته لُر و ترک زیستن و باج ندادن این کم نبود و بابا کشید. دین در میان ما نبود از آن رو که ما خود دار دین بودیم. دین که به مینه ی دی باشد، خانه ی مادر ما بودیم. نام فامیل من به گوز صالح سله نه فقط محمد صالح می برد نا سلامتی. مگر نه که آدمی روزی چیزی جز خانه نداشت و خانه اش بر این دنیا و مُلک دارا بود؟ سله: خانه است. بود تا مام له کت زنده بود و خانه ی دی و مُلک دارا برقرار بود. خانه سل بود، سله. سایه بان، سرپناه. سلول موالی: سل ِ اُول. خانه ی کوچک. اُول را این طرف ها روزی همان ال می دانستند و ال در میان خداهای گردونه ی از آ یا یه به رم یا رام به ال کوچکترین است. سله ای یعنی خانه گی، یعنی آدم خانه. مردش. اما باید مردی می بود که در میان شبان ها سر برآورد. سربلند باشد. باج ندهد. از ما سه باغبان مانده به تنگ رم آن زمان دو تا باج می دادند. باغ خاله این ها باج می داد. بابا مسی بود. شاید مسیح از همین مسی آمده باشد. مشکل من نیست اما بابا دو بار  بر صلیب شد. یکی صلیبی که شبان های چوپانکاره بر پا کنند. چه طور؟ چوب از این آستین به آن آستین کرده بودند و او را خوابانده بودند با چوب مُخ، چومُخ، چماق و ته ِ پنگ چندان زده بودندش که تخت بسته بودند آورده بودندش تنگ رم. این به جوانی اش بوده. اما باج نداد. بار آخر دعوای باغ با آقُه یون بود که در ده نخست گلی با زبر گ شد. گل به معنی شاه است. با ضم و با زبر گل یعنی شاه. گلی این بود که یکی را شاه یک دور بازی می کردند. او حکم می راند تا بازی به آخر برسد گل را از شاهی خلع کنند و شاهمورتی بشود و با هلهله بازی تمام شود. در گلی شدن من دیدم که بر صلیب است: در میان دو ایل گیر افتاده بود. دو تایفه. دو تای ایوه یا اِوه، دو تای خانه. این گونه میان این و آن کشیده می شد، با هر طرف مانده بود که باید به سویشان برود به یاری یا به سویشان هجوم ببرد. میان خواندن و راندن، میان این و آن: این بار چوب ِ در آستین دم است، هواست. میان دو تا شدن برای ما که اینی داریم و آن مان نیست سنگین است.

بابا سرطان حلق گرفت آخر تابستان افتاد و پاییز مرد و آن آخرین روز باغ ما بود. بعد برادر بزرگ آمد: غلام ِ الی. غلام اعلای ال اله. بنده ی سه تُرک خدا. مادر، ماهسو که دست بابا بود برای رنگرزی و آماده کردن ابزار کار، نجاری، آهنگری و آن جا که پیشه به کار بود. ماهسو سرطان روده گرفت و به سکته مرد. من سکته کرده ام اما نمرده ام هنوز. از مُرده ریگ بابا بگویم: پسر خواهرم سرطان گرفت مرد، همسن بودیم. خواهر دیگرم سرطان دارد، دوتا از دختر عمه ها از دو عمه سرطان گرفتند مردند، بچه ی برادرم... باز هم هست. خواهرم ماهتو می گوید: گفته اند تا چند سال دیگر مثل سرماخورده گی می شود. نه به درمان. به فراوانی.

ادامه این متن:

 

برگردان کتیبه ی معراج موبد موبدان کرتیر سرمشهد:

 

معراج کرتیر سه چار سده پیش از معراج محمد است،  دو سه سده پیش از کشتار باغی های مزدکی

کتیبه ی معراج کرتیر سرمشهد در گردنه ی شرقی راه به مُخستان یا باغ یا تنگ رم است. مُخستانی ها نه شاه را پذیرا بودند، نه موبد را و دنیای دیگر موبد را دوروغ می دانستند. نه به فرمان. فرمان نه می بریم  نه می گذاریم. موبد آمده بر سینه ی آن ها حک کرده است که رفته به آن دنیا و دیده است که همه دورست است و مخستانی ها باید پاسخ بدهند: با سرب گداشته بر سینه ها:

 

ezrail-boragh-pishbaz

معراج مهتر ما: فرشته های آسمان اول به پیش باز ممی آماده اند و برایش آب و شیر و شراب آورده اند که ممی بگزیند و ایشان برای اوشان کتابش را.

 

پیشنهاد آب و شراب و شیر به وی و تأویل آن‌ها

گفته شده که فرشته ایی سه ظرفِ آب، شراب و شیر به وی تعارف می‌کند و محمد شیر را انتخاب می‌کند. جبرئیل می‌گوید هدایت شدی و امتت نیز هدایت شد و محمد می‌شنود که کسی می‌گفت اگر آب را انتخاب می‌کرد غرق می‌شد و امتش نیز غرق می‌شد و اگر شراب را انتخاب می‌کرد هم خودش و هم امتش گمراه می‌شدند. سپس جبرئیل می‌گوید اگر به منادی سمت راست پاسخ می‌دادی امتت بعد از خودت به یهودیگری می‌گرائیدند و اگربه منادی سمت چپ پاسخ می‌دادی امتت پس از خودت مسیحی می‌شدند و اگر به زن با دستان برهنه که نشانه دنیا بود پاسخ می‌گفتی امتت دنیا را بر آخرت ترجیح می‌دادند.

 

ezrail-boragh-pasbaz

فرشته ها به پسباز ممی می روند.

ادامه ی این متن: برگردان کتیبه

 

پاره ای از: بازگشت ایل های آری اسبچران و گوسوار: چند نکته در باب اهریمن

 

از خورخانه تا زن دان: زندان

 

موالی اگر دنیال کتیبه های باباهای ولی شان نبوده باشند و به زمین نگاه کنند در سرتاسر خوراسان تا شوش در کنار بعضی از دشت ها اتاق های سنگی هست که جاهایی زیر زمین اند و جاهایی کمی بیرون. این ها را پیش تر خورخانه به معنی خانه خواهر و هم به معنی محل خوراک در سرتاسر مسیر ایل نیاکانی می بینی. این ها آمده بودند تا هم جلو غارت شبان ها را بگیرند هم کمکی به نانشان کرده باشند در مسیرهای این ها بعضی از دشت های مناسب را زیر کشت می بردند تا آن ها از پایین به بالا بیاند آن ها خرمن ها را برمی داشتند و در همین خورخانه های سر راه شان جا می دادند. همین شبان ها در هنگامی که می خواستند به جنگ بروند که تمام ایل می رفت و زن ها غذا آماده می کردند از دور تشویق شان می کردند، همین ها می آمدند این آذوقه را به اسب هایشان می دادند تا در غارت سهم بیشتری ببرند. بعدتر همین خورخانه متروکه شد و شبان ها همان دختر و همان زن ها را می گرفتند در این خورخانه ها یا خورآبادها، خرابات موالی، زندانی می کردند به عنوان چی یا مال بین هم معامله می کردند. زندان با زیر امروزه از همان زندان با زبر بوومی می رسد. دودر لری و دوشیزه فارسی هیچ معنای دیگری جز اشاره به دو در ِ کُس و کون ندارد. کس یا چیز یعنی زن و دوچیزه یا دودر یعنی کُس و کون. همان مغبجه گان که موالی و شبانزاده ها برای رسیدن به خانه اش این همه پرپر می زنند بچه های مُخ آباد، نخلستان موالی، بچه های باغی هاست. آن ها را می گرفتند در همان زن دان ها نگه می داشتند و باهاشان میان خودشان معامله می کردند. فکر کنم روشن شده باشد چرا در زبان در، در زبان پارسی اهریمن همان مرد آریایی است. آدم ال. ال در زبان فارسی جایش کوه البند و زندان دُماوند است: بند و زندان دُم آ: پسر انسان. ستمگر کوری که دایم حرف از آدل و آفتاب می زند. همان شوش یا خانه ی خواهر به زبان شبان ها سوزی هانه است. خانه ی سوز یا سیس یا خواهر، خانه ی دختر. این سوزخانه به نام های مختلف برخاسته از پَل یا پُل به معنی گیس بافته و موی کار و دختر و سوز یا زوس به معنی خواهر آمد. از خوراسان و ورا تا شوش و مادون. جایی به نام پل، جایی گیس، جایی قز و جایی خور و جایی سوز و زوس سوسه یا سیسه. شیشه هدیه شوشی ها بود و همان ها بودند که از آن آیینه به دست موالی دادند تا خودشان را تماشا کنند. شوش پانزده بار چنان ویران شد که هربار زیر خاک گم شد و باز سر خاک آن گمشده گان خواهر قد راست کرد و باز سه خانه تا این که نوبت به ایل آم رسید. شبان هایی که یکجانشسته بودند اما مانده بود تا آدم شوند. مثل هخامنشی ها که نام پارس، پُرس، همنشینان با خدای آ را بر خود نهادند این ها نه دل از ایل بریدند نه نتوانستند سری در میان گوسواران نیاکانی نشان دهند. شدند ایل آم. آم که دشمنی اش را با ال و ایل و این جور دست و دسته ها را هیچ گاه پنهان نکرده است. امروزه عیلام است انگار. پس همان نام دست همه آ که این جا آم شده بود. آری های به غرب آمده به آن شدت این سوس خانه ها را ویران نکردند. به همین دلیل سوی مهرآمیز کمک های خواهرانه و حضور زن در سوسیه ها و معابد در میان جه زوسی ها و دین های جه زوسی ِ غیر شبانی ماند. جه زوس: مرد خواهر. این مرد به نام زن است نه به نام پدر. بگذریم که روح القدوس هم زن است و کارش مامایی . جا دادن نطفه ی آن دنیایی به زهدان این دنیایی است تا میان این دو دنیای خاک ِ پسر و افلاک پدر را به هم برساند. بر خلاف سه گانه ی یه هوه، خداوند خدا ــ موسا ــ هارون یا الله ــ جبرییل ــ محمد که هر سه نراند.

ادامه ی این متن:

 

با بچه های حوض کُهسر: حوض کُه کله: حوض کوثر موالی

 

من تنگ رم مدرسه می رفتم. دبستان کُهسر تنگ رم. کوثر تنگ ارم. تنگ ارم فقط در نوشتار است و در میان آن ها که می خواهند ده شان باغ ارم شیراز را در خیال زبار بیاورد. مدتی هم سعی کردند گور دختر یا گور بابای چیشپیش را علم کنند نگرفت. گور دختر هیج گاه در میان ما نگرفت. مرده در پیش ما مقام نداشت. یادش البته. مادر توانست یاد مزدک را فراموش کند؟ مزدک نبود که. یکی از پسرها: سر ِ خانه ی آ. نام عام است. شاهان بی شماره. هنوز هم لُرها ج را ز می گویند: مزدک: مز(مج) د اک. سر ِ اک. سر خانه ی آ. ما گور مرده های مان را یک بار می دیدیم آن هم وقتی بود که بی دعا سه نا چالش می کردند. گور در میان ما بود. خاکستان بود و زیارت نداشت. نشانه نداشت. زیر خاک. سال بعد علف و باد و آب با خود برده و  صاف زمینش کرده است. ما که می گویم تا باغ بود و بابا زنده بود که دست کم بتواند در یک خانه آزاده بزید. نه فرمان بدهد، نه فرمان بپذیرد، نه شاه، نه موبد. تنگ رم زمانی خانه بود، باغ بود، مام له کت آن جا بود، کتبانو یا کتخدا آن جا می نشست. مُلک دارا بود. و مُلک بعد از دارا به زن رسیده بود. مُلک دار ِ آ. از آ  به رم رسید. خدای شبان ها. آن ذره مهری که موالی سعی می کنند به ال اله نسبت دهند از رام است، رامان، رحمان. هنوز در میان موالی کتاب با نام الله پسر رحمان گشوده می شود. با این همه نامش ماند بر سر تنگ و تا روزی که آزاده گان زنده بودند و باغ برقرار بود ماند. حالا تنگ ارم است. تنگ ِ آــ رم اگر می گفتند حرفی بود.

 

tangazpain

 

سر کوه قله (چپ) کمی تخت است و یک حوض دارد. یادگار زمانی که در تنگ رم کم باران نمی باریده است. اقلیم است. در گردش است و کارش گرداندن ما ماردم است. طرف قصر دختر (راست) تیز است. پایین پایش گوری گاه است. تنها بناهای سنگی تنگ رم همین گوری ها هستند. باقی بناها بر گل است. گوری به گور هم می برد. آن اما انبارهای زیرزمینی آذوقه بود. این انبارها را زیر زمین درست می کردند تا شبان های آری و ترک نتوانند به راحتی پیدایش کنند و بار کنند. خانه بُری و سله شوری کم نبود. سله یا سلح به گفت موالی خانه است. سلحشوری یا خانه شوری از بریدن خانه عمیق تر است. یعنی که دیگر هیچ از خانه نماند. شبان ها را برنو رام کرد. توی پوزشان چنان زد که مج شان را به سوی بوی باروت گرداند. اما همان ها بودند که ما را به جنگ و دفاع کشاندند.

 

با این مردم چای با آّب کت ِ خاشش زده ام. با زن های صبورش نشسته ام. باهاشان استخوان ترکانده ام، بر آب و خاک شان دمیده و بازدمیده ام. سه پنجی در میان شان زیسته ام و تا حالا که آخرین سه پنچم را می پیمایم و از خمره می زنم یادشان با من بوده است. دشت و دامن و سر کُه، چشمه ها، کت ها. چیزهایی که دیری است تا دیگر نیستند. تا مرگ بابا زنده گی ما آمیخته ای بود از سه خانه: یکی از عموها کار دشت را می کرد و دانه کار بود، عموی دیگر شبان بود و اسب سوار می شد. ما سوار هیچ حیوانی نمی شدیم. از مال ما کمک می گرفتیم و برای خوردن نمی کشتیمشان. سوار حیوان کسی می شد که پای رفتن نداشت. بابا هم باغبان بود. این شیوه ی سه خانه در سرشت زنده گی ما هم بود. پاییز و زمستان همه به ده می آیند، به دی، به آبادی، به خانه ی مادر. بهار که می شود به دشت برای برداشت دانه، برداشت و خرمن که تمام شد شبان به کوه می رود، باغبان به باغ و دانه کار برمی گردد به ده تا پاییز. این که دارا سه پسر داشت، این که گیومرد، گیاهمرد اولین سه پسر داشت و نه این که همدیگر را نمی کشتند که دست و بال هم بودند و بنای آبادی شان بر آمیخته گی این سه شیوه ی نان درآوردن بود: باغبان، شبان، دانه کار. ما پاس دارا داشتیم. دارا پاس ما نداشت. البته داراست دیگر. دار آ است و دورانی دارد.

 

حالا من گاهی با نام های این مردمان بازی می کنم، با همین پرو، پروانه، ترو، ترانه و مسو، مهسو و خورشید و آفتاب و این جور با این نام ها روزم را شب می کنم. برای این کار باید دست به دامن یکی شوم که تنگ رم بنشیند. می خواهم دو مدرسه را نمونه بگیرم. یکی دخترانه، یکی پسرانه. از دخترها می خواهم نام رسمی و نام خانگی شان را بگویند، نامی که صدایشان می زنند، نام مادرهاشان در شناسه و بر زبان، نام مادربزرگ هایشان هم. همه هم آن طور که گفته می شود هم آن چه نوشته می شود. مثل را باش: تنگ رم آخرین باغ باغی ها یا مزدکی ها بود. نام بابای مزدک بامداد است، بامداد نام خاص است و مزدک نام عام. سر خانه مزدک است تا آن زمان که مز به معنای سر بگردد. مزدک همان سردار خانه است که امروز من ام فردا دیگری. دارها می آیند و می روند. نام می پاید. بمو هم در تنگ رم کم نیست. با نام بامداد شناسه نداده اند. اما پسرهای مدرسه کوثر: نام شان و نام خانه واده گی شان، نام بابا، نام بابا بزرگ و این که از کجا آمده اند. دو کلاس کافی است: یاری دهنده ای هست؟

 

روشنایی تام و سیاهی مطلق

 

روشنایی و تاریکی یا همان ظلمت، روز و شب، مال زمانی است که سوی ماه و بغض ابر را ندیده باشی. ستاره ها که همیشه هیچ اند. تنها این نبود که نور آمد و تاریکی را زیر گرفت، آن چه که بود و نبود سیاه سفید شد و آن چه سفید بود و به نور می برد ستوده شد تا جایی که در میان بعضی از شبان های لُر و عرب ایرانی تنها سفید پوست بودن باید سروری و سهم سیدی بیاورد: سیاه سوخته نیست طرف. یعنی جُل، جِل، جلد، پوست، پوسته نشان فخر است او که ادعای پی جویی مینه و اندرونه چیزها را دارد.

 

یادی از ازخودگذشته گان جاویدان

 

