فرود شبان های آری ساسانی و فراز ایل های عرب

lion

زن در میان شبان ها

 

l یادداشت اول 

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

 

چند کتاب:

 

متن هایی در باره ی شیوه ی زیست شبانی و روزگار رفته ی ملک دارا:

 

l 51- خُلقیات مولایی

 l50- اوگان، بلگان، لُردانه های تنگ رم، جهنم، دوزخ، مخ، هشت باغ و چار بهشت، اهریمن پلشت

 l 49- یاد ِ بود ِ چارباغ و هشت بهشت

l 48- یشت بُوومی: گشتی در تنگ رمی که بود.

l 47- برگردان کتیبه ی معراج موبد موبدان کرتیر سرمشهد:

l 46- پاره ای از: بازگشت ایل های آری اسبچران و گوسوار: چند نکته در باب اهریمن

l 45- آن دیو و این فرشته، این دیو و آن فرشته: شاهی و موبدی

  l44- شیوه ی تولید خانه به کولی: برو برو، بروبیو

l 43- از تورات تا قرآن

 l42-  شر و ور

l  41- اجاق کور بلکباش ها

l 40- فرق شبان با گله پا

l 39- درآی گایشگران

 l38- اووهو، ما...؟ جمبش آزادیبخش، خوراسان و... چه؟

l 37- خرفتخانه ی بهرام و سوسیال خاله ماری

l 36- درنگی بر آخور، آ ــ خور

l 35- دوچیزه گان آرمانی

l 34- مستی است، مهستی بهانه است

l 33- پروپیکرم، جام ِ جانم، زبانم، چهانم

l  32- کُر ِ ال و کیس کتی

l 31- چهره های منوزده

l  30- لوتر و مرد روتردامی

l 29- شاه شبان و مه لقا

l 28- مُغبچه بازی در موالستان

 l 27- از هوراسان به سوزاستان

 l 26- چارپاداری و شاهی

l 25-  اولیاالله بیرق سرخ

l 24- گشتی در شهر مس و رد جرمن ها

l 23- سفیدعمامه دارها و سیاه اندامه گان: شیخ و سید و میرزا و البته اگر یک رو، نه نیمی از رُخ بنماید: حضرت شما: مولا

l 22- پاره ای از کتاب: مار در آستین دومینی

l 21- رو و روده ی آریش موالیت: مولا

l 20- گومبا گومبا: کمی لحافکشی مولا

l 19- با این همه من لنگ ناخواسته می مانم

l 18- از تاکی تا تقی، از رُخی تا رُقیه: شرح بی ریشه گی موالی

l 17- خرفسترکُشی

l 16- نقش زن در تخت جمشید: پاره ای  از متن فرود شبان های ساسانی و برآمد شبان های عرب.

l 15- از هموار جهان شدن تا رام کردن گیتی

l 14- درنگی برچاله نشینی و حال ِ روز چاله نشین ها:

l 13- پای معنی گیر صورت سرکش است: حوری طلبی هدایت و نرانه نویس های از پی اش

l 12- برنوباز بازی باخته

l 11- مُخ: پنگ و تفنگ: چومُغ و گُرز

l  10- مارکسیسم شبانی

بیست برگ. تمام متن

l 9- فرود شبان های آری ساسانی و فراز شبان های عرب: زن در میان شبان هاـ

تمام متن: صد و هشتاد برگ

l 8- برده داری تا بعد: در باره ی هزاره ها شیوه ی زیست شبانی در ایران

l 7- نقش گردش آب و هوا بر زندگی ماردمان: به بهانه ی خشکی زده گی

l 6- روزگار شبانی. برنو بلندم رو بیارین

l 5- تنگ رم

l 4- بازگشت به ال

l 3- ال و به ــ ال، رم و به ــ رم

l 2- در راه اصفهان: رد اثیر از دین ارداویراف تا عروسک هدایت و بعدتر

-1 l  لندهور: landhoer شرحی بر دلبر دین: از خوری خوراسان تا حوری غلمان و هور لب خیابان

 

 

سر آمدم و سودا، پیدا و هم نه پیدا. یعنی چه؟ آشکارا: سر  در بغل به صحرا، سر زیر ناف دریا، از آب ها گذشتم. اکنون منم و تن ها. ما را نه سر نه سودا، ما را دل است، پیدا، بنگر، بیا، تماشا، یک چکه بین نه دریا، دریادلی؟ بپیما یک جرعه از می ما.