هو، او، غایب، دیگری، که تو نباشد، تن نباشد، من نباشد آدمی را از "خود" دور می کند. سرساخته، ایده، پرداخته ی سر تو را پی "نه خود" می فرستد. خدا، یا آ در آغاز به خود آورنده بود، خودآزننده بود. رسید به رَم یا رام که از خود می برد و به خود می آورد تا در اللهی بتپد که از خودبرنده و از تن دورکننده است. خدایی که تو را از خود و از این تن خاکی می بُرد. از این دنیای پلهشته می گسلاند و به دنیای نرینه ی پاک و سفید می پیونداند. از آفریده ی گیس، از هشته ی پَل، از ره آورد زن، از زنده، از زهنده می رهاند تا پی او بگردی و هر دم از خود دور و دورتری بروی. او؟ که غایب باشد که یافت می نشود. آن که یافت می نشود، آن، آن اش آرزو است. شاید فدایی ها همان آرزوشان است. "هو" اگر حاضر شود همان تن ِ او است، ناپایدار، من، که تو بود و تن بود و در کنار من ات بود، بلندش کردی تا برادرت بنشاندش. به خود آمدن البته برای آن کس که در فضای ایثار و فدا بر آمده است دردناکترین اتفاق است. دیدار با خویش و خویشان آرزوی کی نیست؟ دیدار با خویش ِ تن؟ بَه بَها. اما دیدار با خویش ِ تن بگذار و به تن ِ خویش درآ، به خویشتن و خیش ت را بازیاب. زمین که حالا حالا هنوز هست. این که نخودت را بگیرند و تو را به خودت بشناسانند؟ به دست فدایی بده که تا حالا دستاورد خود و نخودت چه است؟ به دست چیست؟ رسته خیز کرد، خاست، برخاست و شاه نشست، شکست. حالا کجاست؟ دریای خلق. همین است بازش کن. مشتت را بگشا. مشت این و آن بسیار گشوده ای. بگشا. همین است: تویی و گُندت. ایل گتده. با پشم گُند تنها می توانی مشتری های اصغرسبیل را از دستش درآوری. ایثار و فدا که می گویم نباید روی نهاد دین های کهنه ماند بلکه باید دید ِ تمام دین هایی که خیال می کنند گذشته روزی پیش رو می نشیند و به شهر بی تضادی که بودیم دوباره می رسیم و می نمایند که مومنانشان از خود منافعی ندارند و هرچه می کنند برای او است را هم در نظر داشت. طرف در دل خواست جاودانگی و آن همه حوری دارد و باز دهن دَره می کند که آن چه می کنم برای رضای خداست، نه برای راضی کردن خدا. آن یکی آرزو دارد همیشه زنده یاد باشد، خودش اگر می میرد و نیست می شود یادش زنده بپاید. میل نمیرویی اشکال بروز بسیاری دارد. تن را هم رونده می خواند. این خودباخته گان البته خود و حال را تاخت زده اند با فردای او و روزی که بیاید. اما به راستی از خود، از من، از تن نمی شود رهید و ادعای سربازی برای نگهبانی از سر دیگران کرد. آن ها که ایده ی حزب کمونیست را پیش نهادند خیال می کردند "کمونیست ها از خود منافعی ندارند"، منافع آن ها منافع پرولتاریا است. چرا که مارکسیسم اندیشه و خواست پرولتر است. اندیشه البته در سر است و در سر بسیاری بست ها باز است و بازهایی هم بسته. در آسمان ِ سر بازها بسته می شوند که در آسمان ِ زمین دست نمی دهد. اندیشه تا بنای دگرگونی شود و نان بیاورد باید سرساخته و پرداخته ی سر از سر به دست بیاید که دست را دراز کند و به هدف برساند که برای کومونیست کسب فرمان و قدرت است. باید از سر تا دست بورزد و بسوزد و بسازد تا چیزی شود که به کار بیاید. مشکل دلالزاده ها و مولازاده ها و شبانزاده های کمونیست همین از سر ِ "آن" به دست ِ "این" رساندن است. سرساخته را که دیگران پرداخته اند. آماده است. در آغاز کُمون های خوب ِ بی تضاد اولیه بود که اهریمن بیرون شد و تضاد آمد: برده و برده دار آمد که از دلش فیودالی بیرون می آید از دل فیودالی سرمایه داری و تضاد پیش برنده ی سرمایه دار و پرولتر می زند بیرون که باید بنیادش برچیده شود، پرولتر سرمایه دار را براندازد و سلطنت به حزبش بسپارد و دیکاتوری پرولتاریا که حزبش برایش پیش می برد و اهریمن را به شیشه می کند و مردمان را به شهر بی تضاد یا کمون های خوب آخریه می رساند. در سر که حرف ندارد. بسته بندی شده، آماده برای رساندن به دست مشتری. سر و ته داستان به دست است. تا به دست برسد اُصبُر. این سر، دست هم که معطل است کسی کاری به دستش بدهد. پس چرا نرسید، اَ چه نمرسه؟ دست آماده، سر پُر و پیمان. این دو باید به هم برسند تا انفجار شود. او تنها بلد است از سر به دهن بیندازد و زمزمه کند و بوِردد. در خوردن هم او شتاب شبانی دارد. کُمونیست سر دارد، اما دست، بازوی ورزیده که بشورد، زنجیر پاره کند، پایه براندازد، آس ِ خیمه بخماند، بنیاد بگرداند ندارد، پرولتاریا بازو است و سر ندارد که بازو به کار زند و زنجیر از دست و پای آفتاب بردارد. کمونیست باید سرساخته ی اوشون هموار دست پرولتاریای ایشون کند، به یک معنا کمونیست دست پرولتاریا را می گیرد تا برایش داستان ها ساز کند و دنیایش را به نیم روز درخشان ِ ابدی شهر بی تضاد برساند. یکی که می توان بشوراند و خود نمی تواند بشورد. سله شورهای بی توبُر، دزد بی اسباب خانه بُری. جایی که گرگ ها علف می خورند پیش رو است. این که خودِ حزب کمونیست، همین ها که گرد ایده ی خاصی گرد آمده اند، داشتن و به کار زدن همین سرساخته، همین ایده منافع مشترک همه گان است. حفظ همین که پایه منزلت و شوکتشان است. همین که تو را که در بازار نان روز به لواشی نمی روی، کسی می شوی. فرمانده ای، البته فرمان می بری اما یکسره فرمانبر نیستی مثل آن کس که دست دارد و سر ندارد نیستی. بر او فرمانروایی. تو برای زبردست مولایی بیش نیستی، برای آن ها که در نهاد ولایت مولا نیستند و زیردستند تو ولی و فرمانروایی. همین که برای همه ی رفقا روز و روزگار رهبری ابدمدت می آورد. مگر نیستند؟ فیدل گتده رایول گلدی. ویتنام یا چین را مگر حزب یکه ی کمونیست نمی گرداند؟ آن چه منافع همه را دستشان می دهد بازار است. یا باید دورش را دیوار بکشی و با نشتی ِ بازار نفس بکشی یا باید باز کنی، واز ِ واز. مام میهن بازتر کند. باز که شد ماشین می آید. ماشین که آمد جاده می خواهد. ماشین ها که زیاد شدند باید شاهراه فراخ کنی. بازار راستت می کند. دو رُستت می کند. بازار ایده ی نور ِ تمام را می شکند. نورها هستند. تنهااندیشه نیست، اندیشه ها هستند. با تک کالا بازار رونق نمی گیرد. در همین برخورد اندیشه هاست که آمال محک می خورد و ابزار کار نوآوری می شود. بازار جای نور ِ مطلق نیست. "تمام" و آخرین سرساخته، آخرین سرگرمی در سر آخرین کس است و سر در بازار کالایی است. آخرین را آخرین کس می آورد. سرگرمی است مولا. تا سر کی و کدام دسته را گرم کنی. البته فیلسوف ها سرساخته ی خود را اعلاتر از دلقکی می دانند که هر روزه سر خیابان خلقی را سرگرم می کند و خوش می گذراند چون می پندارند سرشان به کارهای مهم گرم است، نه حرف روزمره و روز. در بازاری و تا زمانی که مشتری داری و سر کسی را گرم می کنی که نانت را بدهد هستی. این جا مشتری می زند و "پیل" که می غلتد و می افزاید و زیر پایش را نگاه نمی کند که کی و چی له ورده می شود. سرمایه که سر ِ مایه هاست موجی است که باید بگردد. آسوده گی او عدم اوست. سیاه سیاه هم چیزی از سفید سفید با خود دارد. آن همه صنعت و سرمایه ی شوروی مگر جز به رفقا رسید؟ همان ها که خود منافعی نداشتند و برای پرولتاریا می اندیشیدند و می بستند تا به دستش برسانند.

 

از خود گذشتن تهی شدن از من و خالی شدن از خود و پیوستن به دیگری است و پُر شدن با دیگری. این دیگری او است. مهم نیست که این او در دسترس باشد یا دور و در نادسترس نشسته باشد. این از خود دور شدن و پی نه خود افتادن است.

 

این که کسی باشد، تن، بدن، من باشد، نَفَس بکشد و خود منافعی نداشته باشد را باره باره رفقا ثابت کرده اند. برای مصادره ی یک باتری فرستنده ی رادیویی از هم میان سه تا، دو تا یکی می کنند و یکی را محکوم می کنند و می کُشند و در بوق می کنند که دشمن امپریالیست نتوانست صدای پرولتاریا را خاموش کند. همه ی گرداننده و خواننده و نویسنده و مکانیک و چریک سازمان و رادیو سه نفر بودند. اولی و سومی یکی می کنند دومی را می کشند. گلوله هایی که فداییان در کردستان به هم زدند کم تر از گلوله هایشان به دشمن نیست. سر رادیویی که صدایش از دره اول مرز کردستان رد نمی شد. کشتند و رفقا هم همه از فرقه های رقیب گرد شدند یادش را سر کوه های کجای کدام ایل کُرد گرامی داشتند و نام شهید به کشته دادند. می خواهم ببینم کدام منفعت است در نظام فرمانبری فرمانگذاری که از سود فرماندهی بیشتر باشد؟ کم نیست تو هم یکی از مهره های نهاد حالا بگیر چندهزار نفری هستی که بر میلیاردها نَفَس فرمان می راند. منافع از این بالاتر که بانگ ِ بود یا نبود، باد یا نباد، باش یا نباش بر هرکس که خواستی بزنی؟ دیده ام که طرف اعدام را با جان و دل پذیرفته بود که فردا عکسش مثل عکس فلان شهید بر دست و بالای سر ِ دریای خلق می رود و همه جا حرف او است. هنوز کشته آن قدر نبود که بُرد شهادت را کم کند. آن که از خود منافعی ندارد و منافعش سود پرولتاریاست مارکس است و دخترک خدمتکارش.

داستان کُر ِ ال و کیس کَتی:

 

جانبازی بازی نیست. میدان سربازی است. بازی جان است و داو سر. می روی تاج بیاوری بسیار هست که سر بگذاری. تاج یکی است و تاجخواهان هزار. بیشتر آن ها باختندش که در خیال اریکه را نزدیک تر دیده بودند و ریشه ای تر سلاح برگرفته بودند. ماست شان نگرفت. حساب کن اگر گرفته بود و این ما بودیم که سر از تاج درآورده و تاج بر سر نهاده بودیم! این از خود کندن و به دیگری پیوستن کهن است. خود به من می برد، به تن، به این رونده، این خاکی، این اماره، که بی نیاز در میان زنده ها نجو. به دم. به حال. به در. به دریافتن. این فدایی گری، از خود کندن و به دیگری پیوستن در خانه های پرت و کور، این از خود گذشتن البته تعبیر دیگری ندارد جز این که داماد را خیال کنی پیراهن سفید پوشیده و چُروک روی سینه را صاف می کند تا شتک خون در سپیده ی تیرگاه بر آن بدرخشد. او به دیدار عروس می رود. می خواهد عروس حوری باشد در بهشت یا یادش در سرودهای فردای روشن دخترهای مدرسه. البته کسی مفت جان نباخته است. جان مولا. شهید کیر خر زیاد دیده ام. 

 

آن دیو و این فرشته، این دیو و آن فرشته

 

شاه داشتیم. موبد هم داشتیم. شاهی و موبدی برقرار بود و دو دنیا با این دو دست به هم می رسید و می گردید. شاه به جای خود، موبد به جای خود. ما طالب شاه و موبد به یک تن شدیم، شاهی و موبدی به یک خط، آن دنیا و این دنیا در یک راستا: شه موبدی خواست اول و آخر خلق بود. تاریخ ایران تا جایی  که تاریخ به یاد می آورد داستان شاهی و موبدی بوده است و همیشه تا موبدی تازه شود شه ــ موبدی بوده است. اما همان شه موبد هم ناگزیر از روز اول شه موبدی دست شاهی از دست موبدی جدا می کند. شاه بود و موبد. شاه در یک تن و موبد در تن دیگر. این دو دست شاه: برای امورات این دنیا و موبد: برای رساندن روان به آن دنیا با هم و جدا از هم اند تا در هنگام دگرگونی های ژرف که شاه و موبد در یک تن می نشیند: این شه موبد یعنی همان خدای تن گرفته، مه لقای هخامنشی ها که شاه و موبد بنده های او هستند. باری، شه موبدی، شاه و موبد با هم به یک تن دیر نمی پاید و این دو دست بر دو تن می شوند و گردش دنیای ایران همواره بر این مدار آمده است. شاه برای امورات این دنیا و موبد برای راه نمودن به آن دنیا. آمد تا رسید به دور ما. شاهی که بود. موبد هم که بر قرار بود. دست کم سه ماه سال مال گریه و زاری به یاد نیای موبد بود و مردم از مالیات روز و سهم شاه می زدند و با دست و دل باز به سوی ولی می رفتند تا سهم سیدی، سهم آقایی، سهم ولایت بپردازند و نَفَس بر خود حلال کنند. شاه شاه شاهان بود و موبد آیت الله العظما. بزرگ ترین نشانه ی الله در آسمان و بر زمین. گاهی این بر آن رانده بود، گاهی او این را کمی پس رانده بود و هردوان بر مردمان تپانده بودند اما از آن زمان که مردم تن و روان دارند، این دنیا و آن دنیا دارند موبد است که حرف آخر را می زند. شاه امورات روز و این دنیا را می گرداند، موبد آن دنیا و فردا را می زد. این یکی با پول نفتی که می رسید و مالیاتی که بر مردمان یکجانشین می بستند و آن یکی امورات آن دنیا و فردا را به نقد می فروخت. این جا و اکنون بپرداز، آن جا و فردا بستان. تو بنده و برده ی نجات روان خود شده ای. با دل و به پای خودت راه می افتی تا به پای موبد بیفتی و به دستش دهی که درآمد و دارایی ات چه است تا او خودش حساب کند، بیست در صد را برای خودش بردارد و باقی را بر تو حلال کند که حرام از گلویت فرو نرود. بی اذن او خوردن و ریدن و کردن و دادن بر تو حرام است. اوست که بین بیل و باغ نشسته است. کُس و کشت به دست او است و بی رضایت او با زنت بخوابی حرام است و زادت حرامزاده.

 

این بود و شاهی می آمد و شاهی می رفت مدتی شاهمورتی می شد و باز ایلی نو و شاهی تازه و باز خمس موبدی که همواره برقرار بود و خراج بر گرده ی مردمان یکجانشین. از شبان می شود خمس گرفت یا سرانه گذاشت؟ او هم کسی که انگار با اسب و که مان زاده شده است و همواره نیروی جوینده ی جنگ ِ نظام بوده است و پایه ی شاهی و غارتگری. یعنی که در شاهی ایران کُسست هست اما موبدی پیوسته بوده است. نهاد دین از این به آن دین شده است اما نهاده ی دین مانده است. راه نماهای راه روح پابرجاست. راهدان های آن دنیا هیچ گاه کمتر از نیمی از دنیا در دست شان نبوده است.

 

در تاریخ ایرانی ها یعنی ایرها یا آری های ایرانی دو شکست هست که هیچ گاه نتوانسته از آن در گذرد. هردو شکست هم به خواست موبد بوده است. از این دو یکی اسکندر است که داستان کُه روشی ها و هخامنشی ها را برچید. می آورند که اسکندر به تخت جمشید که درآمد همراهانش خواستند به مالدان ها و زن دان های موبد دست درازی کنند اسکندر گفته بود: ما با مادینه های پارسی خوشتریم این بربرها را رها کنید با خدایشان.

ادامه ی این متن: دُمباله

 

کاوش کُنج ِ خانه

 

فارسی: پارسی: پُرسی. پُرس همنشینی است. پُرس گپ آ بود. آ خدا بود و گپ اش سخن. سخن با در، با زبان یافتنی بود. با زبان به باغ سخن درمی آمدی. برای همین پُرسی را دری هم گفته اند. در سخن. نه در این شبان آری یا آن مولای فلان امیر عرب. از پُرس امروزه الفاتحه می خیزد.

سنجیدن: سنگیدن. به سنگ زدن. محک زدن. وزنیدن. بین سخن سنجیده تا سنگیده امروزه راهی است.

پژوهش: پژوهیدن: جوییدن، رد جوی زدن، جستن.

کند و کاو: کندن و کاویدن.

گجسته: اسکندر. خجسته: خجسته خانم.

فردوس: پردیس: پر د ایس یا آس. بو استان. بهشت. باغ پور آ، پسر آ.

قنات: قن ِ آد: کون آد. آ بابای باغی ها و کتبان هاست. در نگاه شبان به ساخت، به ساخته، پر داخته، پر آخته. پر و پوش گرفتن، پیراستن.

مملکت: مام له کت: مادر کت. در نگاه باغبان.

لکاته: له کات، ل کت: کتبان، کتخدا، کتبانو. در نگاه شبان

حوری: خوری. از خواهر.

دینه: از دی. دین. دیانا. پیکر دین مومن در بهشت.

کَر: کُر: مرد جوان. پسر: دانه.

که: دختر جوان در برابر کر که تاک میراست او سبز است. تاک تر: سوز: سوس، سیس.

نوکر: کر نو. مثل شاد که نام پسر است و نوشاد پسر از پی شاد است. در آغاز کر و نوکر به معنای غلام و بنده نبود. بنده گی در راه آمد و با آوار شبان های آری.

کنیز: که نیز: که نو. زن نو.

دودر: دو در دارد: کُس و کون: دختر.

دوشیزه: دو چیزه. چیز کُس یا کون است: دوچیزه همان دودر است.

نیزه: زه بر سر نی.

کمان: که مان: که زن است و مان مرد. کمان زن شبان. برنوس.

کشور: کِش بر: استان کشی، بر ِ گیس. باشگاه زن.

خوراسان: خور استان. باشگاه خواهر.

سیستان: سیس استان. استان تاک ِ تر: استان دختر.

خور: خواهر، خوهر، خووَر، خاور.

شوش: سوزخانه: سوسیانا: سوس خانه: خانه ی خواهر.

ایران: کشور آری ها

اهریمن: آریمن: آ ــ ری: رو یا چهره ــ مرد: مرد آری.

آری: ری یا روی آ، چهره ی آ، دار میرای مرد. روی رُخ باخته.

نکته: نقطه: نوک ته. بر سر این که آن که می نویسد نوک است یا ته اتفاق نظر نیست. اما امروزه میان نقطه تا نکته راهی است.

قلم: قلمه: قلم کوچک در برابر قلم که باید بزرگ تر از قلمه می بود.

پن: پنیس: پن کوچک در برابر پن بزرگ که قلم باشد.

فهمیدن: فهمودن: پهمودن: پیمودن. پیموده می شود در هزاره بیش.

گاییدن: گایش. گرداندن گاو بر زمین. دانه کاری در نگاه شبان.

فاکن: فاکهون: پاکندن: بیل زدن پای دار درخت.

ناوکن: نوکندن. همان پاکندن یا پاکن کردن است به معنی آمیختن و گاییدن.

دیوار: دیفال: دی بال: د بال. د وار، مثل دُ کان: کان چشمه یا معدن. دیوار: بال یا بالک. بال های تو: دیوارهای اتاق.  بالک: پرچین.

زَندان: چی دان: مال دان: چی زن دان: محل نگه داری زن های دزدیده یا به غارت گرفته شده. حرم در میان شبان های آری ایرانی. مال، دارایی، چیز زمانه زن بود و شبان های آری به شمار زن ها و زندان هایشان فخر می فروختند.

 

مولا: بنده ی ایرانی ِ نیایی عرب

 

مولا: غلام، بنده

ولی: سرور، آقا

 

ــ عرب ها اسلام را به ما تحمیل کردند.

انگار یادش رفته است که تا همین دیروز تنها چیزی که به کمر داشت کاسه ی زمزمه اش بود. عبدالرضا می گوید. می گویم: به بابای تو نمی دانم ولی به خیلی از باباها تحمیل شد. اما به تو کسی جز بابایت تحمیل نکرده است. وقتی به همت مغول ولی از اریکه قدرت روزش افتاد از دل تو که برنخاست. مشکل تو این است که در سرشت مولا شده ای. خوی مولایی و عبودیت، رسم بنده گی دیندارت کرده است. قُلدر به زمانی که رقیب ندیده ای و خوار و زار وقتی که سُمبه را پر زور دیده ای و سُمبه عرب پُر زور بود. آمد گرفت و ولی تو شد. آقایت، سیدت، سرورت و تو شدی مولا: غلام ِ آزاد. جمع اضداد. غلام در برابر ولی و "آزاد" در برابر موالی و آن ها که به ولایت در نیامده اند یا کسی به ولایتشان نخواسته است. فرمانبر حکمران و فرمانگذار بر آن ها که مولا نشده اند. تو مولای من آب ّ گوشت نهاد فرمانی. جُرثومه ی فرمانبری هستی. در چرخه ی فرمان هست می شوی. تو می خواهی این ولی اُموی برداری ولی عباسی به جایش بر اریکه بنشانی تا تو نیایش عوض کنی کمی. تو با نهاد فرمانبری مشکلی نداری. باید "او" باشد، کسی نه از جنم تو، تخمه ی دیگری، سید: تخمه ی عرب بالای سرت باشد که بزند توی سرت و براند تا آماده ات کند که بر زیر دست برانی. داستان تو این است که بابایت مولا شد: غلام در برابر ولی ِ عرب و سرور و آقا برای پیش بردن حکم ولی بر موالی و آن ها که مولا نشده بودند یا به مولایی پذیرفته نشده بودند. به بابای من تحمیل شد. اما بابای من وقتی که ولی از اریکه افتاد خود عبا قبا نکرد جایش بنشیند. این فرق هست در میان آزادی در میان آزاده گان تا جار آزادی در میان موالی ِ زار.

 

درنگ: این را داشته باش که سه عنصر اساسی در زنده گی همه ی ایل های آری بود که بعدها همین سه تا در ایل های آری ایرانی باقی ماند: سگ، آتش و کاسه ی زمزمه، زمزم. سگ به این دلیل که می توانست جان ندیدنی آدمی را ببیند و بداند که روان مرده به کدام دنیا و مراتب رفته است مهم بود و هر مرد مومن باید از پنج ساله گی تا مرگش سگی می داشت و سگش همواره در کنارش می بود تا هرگاه مُرد سگ روان مرده را ببیند به سگبند بگوید و سگبند بر بازمانده گان روشن کند که روان مرده به کجا رفته است. سگ را سگبند می داد و هر مومن وابسته ی یک سگبند بود. بند دوم موبد سگبند، دوم کاسه بر کمر: یعنی که هر بالغ نر، یعنی یک سه پنج عمر پیموده باید برای تمام عمر کاسه ای به کمر می داشت که باز از موبد می گرفت تا به وقت گاهان پنج گانه در آن آب کند و زمزمه بر آن آب بخواند، به نیت آّب روان و چون وِر و زمزمه اش تمام شد با همان آّب دست و صورتش را بشوید و خود را متبرک کند، وضو کند برای نیایشی که به شِر بود. پدر شعر مداحی. نیایش: یشت نیا، ستودن نیا. یعنی ستایش به زبانی مرده که معنایش را درنیابی با صدای بلند. سومین بند موبد سگبند آتش بود. آتش در میان مردمان یکجانشین تقدسی نداشت و به آسانی با مالیدن چوب زبرین بر چوب زیرین، زند بر زنده آتش روشن می کردند. اما در میان شبان ها این نبود. آن ها آتش از آتش روشن می گرفتند و بعد از مدت ها زنده گی شبانی و برو برو خانه به کولی از خیال و توانشان بیرون شده بود که پیش تر می توانستند با مالیدن دو چوب بر هم آتش روشن کنند. این اجاق یا تش بود که تو را کس می کرد. کافی بود از اجاقت مراقبت نکنی و آتشت خاموش شود. ای بسا که موبد به ات آتش نو ندهد و بی نشان بروی. کسی به کسی آتش نمی داد که. کی در چادر کسی می ماند که اجاقش کور است؟ کی حاضر است کسی را که کس بوده است و صاحب تش و از تس پاس نداشته و ناکس شده کنار آتش اش جا بدهد؟ آن کس که احاقش کور می شد یعنی که باید ایل بگذارد و برود. کدام شبان حاضر است این بی تش ِ ناکس را راه بدهد؟ سگس و کاسه اش گرفته می شد و در کانش زده می شد: طرد. موبد که این هر سه را می گرداند خود سگبند بود و سگ به مومن ها می داد و وقت مرگ سگشان را می گرفت. این سگبندها در خراسان دور هون یا هوند یا هوندی گفته می شدند و در غرب الکلب. در میان این ایل ها سامان ولی و مولایی برقرار بود. یعنی که هوندی ها و الکلب ها مولای سگبندها بودند و وقتی غارت می کردند خمس آن را به سگبندها می دادند که ولی شان بودند اما در مناسک دین تا حدی به راه خود.

 

در هنگام هجوم عرب سگبندها که مرکزشان فارس بود اوضاع را که پس دیدند پیام دادند و زین بر پشت نهاده پا پیش گذاشتند که مولای مولای الکلب شان شوند که سرشان در آن زمان اولاد ابوطالب بود به سر کرده گی علی. این سنت در میان شبان ها بود که وقتی مُلکی یا ملکی خود را بی جنگ به رهبری تسلیم کند این مُلک نه به غارتگران ایل آن مَلَک که همه به خودش تنها می رسد. داستان باغ فدک هم چیزی جز این نبود. صاحب باغ که جانش را در پیش غارتگران در خطر دیده بود خود و باغ را تسلیم محمد می کند و باغ فدک می شود مُلک ممی. شیعه گناهی که بار عمر می کند فتح و کشتار پدرهای ایرانی ها نیست بلکه پس گرفتن باغ فدک از فاطمه است. باری، موبد سگبند فارس، فارس ِ آن زمان یعنی تا سیستان را به علی الکلب تسلیم می کند. این از همان آغاز مشکلی برای مسلمان ها درست کرد که همه ی خمس و خراج فارس برای علی را زیاد و ناعادلانه می دیدند. این همان اول ادعای غصب ولایت سید و اولاد علی است. باری، خمس و خراج فارس سرانجام به خراج دارابگرد که یکی از ایالت های آّباد فارس در آن زمان بود و یکی دو ولایت دیگر فزود و کاهید و رسید و تا زمان حسن هم پرداخت می شد اما اولاد علی هیچ گاه از ادعای خمس و خراج فارس دست برنداشتند.

 

همین شبان های سگبند فارس و هوندی ها که مولای الکلب شده بودند همان لشکر اسبسواران و آس ِ لشکر سواره ی شاه های ساسانی بودند. وقتی یزدگرد به دم دروازه ی فارس رسید کاسه ی زمزمه اش را از کمر او گرفتند و راندندش به سوی اصفهان که آن زمان گوشه ای از فارس بود یعنی که موبدها در اصفهان را بر یزدگرد بسته اند و لشکر موبد و شاه آماده است تا کودکی از الکلب بیاید سوار شود، حسن یا حسین یا عباس یا هرکس که نیای الکلب دارد پیش بیفتد و لشکر تبرک شده راه غارت را پیش بگیرند. خمس سهم الکلب است و  چار پنجم سهم غارتگرها. برای آن ها فرقی نکرده است. پیش تر در رکاب شاه به غارت می رفتند حالا در رکاب خدا، ولی الله.

 

حالا مولا در فرهنگ لغت های موالی:

 

مولا. مولی. سرور. مخدوم. سرپرست که مورد احترام و ستایش کس یا کسان باشد. از یادداشت مؤلف. صاحب و خداوندگار و مالک و خواجه: بیعت کردم به سید خود و مولای خود. گویی که خدای است فرد رحمان مولاست همه خلق و اوست مولا: اجل ّ روی زمین کآسمان به خدمت او چو بنده است کمربسته پیش مولایی .


مولا شدن؛ سرور شدن. آقا و بزرگ و مخدوم و پیشوا شدن: هرکه او بیدار گردد بنده ٔ ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود.


|| توسعاً پدر به مناسبت ولایت و سرپرستی بر فرزندان: زنی گفت من دختر حاتمم، بخواهید از این نامور حاکمم، کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود ز اهل کرم .


|| غلام و برده. بنده و برده. غلام. عبد. از اضداد است. از یادداشت مؤلف: ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهی که پیش تو جبین بر خاک ننهاده ست چون مولا. زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده و خاک دو کف پایت.

 

مولا گشتن؛ مولا شدن. کهتر و بنده شدن: 

 

موالی: جمع مولا

 

1.آقایان، سروران، بزرگان، مولایان 
۲. بندگان، تابعان 
۳. یاران، دوستان، رفقا

 

مولی 

لغت‌نامه دهخدا

مولی. مولا. آزاد کرده شده. آزاد شده. آزاد کرده شده. مُعْتَق. جمع: مَوالی. و منسوب بدان مولوی است. این لفظ مصدر میمی است که به معنی اسم فاعل و اسم مفعول مستعمل است و می تواند که صیغه ٔ اسم مفعول باشد. فارسیان گاهی «مولا» به الف نویسند چنانکه «ماجرا» که در رسم الخط عربی «ماجری » نویسند. قولهم: هم موالی بنی هاشم؛ یعنی آزادکرده شدگان بنی هاشمند.

|| نعمت داده شده. انعام شده. منعم علیه.

|| بنده. عبد. مملوک. غلام. غلام آزادشده. مولا. او را اگر شناخته ای بی شک دانسته ای ز مولی، مولی را. به مولایی سپرد آن پادشاهی، دلش سیر آمد از صاحب کلاهی .یکی چون رای این خواجه، دوم چون امر این مهتر، سیم چون رای این سید، چهارم دست این مولی.

چون عثمان بنشست ... گفت [با یاران پیغمبر(ص)] چه بینید و او را چه باید کردن. علی گفت او را بباید کشتن به خون هرمزان که هرمزان را بی گناه کشت و این هرمزان مولای عباس بن عبدالمطلب بود زیرا که آن روز که وی مسلمان شد گفت کسی خواهم که از اهل بیت پیغمبر(ص) باشد تا بر دست وی مسلمان شوم و او را به عباس راه نمودند و بر دست عباس مسلمان شد. ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی. فضل بن سهل، مولای مأمون بود و به اصل مغ بود و به دست مأمون مسلمان شده بود. ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی. || شیعه . دوستداران و پیروان علی و آل علی: ابی الحسن موسی بن جعفر فرمود... مولی کسانی اند که ما را دوست دارند و به ما تولی کرده اند. گاه باشد که مولی را به معنی جمع استعمال کنند.

 

به همان اندازه که مولا دو روی و دوروغکار است در بیان معنا و اندرون ولی معنای راست دارد.

ولی:

۱. سرپرست، قیم، کفیل، وصی 
۲. مرشد 
۳. دوست

 

من خود دُم ِ رفته ام و از دَم می گویم

 

من که نه اما پرسشی است زنده گی ما، آدمی بر این زمین جاودان است؟ یعنی همیشه آدمی زاده بر زمین می زید؟ بود که نمی زیست. سر و دُم ِ ماردُم بسته به دَم است. نفس. دم بسته است به بازی آفتاب و ماه با زمین، با آب و زایش و گردش باد و زنده گی، زهنده گی.

 

هستی را من گاهی این گونه دیده ام که ماری است در راه رفتن به سوی نه هست. هست: این کهکشان و هست و نه هستش. این مار البته دررو و دورانداختنی هم دارد اما درروش تنها غلاف نیست که مرده ی پوست باشد. سر که پیش می رود غلاف نیست که می افتد، پاره ای از دُم است. کتاب راهی است که در دوردست ِ پشت ِ سرمانده بر دار، بر هستی، بر دنیا رانده شده است. بر هر دو نیا: بر هست و نه هست رانده است. دُم های زیادی رفته اند که یادشان در خواب خاطر هم نمانده است. هربار که پیش می رویم و سر پیش می بریم و از دُم دورتر می رویم پاره ای از دُم می افتد. می رود تا جایی که ببینی در یکی جلوه گر شده است که سرش درست است و سر ِ روز است اما پاهای دار به عهد ماهی مانده است. تا جایی یاد دُم ِ رفته به خواب می آید اما گاهی در جنم ات چنان گم می شود که هیچش به یاد باز نگرداند.  بررسی دُم ِ رفته نشان نخواهد داد که سوی سر به کجا است. دُم همان سر ِ روزهای رفته است، نقشه ی راه گذشته است. آن چه من می دانم سایه ای از یکی از دُم های افتاده است. دُمی که تمدن مردم آ یا آم است و نیمه ی راه زبانی که جان من است. همین پُرسی. زبان همنشینی با دَم. زبان آن ها که "در" ِ پُرس با خدا بر آن ها گشوده بود.  زبان آ ــ دم و اوا یعنی مردمانی که خدا را آوردند: خواه یه هوه ــ خدای خدا، خواه رحمان، رم، رامان ــ خدای رمه، شبان، خواه ال،  ایلی، الله ــ دست خدا، دلال. گفتم و ناگفته ماند که کی می داند سر هستی کجاست تا به دُم اش برسد؟ بابای من سر را آفتاب گرفت و آن را قدیم دانست. کهن. بوده است. من اما گیرم میان این که آمده است و آن چه بوده است. گیر است. گره. بر گام و بر گلو. او اموراتش بهتر گذشت تا من که خیال می کنم روز اول و آخر آفتاب به دستم است. مگر نه این است که هست در میان نه هست برزخی است، بُره ای است، این بُره که در آن کهکشان ما هست می شود و این پاره ی زمین هموار ِ بازی ی هم آهنگ ِ آب و باد و خاک که عرصه ی دم ِ ما است برای همیشه "موجود" است؟ این زنده گی، این زنده گان جاودانه اند؟ این جا برای همیشه به دانه است وقتی که می بینیم هر روزه بغل گوش مان یکی از زنده هایی که از روزگار با او ناسازگار است برای همیشه می رود؟ آن همه انواع حیوان ها که رفتند کجا شدند؟ چرا این چنین روزی بر سر آدمی نیاید؟ ما گل آفرینشم البته. اما ما که همه ی آفرینش را ندیده ایم. شاید آدمی هم بُره ای از آفرینش است. گردش اقلیم می تواند داستان هایی براند که پیشینیان بر ما نخوانده اند. همین نوار گرما و خشکی زده گی از پاکستان تا مراکش، در سرتاسر باشگاه مسلمان ها شتاب بگیرد و گرما موج بردارد از بالای سر همه و این دریای غرب را گرم و گرم تر کند و تری هوا، نم و نای هوا را بالا ببرد موش چه راهی جز گلوی گربه دارد؟ به کسی رایت بیضا نداده اند که شما برای همیشه باشید. از هست  و آن همه هستان بگیر و به هسته ی بازیده ای برس که من ام.

 

دلخوری شبان از مار ریشه در داستان های کهن دارد

 

مار یکی از بدترین بدها در دین های شبانی است. مار همان گونه که مادران می کنند آدم و حوا را با دور و برشان آگاه می کند. چشم شان می شود تا راه بیفتند. در این استوره مار چشم آن ها را نخست بر فریب خدا باز می کند: این که خدا آن ها را ترسانده است که اگر از این درخت بخورید می میرید. نشانش داده است و نگفته است که درخت آگاهی بر نیک و بد است. مار، مادر می گوید بخورید نمی می میرید، من خورده ام نمرده ام. آشکار است که آدم و حوا کور نیستند. چشم سرشان می بیند. چشم دل آن ها بر دنیا بسته است.

 

حوا از پهلوی آدم درآمده است و جفت حاضر است. باید راه بیفتند تا داستان دین راه باز کند به کتاب که کت آب ِ دین است.

 

درست کردن حوا از دنده ی آدم: متن کتاب

 

و خداوند خدا گفت‌: «خوب‌ نیست‌ كه‌ آدم‌ تنها باشد. پس‌ برایش‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ بسازم‌.» و خداوند خدا هر حیوان‌ صحرا و هر پرندۀ آسمان‌ را از زمین‌ سرشت‌ و نزد آدم‌ آورد تا ببیند كه‌ چه‌ نام‌ خواهد نهاد و آنچه‌ آدم‌ هر ذی‌حیات‌ را خواند، همان‌ نام‌ او شد. پس‌ آدم‌ همۀ بهایم‌ و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیوانات‌ صحرا را نام‌ نهاد. لیكن‌ برای‌ آدم‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ یافت‌ نشد. و خداوند خدا، خوابی‌ گران‌ بر آدم‌ مستولی‌ گردانید تا بخفت‌و یكی‌ از دنده‌هایش‌ را گرفت‌ و گوشت‌ در جایش‌ پر كرد. و خداوند خدا آن‌ دنده‌ را كه‌ از آدم‌ گرفته‌ بود، زنی‌ بنا كرد و وی‌ را به‌ نزد آدم‌ آورد. و آدم‌ گفت‌: «همانا اینست‌ استخوانی‌ از استخوانهایم‌ و گوشتی‌ از گوشتم‌، از این‌ سبب‌ "نسا" نامیده‌ شود زیرا كه‌ از انسان‌ گرفته‌ شد.» از این‌ سبب‌ مرد پدر و مادر خود را ترك‌ كرده‌، با زن‌ خویش‌ خواهد پیوست‌ و یك‌ تن‌ خواهند بود. 

 

راندن أدم و زنش از باغ

 

و آدم‌ و زنش‌ هر دو برهنه‌ بودند و خجلت‌ نداشتند. و مار از همۀ حیوانات‌ صحرا كه‌ خداوند خدا ساخته‌ بود، هُشیارتر بود. و به‌ زن‌ گفت‌: «آیا خدا حقیقتاً گفته‌ است‌ كه‌ از همۀ درختان‌ باغ‌ نخورید؟» 

زن‌ به‌ مار گفت‌: «از میوۀ درختان‌ باغ‌ می‌خوریم‌، لكن‌ از میوۀ درختی‌ كه‌در وسط باغ‌ است‌، خدا گفت‌ از آن‌ مخورید و آن‌ را لمس‌ مكنید، مبادا بمیرید.» 

مار به‌ زن‌ گفت‌: «هر آینه‌ نخواهید مرد،  بلكه‌ خدا می‌داند در روزی‌ كه‌ از آن‌ بخورید، چشمان‌ شما باز شود و مانند خدا عارف‌ نیك‌ و بد خواهید بود.» 

و چون‌ زن‌ دید كه‌ آن‌ درخت‌ برای‌ خوراك‌ نیكوست‌ و به نظر خوشنما و درختی‌ دلپذیر و دانش‌افزا، پس‌ از میوه‌اش‌ گرفته‌، بخورد و به‌ شوهر خود نیز داد و او خورد.  آنگاه‌ چشمان‌ هر دوِ ایشان‌ باز شد و فهمیدند كه‌ عریانند. پس‌ برگهای‌ انجیر به‌ هم‌ دوخته‌، سترها برای‌ خویشتن‌ ساختند. و آواز خداوند خدا را شنیدند كه‌ در هنگام‌ وزیدن‌ نسیم‌ نهار در باغ‌ می‌خرامید و آدم‌ و زنش‌ خویشتن‌ را از حضور خداوند خدا در میان‌ درختان‌ باغ‌ پنهان‌ كردند. و خداوند خدا آدم‌ را ندا در داد و گفت‌: «كجا هستی‌؟» 

گفت‌: «چون‌ آوازت‌ را در باغ‌ شنیدم‌، ترسان‌ گشتم‌، زیرا كه‌ عریانم‌. پس‌ خود را پنهان‌ كردم‌.»  

گفت‌: «كه‌ تو را آگاهانید كه‌ عریانی‌؟ آیا از آن‌ درختی‌ كه‌ تو را قدغن‌ كردم‌ كه‌ از آن‌ نخوری‌، خوردی‌؟»  

آدم‌ گفت‌: «این‌ زنی‌ كه‌ قرین‌ من‌ ساختی‌وی‌ از میوۀ درخت‌ به‌ من‌ داد كه‌ خوردم‌.» 

پس‌ خداوند خدا به‌ زن‌ گفت‌: «این‌ چه‌ كار است‌ كه‌ كردی‌؟»

زن‌ گفت‌: «مار مرا اغوا نمود كه‌ خوردم‌. » 

پس‌ خداوند خدا به‌ مار گفت‌: «چونكه‌ این‌ كار كردی‌، از جمیع‌ بهایم‌ و از همۀ حیوانات‌ صحرا ملعون‌تر هستی‌. بر شكمت‌ راه‌ خواهی‌ رفت‌ و تمام‌ ایام‌ عمرت‌ خاك‌ خواهی‌ خورد. و عداوت‌ در میان‌ تو و زن‌و در میان‌ ذُرّیت‌ تو وذریت‌ وی‌ می‌گذارم‌؛ او سر تو را خواهد كوبید و تو پاشنۀ وی‌ را خواهی‌ كوبید.» و به‌ زن‌ گفت‌: «اَلَم‌ و حمل‌ تو را بسیار افزون‌ گردانم‌؛ با الم‌ فرزندان‌ خواهی‌ زایید و اشتیاق‌ تو به‌ شوهرت‌ خواهـد بود و او بر تو حكمرانی‌ خواهد كرد.» و به‌ آدم‌ گفت‌: «چونكه‌ سخن‌ زوجه‌ات‌ را شنیـدی‌ و از آن‌ درخت‌ خـوردی‌ كه‌ امـر فرمـوده‌، گفتم‌ از آن‌ نخـوری‌، پـس‌ به سبب‌ تـو زمیـن‌ ملعون‌ شـد و تمام‌ ایام‌ عمـرت‌ از آن‌ با رنـج‌ خواهی‌ خورد. خار و خس‌ نیز برایت‌ خواهد رویانید و سبزه‌های‌ صحرا را خواهی‌ خورد و به‌ عرق‌ پیشانی‌ات‌ نان‌ خواهی‌ خورد تا حینی‌ كه‌ به‌ خاك‌ راجع‌ گردی‌، كه‌ از آن‌ گرفته‌ شدی‌ زیرا كه‌ تو خاك‌ هستی‌ و به‌ خاك‌ خواهی‌ برگشت‌.» 

و آدم‌ زن‌ خود را حوا نام‌ نهاد، زیرا كه‌ او مادر جمیع‌ زندگان‌ است‌. و خداوند خدا رختها برای‌ آدم‌ و زنش‌ از پوست‌ بساخت‌ و ایشان‌ را پوشانید. و خداوند خدا گفت‌: «همانا انسان‌ مثل‌ یكی‌ از ما شده‌ است‌، كه‌ عارف‌ نیك‌ و بد گردیده‌. اینك‌ مبادا دست‌ خود را دراز كند و از درخت‌ حیات‌ نیز گرفته‌ بخورَد و تا به‌ ابد زنده‌ ماند.» 

پس‌ خداوند خدا، او را از باغ‌ عدن‌ بیرون‌ كرد تا كار زمینی‌ را كه‌ از آن‌ گرفته‌ شده‌ بود، بكند. پس‌ آدم‌ را بیرون‌ كرد و به‌ طرف‌ شرقی‌ باغ‌ عدن‌، كروبیان‌ را مسكن‌ داد و شمشیر آتشباری‌ را كه‌ به‌ هر سو گردش‌ می‌كرد تا طریق‌ درخت‌ حیات‌ را محافظت‌ كند.