 

 

کمخونی و خشکی زده گی مُزمن من

 

کمخونی در میان ما بود. پیش تر بود. در تنگ رم، زیاد نبود. چندتا از بچه ها بودند و از رنگ پوست شان می شد دید. یکی دوبار هم دیده بودم که زن ها هم پنهانی با خوردن گِل ویار برآورند. گاهی دست این بچه ها را توی کیسه می کردند که نتوانند خاک بردارند بخورند. بچه ی بی زبان با زبانی که مادر ِ دار، مادر دهر در سرش نهاده است می رود که مشکل کمبود آهن خود حل کند. نمی گذارندش. می خواستم بگویم این جا هل لند باران کم ندارد و اگر همت مردمانش نبود یک روز نمی شد که مرداب شود، هل لندی بود نبود. اما یک نوع باران دارد که باران نیست که ببارد. دم هم نیست. قطره های ریز آب در هوا است که بسیار نرم و آرام فرو می آید. سگ بیرون نمی رود. من آن اوایل که آمده بودم حیرت می کردم که چرا کم اند که از این هوا لذت ببرند. بسیار بعد فهمیدم که مادری این را همراه من کرده است تا مدتی در نم ِ دم دار بگرداندم تا از خشکی زده گی و مرده گی اجدادی در بیایم و تر و نرم شوم. سر و دارم به آن ِ تر برسد. دندم نرم شود برای روزهایی که باید لخت سه لیت در کانال های یخ زده روتردام، دام رُفته ها، نقشه ی کلیساها و خانه های ال را گز بدهم.  باید از زمهریر رد می شدم. جهنم اول. آن که از در که رانده شد از دریچه تو آمد رام است. من تا جایی به رام اردادت دارم اما با آقازاده اش ال آب مان به یک جو نمی رود. او به کتاب زنده است و من با آّب همین کت ام، همین کرانم، شیر آّب و چشمه ی خانه گی. باید می رفتم تا به دست معماری بدهم که خیال کرده بود خدا هم پله پله می سازد. البته پله پله به دید می شود، پدید می شود اما به راستی این طور نیست که اول جای خودت را درست کنی بعد دنیا را دورُست کنی، دو نیا را راست کنی با تنها رُستت، با نای یکه ات. کم راه نیامدم تا آ و نوآ یکی کنم و بگویم به سرم، به سردارم ما را به خیر خدا هیچ گاه امید نبود. شر نرساند هم که دیگر ال نیست، الله نیست.

 

جاهایی سر در کار نیست، دار می راند. برای همین من زنده ام و هر روزه می زهم هنوز از همین کت ِ آبم.

 

سیرت تا سورت

 

در آغاز یکی بیش نبود در راه افزود. فرشته ها را می گویم. پرهشته ها که نه، پرهشته پرو است که نانش به ابر بسته است هنوز. پرگرفته ها را می گویم. از عزراییل بگیر تا به مشکاییل برسی. در آغاز همه یکی بود. آن گیاه اولین. گیو. دار مرد. نخست ایل بود و گیو ِ راه ِ ایل. گیاه راه ایل، دار راه ایل. راه ایل بر زمین بود و آس و گیو همه برزمین بودند. هنوز پایه و اساس آن دنیا نشده بود. جایی همین گیو که در آغاز تنی است می شود آس راه ایل. آس محور است. محوری است که شبان چادرش را دور آن علم کرد و رسیده است به هوس که خانه باشد. یعنی که روزی اسراییل و گابریل یکی بود. در راه میان ایل ها و دسته ها و بر خاک برو برو و بیو برو ایل به بالا ایل به زیر گردید تا رسید به جایی که گ به ج گردید و البته مینه هم گرداند. دیگر جو یا جبرییل همان گوریل یا گابریل نبود. همان گونه که اسراییل عزراییل نیست. همین گردش را در زبان خانه، زبان دری، پُرسی بسیار می بینی. یکی از این دیدنی ها سورت و سیرت است. یک جا درونی و روانی شد و راه برده است به نفس، یک جا به نَفَس رفته است، به چهره، به ری. باید زبان پریشیده می شد تا از دل آن خلق ها به در آیند و خانه و مادر را بخورند.