 

اولاد آدم گناه این چشم گشودن، این عارف به نیک و بد شدن، عارف به خیر و شر شدن را هیچ گاه بر مار نخواهند بخشید. این که در می یابی که خدا دروغ هم می گوید. این نخستین به خود آمدن به دست آدم و حوا می دهد که روزهایتان به شماره است و دارایی تان دارتان است و همین که تازه چسم تان بر آن باز شده است. روزهایت را دریاب. بیل و زنبیل. دیگر نان مفت نمی دهند. انگار آن جا جاودانه بوده است و گرنه خداوند خدا دیده است که مار آدم و حوا را به نیک و بد آگاه کرده است و لابد دیده اند که خداوند دروغ گفته بود که اگر از آن درخت بخورید می میرید. آدم را از ترس این که دو جاودانه، دو جا به یک دانه، دو تا به یک جا شود آدم و حوا را از بهشت که در گوشه ای از زمین است، از باغ بیرون می کند تا روی باقی زمین کار کنند. حالا اولاد این آدم که همه ی داستان های آمده را هم پذیرایند بر آن اند که باغ و بهشت هست سر همان جایش است اما جایش بر این زمین و این دنیا نیست. آن باغ در دنیای دیگر است. دنیای دیگر کجاست؟ بسته به هوش زمانه است. دوری زیر همین زمین بود و همان یک دنیا بود. بعد شد روی همین زمین دو زخ نام گرفت. دو سخت. دوزخ جایی بود بسیار سرد که برآمد راهی بود که آن ها به سختی از آن جان به در برده بودند. دیگر سخت دوزخ بوی گند و بد است که دایم می وزد در آن سرما. بهشت بعدها می آید و دوزخ وقتی سر از غرب و گرما در می آورد داغ و آتشینی می شود و بهشت و جهنم که جور می شود برزخ، بر سخت هم می آید. بعدها بود که باغ و بهشت و آغاز آفرینش از زمین و این دنیا بلند شد و به دنیای دیگر رفت.

 

تل های گلی، بناهای سنگی، بنیادهای فلزی

 

سخن: سه خانه: خانه ها در گردونه: آفتاب، زمین، ماه: خانه روی زمین: پدر، مادر، بچه یا بچه ها: باغبان، شبان، دانه کار. سخن بین این سه سو می گذرد. در زنده گی شبانی سوی فرودست بچه کاهیده می شود و سخن وقتی از آ به رم می رسد دو سو می گیرد و گفت و گو میان مرد و زن است، پدر و مادر: جمشید و خورشید یا رم و اورم یا رم و خوررم. همین چون از رم به ال می رسد گفت یکسویه می شود، گفت او، گفت فرمان سخن ال است، الله. ال و موسا برای نمونه.

 

 

tolsari1

تل های گرد گلی: تل ِ سری، تنگ رم

 

در آغاز گپ آدمی سخن بود. سخن گپ آ بود: رُخ جاودان به چهره ی میرای مرد، آ، گیو، گیاهمرد نخست، کیومرس، این رخ جاودان در سه خانه می گردید: زمین و آفتاب و ماه و در هر نشیمن کسی بود و رفتاری داشت. دوری بر زمین بود و بر دار ِ آ، دارا، باغبان و بعد از مرگ دار ِ آ دوری رُخ اوا، خانه ی آ، حوا، زن آ است و بر زمین در باغ. گپ خانه ی اولین که سه خانه ی باغبان و دانه کار و شبان است سخن است. سخن گپ و گفت کسی است که روانش، رُخ اش در گرونه ی زمین ــ آفتاب ــ ماه می گردد. تا در باغ است مادر است. پدر که می شود شبان است و جای شبان بر روی زمین سر کوه است و در سه خانه آفتاب نشین است. این خدا رم است. دورش چون تمام شود از آفتاب به ماه فرو کشیده می شود. فرو شد شبان یا رم که پایان دور دوم رُخ است یعنی برخاستن و رها شدن ال، ال اله بر زمین. ال میراثدار شبان های ورشکسته ای است که گردش اقلیم و نامناسب شدن برای شیوه ی اسبچرانی و گله داری آن ها و شیوه ی زیست شان را به آخر رسانده بود. ال باید نان شبان هایی را می داد که آوار از کوه فرود می آمدند و در آبادی هیچ کاری نمی دانستند و به کاری نمی آمدند که نانشان در آید. جالب است که ال به معنی دست که خود از هل به معنی سو و طرف بود، در میان ایل پیش از آن که ایل نام بگیرد معنی دست می گیرد. ال: دست. ایل: دسته. این دست پسر انسان است. دلال. شبان ورشکسته ای که کاری ازش برنمی آید مگر که از این بگیرد به آن بدهد و نان بخورد. این دنیا می گیرد که آن دنیا پس بدهد. خدایی با سر آدمی زاد. پسر انسان. سخن در خانه ی دارا گپ ِ سه سویه بود. سُه وت ِ خانه بین پدر که نماد شبان ِ آفتابنشین است و مادر که نماد باغبان و زمین نشین است و پسر یا بچه که نماد و نمود ماه نشین است می گذرد. این سخن ِ سه سویه چون از آ به رم برسد چون رم شبان است و در سفر نمی تواند سخن سه سویه در کنار هم داشته باشد. گپ ِ سه تا با هم در راه نامیسر است. رم نخست سوی بچه را از سخن می اندازد و سخن را دو سویه می کند: زن و مرد: رم و خوررم، رم و اورم. این سخن کاهیده به دو سو، به گفت و گو در راه نرینه و نرینه تر می شود تا  جمشید خورشید را از خانه براند و رم خوررم را. اگرچه در میان این مردمان معنی روز خورشید این است که اگر قرار است کسی از این زمین به آفتاب شود نر نیست، زن است. بال های مومی جمشید تاب گرمای آفتاب نمی آورد و جمشید از بالا به زمین سرنگون می شود. در میان دسته ای از شبان های آری غربی آن که بالا می رود پسر است: د سان، د سون. خورشید را موالی آفتاب گرفته اند و در میانشان خورشید نام مرد هم هست. اما جم شید یعنی جام یا جامه ی سید، زید، زاد، جام تخمه، خورشید، خواهر زاد را از خانه می راند، رم خوررم: خو.اهر رم و اورم: خانه ی رم را از چادر، از اوس می راند تا بتواند خانه را یکسر نرانه کند و به ابراهیم ِ ال بسپارد که همان اورم یا اورام پیشین بود. رم زن را رانده بود که خانه را به ال سپرد. سخن برای ال گفت او است، گفت ِ بی گو، فرمان. یعنی همین خدا که وقتی که رم بود بر کوه خانه داشت مردمانش را به کوه می خواند و گاهی با آن ها گفت و گو داشت در راه به ال رسید که در کوه گوش باش و در آبادی زبان که برانی.

 

سخن، گفت و گو، گفت او

آ، رم، ال

زمین، آفتاب، ماه

 

گل: گل ِ پخته: سنگ: سنگ ِ پخته:  فلز. تا از فلز ِ پخته به چه نافلز برسد.

 

این سه تایی را رد دیگری بزنیم. تُر پیدا کنیم. نشانه بگیریم. نخستین سازه های بزرگی که از مردمان مانده است تل های گلی گرد دست ساز مردمان آ یا آد یا آک یا آم است. در این دوره آدمی بناهایش را با گل برمی آورد. راهی بر مردمان پیموده می شود. دوری است که آدمی گل را پخته است و به سنگ رسیده است. این دوره آدمی زاد میلش به پایایی را در نشانه های سنگی و از سنگ بنا می کند. این بناها در میان شبان های گوسوار سنگ های بسیار عظیم است، پاره کوه. هرچه پیش تر آمده سنگ هایش از نظر اندازه کوچک تر می شود. در مصر نگاه کن بر بُن و اساس تمدن گوسواری و به تمدن اسبسوارهای رومی برس بعد به اسلام که دور تمدن شبان های شترچران است. البته ملات به کار آمده است و آجر اما سازه ها آن شور برابری با کوه را ندارد. در ایران سازه های سنگ و ساروج ساسانی را با تخت جمشید هخامنشی ها بسنج. موالی دیگر نتوانستند آن سنگ و ستون های عظیم را بنا کنند. دور سوم که دور دلال است آدمی سنگ را پخته و به فلز رسیده است. نشانه های این دوره فلزی است و میل به آهن دارد. لابد برای این که آهن باید دیرتر بپاید. اما بنگر که سازه های گلی هنوز مانده است اگر دست از سرش بردارند هیچ باکش نیست، از تل سری تنگ رم تا تل ماری و تل ابیب و تل ِ آم ِ آمستل ِ این هل لند. به نظر می رسد در برابر آبّ و باد و گذر زمان تاب گل بیشتر از سنگ است و سنگ از فلز پایدارتر است. پس شبانزاده بعد از فلز نشانه بر چه بنشاند که بپاید؟

 

گل نشان آ یا باغبان است، سنگ میل رم است، شبان، فلز عشق دلال است، ال.

 

با این حساب باید سخن نو شود. تازه شود. سخن نو را باید نوآ بیاورد. من اما آغاز آ یعنی رُخ جاودان را هست دیده ام نه نه هست و این که راه بازگشت بر همه ی هستان بسته است، نه تنها بر من، نَفَس. هیچ حی ای لایموت نیست. سخن نو همین است که من می آورم و من این سخن ها می آورم از آن جا که زاده ی واپسین باغم، زاده ی مُخ استان آزاده گان، زاده ی ماهسو و مسی، باغم پایم داد و استخوانم شد و راه بر من نوشت همین که بر دم می گشایم، بر آ، بر آــ دم.

 

با دختران دارا و نه دار

 

دختر تو که پاک من را ناامید کردی. صدایت بریده است. بنگر: این گربه یا شیر یا هرچه، این مام له کت ِ ایران. این مُلک روزی ملک دارا بود. دارا را برای دار میرایش عزیز می دارم، یادش برایم گرامی است، کودکی ام داده است، جوانی ام را رانده است. این دار آ یا دارا که خدا در دار میرای آدمی بود خانه به مادر سپرد و شرق شد مُلک خور. خور استان. استان زیست خواهر. مُلک خواهر. این خور جاهایی خووَر است، جایی خاور است، جایی خواهر است. شرق این ملک خوراسان است. مُلک خواهر و هم جایی که آفتاب تُلو کند. خوراستان هست و تا در گوش خر نر کنند که پیش تر نیا سیس استان را نهاده اند. سیستان. سیس یا سوس از سوز دری است، تاک تر، دختر. سیس خواهر است. به گویش شرقی. غرب مُلک دارا، باغدر در چشم کور کرده است که این سوس استان است. سوز استان است، استان خواهر به گویش غربی. سوزیان. شوش. حد ملک این بوده است. روزی که دارا ملک را به زن سپرد و رفت.

 

حالا سین سوال: تو که چیزی جز مشتی زبار زهوار دررفته نیستی، چه در سنت زیارت گورهای عرب ها و چه در بازار روز و آن همه زاری و به زاری سیاه نمی روی من با تو چه بگویم که مکرر نشود؟ دختر، خوورم، تو در این مُلک چند یک مرد همسرت هستی؟ تا کجا با همبرت همسر هم هستی؟ تو و همسرت و پسرت در برابر یک سید که معنای دیگری جز تخمه ی عرب ندارد چند می ارزی؟ تو درش را بگذار تا دم بکشد. تو آن زمان که توانستی بپذیری که ولی ات می تواند از خودت باشد، نه بی گانه ای که آشکارا گفته است برای این ولی است که از جنم تو نیست بگوز. ولی باشد، مولا باشد، چون ولی نباشد تو اورینتاسیونت را از دست می دهی. فرق آّب و آخور دیگر ندانی. اما ولی بابای تو را خوار ندارد و مجلس اش را به زبان بابایش نیاغازد؟ فخر کیر کم کند؟ برای تو که ولایت را خاص اولاد علی و سید می دانی و دنیا دیده است که تو ولی ات را با همین ولایت مُلک دارا و دارهای موالی کم دیده ای می خواهی سیدت ولی دنیا باشد، با تو چه حرفی؟ بی خوابی به سرم زده باز؟ تو که به حرمت نام زمینی که نان و استخوانت داده، زبانت داده وفادار نیستی، کی می تواند خوارنده اش را بستاید جز تو؟ تا کی زیر سجاده جلق زدن؟ بد است، بدتر برای زن، دوروی دوروغ ریاکار.  می شود در خوراسان نه با برآمد آفتاب از خاور بل با ندای مناره ی گور کدام امیرک عرب از خواب برخاست و مدعی شد که زبان مادری گوزم نیست؟

 

حضرت عج ِ فج: زنده ی نمیر ِ موالی

 

به خود آمدن، از او، از غایب، از دیگری کندن و به من رسیدن تو را به تن می رساند، به آن، به دم، به دور و برت، نزدیک، نه دور، به حال. آن کس که در حال زنده گی می کند از آرمان های دور پشت سر نهاده و دنیای بیاید ِ برازنده کنده است. از دو سوی رفته ی نرُفته و آینده ی نشُسته اگر واکندی آدم ِ دم می شوی. آدم حال. تا آن زمان از خود بریده و به او پیوسته ای یا در گذشته ی نرُفته دم زنی یا در انتظار آن سواری که از بی راه می رسد و میانبُر می زند نشسته ای تا ایل را به روز شکوهمندی که بود برساند. این ناجی برای موالی از دل خودش بیرون نمی آید. ناجی بی گانه ای است همه جا حاضر و در میان ما. تو بر او کوری و اوست که به چشم تو سو می دهد. بی گانه ای که صاحب همه خانه هاست. کدام خانه ی موالی است که روزانه چندین و چند بار به یاد ظهور عج فج دوآ نکنند. این ناجی همه جا در میان موالی حاضر است و چون خدا می تواند به هییت هر نری درآید. اگرچه موالی می گویند آقا، ولی الله حاضر نیست در جلد یک مولا ظاهر شود. اما دست کم در میان سیدها زنده است، هست و نفس می کشد، زن می گیرد، بچه دار می شود و ولی های روز را راه می نماید یا از راه می برد. البته شیطان هم در میان این موالی غایب نیست. این زنده ی نامیرا نباید با حی لایموت که نام دیگر الله است اشتباه شود. آن حی لایموت که خدا بود برقرار است، یکی دیگر هم از مادر و پدر میرا آمده است و مرگ ندارد. بیش از هزار سال است که هست و همه جا در میان موالی حاضر است و مرگ ندارد. این البته شرک و دو حی لایموت نیست. این نمیر که نماد آن نمیر اول است روزش که برسد بعد از ظهور و هزاره ای سلطنت بر دنیا که دیگر همه موالی اویند خواهد مرد تا نوبت به بابا و باباهای او برسد و به کسی بینجامد که باید راه بر آن دنیا و بهشت باز کند.

 

یک مجلس موالی. پیش از ورود به روضه ی رضوان در خانه ی خدا. همه زانو زده اند در صحنی که زیر پای منبر است. موالی منتظرند تا ولی سر برسد. سید، آقا، ولی. اما سید، ولی، تخمه ی عرب آموخته است که موالی شایسته ی این نیستند که منتظر ننشینند. بزرگان جاسنگین اند، دیرتر سر قرار می روند. شبان زاده های زیادی دیده ام که در اروپا هم به خاطر این که نشان دهند جاسنگین اند با در بسته برنامه های غیر ایرانی رو به رو شده اند. اما موالی در فرصت غیاب سید، ولی، آقا در حال ورد و زمزمه ی شرح و ستایش و نیایش اند و نیایی که یش می شود، یشت می شود نیای آقاست که بر بابای مولا درآمده است و او و خدایش را خوار کرده است و بر خودش بند و خراج نهاده است. لطف اگر کرده است ایلی، قبیله ای را مولا کرده اند. مولا ایرانی ِ مسلمان است. این مولا که حق نداشت در حضور عرب بنشیند، باید دم در می ماند تا فرمان را بر او بخوانند تا او برود بر آن ها که مولای یک ایل عرب نبودند براند. مولا در نام هم این دو رویی ایرانی را دارد. هم غلام است، هم سرور. اگر رو به ضعیف تری بوده است دریده و بی حیا و ستمگر، اگر رو به ولی هستی پست و حقیر و متملق و مظلوم نما. کل آواز موالی موال خوانی است. شرهایی که در آن ولی عرب نیایش و ستایش می شد. خوار داشتن نیای خود و صلوات بر آل دیگری که تو را خوار داشته است جز خمس مدام موبدی خراج هم بر تو گذاشته است. موالی در رکاب عرب باید می دویدند. حق سواری بر اسب نداشتند مگر این که مولای ایلی عرب باشی و در رکاب امیری عرب و بیشتر الکلب. آل ابوطالب.

 

پیش از آن که آقا وارد شود زمزمه و ورد و نیایش بابای ولی همهمه می شود: آقا آمد. آقا با طمانینه وارد می شود و با صلوات موالی قدمش بر چشم داشته می شود. سله پاد بر آل محمد که دشمن بابای تو بود و او را شکسته است. در میان نیایش عربی که سید می داند ولی خود موالی آوایش را دانند و معنایش در دل می زنند بر منبر می شود. بر منبر که نشست رو به می کند به بالا، به نیای خودش با زبان نیای خودش. با تک تک آن ها سلام و علیک می کند و حال می پرسد. همه به زبان بابای خودش. بعد از آن که مرده گان خودش را نیایش کرد رو می کند به زنده ی موالی. چند جمله ای در شرح شمشیر بابای خودش بر علیه بابای تو را به زبان تو در گوشت می کند و تو دهن دره می کنی و هورا می کشی بیش بیش یعنی امیر عرب بیشتر از باباهای من بکشد. غمگینی که چرا وقتی که بابایت زنده بود نبودی که در رکاب آل الکب بر او شمشیر بکشی. اما همین سید داستان تنهایی بابای خودش را که پیش می کشد از شدت اشک و آه نفست بریده می شود.

 

آشکار است، آن کس که به او پیوسته است از حال بریده است، از طرف گفت و گوی برابر، از تو در کنار من، از کنارش گسسته است، او اگر رهاننده ای هم داشته باشد اصل بر بی گانه گی رهاننده است. دیگری، او، غایب، غریبه، غیر باید نجاتش دهد. رهاننده از ما نخواهد بود. خوی مولایی به او اجازه نمی دهد که خود را لایق ولایت ببیند و ولی را یکی از میان خود بداند. او همواره دخیل بر درگاه بی گانه بسته است. غریب باشد که چه بهتر.  بگیر بهشت. رسیدیم. موالی چه می شوند؟ زبان موالی اما زبان جهنم است و زبان بهشت عربی است. تو گیر که فاطمه کنار حوض کوثر است. در میان آن همه سید و سیده از آل علی کجا جای یک مولازاده لال است که با وکالت و کفالت و واسطه گی یکی از قدیسین شیعه وارد شده است؟ در بهشت برای هر نر هفتاد و دو حوری همواره باکره هست. قلمان ها هم هستند. قلمان، قُل ِ مرد: مرد جوان، جوان هایی که تازه بالای لبشان سبز شده است و همیشه سبز خواهد ماند. آن ها هیچ گاه ریش درنمی آورند. این ها همه برای آقاست. به زن همان شوهرش می رسد که اگر میلش کشید بعد از آن همه حوری و قلمان به او نگاهی بیندازد. به این ترتیب موالی در بهشت هم مولای عرب خواهند ماند و زن عرب کنیز نرش خواهد بود. موالی باید برای از مولایی در آمدن فکر یک دنیای دیگر باشد.