 

از خلقیات مولاها

 

اگر فردا تقی به توقی بخوره و زین عوض شود همین مولاهای زانوزده در برابر ولی مطلق کُس و کون بیرون می اندازند، لخت ِ سه لیته، لیت تمام به خیابان ها می زنند که ما نژاده گان نواده گان آن قزبسیم که در دقیانوس دور پرده درید و رُخ "نمود". من شاهد شکستن شکوه شاه بودم. دیده بودم که چه طور کسانی که یک روز قبل از این که شاه سوار ماشین از خیابانی رد شود می رفتند لباسی قشنگ تهیه می کردند و از صبح زود به محل می رفتند تا شاید پاسبان ها برای ردیف اول لب خیابان انتخابشان کنند یکباره خوابنما شدند: عکس آقا تو ماهه.

 

آقا که آقای اول را در دل موالی بی دار کرده بود جان گرفت. دنیای دل و دین خلق گنجایش نداشت. به جایی رسید که فقط ماه تی تی می تواند برسد. اما رسید و از همان ماه با ما قرار بر زمین گذاشت. کجا؟ آقای ما روی زمین کجا رُخ بنماید؟ مگر نه روح الله به راستی معنای نام خود بود: روح ال اله. روح الله یعنی الله تن گرفته. روح الله یا رُخ الله یعنی چهره گرفته ی الله. زمین که پیش قدمش خُرد و خوار بود، آفتاب هم اجازه نمی دهد در چشمش نگاه کنی، می ماند ماه. خانه ی آخرین در گردونه ی زمین ــ آفتاب ــ ماه که رُخ یا خدا در آن می گردید.

 

آقا می آید.

 

آقا آمد و کی به پیشبارش نرفت؟ از پاسبان پُست کوچه تا کومونیست دو آتشه همه برادر و برابر، شانه به شانه، صف به صف به سوی محل قرار آقا بر زمین. گورستان. محل دیدار شد گورستان که آن زمان هنوز مرگ صنعت نشده بود و گورستان خود شهرکی بزرگ با همه محله بندی های آباد نبود. بعد از آن همه فراق و هجران و عمری انتظار قرار در همان جا. شاید ما این طور هول را از خود می رانیم که با نعره به مقتل برویم.

 

آقا آمد و از هوا آمد. به طلبی کهنه آمده بود. شاید هم رو بازی می کرد و گرنه قرار به گورستان در ادب و بی ادبی همه امری شناخته بود. محل تصفیه حساب است. دریای آدمی رفته بودند و او این دریای آدم را نگاه نکرد. رو کرد به مرده ها، به اهالی قبرستان، نخست مرده گان را خیزاند و سلام داد و به گوش شان خواند. بابای خودش را بزرگ داشت و ستود، با زبان نیای خودش که برای ما آیات بود، ورد، زمزمه ای که معنایش مهم نبود. در دل معنا می گرفت و در سر مشتی آوا بود. بعد که صحبتش با مرده ها تمام شد رو کرد به زنده ها، به جماعت نفسکش، به ما و ما را شوراند. راند.

 

داستان: روزی در نیشابور عمامه ی سیدی را زدند. سید به جای این که پی دزد برود راه گورستان را پیش گرفت. سید تازه به دروازه ی گورستان رسیده بود که دزد مرده را آوردند و سید عمامه اش را از روی نعش اش او گرفت.  

 

در همین دیدار آقا حکایتی را برای ما روایت کرد که با سخن من بی گانه نیست. فرمود باغبانی یک روز صبح زود به باغش آمد دید سه نفر سیر از باغ خورده اند و بسته اند که ببرند. نگاه می کند به دزدها می بیند آن ها سه تایند: سید و شیخ و خلقی و او یکی است و از پس شان برنمی آید. خدعه می کند. رو می کند به سید که: هر باغی باغ فاطمه است و اولادش، حق خود می بری، حلالت باد. بعد رو می کند به شیخ و بر شیخ هم به این که مرد خدایی حلال می کند. این ها را که با خود همراه کرد رو می کند به سومی، خلقی ِ بی عمامه: تو مرد حسابی به چه حقی از باغ من می خوری؟ شیخ و سید و باغبان دست یکی می کنند و سومی را می بندند به درخت. باغبان نگاه می کند  می بیند باز آن ها دوتایند و او یکی. رو می کند به سید همان ها که گفته بود باز می گوید با چیزی زیاده و رو می کند به شیخ که کجای کتاب خدا نوشته اند که بی اجازه از ملک مردم بخوری و ببری؟ سید و باغبان دست کرده بودند شیخ را بسته بودند به درخت و سید مانده بود و باغبان که ما مدهوش به معنای سرمست از گورستان درآمدیم. مست می ال هست.

 

به طلبی کهنه آمده بود. به پس گرفتن باغ بابایش آمده بود. مگر نه این که موبد موبدان زمانی ایران سگبندی و هوندی را تسلیم به علی الکلب کرده بود؟ تازه داشت اصلی فرعی کردن تضادها را به رفقا درس می داد. کشاکش شاه و موبد کهن است. تا بوده است شاه بوده است و موبد. خدا شه ــ موبد است و با دست شاهی و دست موبدی امورات هر دو دنیا را می گرداند. شاه برای امورات روز و این دنیا، موبد برای رساندن روان مردمان به فردا و آن دنیا. شاه و موبد در یک تن تنها مه لقا بود. خدای زنده ی هخامنشی ها. شاه و موبد مولای خدا بودند و خلق مولای شاه و موبد بود. در نظام ولی مولایی که آری ها با آن زاده شده اند باید در حال راندن یا رانده شدن بود. از پای گله ات گرفتند باید اسب گله ی یکی شوی. اگر بر شبان نرانی باید آماده شوی که شبان رویت خواهد پرید و خواهد راندت. او در نظام فرمان می زید، یا باید فرمان بدهد یا بگذارد. بارها این مولا بودن جا عوض کرده است. نظام شبانی برای خودش قوانینی دارد که زیر آن زدن جرم است. یکی مثل سقراط فرمانی ناحق را تن می دهد. چرا که با بنیاد نظام که این قانون را نهاده است مشکل ندارد. در جنگ ها آن ها که  می شکستند اگر کشته نمی شدند پذیرفته بودند که بنده و اسیر شوند. این بود که ولی تازه تو را به بند بکشد و به کار بگاردت. هم هست جایی نداشته باشد تو را سر کار بنهد. تو را با نام خودش آزاد می کند: مولای علی الکلب فیروز فارسی. رهایشان می کردند تا نان خودشان را درآورند و اگر به نوایی رسیدند مالش را بردارند. این همه مولا چه آبچی، حبشی چه موالی ایرانی در مکه و مدینه، همه بنده های بیکاری بودند که رها شده بودند. اما این ها را نه بندی بود، نه دست گیره ای، بر پیمان مانده بودند و بعدها بیشتر لشکرهای راهزنی های محمد همین ها بودند. شبان هایی که در جنگ غارت به غارت رفته بودند. در شهر هیچ کار نمی دانستند جز دلالی اگر بازاری بود و رونقی. همه ی این مطرودین خود استخوانبندی دین محمد شدند. این عادت شبان است که تا برش می رانند بی دست و پا بار را می برد اما همین که بر پشت زین نشست دیگر خدا را بنده نیست. باید اسب او برنده ی اول باشد. این که یابو است اسب خان و ایشان دیرتر به صف نوبت در آمده اند در گوش شبان نمی رود. او سوار که شد که دیگر پایین ترین نقطه که می بیند گوش اسبش است. به زیر پایش نگاه نمی کند. تا حالا دیده ای مجلسی باشد بی مجلس گردان و شبانزاده ای بلند نشود به گرداندن؟ چه عروسی باشد، چه عزا. می خواستم بگویم وقتی موبد سگبند فارس تسلیم علی الکلب شد مولایی الکلب را پذیرفته بود. تا حالا الکلب ها به سرگرده گی سگبند به غارت می رفتند و خمس را به سگبند می دادند حالا الکلب سرکرده می شود و سگبند غارت می کند و خمس به ولی تازه می دهد. ایل یعنی استخوان بندی لشکر شاه تسلیم شده بود. موبدهای سگبند شاه، یزدگرد را لخت کردند. یعنی کاسه ی زمزمه را از کمرش باز کردند و از فارس راندند و راه به هوندی های شرق نشان دادند. همان کاری که با دارای آخر هخامنشی کرده بودند. موبد یکی از دست های شهموبد است اما از همان زمان دست بالا بوده است که آن دنیا اصل شده است. 

 

haram-dariush-taj

 

تاجگذاری داریوش دوروغ در تخت جمشید. داریوش بر تخت، پشت سرش به ترتیب موبد است که بازی آب و باد او را با خود برده است. پشت سر موبد میان موبد و لشکری ها و کشوری ها مه لقا ایستاده است. این سر مه لقاست:

 

haram-mahlagha

 

مه لقا بود که بر شاه و موبد می راند. شاه سفید و ریش دار است. موبد هم. اما مه لقا سبزه است و ریش تراشته. او است که شاه و موبد را پیش می دهد.