 

یادی از کشتار باغی ها و سردار آزاده گان مزدک بامداد

 

رسمی در میان موالی ایرانی پیش از مولای عرب شدن بود که نه تنها در برابر شاه که در هنگام شنیدن نام شاه هم باید چشم شان را می بستند و به خاک می افتادند. شاه بود. سایه ی خدا نبود. دست خدا بر این دنیا و بر زمین بود. حق بر نَفَست داشت، در کنار موبد که سرانجام روانت را در دست داشت. می شود خدا را دید و جان به در بُرد؟ این رسم تا زمان هجوم عرب برقرار بود و شاه در پرده می گذشت، جایی که نمی شد پیش چشم ها پرده کشید. برای همین مرگ شاه و شاه مورتی آن همه بازی داشت و حال می داد به مردم یکجانشین. ریده مان می زدند به شاه رفته تا شاه تازه بیاید. مکرر است اما ایران تنها کشوری است در جهان که هیچ گاه مردمان یکجانشسته است بر آن حاکم نبوده اند. هزاره هزاره هزاره شبان آمده است و شبان رفته است. تا بوده است شبان حکم رانده است. یعنی که ایل آمی که بر خلاف نامی که بر آن ها نهاده بوند از آم بودند اما ایل نبودند. مادها، هخامنشی ها، اشگانی ها، ساسانی ها بگیر تا به هجوم عرب برسی، همه آری های ایرانی اند. بعد شبان های عرب که دسته ای دیگر از همین ایل ها هستند که در گردش مدام و برو برو زنده گی شبانی زبان شان چندان گردیده که هم دیگر را در نمی یابند، دنیای شان بر هم گشوده و قابل درک نیست. بعد هم که نوبت ترک هاست که سومین دسته از سه قلین قبله اند و زمانی تُر ِ کُه بودند. رد یا راه کوه یا راه خدا. گونه ای دیگر آس راه ایل، اسراییل. دوری قبله را ایل آن ها می برد و بر سر هر کوهی که می خواست می نشاند. باقی بایدشان بود که سالانه گرد کوه خدا گرد شوند. خواه کُه بعله ی کابل باشد، چه قُه ِ بعله ی عرب: قبله ی این ایل ها یکی بوده است، از آن زمان که رم، خدای شبان از ایل در آمده و به کوه نشسته است و گردیده است شرق و غرب را از کوه بعله ی کابل بگیر تا به قُه بعله ی قبله ی این سه دسته در امروز برسی: آری ِ ایرانی، عرب، ترک. از بسیار پیش تر این ها یک قبله داشته اند. قبله شان گردان است. خودشان که در راه گردش و بروبرو به نیاز ِ داشتن جایی نشسته رسیده اند، به قبله رسیده اند. کوه. اما نتوانسته اند بر همین قله یا کوه هم زیارت بر دوام کنند. قبله از کوه بعله از دست ترک ها درآمد و به دست ایرها رسید. ایرهای ایرانی که توانسته بودند ال را که به عنوان خدای شر در البند و دُمابند به زندان بود در بیاورند و آرام آرام از به اله که بر وزن و ادامه ی به رم به عنوان ال زنده که یاد خدای زنده یا آ بود گذشت خود را به نام ال انداخت و سر البرز نیست. ال: دست که ایل یا دسته از آن می رسد. برز یا برگ کوه است. البرز: کوه ال. دُم آ ال است. در کوه دُم آ بند. همین ها زمانی که دیدند اقلیم گردیده است و روزگار شبانی به ورشکسته گی می رود سعی کردند خانه ی خدا را از سر کوه به زیر آورند. به پایین. پس تخت جمشید رونق گرفت. تخت تنها بعدها بود که معنی اریکه گرفت. پیش تر و تا اکنون در میان ما تخت جایی است که قابل نشست باشد، صاف باشد، مناسب نشستن. تخت کوه کله ی تنگ رم جایی است که دو نفر می توانند سرش بنشینند میان پرتگاه از هر سه سو. تخت جمشید از زمان خورشید و جمشید چایگاه نوروز دانه کارهای آن دشت ها بود. این که خدا دانسته بود دیگر نمی شود سر کوه ماند البته حرفی است. اما خدا پسر انسان شده بود. پس خانه ای چون آدمی می طلبد. یعنی که در میان خانه های آبادی خانه ای می خواست. تخت جمشید ِ مزدا یا هرمزد نگرفت. آن جا آبادی نبود که. تنها جای شاه و موبد بود. موبد برای خودش و شاه برای خودش. هرکس دستگاهی داشت. زن دان و گنجخانه دو تا بود. مال های شاه و موبد از هم جدا بود. باری، تا هرمزد به خود بیاید و سقف ستون های زن دان و مالدان بگسترد ال ایل را کشیده بود به غرب و قبله اش را بر کوه مکه انداخته بود. سگبندها، موبدهای ایر، آری به دینمندان الکلب بازی را باخته بودند. باید دوری می گذشت تا سگبند و هوندی مولای الکلب شود به هجوم عرب.

 

در میان این شبان ها دو رسم بود. دو سزای ناسزا به شه ــ موبد. یکی به شاه، یکی به موبد. موبد را باید سوی گند می خوراندند، گُه گَرده، گوگرد. می خوراندند و به دست خدا می سپردند: اگر دورُستی که از آب می گذری و گرنه سزاواری. یکی به شاه، فرمان ِ آن کس که فرمان شاه نبُرد. این دنیا. این فرمان را در باره ی سرداران مغلوب مردم آ یا خانه، گیوماهتو مُخانی و مزدک اجرا کردند. یعنی که رهبر شکسته گان آسی را می گرفتند، دو گوشش را می بریدند، بینی اش را می کندند، زبانش را از بیخ درمی آوردند، یک چشمش را می کندند و با تکچشم به تماشایش می گذاشتند تا تماشای حال خود کند تا جان بدهد. اگر موبد حکمی نداشت. اما داستان مزدک این بود که بعد از سرکوب خیز گیوماهتو در زمان داریوش دوروغ شبان ها پیش آمده بودند اما در باغ و دور وبرش شاهی و موبدی نبود و باجدهی به ایل شاه نبود. باغی ها بر این بودند که دنیای دیگر دوروغ و دورویی است. یک داری، یک دل داری، یک دلبر بدار. از این گسستی به دیگری بپیوند اما در یک زمان یک دل دو دلبر نمی شود تا چه رسد به حرم های شما که شمارش مال و چیز بر هزار دوچیزه و دودر است. پس اول گشودن در زن دان ها و حرم است و انواع مالدان و چیزدان های شبان ها که زن ها را در آن نگه می داشتند. دیگر این که ما فرمان نمی بریم: نه شاه، نه موبد. شاه و موبد شاه و موبد شبان های خودشان باشند.  دوری به نیرنگ یا هرچه در زمان یکی از آنوچه روان های ساسانی پیش از هجوم عرب به دوستی و نیرنگ پیش می آید و تا راه را برای پسر هموار کند لازم دیده شد که شاه و موبد یکی شوند، این و آن دنیا یکی کنند و کار مز د اک، سر ِ اک، سردار آ را یکسره کنند. موبد که پیش تر بر گردنه ی راه شرقی باغ کتیبه ی معراجش را کنده بود و شانه به شانه  ی شاه از سفر به آن دنیا می گفت و تهدید آن ها که دنیای دیگر را باور نمی کنند. باری، موبد از شرق و شبان های مسلح شاه از غرب و آن ها که پیش تر به حیلت به باغ درآمده بودند کار را ساختند و بیشترینه ی باغی ها گیر افتادند. شاه و موبد دستور دادند در میدانی همان گونه که برای کاشتن دار درخت گودی آماده می کنند چال هایی آماده کنند و بعد یکی یکی باغی ها را از زن و مرد و کودک می آوردند و سرنگون در گودال می کردند تا اندام های شان شاخ های دار باغ شاه باشند. وقتی که کار باغی پاک ساخته می شود مزدک را می آورند. در میان باغ گذرش می دهند. باغی که شاخه هایش هنوز جمبش داشت. بر تل کوچکی که در میان باغ آماده کرده بودند مزدک را با دو پا تا سینه در خاک می کنند و بر او می برند: فرمان آن کس که فرمان شاه نبرد. بنشین و با تکچشم مرحمتی خسرو ِ خوبان روز باغ را تماشا کن تا جانت به در شود.

 

انقلاب بچه ها

 

اگر بخواهی بدانی یک جامعه تا کجا مهربان است باید به برخوردش به پیرها و بچه ها نگریست. پیرها البته این هست که به یاد جوان می آورد که کارهایی برایت کرده ام. کاری اگر می کنی کار زیادی نکرده ای. اما بچه چنین پشتوانه ای ندارد. هم هست که پیرها کارشان را کرده اند، بچه ها کارکنان فردایند. تا فردای مردمانی را دریابی "حال" بچه هایش را بنگر.

 

جمبش های 1960 تا 1970 در غرب نهادهای کهنه و فرتوت اروپای غربی و شمالی را زیر و زبر کرد. فرق این جمبش با جمبش دیگر این بود که این باز زن ها نه با بیرق این یا آن نهاد و نماد ناموس، نوموس این یا آن سازمان شدن پیش افتادند بلکه با استواری تن شان را بیرق کردند و به خیابان آمدند. با صلیب و اشاره بر لب و پستان و کُس شان سکس و زنانه گی را از انحصار نر بیرون آوردند و بعد از هزاره ها صدای زن زنده شد که این من ام و من تن ام. اول من و این تن ِ روان ِ زنده و زهنده به دم در حال. روان ِ نارونده پایا در عالم اثیر برای تو. وقتی که رفت ردش را بزن کجا می رود. حالا برویم تازه اول سپیده است تا نیمه روز کار درست می شود به کنار. نه عروس زیبایی که پشت سر مانده است، نه آن داماد دورستی که پیش رو نشانده ای. او را رها کن و زمین بیا: من و تو، همسر و همبر و همتا، تا به تا و تن به تن و این بچه، بچه ها که فردای خانه اند. اما آمدن جوان ها به میدان تنها این نبود که آن نهاد عساقورت داده ی استادهای دقیانوسی و اتوریته سخن ِ یکسویه ی راوی همه دان و تنها روایت را شکست و رابطه ی استاد دانشجویی را دوستانه و مهرآمیز و تا حدی دو سویه کرد و به سوی گفت و گو راند بلکه حضور زن ها صدای بچه ها را به میدان کشید و صدای شان را بالا برد. از دبیرستان تا مهد کودک نهادها را نو و انسانی کرد و سخن یکسویه از پشت میز خطابه به من ــ برها را به پرسش کشید و گوی دانشجو و دانش آموز به کار شد. من ــ بران من شدند که خودشان را بیان کنند و بگشترند. این دگرگونی نهادهای بُروکراتیک را درهم نوردیده است.

آن ها توانستند بعد از هزاره ها ادعای کمک به نیازمندان از طرف کلیساها و نهادهای دین را حل کنند و جا بیندازند که در شهرشان کسی گرسنه نماند: نان به نرخ روز، کسی بی خانه و در خیابان نماند: مسکن مناسب. زمان و فرصت برای اندیشه و آزادی بیان اندیشه. فراتر: هزینه ی درمان همه گان حل باشد. کی بود تا بچه از دور خارج شده بود و حقی اگر بود حق بزرگ ها و رعایت کهتری بود.

 

نخست سخن بود و سخن گپ ِ خانه بود و در گپ ِ خانه سه سویه بود: پدر، مادر، بچه یا بچه ها و هر کس جا و گاه خود را داشت. از آن وقت که شبان خانه بر کول نهاد چون در راه و در سفر بروبرو ِ بی مقصد گپ ِ سه سویه ممکن نبود. ضعیف ترین حلقه یعنی بچه از دایره ی گپ رانده شد و سخن شد گفت و گو: گفت پدر و گوی مادر. تا پاری از راه هم گفت و گو بود تا رفته رفته در راه مرد زن را از همسری و همسخنی راند و از سخن ماند گپ یکسویه یا فرمان: بشنو برو بگو، بشنو برو بران.

 

من، تن، تنها: تن ها

 

من آدمی را آزاد ندیده ام که هیچ، هستان همه در بندند. بندی است، بندهایی است که به او هستی می دهد و همان فرصت هستش را می زند. این من، این تن خرمن ِ راهی هستم که بر من رفته است. این من را پیشینه ای است. پیشینه دو سو دارد: بابای باغبان و مادر ِ دانه کار. پدر ِ مادر کی بوده است و مادر ِ پدر کی بود می ماند. همان که در جنم من، در ژنوم من به کار است و می زند چه را تا کجا ببینم. پشت سر رفته است، گذشته است، نه هست، نیست مگر در تک تک ژن های تو. پیش تر نمی روی. راهی که این دو سو آمده است بر من رفته است، بر تن رفته است، بر سر و دار، بر سردار و من نخست حاصل اقلیم و فضایی هستم که در آن دم می زنم و هست می شوم. من همانم که زمین و آسمان در تن می دهد به من. البته بادی و هوایی که می دمد و هوای دوران را می برد هم بر من بی اثر نیست. این فرقی نمی کند که خدایی باشد یا نباشد، آدمی آزاد نیست، هر چند "آ"زاده باشد، در بافتی می رسد و در این بافت، در این بافته تار و پود که هیچ، گره هم نیست. از نه هست به هست می آیی، پاری هستی، پرسه ای می زنی و کاری، تماشایی و رو به نه هست. این حال همه ی هستان است. مگر آخرین غروب آفتاب به دست نیست؟

 

هیچ کس بی بُته نیامده است. 

 

نخستین کس که باید نام هایش را بررسید تا به بُته اش رسید خداست.

 

آ یا یه یا حی، هیه، مار، مادر یا خدای زنده، باغبان، بابای رم یا رام یا راما یا لاما خدای شبان است و رم بابای ال یا الله یا ایلو است که شبان ورشکسته است، دلال. در آبادی کاری نمی داند که نانش را درآورد. پس دلال می شود. از این بگیر به آن بده و سهم از این و آن ببر. برای الله معامله این است که مومن در این دنیا می پردازد تا در آن دنیا ال به او پس بدهد. بر بنای دنیای دیگر که در آغاز چیزی بیرون این دنیا نبود آمد و رشته بر آن بنا شد: آن دنیا. بنای آن دنیا بر دو رویی و دو روغ است. اما حقیقت روز چیزی نیست جز دوروغ مکرر. دین که خود در این حوالی داد می زند که دوروغ و خالیبندی مکرر است.

 

آن که در گردونه است گردانده می شود تا گرد آخرین. خلق و خدا نمی شناسد. چو آمدی بشوی. یکی از این گردونه گردهای  گردیده رُخ ِ جاودان ِ چرخ ِ گردون است. آ خداست در دار آدمی میرا. رُخ روان مانای آ است، به رم می رسد که روان است، جان است، به ال می رسد، به الله که پسر انسان است، روی رُخ نهاده، آدم بار امانت انداخته. آری، پیکر آ ــ ری ــ من، اهریمن، آزاد ِ بسته به آخور. 

 

آ ــ رم ــ ال

زمین ــ آفتاب ــ ماه

باغبان ــ شبانشاه ــ دلال

به دور خدایی دار ِ آ، دارا: خانه ی خدا در باغ است و خدا در سخن است ــ به دور رم: خدا شبان است و خانه ی خدا کوه است نه خانه ای سر کوه ــ به دور ال: خانه ی خدا از کوه به آبادی می آید و چاردیواری می شود خانه ی خدا.

 

خدا، این همه ی خداهایی که هست، خداهایی که دین دارند، همه از تکخدایی آمده اند به نام آ. این خدا در میان مردمان است، در باغ و در سخن. خانه اش مردمانند و مردمانش که بعدها ماردُم نامیده می شوند در خانه هایشان زنده گی می کنند و با سه شیوه نان درآوردن از زمین زنده گی شان را می گذرانند: باغبان و دانه کار و شبان. این مردمان خدا را دارای تن یا روی یا چهره ی میرای آ، منو، پیکر مرد و رُخ که روان یا جان جاودان دار ِ آ یا دارا می دانستند. اما خود را دار ِ تمامی می دانستند که بسته به دم است. پیکر و روان شان دو تا نبود. شقه نبودند میان روان یا نفس جاودان و پیکر و نَفَس ِ روان. مردمان می آمدند و می شدند و این رُخ جاودان بدون پیکر هم می ماند و با زمانه می گردید. همان است که بعد از دوره ای شبان می شود. خانه اش می شود کوه: از کوه بعله، کابل ِ دوری قبله ی موالی بگیر تا البرز، کوه ال و تُر ره کوه و کوه های دیگر. این خدای سر کوه نشین در آغاز رم یا خدای شبان هاست که سرانجامش به ال می رسد. خدای ال که ایلی ورشکسته و اقلیمی دیگرگشته از رم به مرده ریگ برده بود وقتی که ناگزیر می شود با ایلی تهی دست وگشنه که آوار ده و آبادی شده است بگردد آرام آرام مدتی از سر کوه به دار نر و غارها میانه ی کوه پناه می برد و غار می شود خانه اش تا بعدها به کنار آبادی ها بیاید و به زودی دارای خانه ای شود چون خانه ی آدمی، بگیر که بزرگ تر و اعلاتر در گوشه ای و بعدها در میان آبادی. این خانه ی آخر خانه ی مات خداست. خدا، ال اگر بخواهد گنجی نشان دهد باید از پستوی خانه اش درآورد، از باغ یکی از خانه هایش در آورد. خانه های خدا، تو در توی خانه ی خداها را بنگر. نو ِ هیچ چیز آنی نمی شود که بود. کسی اگر از این تویله درآید نوآی همان نوح است.

 

جامه بر جانم کشیده ام و یکی دوبار هم خدا را به خواب انداخته ام. با این همه خدا هم نمی تواند گرهی از کارم باز کند. من خدا را خواستم که به خودم آورد، خودآیم بزند، خدایم کند، دوست. آمد: آ، دار ِ آ، پدر، دارا. دوری به دوستی تا رسید به رم که دستیش به دوستی و خویشی، دستیش به بیگانه گی تا کار به ال و انکار من به عنوان دیگری و طرف گفت، گو کشید و دشمن که شد سوار شد و گپ شد گفت او: در کوه گوش باش و در آّبادی زبان. من نمی دانم آ تا کجا دوست بچه هایش بود، نمی دانم تا کجا با مردمانش دوست بود اما این ال که به من رسیده است جز دشمن نبوده است و من جز شر از او ندیده ام. هیچ هستی وقت نه هستش که رسیده است نتوانسته است از دهان نه هست در برود. خدا هم یکی از هست هاست. هیچ گلی دوباره شکفتن ندارد. گیر تو این گل گلِ هستی است که خدا باشد. حالا می خواهد او آدم دوپا را آورده باشد یا آدم دوپا در راهش او را پرداخته باشد هرچه باشد برای من که آخرین پر و پوش دار مُخ ام را داخته ام و دارم را بر سر کشیده ام چه فرق می کند که من از آ آمده ام یا آ از من؟ برای من که نایم را بر نفسم بسته اند کسی نمی تواند گرهی باز کند. گرهی هم نیست. تا هست می دمم به دم، به دمامه. هیچ خدایی نیامده است که بتواند بازی را به اولش برگرداند و برگردانده نشود. این راه برای همه ی هستان یکسویه است: از نه هست به دوری هستی و نمود هست و فرو، رو به نه هست.

 

 

زنخی بر خط و نشان آیی ها، عادی ها، آمی ها

  

مردم آ از گونه ای خط بسیار ساده برای خبررسانی هاشان در گستره ی خوراسان تا شوش استفاده می کردند اما در کل با نوشته و نوشتن میانه ای نداشتند. گپ شان سخن بود و سخن در خانه و میان خویشان و بر دم می گذشت. سخن به رشته و پیش پرداخته نیست. نمی شود به آن سر ته داد و در کیسه نهاد و به کوه و چادر برد. برای آن کس که بیرون خانه است و در را نمی یابد، زبان را ندارد، به باغ اندر نمی شود، دریافت سخن بر او بسته است. سخن زنده است. زهنده است. سخن در زنده گی است، در شیوه ی زیست است. کلاس ندارد. در زنده گی می آموزی هرآن چه باید. باقی ور و شر است. گپ ِ پُرس، گپ ِ پُرسی ها، آن ها که "در" ِ پُرس و همنشینی با خدا بر آن ها گشوده بود، دری بودند. سخن را "در"می یافتند، نه مشتی شبان اسبچران که پارس را یغما کرده بودند و پارس کم شان بود و غارت جهان را می خواستند، باغی ها را می گویم، همنشین ها با آ، گپ آزاده گان ناننوشتنی بود. از نشانه های ایستاده گی این مردمان در برابر شبان های آری یکی خیز گیوماهتو مُغان، مال مُخ، گیاه یا دار مرد ماهتو، مرد ِ ماه ِ توی خانه در زمان داریوش دوروغ و آخرینش در کشتار مزدکی ها در باغ است به عهد خسرو ِ شیرین. آزاد و آزادی که مزدبران موالی برایش گلو می درانند از شیوه ی زیست این مردمان است، آزادی تنها در میان آزاده گان میسر است. همین ها بعدها مدتی به شکل خوررمی ها در اسلام دردسر موالی و ولی عربشان شدند. در میان این مردم دارایی دار بود. داشته ها مال خانه بود. می آمدی به کار و تماشا و می شدی. خانه برقرار بود. این مردمان دنیای دیگر نداشتند و نه شاه می خواستند، نه موبد. فرمان: بکن نکن نداشتند. بر خلاف آن چه مزدبران شبانزاده نوشته اند این مردمان بر این باور بودند که هر داری تمام است. همین که هست. تن و روان یکی و زنده گی یکی و یک ات بسته است به دم. همین ها می گفتند یک دل داری یک دلبر بدار. یک دل دو یا چند دلبر نمی شود. با یکی ریا می کنی. برای همین برانداختن زن دان های شبان ها پیش دستشان بود. یک دار، یک دل، یک دلبر. در رده ی نخست برانداختن حرم های شاهشبان ها که زن را مال و چیز کرده و دوچیزه و دودر، کُس و کون، در "زن دان" های شان نگه می داشتند. این مردم اهل نوشتار نبودند. آن هم به این دلیل که نشانه به نسبت پایاست و معنا یا اندرونه روان و در گردش است و با هم نمی روند و همین راه را بر رونده می بندد تا در بر او بگشاید.