 

مه لقا دو دست داشت: دست شاهی و دست موبدی. مه لقا خدای زنده بود و شاه و موبد بنده اش بودند. اما زمانی درازی شهموبدی نپایید. باز شاه در یک تن شد و موبد به تن دیگر. در این زمان این مردم اند که خُمسی از درآمدشان را به موبد می دهند و همین را هم به شاه. این خمس البته بالا و پایین رفته است اما همواره این دو قُل سهم خود را داشته اند. بوده است که شاهی کمی موبد را براند یا موبدی شاه را بگرداند اما این که شاه و موبد به یک تن باشد یعنی یکی، تنی خدا باشد: ولی ِ مطلق بر نَفس و بر نَفَس. این را به یک تن نداشتند. گرنه شاه که خود مقلد سید ِ موبد بود. موبد دست بالا را داشت. می خواست خود خدا شود. شاه و موبد به یک تن. حکم را خود بخواند و خود براند. می خواست و خلق همین را فریاد کرد که این و آن دنیای مان به دست تو باد. شاه و موبدمان باش: شه موبد تمام. خدای مان باش. حاکم مطلق بر نَفس و بر نَفَس. خدا بیش از این چه می تواند بکند؟ موالی شاه و موبدش را داشت که. از مالیات شاه می زد تا دو زانو پیش موبد بنشیند و سهم سیدی پس بدهد. این دو را به یک تن می خواستند و این تن البته خداست. خدا بیش از این چه تواند که این دنیا نَفَست را بگیرد، آن دنیا روانت، نفست را بیازارد. ولایت مطلق فقیه شهموبدی نیست؟

 

مُخ در لغتنامه ی  دهخدا

 

مُخ: زنبور و آن جانوری باشد پرنده و گزنده. لگامی بود سنگین که بر اسبان و استران بی فرمان نهند تا رام شوند. لجام گران که بر سر اسبان سرکش کنند. دهخدا.

 

مُخ: نام جانوری است که اقسام غله را ضایع کند و آن را به عربی سوس خوانند. ||درخت خرما را نیز گویند و لهذا خرمایستان را که نخلستان باشد مخستان گویند. خرمابن و درخت خرما. ||در عربی به معنی مغز استخوان و دماغ. مأخوذ از تازی ،مغز استخوان و دماغ و مغز کله. ||خالص و برگزیده از هر چیزی. دهخدا.

 

مُخ: مغز استخوان. ||عامه نخاع را گویند. ||مغزسر. اغلب دماغ را نیز مخ نامند. مرکز اعصاب موجودات ذی فقار که در استخوان سر جای دارد و در انسان بسیار گسترش یافته و به صورت دو نیمکره است که دارای پیچیدگی های فراوان است. تمام آثار خارجی به واسطه ٔ اعصاب حسی و حواس پنجگانه به مخ میرسد و از مخ اوامر حرکتی ارادی بوسیله ٔ اعصاب حرکتی به جهازات عضلانی می رود. به علاوه مخ مرکز حافظه و هوش و فکر می باشد. حجم مغز یا مخ انسان نسبت به تمام حیوانات زیادتر است. وزن تقریبی و متوسط مخ انسان در مردان حدود 1100 گرم و در زنان 1000 گرم است: بعره را ای گنده مغز گنده مخ زیر بینی بنهی و گوئی که اخ .دهخدا.

 

دهخدا مُخ دیده بود؟

 

چار باغ و هشت بهشت تنگ رم

 

مُلک دارا، مُلک دار ِ آ، ملک مام له کت، باغ، مُخستان، خانه، تنگ رم تشتی است بر دست و در میان کوه، بالا و از سه سو اگر بخواهی به تنگ رم برسی باید سربالایی ها و گذرگاه های دشواری را می گذراندی. بزرگ ترین سد دفاعی تنگ رم در غرب و جنوب بود. غرب کوه بهمرد بود و جنوب کوه گیس گان بود که کافی بود یکی دو تا از دخترها بالا بنشینند و راه بر مهاجم ها که از این سو حیرونی ها باشند ببندند. حیرون همان نامی است که بر ایرها در غرب گفته می شود. ایرون. منطقه ی ایرها. ایران از همین آمده است. کل تنگ رم از غرب: کوه بهمرد تا شرق که کتیبه ی معراج کرتیر سرمشهد و گور دختر است هفتاد هشتاد کیلومتر است. همین اندازه هم از شمال به جنوب است. از کوه گیس گان تا دهرود اول. از کوه بهمرد تا دریای فارس هفتاد کیلومتر است. زمانی آب تا کمر کوه بهمرد بالا بوده است.