 

نشان های نوشتاری شان: "آ" اول بود. الف، علف ِ سردار. "ب و و و پ و ف" یک نشانه داشت و "غ ق گ خ ک" یکی و "د و ذ و ت" یکی و "ر و ل" یکی و "ز و ج" یکی و "ن و م" یکی و "هـ و ی" یکی. خطی که تنها برای صداها نشانه داشت و برای همه ی صداهایی که به هم دگرگونه می شوند و به هم می شوند نیز یک نشانه به کار می رفت تا هرکس بتواند با گویش خود بخواند. این  ها باور داشتند که دانایی در سخن است و سخن بر دم سوار است و میان زنده گان می رود. سخن چون بر نشانه رود نشانه می پاید مینه یا اندرونه نمی پاید و به جای این که دانایی بیاورد ور می شود، زمزمه، نیایش، یاد نیاهایی که چیزی جز مشتی نام پدرهای و مردمان رفته نبود، وردهایی که آوا دریافتنی است اما معنا رفته است. جز این سخن سه سو دارد: پدر، مادر و بچه. سخن گپ ِ خانه است و هیچ کس حرف آخر را نمی زند. این خط برای مردم بیرون این زبان نیامده بود. باید این زبان را می دانستی تا بتوانی خط بخوانی و خبر را دریابی. که چه است و چه نوشته شده است. این که نشانه به جای صدا بنشیند آغاز خطی است که امروزه من می نویسم.

 

آ: آ، حرف اول یک الف و یک خط راست بر سرش. نشانه ی ــــــ برای ردیف ب و بدین گونه نام قلم ِ اول، کلم اول، کلام نخست آب است: آـــــ. نشانه ی اــــــ برای ردیف غ. ـــاـــ برای ردیف د. ـــــا برای ردیف ز. برای ردیف های دیگر الف را زیر این خط راست در اول و میان و آخر می آوردند. 

 

الف همان علف است، گیاه، گیو. آ، آدم اولین علف سرگرفته است، آی دم گرفته است، دار جان گرفته، سردار اولین. الف سردار است، آی با کلاه. این که الف شکل اولیه علف هم هست. همین ا های بالا و زیر خط راست بعدها به نقطه و اشکال دیگر در می آیند. این مردمان با این خط خبرهایشان را می فرستادند و حساب انبارهای خوار و بار و زمین و کت ها و باغ های شان را می داشتند. اعداد هم در میانشان همین بود. یک ا بود و شماره های دیگر در پی اش با زاویه هایی که به این ا می دادند می آمد تا ده. این داستان آ در میان سه ایل تا هنوز رو به یک قبله یعنی آری های ایرانی، ترک و عرب بود. این ها علف، این گیاه، این دار را آغاز دیده اند. این در میان مردمی بود که آ و همبرش اوا را آغاز دیده بودند. در میان دسته ای دیگر که آغاز را سخن یا سه خانه می دانستند: پدر، مادر، بچه آ این است: A سه خانه بر دوپا: خدای خانه یا جهان بر سر. 

 

 

خفه گی، خواب، مرگ

 

دریافت دم دررسیدن خفه گی، خواب و مرگ به آن کس که در سفر است دست نمی دهد. این میان گونه ای نعشگی است. باید یکی کنارت نشسته باشد که بداند کی جانت درآمد یا خوابت برد. در تمامی دوران موبدی سگبندی که سرتاسر تاریخ ایران تا دوره ی اسلام را در بر دارد، از زمانی که دار آدمی دو شقه شده است: تن میرا و روان جاودان، سگ را با این روان رابطه ای است و موبد با سگ پیوندی دارد. روان نه هست نیست. جان است. دم است. چیزی است و این چیز نادیدنی را سگ می بیند. در تمام دوران موبدی هرکس باید یک سگ می داشت و سگش همواره در کنارش می بود تا اگر مرد سگ ببیند که روان به کجا رفته است و این را به موبد بگوید تا موبد بر بازمانده گان بخواند. سگ را سگبند می داد. نه هر سگی. آتش البته اما نه هر تشی. سگ این مقام را داشت که در کنار صاحب در حال مرگش می نشست تا هر وقت که جانش در شد بلند شود و مانده گان مرده را بلند کنند. البته این جا حرف را سگ می زند و موبد سگبند که زبان سگ داند نه نفس آدم در حال مرگ. این اما تنها گرده ی کوچکی از خواب و مرگ است. مردمان هم همین حال را دارند. مردمانی که آمدند و شدند اگر دریافته بودند که دارند می روند شاید پیش از جمود نعشی جُمبشی می کردند و نشانی، دری به خانه، به جهان شان می دادند. میل به یاد ماندن خود گونه ای ناب از تمنای جاودانگی است. کی است که نداشته باشد؟ از دیگر گونه های این سفر می توان کلیسا را دریافت. این پیرهایی که پای حرف یکشنبه ی تنها کلیسای ناورشکسته می روند را باید از بیرون تماشا کرد و دید روی شان به کجاست. کلوپ های پیرها، نهادهایی که جوان ندارند و جوان نمی شوند در سفراند. خود بدانند یا نه. باید جوانی باشد که حالی اش کند: تو نیز از جایی فراز نیامده بودی که به جایی فرو شوی؟

 

 

شیوه ی زیست خانه به کولی، برو برو

 

بخواهی تاریخ هر کدام از کشورهای اروپایی را در بیش از هزار سال گذشته بیاموزی ناگزیر به بررسیدن تاریخ همه ی اروپایی. آن چه امروزه دستاورد روز جهان است دسترنج همین غرب است. هلندی ها عدسی ها را تراش دادند. عدسی به دست ایتالیایی ها رسید. آن ها چند عدسی را سر هم نهادند و دید گستردند. همین عدسی ها به دست یکی در گوشه ای دیگر از اروپا رسید و او خورشید را دید و زمین را از مرکزیت انداخت. در دنیای سر و سرگرمی این به هم آمیزی بیشتر است. این اروپا آمیخته ای است از مردمانی که یکجانشین بودند با ایل های آری که برادرهای نیرومندشان آن ها را از مرکز ایران رانده بود و از قضا به جایی آمده بودند که خوش ترین اقلیم را داشت اما برای شبانی مناسب نبود. چرا که همه جا همیشه سبز است و علف فروان و باران به موقع. یکجانشینی به این آری های به غرب آمده تحمیل شد و ایل بعد از هزاره ها در خانه به کولی و برو از اوس چادر به هوس چاردیوار آمد. وقتی که آری ها، ایل های آریایی از سرما و دوسخ پس رانده شدند از هرکجا که در برو برو بودند و به ایران رسیدند در آغاز دو دسته بودند. گوسوارها شبان هایی که گله شان گاو بود و اسب چران ها که گله ی اسب داشتند. بعد از یکی دو هزاره زنده گی شبانی و برو برو از آن جا که گرما یا دریا راه پیشروی می بندد یا سرما دیوار است. جز این خانه به کولی و برو برو. مدتی که گذشت اقلیم گردید و دنیا به نفع اسب چران ها گردید. اسب چران ها گوسوارها را راندند به حاشیه های آفریقا در غرب و هند در شرق و ایران در انحصار اسب سوارهایی در آمد که شاه و موبدشان از هخامنشی ها بود. بعدها همین گوسوارهای یکجانشین شده صاحب شهرهای بزرگ و تمدن درخشان شدند اما همواره به اسب سوارها که اسب قدرت و تحرک بیشتری به آن ها می داد باج می دادند و غارت می شدند. بعدها همین دسته ی آری اسبچران برادرهای اسبسوار ضعیف را به غرب راند. این ایل های آری رسیده به غرب  بعد از هزاره ها برو برو ِ شبانی و فوقش ایل بالا ایل زیر و برو بیو به این رسید که از چادر در آید و خانه اش را چهاردیواری کند. هوس به معنی خانه در زبان های اروپایی در آغاز اوس بود. آوس یا آس همان تیر محوری ای بود که شبان چادرش را دور آن بنا می کرد. همین اوس یا آس در اسراییل، آس ره ایل نشان چادر است. همین ها که دیگر آس که می گفتند چادر به معنی خانه را در نظر داشتند دیدند لازم به گرداندن گله و کوچ ابدی نیست. اوس شان را بر بام نهادند و هوس شد چاردیواری و زمین نشستند. صبح این سوی چمن را بچر و بچران نیم روز آن سو علف بلند است. این یکجانشینی به آن آری های مانده در ایران دست نداد و آن ها خانه به کول ماندند تا این که اوتول به اشان حقنه کرد که آُس و تیرک چادر کوتاه کنند تا در کوچه پسکوچه های حاشیه ی شهر جا بگیرد و زمین بنشینی.

ادامه ی این متن

 

آتش

 

آتش تا به دست بود مقدس نشد. رسیدن به آتش. نه این که آتش را از جایی که روشن است بدزدی بیاوری. این راه پیش بگذاری که جایی که دسترسی به آتش روشن نیست آتش برآوری. آن چه استوره ها به یاد می آورند از رده ی همان دزدی آتش از آتش است. دیدن جرقه. اما مالیدن هر سنگی بر سنگ دیگر اخگر نمی پراکند. یافتن و داشتن این سنگ دشوار بود و روشن کردن آتش با آن یکی از دشوارترین راه هاست. اما ساده ترین شیوه مالش دو چوب خشک بر هم است. این دو چوب را در ایران زند و زنده می گفتند. همین مالش دو چوب خشک یکی سخت و یکی نرم بر هم و پیگیر بر هم، چه بهتر که کمان به کآر بگیری تا به مالش سرعت بدهی و دود از محل مالش بلند شود. این شیوه ی دستی، بی به کارگیری کمان در میان آفریقایی ها و استرلیایی ها رایج است و با استفاده از کمان در میان اسکیموها و اروپایی ها. تا پیش از آمدن کبریت ارزان و فراوان و در دسترس همه گان در میان ما دستی بود. البته این که خیالت راحت باشد که هرجا که بخواهی می توانی آتش روشن کنی به آدمی راه نمود. آتش سفره اش را پربارتر کرد و گسترد و شبش را ایمن کرد. گرد هم اش آورد. نه تنها توانست با پختن میوه ها آن ها را خوردنی تر کند بلکه گوشت را به سفره افزود و این هم بر سرعت کوچش بر زمین و پراکندنش پی چم های چاقتر و خوی شبانی گری اش افزود هم به قدرتش در گرد کردن دانه.

 

همین آتش که در میان مردم یکجانشین با مالیدن زند و زنده بر هم میسر بود در میان شبان ها امری بود که در خیالشان هم نمی آمد. همین شبان های آری که روزی یکجانشین بودند روشن کردن آتش بلد بودند و با آن توان از طویله در زده بودند. اما در راه موبد آتش را مقدس می کند و تنها آتش خود را آتش مجاز می داند. روشن کردن آتش را ممنوع می کند و در راه شبانی چند نسل که بگذرد شبان دیگر درکی از روشن کردن آتش از چوب ندارد. او تنها می داند که آتش را باید از آتش روشن بگیرد. تش و کس و اجاق و آتشکده همه به کنترل موبد و کور کردن مردمان بر چیزی که بر آن بینا بوده اند راه می برد. 

 

روشن کردن آتش با مالیدن زند و زنده بر هم

روشن کردن آتش با مالش چوب خشک و چوب نرم بر هم

 

دین و دنیای مردم آ، ماردُمان

 

زمین، آفتاب، ماه

مار، خدا، پسر

باغبان، شبان، دلال

مادر، پدر، پسر

آ، رم، ال

آ یا هی یا یح، رم یا رام یا رامان یا رحمان، ال یا ال اله: الله

 

برای این که سر در بیاوری که گذشته چه بوده است و دنیا دست کیست برای کسی که به دور کتاب زنده گی می کند مرجع نخستین کتاب است. معمول کرده اند که آدم خیال کند بیرون این سه کتاب یعنی تورات و انجیل و قرآن کتابی نبوده است. که نیست. تا دور نوزایی یا رنسانس هرچه کتاب آمده است در گشایش این سه کتاب است. من یونان را هم بیرون این سنت شبانی ندیده ام. شبان هایی که دوری است که شهرنشسته اند اما شهروند نشده اند. شهربند که همبندان برابر باشند و زن در میدان باشد. اما این هم هست که از آن سر خوراسان، خاور، استان خواهر یعنی کوه بعله، کابل و قبله ی نخست که خدا  از تن آدمی به سر کوه نشسته تا این بن چاهی که من نشسته ام هرچه مکتوب است در شرح این سه کتاب است. تاریخی که این  سه کتاب پیش رو می گذارند این است که خدایی بوده است که زوج نخست را آفریده است و ما در ادامه ی آنیم. برای چو منی اما رسیدن به این زوج راه درازی است که از زنده ی اولین می آغازد. این را هم بگویم که استوره در آغاز آس تُر ره بود: ردی که آس راه را نشان می دهد. تُر هنوز در میان ما نشان یا رد است. امروزه میل کتابت چندان غالب است که اگر از استوره بگویی همان چند خشت مانده از سومری ها را می آورند زبانی که هیچ گاه درش نخواهند یافت. برای من اما تاریخ آدمی داستانی دارد که بی گشایش آن من برای خودم درنیافته می مانم. به باغ خود اندر نمی شوم. راه به باغم نمی یابم تا چه رسد که پاکن کنم و زاد بیفشانم. برای من داستان این است که آدمی از راه دوری آمده است، از زنده ی اولین تا زنده ای که من ام. این زنده ها که آشکارا گیاه خوار و گله بودند در دشت گسترده ی سیستان تا شرق آفریقا که آن زمان چراگاهی وسیع بود روزگار شبانی می گذراندند. یعنی خدا بکارد تو بچری و گرد بیاوری بخوری. بچین، بخور و در حالی که لم داده ای فکر لقمه ی بعدی باش. همه ی هستی این آدم یا دارد پی دانه می رود یا در فکر این است که دانه کجاست که گشنگی بنشاند. همه ی هستی اش نان است. نکاشته است که پیامد آن پاس داشتن و پاییدن و پروردن و بام بر سر داشتن است. در همین دوره که شاید به دام های دم دست مثل بز و میش نزدیک بود و گاه گاه دانه ای هم می کاشت اما دنیایش دنیای شبانی بود: خانه به کول و شیوه ی زیست برو برو. خانه به کولی ابدی. آن که وقت و فرصت اندیشه و تخیل نمی دهد الا فکر به هدف، به دانه ی کافی. اما در این دوره اتفاق شگفت و سترگی در زمین روی داد: آب ها به شکلی بسیار گسترده بالا آمد و این گله را ار دشت حاصلخیز راند به بالای کوه زاگرس. این که در همه ی دین ها زنده گی را دوره ای دیده اند که با آمدن آّب همراه است و داستان نوح نبی الله، نوآ از جای دوری می رسد.  این مردمان که آن دشت گسترده شان را آّب گرفته بود باید رضایت می دادند به دشت های بسیار کوچک سر کوه. همین آن ها را به جایی می کشاند که بکارند و در امر کشاورزی و خانه نشستن به جای خانه به کولی برسند. به زودی می توانند خوار و بار بسنده داشته باشند. کُم که پر شد سقفی بر سر لازم است تا بتوانی بلمی و خیال بورزی، گپ بزنی. این گونه نان و مسکن که حل شد وقت سرگرمی بود. گرم کردن سر. رامشگری. شیرین تر کردن زنده گی و فراغت. بالا آمدن آّب ها آدمی زاد را آدم کرد. پس فرصت برای اندیشیدن به این که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم. نان که باشد، نانت فردایت آماده باشد، سقفی بر سر داشته باشی تازه وقت آن است که سر را گرم کنی و راحت ترین سرگرمی گپ است. مثل همین که از کجاییم و سوی کجا روانه ایم؟ این ها در اولین نگاه به بالای سر آفتاب را می بینند. زمین از دل آفتاب رسیده است و ماه از دل زمین. دست کم باید این سه گوی هماهنگ باشند تا زنده بر زمین میسر شود. این سه تا را سه خانه ی اول هم می گفتند. بر این سه خانه خدایی داشتند در گردونه و گردش. گردشی که ابدی و جاودانه بود. زمین، آفتاب، ماه، زمین، آفتاب، ماه، زمین... این دور ابدی است تنها در این گردونه هربار خدا می گردد و از باغبان به شبان و دلال می رسد و هربار با پایان دور عمر زمین آ و نوآ می آید و فرشگردان می شود. فرش زمین می گردد و از روی زمین تنها دوکس برگزیده می شوند نوآ، آی نو شده و او اش، زنش تا تاکی شوند برای خانه ای نو که باز سه خانه درست کنند: باغبان، شبان و دانه کار و بگسترند تا باز دور بگذرد. در باور این مردمان آ و اوا قدیم اند، کهن اند. بوده اند. آ از مردمان آمده است و مردمان از آیند.

 

من این مردمان را مردم آ دیده ام و خودم را آزاده می دانم. یعنی از خانه می آیم. خانه ام امروزه من ام و من دمم. این مردمان باور داشتند که بابایشان یعنی آ خدایی بوده است در پیکر آدمی پس میرا با روان یا رُخ جاودان و روی میرا. این خدای میرا که او را خدای زنده نیز گفته اند سه پسر داشته است: یکی باغبان، یکی شبان، یکی دانه کار یا دهقان. آبادی های مردمان بالای سرتاسر زاگرس تا سیستان و خوراسان استان خواهر در شرق تا شوش یا سوس استان، استان خواهر بر بنای آمیختن این سه شیوه است. شبان در میان این مردمان روز هرکجا که می چراند شب باید به خانه برگردد، خانه به کول نگردد و زنده های به رام و دامش را نکُشد. همین ها که روی بابایشان را دوست و خدا و به خود آورنده دیده بودند باور داشتند که روان یا جانش جاودانه است، می گردد تا به برتاب خود برسد که شر تمام است و آدمی را از خود دور می کند. سر اول آن سه خانه آ بود و ته اش، دُمش ال بود که جایش کوه دُماوند یا البند بود تا دور آخر عمر زمین. نام های خدا در تمامی زبان ها به گونه ای یادآور آ است: یهُوه هم یه و هم وه اش گردیده ی نام آ، اهیه، حیه، مار یا مادر هم او است. رم در میان نشسته است: بین ال و آ. رم پسر آ و بابای الله است. جایگاه آ بر زمین و باغ است، رم یا خدای شاه و شبان آفتابنشین است و ال دلال و ماه نشین است. سر بازی آ و اوآ نشسته است، ته اش ال پسر انسان. میان نشین رم است. همو هم هست که او یا خانه یا اوآ یا حوا را از آ تحویل گرفته بود اِو ev را به نام خود می کند. رم و اورم و تا پاسی از راه گفت و گوی بین راه میان این دو است که گاهی رم و خوررم است تا اورم، خانه ی رم را از زنانه گی تهی کرده و به ابراهیم برساند که نری است پیر و او از قرار کتاب نخستین خانه ی ال است.

 

فردای دور نه، همین فردایمان چه می شود؟

 

آدمی بی که ربطی به آن داشته باشد که چه خیالی از خود به سر دارد در حال دم می زند. سر و هرچه سرگرمی و سرساخته است در بافتی آمده است که این بافت در زمانه است، زمان. دنیای پیش روی من از خوراسان تا این جایی است که نشسته ام: هل لند. این را مشخص تر کنم از کوه بعله، کابل، نخستین کوه قبله ی ال تا این دنیا که دنیای بی دینی است. رمه ی من این ها هستند و پرسش این که از کجا آمده ایم؟ دیروزمان کجا جا ماند؟  بی خدایی با بی دینی فرق می کند. این جا بی خداها خود کلیسا و بکن مکن های نو دارند. همین محدوده را هم که نگاه می کنم به راستی، به دورُستی هیچ نمی دانم. آن چه می دانم هم از گذشته است. گذشته هم همان است که زبان برم می گشاید، درم به جهان رفته زبان من است. من تننوشته ام و هم تن ِ نوشته ام. خود و نخودم را با و در همین نوشتن یافته ام. من چیزی جز آن نیستم که راه برم نوشته است. این هم هست که در تمامی راهی که آمده ام زنده گی با دم بر من نوشته است، بر تن نوشته است. تنی که هیچ گاه او دلش را نبرده است، آرزویش غایب و غیر نبوده است و در جست جوی تو که همپا و همراه شوی راهی پیموده است. آدمی راهی است که بر او پیموده شده است. من البته در تنگ رم به دنیا آمده ام. اما رم را نیمه ی راه آمده هم نمی دانم. گذشته چراغ راه آینده نمی شود. راه آینده را فردا نشان می دهد: آفتاب. و آفتاب بر کسی نگشوده است که فردا چه خواهد شدن. اگر بسته ی دمی خواب و مرگ درست مثل هم اند. نخواهی دیدش. این راه باز است که از گذشته خبر بیاوری، زنخی است، می زنی که سرت گرم شود و بگذرد. اما درباره ی این که فردا چه خواهد شد، پیشگویی کار دیوانه هاست. من که سردار دیوانه گانم می گویم که دیوانه ها هم پیشگویی نمی کنند. آسمان بروی، زمین بیایی از جایی و  بر خاکی رسیده ای و بار پدر و مادر را بر جنم ات داری، در بافتی زیسته ای و در هوایی دم زده ای که حال است. سر و دارت و سرساخته هایت همه ساخت زمانه اند و در زمان گردانده می شوند و آن که نگردد یا مرداب می شود یا سنگ و از راه زنده ها می ماند. در راهی که آمده ایم کم سرساخته های مقدس نیامده است که قدسیت به خاک بسپارد و از یادها برود. پیشگویی آینده کار بی خردانه ای است. آن کس که سرساخته اش را پیش رویت نهاده است تو را به جهنم می برد. این هم از آن حرف هاست. همان ها می زنند و مکرر می شود ولی پیجویان شهر پشت سر نهاده، ملاقات گذشته در آینده کم نیست.

 

دنیای آرمان

 

بخواهیم یا نخواهیم جهان روز، جهان ِ به روز جهان بی آرمان است. جهان آرمانی جهانی است که دیدار با گذشته را میسر دیده است. گو که در آینده ای دور و اثیرگون. آن چه به دست است و تن به دست نمی دهد. برای آرمانجو جهان به دست پست است. او تفسیر جهان را بس ندیده است وقت تغییر جهان است. آدم آرمانی با آن چه در سر ساخته است زنده گی می کند. اما به این نمی رسد که چرا هرچه می کارد تلخ بار می آورد و هرچه جان می کند این سرساخته از سر به دست نمی رسد که دردی دوا کند و گرهی بگشاید، به حال و امروز نمی رسد، به روز نمی شود. او سرباز است. سر را باخته است به آن که بیاید، روز را به روزی که بیاید تاختیده است. یا گذشته را به حال می خواند و چون گذشته و رفته به حال نمی رسد درهم فشرده می شود و می افسرد. یا دیر شده و رهاننده نرسیده است که بی تاب و ناآرام می شود، نارام می شود و پا به در می کوبد. در دین این رفته ی گذشته بهشتی است که از آن درآمده ایم و روزی در آینده در بخواهد بود به آن اندر خواهیم شد. برای یک مارکسیست این گذشته ای که پشت سر مانده است و باید روزی پیش رو بنشیند کمون های اولیه است در قامت آخریه که شهر بی تضاد است و دیگر از طبقات و پس مبارزه ی طبقاتی و تاریخ خبری نیست و همه به عروس شان رسیده اند. این رفته را آدم دین "آن دنیا" و "آن جا" در آسمان ها می دانست و "او" بود که راه بلد بود و به وعده گاه می رساند. این او برای یک مارکسیست نهاد یا سازمان یا حزب پرولتاریاست. مجمع کمونیست ها. مارکس این رفته را وقتی که کلیسا نمی توانست جانمایی اش کند جا نمایی کرد و آن بهشت رفته را از آسمانی که اکنون گشوده بود و از بهشت تهی روی زمین و پیش رو گذاشت. نسل امروز در حال زنده گی می کند نه با غمگساری گذشته و رفته دست به گریبان است نه به عشق آن می نابی که بیاید از آبجوی خنک دم دستش در می گذرد. نسل ما لشکر پیاده هایی بودند که با خیال سوارانی که بیایند سر می باختند.

 

از سخن تا فرمان

 

دین از دی می آید. از مادر. دینن در بسیاری از زبان ها خدمت کردن است. پرستش پرستاری کردن است. در آغاز خدا خانه نداشت، خانه اش زن و دخترهایش بودند، دخترها خود دار دین اند و کارشان رسیدن به مردمان مانده و خسته است. دست مهر است. دست یاری است به سوی کسی، کس هایی است که دستشان کوتاه است. این دین در گردش و در راه نرینه شد و کار زن به آن جا کشید که نان بریزند به کُم کلام که دار دین را به روز و نرانه می کند.

 

در آغاز خدا سخن بود و سخن در خانه بود و خانه پدر بود و مادر و بجه، بچه ها، بچ خانه ی نو. خانه ی فردا. سخن، گپ خانه سه سو دارد: پدر، مادر، بچه یا پسر بعدها. سخن سه سو دارد و هر سو جای و گاه خود را دارد. این سخن باید دست کم دو سویه شود تا بتواند از خانه در بزند و راه بیفتد و در سر شبان جا بگیرد. یعنی که سخن، یا خانه چون به شبان می رسد در راه سه سویه با هم و همدم نمی شود. یکی باید پیشتر برود یا پستر بماند. یکی باید از دور خارج شود و سخن دو سو بگیرد. گفت من و گوی تو. آن که بیرون رانده می شود همان است که پشت سر می ماند. بچه. در آغاز سخن شبانی بین رم و اورم، خانه ی رم است، سخن دو سویه و میان جمشید و خورشید است، میان رم و خوررم. در پایان راه رم او، اوا، حوا، زن را، یعنی خانه را از زن تهی می کند تا به ال بسپارد که دلال است و زن را مال خودش می داند نه سوی سخن. خانه ی ال کاملا نرانه است یا موسا است یا ابراهیم: خدا ــ موسا ــ هارون یا عسا یا خدا ــ ابراهیم ــ اسماعیل یا پسر. هرسه نراند. این سخن در مرحله سوم دیگر از سه سویه ی سخن و دو سوی گفت و گوی پدر و مادر، مرد و زن به سخن یکسویه یا فرمان می رسد: بکن مکن ِ تمام نرانه. گفت او. در این سیر می بینیم که چه گونه سخن که گپ خانه بود از میان نفس ها برخاست و سخن زنده، از حال، از دم بلند می شود و سخن می شود گفت او: گفت غایب، گفت دیگری که دیگر از این دنیا نیست. از ما و چون ما نیست. این جا موسا یا ابراهیم لازم است تا سخن او را به میان مردم و این دنیا بیاورند.

 

دم شما گرم

 

ما با آن همه که دم از دم می زنیم و دست کم دسته ای می خوانند به این که "آن" و دم را دریابی اما ما با زمان حال بی گانه ایم. دم گذرا دشمن خونی ماست. رونده رفتنی است، جاودانه را دریاب. تن خاکی است، خاک است، روان را دریاب، عالم اثیر را. ما در حال نیستیم. یا در گذشته ایم که باید روزی پیش رو بنشیند یا در آینده ای دور سیر می کنیم. این که آن شکوه گذشته که ساخته ای بازمی گردد به هیچ کس دست نداده است به تو نیز رکاب نخواهد داد، پس غمگسار و افسرده می شوی یا آینده ی دور و امید ظهور رهاننده به تقلایت می کشاند وقتی ابزار راه دور را نداری که حاصلش بی قراری و اضطراب و ناسازگاری با زمانه ی حال است. ایرانی روزی که به روز شود، به حال برگردد، به تن برسد، به من برسد و از او، غایب، چه آن که جامانده است و باید سر برسد، چه آن که در آن افق دور رو به رو نشسته است ببُرد و از گفت او به گفت و گو، از من و او به من و تو برسد "خود" را خواهد دید و خنده را "در" خواهد یافت. آن که با خرمستی دست می دهد خنده نیست، عرعری است که به گریه می ختمد.

 

از تورات تا قرآن

 

آفتاب ــ زمین ــ ماه

خدا یا پدر ــ مار یا مادر ــ پسر یا آ یا آدم

خدا یا پدر ــ مادر یا روح القدوس ــ پسر یا جه زوس

یه هوه ــ موسا ــ هارون یا عسا

الله ــ جبرییل ــ محمد

 

این جا یکی دو داستان از عهد عتیق آورده ام، یک سوره هم قرآن. تا رنسانس در اروپا و تا این زمان در ایران در محدوده ی این سه دین هرچه کتاب آمده است شرح بر گشایش این سه کتاب بوده است. تورات و انجیل و قرآن. اگرچه قرآن به انکار تورات و انجیل هر دو برآمده است که انحراف دارند کلیسای کاتولیک تورات را عهد کهن کرده است و کتاب خود را عهد نو در پی آن آورده است. تورات را راوی دانای کل روایت می کند. یعنی کسی که راهش را می داند و عمرش به عمر خدا می رسد. زیرا بوده است وقتی که خدا بوده است و هیچ. تا خدا بوده است راوی هم بوده است. قرآن درست بر خلاف این است. راوی هیج نمی داند. سر خطبه را آغاز کرده است ای بسا که پرسشی از طرف مریدان داستان را به کل عوض کند و مقصد دیگری پیش پای راوی بگذارد. راه بر راوی روشن نیست. راوی انجیل بین همه دان و هیچ مدان است و اگرچه در تک تک روایت های حواری ها داستانشان را از سر به ته و ناظر کل تعریف می کنند اما همین که یک دانای کل ندارد کل کتاب را از رده ی از منظر دانای کل بیرون می کند. داناهای کل هستند. پس دانای کلی نیست. یعنی که در انجیل انگار حواریون، لوکاس و مارکوس و یوحنا و کی و کی دور میزی نشسته اند و مسیح بر سر میز نهاده شده است و هر راوی از گوشه ای که نشسته است داستان را روایت می کند. این چندصدایی در روایت یک داستان آن سیطره ی دانای کل همه دان را کم می کند و این که هر رساله نظرگاه یک راوی است اگرچه در زمان یکدست شده است اما همچنان هر کدام گوشه ای از روایت را می گشایند. سنت راوی یکه  از روزگار جامعه ی شبانی است نه آن که از شهرنشینی می آید. بی هوده نیست که مسیحیت با کتاب در مناطق تر و نم و دمدار و کنار دریای ترکیه ی کنونی پا گرفت که سنت یونانی دموکراسی برده داران داشتند. از خاک خشک و خسیس و فرمان های خونبار دین شبانی سامی نمی آید. پیامش مهر است. جز این مسیحیت بسیار کهن تر از عهد شبانی است. سنت چلیپا کردن بر می گردد به آن زمان که دنیای دیگر آمده بود اما دنیای دیگر زیر زمین بود. آن دنیا دنیای زیرین بود. برای آن که پای کسی را از آن دنیا که زیر همین زمین بود ببُرند چلیپایش می کنند تا هنگام مرگ پایش از زمین بریده باشد که نتواند به آن دنیا برود و برگردد. روح محکوم را سرگردان می کردند. همین بعدها کار را به آن جا کشید که نه تنها چلیپا می کردند بل پاهای محکوم را هم می بریدند و بر صلیب می کردند. جز این اگر مسیحیت جه زوسیسم را بعد از و در ادامه ی دین شبانی یه هوه بدانیم باید نگاهی بیندازیم به آن سه گانه ها: یه هوه ــ موسا ــ هارون که هر سه نراند. در اسلام: الله ــ جبرییل ــ محمد نره گی بر ران نهاده می رانند. حالا این را داشته باش: از زمانی که دنیای دیگر و آن دنیا می آید کسی لازم می شود که میان این و آن دنیا را به هم آورد. بین پدر که در آن دنیاست و پسر که بر زمین و در این دنیاست باید میانه به هم رسانی باشد. این میانه به هم رسان در سه گانه ی خدا ــ موسا ــ عسا یا هارون و سه گانه ی الله ــ جبرییل ــ محمد موسا و جبرییل اند که هردو نراند. در سه گانه ی خدا ــ روح القدوس ــ جه زوس، میانه به هم رسان روح القدوس است. در برابر موسا و جبرییل سامی. روح از رُخ. رُخ کوه دوست. این باور مردمان آ است که رُخ یا خدای چهره دهنده، به دید آورنده چون شبان شود خانه اش می رود سر کوه کله، کوه سر، کوه دوست. باری، در این سه گانه هرچه تلاش کرده اند کاتبان نتوانسته اند روح القدوس را نر کنند. کار روح القدوس هم مامایی است. یعنی جا دادن نطفه ی جه یا مرد به زهدان سوس یا زن یا خواهر. هنوز هم رُخی در میان ما نام دخترها است. در این سه گانه جه زوس یا پسر از خود نام ندارد. او همچون گیوماهتو نامش به نام زن است. جه یعنی مرد. از گه یا گیاه یا دار فارسی و زوس از سیز فارسی به معنی تاک تر یا خواهر است. جه زوس یعنی مرد خواهر. کدام کنشت یا مسجد است که در آن زن حضور داشته باشد. با همه ی تلاشی که شبان زاده های شهرنشین کردند نتوانستند زن را از کلیساها برانند. نهادهای خواهرانه و مهرآمیز، سوسیه ها همواره در کنار کلیساها ماندند و دخترهای دین مهربانانه به کار خسته گان رسیدند. همان که در میان ما دخترهای خانه بی نام دین می کردند. دریافتن درمانده گان و پراکندن دم مهرآمیز.

 

این که داستان سر داشته باشد و ته. بی سر و ته نباشد. از جایی بیاغازد و به جایی ختم شود و شنونده یا خواننده را در برهوت اثیر گم راه نکند. این همان است که کتاب خروج موسا روی دست قوم می گذارد. حالا که تاریخ قوم را داریم تاریخ دنیا را بدهیم تا کتاب کتاب خدا شود، کتاب همه شود و جهانی. می خواستند کتابی از روز اول ارایه دهند. اما اول تر از آن ها مردمان بوده اند. ناگزیر است از آن ها بگیرد و هربار از جایی چیزی گرفته و نتوانسته است آن را بسوزاند و بسازد و در خود یکی کند. همان صفحه ی اول بشود اول خدا بعد روح خدا، روان خدا، رُخ خدا ظاهر می شود. بعد می بینی که خدا هست خداوند خدا هم هست. خداوند خدا به مردمی برمی گردد که خود آ را آفریده ای می دانستند که برای خودآیی و به خود آوردن مردمان آورده شده است و این خدا سخن است و سخن تنها در میان آدمیان کارایی دارد. این خدا خداوند داشت. روح خدا برمی گردد به مردم آ که باور داشتند آ خدای زنده است. یعنی که خدایی است که پیکرش میرا اما جانش زنده است و جاودان. این جان یا روان را خدا یا رُخ می دانستند که روح از آن است و خداوند خداست که او را می گرداند و از باغبان به شبان که رم باشد و سرانجام به ال که دلال میان این دو دنیا می رساند. البته هست که کاری روی دست راوی بگذارد که نتواند از دستش رها شود. یکی از این گیرها کار ابلهانه ی خدا در ساختن حواست. کاری ندارد که. نخست زاده ات که نر است. گل بردار دومی را بساز. در اسلام از جناغ سینه ی آدم و در کتاب از دنده ی آدم حوا را می آفریند، آن هم بعد از مدتی اندیشه. در داستان هایی که به دست مولاها رسیده است آدم و حوا، مشی و مشیانه، مرد و زن اول باهم اند. کیومرس، گیومرد، گیاهمرد و زنش پهلوی هم اند و بوده اند. قدیم اند. آن ها به شکل داری، گیاهی تا کمر به هم چسبیده اند مز د آ یا آخورا پایشان را از زمین می برد و آن ها راه می افتند تا صاحب شش بچه در آ و اوآ و چاربچه در آدم و حوا شوند. در همین داستان حتا این دو در کنار هم اند. خدا آ را آفرید اوآ هم پهلویش. این جا داستان بر سر این نیست که کی اول آمده است. این دو از آغاز با هم بوده اند: نر و ماده با هم اند و روشن نیست کی اول است. پرسش هم نیست. این دریافت شبانی از دونیاست که برایش مهم است کی نخست زاده است و کدام نای نخست است از این دو نیا. حرف از بخش کردن مرده ریگ است. این دو پهلوی هم اند و پهلوی هم بودنشان همزادی است. کهن است. داستان است که این آدم و حوا در کنار هم اند. این جا پهلو به کاتب می رسد. اما در میان آن ها دیگر پهلو معنای کنار و همراه نمی دهد و تنها بر دنده دلالت می کند. وفاداری به نیاکان برای راوی اصل است. پس باید با همین پهلو کاری کند. پهلویی که کنار و همراه معنی نمی دهد. از نمونه های از این به آن زبان شدن یکی داستان هابیل و قابیل است. آشکار است داستان آ است که این جا دو پسر دارد. آ سه پسر دارد. باغبان و شبان و دانه کار. در آ ــ دم از سه به دو می کاهد: باغبان و شبان. تا بعد با کشته شدن باغبان تک پسر شبان شود. این ها دوتا هستند. هابیل یعنی بیل آ، آبیل. بیل باغ. باغبان و قابیل یعنی بیل کُه، بیل خدا که شبان است. در داستان هم همین است که خدا شیوه ی باغبانی و دانه کاری را پس می زند تا شیوه ی زیست شبانی یکه تاز شود. در داستان به این می رسیم. اما از این کیسه به آن کاسه شدن داستان آبیل و که بیل را به جایی می رساند که مینه یا اندرونه ی بیل و کُه در نمی یابند. نام ها در هم می شوند.

ادامه ی این متن:

 

 

جهان در نگاه آزاده گان

 

مردمان آ، آزاده گان، مردمان آزاد، ماردُمان زاده گان آ جهان را کهن می دانستند. دنیا قدیم و جاودان است. یعنی که جهان نیامده است، حادث نشده است. بوده است و در آغاز دور این بوده کسی نشسته است که آن ها او را هم خدا هم بابای خود می دانند: آ. بابایشان را خدایی در پیکر آدمی می دانستند که آمده است، از او و زنش، اوا یا حوا که همراه و همسر و همپای او است سه زوج و سه خانه درست می شود: باغبان و شبان و دانه کار که باهمزیستی آبادی هایشان را بنا می کنند و زنده گی می کنند و می افزایند و بر زمین می گسترند تا زمین از آن ها پر شود وعمر زمین به آخر برسد، آنگاه نخست در، در خانه، در سخن، در دار خدا برگردد، یعنی نوآ گزیده شود تا برای آ شدن، خدای سخن شدن، دار میرای آ شدن آماده شود و فرشگردان شود، فرش زمین بگردد و این زمین زیر و رو شود، باغبانی حسابی شود تا برای دوری دراز زیر آب بخوابد. دور تازه شود و نوآیی بیاید و جای آی مرده بنشیند. به باور این ها خدای زنده به هییت بابا میراست و در هییت رُخ ِ چهره دهنده به آ، ری دهنده به آ، او که رویش می دهد و به دیدش می کند، پدیدش می کند جاودانه است اما چون در گردونه ی زمین ــ آفتاب ــ ماه ــ زمین ــ آفتاب ــ ماه... می گردد گردانده می شود، از این به آن رو می شود و در میان مردمان می ماند و در آغاز خودآیشان می شود و آن ها را به خود می آورد. همین آ بعد از دوری رم می شود، خدای شبان که با دو دست راست و فریب پیش می برد، به خود می خواند و از خود می راند. تا دور شبانی گری بر زمین به سر آید و دور به ال برسد که دلال است و دو روغ و دارایی اش دنیای دیگر، "آن دنیا"، آن جا، و گفت گفت اوست، فرمان است. همان که در آ به خود می خواند و به خود می آورد و خودآ می کرد به ال می رسد که تو را از خود می برد و دور می کند. بعد از مرگ دار آ، بعد از دارای بابا این رُخ که داده های بسیار دارد می ماند و تا در باغ است با اوا یا حوا یا مار یا مادر است. باغبان است. چون به آفتاب می رود خدای شبان است، رم یا رام یا لاما یا راما، جایش بر زمین سر کوه است. نامش کوه است. این خدای شبان دورش چون به سر رسد از نشستن در آفتاب به ماه فرو کشیده می شود تا بر زمین پسر از بند و زندان کوه البند و دُمابند رها شود و جهان را بیاشوبد برای دور آخر که دور رسیدن خدایی از رم آفتابنشین به ال ماه نشین است. ال خانه را از سر کوه به دامنه و دشت آبادی می کشد. آن ها هیچ گاه پی و دُمبال بابایشان خدا نمی رفتند.