 

باغ ها:

غرب: از سر کوه بهمرد در مرز غربی تا باغ نارستان در جنوب غربی پانزده کیلومتر است و تا تنگ رم سی کیلومتر است. کوه بهمرد تا باغ سوک در شمال غربی تنگ رم: سُک، گوشه تا تنگ رم سی کیلومتر است.

 

 

از دوازده باغ خانه یا تنگ رم هشت تایشان مانده بود تا زمانی که من بتوانم ته شان را ببینم. امروزه تنها یکی دو باغ در سوک مانده است. دیگر از مُخ و مُخستان خبری نیست. خبرشان در مُخ من است.

 

شرق: باغ خورک در شمال شرقی و بُن سنا در جنوب شرقی هر کدام کمابیش سی کیلومتر تا تنگ رم. همه ی این چار باغ به چشمه آباد بودند.

 

میان: تنگ ِ تنگ رم: با دو چشمه و یک کت آباد بود. آب شیرین کت خاش را هم از سه چار کیلومتری تا تنگ رم رسانده بودند. که گذر دادن آب از آن همه تنگه و دره های عمیق برای زمان خودش کار ساده ای نبود. در ردیف تنگ رم سه تنگه ی دیگر هست که همه آباد به آب کت بوده اند:

کت خاش: کت شیرین تا تنگ رم سه چار کیلومتر است. همردیف در شمال تنگ ِ رم:

پرونک: پُر گونک یک کیلومتری کت خاش است. گونه های مختلف شان را آن جا نگه می داشتند.

گلرهون: گل راهان تا پُر گونک دو کیلومتر است.  

 

bagh-abad

 

این هم ته مانده ی باغ تنگ رم، باغ ما است. بود. این عکس مال هفت هشت سال پیش است. حالا این مُخ ها اگر مانده باشند هم مرده اند. بی سر ایستاده اند.

 

اولین آبادی بیرون باغ در جنوب پاریو و تنگ پاریو است. نشان می دهد که زمانی مرداب بوده است. حالا همان هم خشک است. پاریو پانزده کیومتری تنگ رم است. پا ری(روی) اُو(آب).

اولین آبادی در شمال آبادی های کنار رودی است: دهرودها: سی کیلومتری تنگ رم.

 

غرب: در دامنه ی غربی کوه بهمرد، مرد زنده، سر زنده نیریزک است.

 

باغ های غربی: نارستان، سوک

شرق: در دامنه مرز سرمشهد است. در نقشه آمدنی.

باغ های شرقی: باغ خورک، چاه کرک.

باغ های میانی: تنگ رم، کت خاش، پرگونک، گلرهان.

 

gurdokhtar

 

پشت پر: گور دختر. پر نه به نرمی، به شکل کوه که پروار از زمین بالا آمده است. رشته کوه یا پر مرز شرقی تنگ رم با فارس کنونی است.

 

تنگ رمی ها اهل کار با سنگ البته بودند. پس آن کت هاشان را چه طور از رگه های سنگی می گذراندند. اما این که سر کدام گیاهمرد را از سنگ در آوری که زنده گی اش بسته است به دم و صد سال بعد کسی یادش نیاورد یا بیاورد نداشتیم. سنگ می تراشی که آب شیرین را از تنگه ها و کوه بگذرانی و به خانه ات بیاوری، خانه ی دی ات، خانه ی خورت، خانه ی دخترت. حتا همان حوض کُهسر هم برای زیبایی محض نیامده بود. بالا بود، سر کوه و جایی و بلندایی. چه خوش تر که حوضی باشد و باران در آن جمع شود. کی می داند بالای حوض کُهسر لب پر آب، شتک آب چه می کند با برآمد ماه ِ تمام از شرق؟ تماشا دارد. به ویژه زمانی که اقلیم ناسازگار نشده است هنوز و نان فصلت به خورخانه باشد، بام بر سرت استوار و آتشت روشن باشد. تنگ رمی ها مردمان تماشا بودند. البته آن روزها که باران بس و به موقع بود و هول امروزه را که دشت تفتان پیش رو می گذارد نمی گذاشت. رم هنوز باز نگشته بود و تنگ خانه بود و خانه یکی بود و مادر هوو نداشت، هنوز خانه او نشده و خانلر با رمه اش نگلده بود. تنگ رم انگار برای باغ و خانه ساخته شده بود از وقتی که رودها و کوه ها شکل گرفته بودند. در جهان آفرینش هیچ آفریده ای مثل دیگری نیست. همه یکه اند. از آن نخود تا تو خود. با این همه باغ ها به گونه ای قرینه بودند: در حالی که جوها و حاشیه باغ ها همیشه ماروار بود. خط راست حتا در جوهای سنگی هم کم بود.

 

از غرب به شرق: از کوه بهمرد تا کتیبه ی کرتیر: هشتاد کیومتر

از جنوب به شمال: از گیس گان(خانه ی دختر) و دالکی، دال کی کاووس: دال(دره) کی(شاه از که به معنی زن یا مادر) کاووس، کُه(کوه) بوس(سر) تا دهرودها: هفتاد هشتاد کیلومتر.

 

باغ ها و آبادی ها:

غرب: نارستان، سوک

میان: تنگ رم، کت خاش، پرگونک، گلرهان

شرق: خیرک شکرک(باغ خورک چاه کرک)، بُن سه نا.

 

جهنم و دوزخ

 

آفتاب ــ زمین ــ ماه

خدا ــ مار ــ پسر، آدم

پدر ــ مادر ــ بچه، پسر

 

آفتاب، زمین، ماه. دست کم باید این سه "تا" هم آهنگ هم باشند تا زنده، زهنده بر این زمین میسر شود و از دل آن خانه ی سخن درآید: سخن یعنی سخن خانه و سخن خانه، گپ خانه سه سو دارد: پدر، مادر، بچه، بچه ها. بچ ِ نو ِ خانه. همین سخن در راه گفت و گو می شود. گفت پدر و گوی مادر. نخست سوی ضعیف ترین کور می شود. بچه از گپ خانه بیرون انداخته می شود. تا پاری از راه این زن و مرد با هم گفت و گوی دوسویه دارند: خدا و مار یا مادر، آ و اوا یا حوا، رم و خوررم یا اورم، جمشید و خورشید. در راه گپ به بگو مگو بین زن و مرد می کشد، بین خدا و مار، بین جمشید و خورشید، بین رم و او اش(خانه اش)، بین آدم و حوا و سرانجام با گردش او ِ رم ِ زن(او: خانه) و رسیدنش به ابراهیم ِ نر دیگر هیچ نشان از زن نداشته باشد و به ال برسد که خدا، پدر، نر است و گفتش گو ندارد. از سه سوی سخن در ال گفت و گو نیست. گفت "او" است: یکسویه: فرمان: بشنو برو بران. جایی که غایب بر حاضر می راند. سخن که یکسویه نباشد، نشود به آن سر و ته داد و به راوی سپرد، تا به مشتری برساند تنها در باغ میسر بوده است. در پُرس، در همنشینی. در میان پُرسی ها. آن ها که "در" ِ باغ برشان باز است و سخن را "در"می یابند: مُخستانی ها. دار آخرین باغ بابا مگر نه من ام؟ سر من که سردار من است. از باغ همین مُخدار و مُخ ِ بر سر به من رسیده است و استخوان نوجوانی.

کلام من را "در" نمی یابی، به باغم در نمی آیی مگر که به آن پله رسیده باشی که ببینی بر خشک ِ زمینی نشسته ای که دو سوم اش آب است و همین دو سوم تر و یک سوم خشک بر همه ی زنده ها رفته است، میان ماه سرد و آفتاب گرم که با زهدان و دانه در زمین تا ته همه ی آب ها و هرجا آب به کار است کار دارند. از بازی این دو "تا" با تای خشک و تر زمین باد زاییده می شود. دم تنیده ای از آب بر تن باد است و در این بازی می گسترد و می بازد. آدم را دم این است. روح یا رخ خدا وزان بر لجه های اولیه در کتاب اول موالی.