 

در سخن است که وقتی دور باغ به سر رسید و وقت بیرون زدن جان آ، رخ آ، روان آ، روح آ به هییت رم از طویله شد که شبان شود به بچه هایش گفت: می روم به شرق و با شاهی برمی گردم. باید فرمان شاه ببرید. گفتند نمی بریم. فرمان نه می بریم نه می گذاریم. گفت "خانه" را برمی دارم می روم به غرب با دین و موبدی برمی گردم باید دین بپذیرید. گفتند نمی پذیریم. بکن مکن نمی خواهیم. گفت می آیم شاهی و موبدی یکی می کنم، شه موبد تمام می شوم و زادتان را از یادها برمی چینم. گفتند نوآ به در نیاز دارد. ما در را داریم. دار را داریم. نمی توانی زاد ما برچینی، دار ما از تو خدا کهن تر است. بی "در"، بدون زبان که به سخن درآیی و بر زبان برانی تو چه راهی داری برای درآمدن به میان ما؟

 

یکی از قیام های نه شاه نه موبدی خیز گیوماهتو بود در عهد داریوش دوروغ. مرد ماهتو. مرد زن توی خانه. در خانه ی آ، به ملک دار ِ آ، به سرزمین دارا تا خانه به دست زن بود سه وردست داشت که نام هایشان نام عام بود. خورشید برای گفت و گو و پیش برد امور با دهقان ها که شاهی داشتند و آفتاب برای شبان که موبدی داشتند و سخن  را "در" نمی یافتند و حرف حالی شان نمی شد. باید پل بست و رفت طرفشان. آفتاب می آید، پیر می شود. کناره می رود دختر بعدی که جوان شده آفتاب است نامش هرچه می خواهد باشد. خیز گیوماتوی مغانی، گیو یعنی گیاه یا دار مرد و ماهتو یعنی ماه توی خانه، مغانی یا باغی، اهل مُخ استان. گیوماهتو مغانی یا مُخانی از مُخ، از باغ یعنی مرد ماهتو و این ها همه نام عام اند. مادر می آید دختر مادر می شود و دور ابدی است در خانه. گیوماتو در زمان داریوش دوروغ بود و آخری به عهد خسرو خوبان آنوچه روان بود. آخرین جنبش آزاده گان نه شاه نه موبد داستان باغی ها بود. مزدکی ها که شاه از شرق و موبد از غرب در آمدند و در باغ یکی شدند تا داستان باغ و باغی ها را تمام کنند. یاد مردمان دار آ را. یاد ِ دارا را. مزدک: مز د اک. مز مج است و مج که در میان ما مغز است در میان شبان ها معنی سر می داد. مز د اک. سر آ، سر باغی ها، سردار آخرین نه شاه نه موبدی و دنیای بی فرمان: مردمان آزاد.

 

زمین ــ آفتاب ــ ماه

مادر ــ پدر ــ پسر

باغبان ــ شبان ــ دلال

آ ــ رم ــ ال

 

همین ها اما باور داشتند که در پایان دور عمر زمین که با بالا آمدن آّب ها همراه بود دنیا به پایان می رسید و از تمام زنده ها یک تاک، یک خانه، یک مرد و یک زن گزیده می شد و نجات می یافت، که مرد آ یعنی نوآ بود، نوح، نوحی، نوحیه، آی نو، زنده ی نو، خدای زنده ی نو. آیی که جامه ی نو کرده است و در دار نو به دید شده است. زن همراهش اوا بود، حوا، او ِ آ، خانه ی آ که باز از این تاک سه خانه می آمد: باغبان و شبان و دانه کار یا دهقان و باز زمین پر می شد از مردمان و خدا از آ به رم به ال می شد. این گونه آ از مردمان آمده است و مردمان از آیند و بوده اند.

 

فرق من با آزاده گان این است که من راهی از آمده را پذیرایم اما برگشت بابایشان را چه در پیکر چه در روان و رخ نامیسر دیده ام. آن آدمی است که نوآیش از آ می خیزد. آن که می گردد لابد گردانده هم می شود دیدی گرداند تا دمی رسید که نگرداند یا چندان گرداند که از گردونه در بزنی. بین آفتاب و ماه زمین فضا فراوان است. برای همه راه یکطرفه است. از نه ــ هست به هست. پاری پرسه در هرچه هست و فرو به نه ــ هست. نوآیی که از ال برآید نوح است باید به فکر کشتی باشد که مگس جانماند از این دنیا.

 

آخرین نشانه ی بازگشت نوآ را در باب الله، سید باب یا "در" دیده ایم. او در است. باب خانه است و در این باور خدا سخن است و در زبان نوآ نشسته است. وقتی می گوید باب الله ام یعنی در خانه ی الله ام. الله در زبان من است. یعنی که در من ام و سخنم سخن خانه یا خداست. خوب تو در، درست اما دست کم باید روشن کنی تو در کدام مردمانی، زبان کدام خانه ای؟ دیدند مدتی بر در گذشت و سخن که همان رهاننده یا ناجی باشد نیامد دارش زدند. با آن که سید ِ باب در سیدی و حق ولایت بر موالی که از اولاد علی و تخمه ی عرب یا آقا باشد چیزی کم نداشت.

 

به گمان من آزاده گان همان روز که خدا را جان دیدند و بابایشان را تن، این دوتایی شدن پیکر و روان و این که پیکر رونده و ناپایا بود و روان مانا و جاوید بود بازی را به آن دنیا و او و دیگری و غیر، به از خود برنده به جای به خودآورنده بازی را باخته بودند. اما این نکته شان که به خود آ: بالای سرت آفتاب است، زیر پایت ماه است و در میان این دو گوی تو بر زمین نشسته ای و دم می زنی. این سه گوی باید هماهنگ هم شوند با آن همه ها که برای تو نه هست و نیست تا زنده گی زنده بر زمین میسر شود. دمی بنگر بر این دونیا و ببین تو در این هستی چه هستی و بیا طلب کن که چه کم و کسر است.

 

 

وقتی ال از پیه سیر شود

               

مردم مناطق خشکی زده، مردمی که بر زمین خشک و خسیس می باشند و بود و باش شان از خشک است نمی توانند گشاده دستی و رفتار همان کسی را داشته باشند که بر سفره ی پر رونق اقلیم خوش نشسته است. دار دین با گذر از میان بی آبان ها و آس ِ راه ِ ایل شدن، اسراییل شدن در خشکان ایل ها نم و دمش خشک تر شد و کاهید و برای راه و گره گشایی تیغ بر گرفت و در راه تیغش خونبارتر شد و در بریدن تا آن جا پیش رفت که داد خداوند خدا، یه هووه درآمد که تیغ اگر نمی برد از پیه سیر و کُند شده است. کمی بس کنید: مرا گوشت و بوی پیه بس آمده است. رساله ی پسر آموس.

 

دانش از دانه می آید

 

شناخت را نمی دانم اما دانایی از دانش است و دانش دانه چینی است. دانه دانه انباشتن، گام به گام آموختن. اما برای چیدن دانه نخست باید دید داشت. دانه را "در"یافت. دیده تنها بس نیست. این دید که در برهوت پی علفزار خرم نگردی و گرفتار پری زده گی و سراب اثیر نشوی. آن آب سر است. آبی که سر ساخته است. این که بتوانی زودتر و راحت تر دانه را بیابی و بچینی را البته دانایی ات، دانه های انباشته ات، آموخته ات کمک است اما آن چه آنتن ها را تیز می کند برای یافتن دانه و طعمه؟ این با دانه دانه چیدن نامیسر است. به این که گونه ای شناخت عاطفی است از بازی و ساز و آواز می رسی. شناخت نامعقول شاید. یعنی که کار هنر تیز کردن و گستردن گستره ی گیر این شاخک ها باید می بود نه شعر و نقل دانه از انبانه.  هنر و خواب است که باید دست به زیر کیسه برَد دان و ندان به هم بیامیزد و دانایی آورد. باید دانه فرو داده شود و چنان سوخته و ساخته شود تا از دان به ندان برسد و دانایی ات بیفزاید.

 

 

از تنگ و گشاد رم

 

در میان ما در تنگ رم دیوار تنها دور حیوان ها می کشیدند. دور خانه و دور باغ و کشت پرچین نداشت. سنگچیده ای اگر بود که کم نبود برای نگه داری خاک بود. بابا که مرد دور به برادر بزرگم رسید و در خانه غلام شد سردار خانه. غلام دور خانه دیوار کشید اما تا مدتی در نداشت. من که آمدم مادرم را برادر بزرگ از خانه ی پدری راند به تنگ رم نو. تا آن زمان مردم آن طرف دره که جلو کوه قلعه، کوه کله، کوه سر، کوه خدا بود کسی خانه نداشت. دی و آبادی تنگ رم جلو نیمه ی قصر دختر بود. طرف قزره. وقتی مادر را راندند به پیش کوه کله گورداری هم رونق گرفت. گورها سنگ گرفتند و سیمانی شدند. قُرص و محکم. تا آن زمان جز یکی که مال یکی از شبان های صد سال پیش بود و یکی گور آقا گورها نشان نداشتند. خاک می شدی می رفت پی کارش. حالا گورستان خودش شهری است و هستد گورهای شهیدانی که هر روزه کور بینا می کنند در تنگ رم.

 

tang-ye-hal-kalleh2

 

باری وقتی به آن طرف کشیده شد و تنگ رم نو بنا شد تنگ رم هم شد تنگ ارم که باغ ارم شیراز به خاطر گردشگران بیاورد خدا بخواهد. آ هم همین انتظار را داشت. باری، تنگ رم درست شد و تا مادر دست پا کند دومین خانه اش بود و رم به گله  و گله به گشادش رسید. یعنی که شرط آن طرف دره و جلو کوه کله رفتن دیوار بود. اول باید دیوار می کشیدی بعد اتاق یا تو می گرفتی. پیش تر در میان ما اگر کسی می خواست خانه ای نو علم کند همین که زه خانه را مشخص کرده بود که نشستنگاه کجاست باید ریدنگاه را مشخص می کرد. یعنی که اول چاهک را می کند و آماده می کرد بعد مردم را به کمک و بنای تو ها می کشید. آمده اند کمک یکی شاشش گرفت. نمی شود رفت دره رید که. نانت را که پیدا کردی پیش از خوردن به فکر ریدنش باش.

 

tang-do-hal-arusi

 

باری، دور دی دیوار کشیده بودند بار آخر که رفتم و دی اتاقی درست کرده نشسته بود. ماهسو قبراق بود و ماهتو هم کنارش می پلکید. وقتی دور به برادر کوچکم رسید شنیدم که داخل خانه دیوار کشیده است. یعنی که بچه ی کوچک خانه خانه اش را از خانه ی مادر جدا کرده است. دیگر خانه مادر بود، دی و دی صدایش بود. می دانستم که بعد از دی خانه من ام. خانه بماند برای رم و ال اله من دار آ را دیری است به آّب زده ام نوآیی ندیده ام. صدای در سر را حالی نمی شود که هیچ مرده ای برنمی خیزد. این می تواند آ باشد سر همه ی خداهای که من را "شناخته اند". بابای رم برنمی گردد. آیا ال اله را حالی می شود؟ تنگ رم را گرفته است. تنگ رم را چه طور می شود گرفت و نشانش داد که به بنش که رسیدی گشادی نیست. بار دو نیه بالام برای همه. نه تنها برای من. برای خدا هم.

 

 

باز هم از دلبر دین

 

آفتاب ــ زمین ــ ماه

خدا ــ مار یا مادر ــ پسر

یهووه ــ موسا ــ عسا یا هارون

الله ــ جبرییل ــ ممی

خدا ــ روح القدوس ــ جه زوس

آن دنیا ــ میان دو دنیا ــ این دنیا

شبان ــ باغبان ــ دانه کار

 

دین، نهاد دین، نهاده ی همه ی دین ها دینه یا دیانا از دی به معنی مادر است که سر انجام "دین" می شود. زنی که برای مومن در آن دنیا نشسته است. این دین در آغاز رشته ای بود که از نیک تمام در قامت آ می آید تا به ال برسد که شر تمام است. دین امروزه به نام هرخدایی و به هرنامی باشد نهاده ی دوروغ است. بنایش بر دنیا دیگر است. آن دنیا که تو را از خود دور می برد، آن، گفت او. که فرمان نباشد و خود را دریابد؟ به باغ خود اندر شود؟ دنیای کوچکی نیست. تو را تا نخود می برد. تا بکن نکن. در حالی در آغاز دین است که آدمی را بیدار می کند تا به خود سیاه ــ سفید برسد.

   

همین دین مردمان را به آن جا رسانده است که خود را رها کرده اند و افتاده اند دنبال او، افتاده اند پی خدا، دنبال او. حاضر را نهاده تقاضای غایب کند. در آغاز دی مادر بود، مار، خانه. دین در آغاز به دست دخترها بود. دین دخترهای ماردُمان بودند که در وقت تنگی و پیری به سالمندان می رسیدند و رشته ی مهر را در میان ماردمان می تنیدند. در میان همین ها حتا تا زمان محمد هم الله خدای آسمان هاست و بر زمین دست زن است که می گرداند. سه زن. دخترهای الله که الات نماینده شبان، منات نماینده ی دانه کار، اُزا یا عسا نماینده ی باغبان که هر سه پسرهای آ بودند و آبادی های این ماردمان آمیزش این سه شیوه ی زیست بود. زنده گی مردمان مدینه پیش از آوار شبان های ورشکسته و راهزن های دین نو اسلام بر همین سه شیوه بودند. مردمان سه مود. محمد تعطیلشان کرد و آخرِین نشانه ی زنانه را از دین زدود تا امروزش برسد که به نرتبارترین دین که چه عرض کنم.

 

الله ــ جبرییل ــ ممی:

یعنی الله نر است، جبرییل که میان این و آن دنیا را به هم می آورد نر است و ممی هم نر. اگر به عهد عتیق کشیده شویم این سه گانه بازهم نرانه است: یهووه ــ موسا ــ عسا یا هارون. اما به راستی مسیحیت جه زوسی بسیار کهن تر از کتاب عهدهاست. دین نرانه دین شبان هاست که بنیاد و بنایشان بر بزرگداشت نیای نر و نیایش است. در دین جه زوسی ِ مردمان یکجانشین: خدا ــ روح القدوس ــ جه زوس. در این سه گانه خداست که آشکارا نرانه گی به رخ نمی کشد چون یهوه صبایوت یا الله، میانه به هم رسان روح القدوس است که هرچه باشد کارش مامایی و جا دادن نطفه در زهدان زمینی است تا به جه زوس برسد. مردی که از خود نام ندارد. جه ِ زوس است. جه و گه در جبرییل و گبرییل هردو از گیو فارسی است. جه زوس یعنی مرد خواهر. البته این سه گانه سامان دینش با دین نرانه ی موسا یا محمد باهم فرق دارند. برای همین نهادش سوسه است. خورخانه دارند. نهادشان خواهرانه است. مهرآمیز است. نرم است. خشک و تیز شده در بی آبان های خشک و خسیس نیست. در مناطق مرطوب و اقلیم خوش آمده است مردمانش تراند. نرم ها هم آهنگ تر می شوند تا خشک ها. در کشورهای جه زوسی یکی از اساسی ترین خواسته های این نهادهای خواهرانه که می دیدی با همه بند و بست نرینه ساختار دین هستند این است که دخترها هستند و حضور دارند و دخترها و زن هایی که می دوند در رگ شهر و مردمان خسته را در می یابند. یارشان می شوند. آن ها را که مشکلی دارند سعی می کنند مشکل شان برگشایند. این جاها دین خدمت کردن است: دینن دین شدن است. این جا در آستانه ی رُفت و روب کلیسا و به باد دادن رفته ی نرُفته ی دین همین خواست ِ نهادینه خوری، سوسی شد. اداره های سوسیال که کارش این است که سه مشکل را حل کند: دیگر کسی در شهر گشنه نماند. نان بعدها می گسترد به حاشیه ی معنا که نان به نرخ امروز چه است. کسی بدون سر پناه نماند. کسی بی پوشش درمانی نماند. آشکار است دیگر اگر ببینی هنوز خواهران در یونی فورم مذهبی که امری خیریه می کنند این ها تفاله های مانده ی کلیسایند و گرنه سوس سبز آن دختر تر امروزه در سوسیال نشسته است که همچنان پی نهادی می گردد که جانشین بافت سنتی فامیل را نهادینه کند مثل همین سوسیه ها.

 

مگر نه امروزه در ایران ولی باید حتما سید و بلکباش باشد از تخمه ی علی الکلب؟ ولایت غیر اولاد علی طاغوت است. آل علی کیست؟ سید. سید؟ شید، سید با و بی تشدید، زید همه از زاد پُرسی است. سید در عربی عرب ها یعنی هر مرد عرب، هر آقای عرب. موسیو. سید در میان موالی است که معنی ولی و آقا و سرور می دهد و مردمان موالی هستند، مولاهایشان، غلام های آزادش. خُب، خوراسانی که نامش خورآسان، استان خواهر بود، خوری باشد، زنده باشد، خاور باشد و نگاه نکند که استان نه با برآمدن آفتاب که با صدای ستایش نام نیای سید عرب بیدار می شود؟

 

اوا ــ اورم ــ ابراهیم: باری، راهی آمده ایم تا دین از اوآ، خانه ی آ، حوا و اورم، خانه ی رم به ابراهیم ال برسیم. او یا اب در همه ی این ها به معنای خانه است و آ و رم خداهای پیش از ال اند. حوا کجا ابراهیم کجا؟ همان است: اوآ ــ اورم ــ ابراهیم. دین است. گردیده است تا به برتاب خود رسیده است. از زن آغازید و نر شد. این دین هرچه پیشتر آمده نرنیه تر شده است و راه البته خشک می کند و نم جان می کاهد و اقلیم را می گرداند و نم از دار و دم از زنده گی برمی چیند. این کیر خشکیده بر آن دنیا سوار است و آب از آن دنیا می گیرد. جوی و بارش از آن دنیا می نوشد. یعنی نیروی پیش برنده و وعده گاهش آن دنیاست و راه آن دنیا را رهدان داند که موبد و دارای دین است. آن دنیا گاهی درست همان است که پشت سر نهاده ایم، برای مومن های مارکسیست آن دنیا همان کومون اولیه است که شهرش تضاد نداشت و بعد از پیمودن راهی میان تاریخ و مبارزه ی طبقات به روزی می رسیم که همان پشت سر نهاده است پیش رو است اما یک پله اعلاتر. کومون های آخریه گفتندی. بهشتی که کلیسا نتوانسته بود در آسمان جانمایی کند او جا نمایی کرد پیش رو، روی زمین: تنها کافی است بازوهای ورزیده به هم برسانید و یکتنه شوید. می رسید. شهر بی تضاد پیش رو است. روی زمین. این را داشته باش که دین است و هر خدا و پرسش: خداست که می گرداند یا غناهش دریا به گوش ات بد نشسته است؟ برای رسیدن از این دنیا به آن دنیا موبد لازم است. پیکر دین لازم است. این دنیا که معلوم نیست به دست خدا باشد. اگر به دست خدا بود و خدا ما را آفریده بود می داند که آفریده را آزادی نباشد. وقتی آفتاب ــ زمین ــ ماه در بندند من کی ام بسته ی دم که رها باشم و از جایی نیامده باشم که به جایی فرو شوم. به چاهی فرو شوم. چاه نه هست. یا دست کم چیزی می آفرید که یکبار تذکر بس اش بود. هر روز پنج بار هر بار باره ستایش کرد و عبد ذلیل شد؟ چرا؟ برای این که پای معامله ی بزرگی در پیش است. برای مسلمان حوری ها را عشق است و جاودانگی نمنه اما برای دیگران بازی بر سر ابدیت است. داو جاودانگی است. کسی بعد از خدا آمده است اما آن دنیا، آن جا، به او که رسید تا خدا هست زنده است و می رود. میان این دو دنیا را د