من نه برای آن که بیاید می نویسم نه با آن که رفته است سخنی دارم. سخن هایم با بزرگ اولم را هر روزه در بامداد دور به روز می کنم وقتی که آ را دم داده و آدم کرده ام، رم را رام کرده ام و الله را از خانه رانده ام که برامم پیش تر که بخوابم. سخن من "سخن" است. گپ ِ خانه است. گپ خانه واگویه با خویش نیست. به سرت که زد ساز برمی داری و به کوه می زنی. مگر نه که تنگ رمی ها بودند که رام را ساز دادند و رامشگری اش آموختند؟ در تنگ رم کوه کم نیست. گپ خانه با خویشان می گذرد و در دم. من ام، خویشم تنم نشسته ام. با آن ِ خود نشسته ام. سخن بر ِ خود می برم تا به نه خودم برسم. سخن زنده است، آن است و در حال می گذرد. همان آن ِ بی همنشین است که جهنم را معنا می دهد و گرنه جهنم روزی آن ته دره ها بود. جایی که دم و دمه می گرفت. جای نم دار ته دره ها. در راه معنای امروزه گرفته است. نام دیگر جهنم دوزخ است. دو زخ. دو سخ. دو سختی. یکی سرما یکی مرگ و میر. آریایی های توپوزی خورده از سرما وقتی باز گشته بودند هنوز بهشت نداشتند که جهنم داشتند: دو سخ. جایی که بسیار سرد است، زمهریر و باد بویناک در آن وزان است. یادبودی از سرما و مرگ و میر آدمی و رمه. همین دوزخی ها که با خود جهنم ما را رقم زدند بسیار دیر دنیای دیگرشان از زمین برخاست. در آغاز بهشتی که نبود. جهنم بود و جهنم جایی بود که یاد سرما را به خاطر موالی بیاورد. این ها آمدند آوار راه ِ آدرپادگان: آ(خدا) در(در خانه) پاد(راه) گان(خانه): راه خانه، راه در و خوررم پاد، خور(خواهر) رم(خدا) پاد(راه): خرم آباد راه خانه ی خواهر رم که سوس باشد به سوزیانه و بعد رفتند تا رسیدند به گرمای آفریقا. گرما و دریا راهشان را بست. بسیار بعد که گرم شدند و شهرها سوختند و ویراندند جهنم شان گرم و سوزان شد. همنشین من دم من است. دنیایم. دو نیایم. سر و دارم، سردارم. بر دم می رانم و دم بر من می خواند که کجا برامم و بر چه بدمم. این گونه تنگ ِ رم من ام، فراخ رم من ام، تنگ و فراخ رم من ام که یادش را یشت می کنم. من هیچ گاه الله را به گپ نگرفته ام. "در"، در ِ پُرس، در سخن بر رم بسته است اما می تواند از پنجره به تو آید و پُرس بیاشوبد. بر ال اما همه ی راه ها به سخن بسته است. ال نه از راه در، نه از راه پنجره می تواند وارد پُرس، وارد همنشینی شود. جای ال کوه دُم آبند است اگر خود را دُم آ و پسر رم بداند. اگر ال به معنی دست خدا و پسر انسان هم هست جایش البند است. الوند موالی. تا حالی خر کنند قبله را از کوه به ال ِ کابل به البرز، کوه ال کشیدند. ال را از چاه بر کشیده و سر کوه نهاده اند. نماد مجسم شر خوب تمام شد. البرز را میان البند و دماوند نشانده اند. من با تنگ رم سخن دارم و تنگ و گشاد رم به دست اقلیم است. من خانه ی خلقان که هیچ، خانه ی خدایان را هم بر باد دیده ام. روز ِ تنگ رم سرآمده است. الله هم نتوانسته است تا هنوز رم را از تنگه براند و بوده است را هم بر نام خود کند. رحمان، رم مان، رم را از الله بگیری نشان مهر چه دارد؟ شبان مهربانی که فروشدش آن همه عزاهای سنگین داشت. تنگ رم امروزه تنگ ارم نوشته می شود اما در زبان مردم همان تنگ رم است هنوز. نه نام کدام شبان گمنامی. البته حرف من با من است. کسی که در داشته باشد، باب باشد، به "خود" رسیده و با خدا و خود ِ آ در پُرس باشد و پُرسی باشد در شیوه ی زیستن، باغی: نه به شاه، نه به موبد و نه به شهموبد که خدا باشد. نه به فرمان. فرمان نه می برم نه می گذازم. البته آسان نیست وقتی سرت را به ال به اجارت داده باشند. یعنی به باغ اندر است. در باغ بر او گشوده است. دری داند. کدام شبان زاده ای است که به آسانی رسیده و قلم کیر یا چماق نکرده باشد، من باغی ام. نام قلم را از باغم گرفتی و ناگزیرم کردی تا فرق قلم ام با قلم تو را بیان کنم قلمک یا قلمه بگویم. پن ام را گرفتی و پنیس به دستم دادی و خواستی پن ِ عیسا شوم برایت و جه زوس، مرد خواهر را از راه رم برمانم. گاهی این حرف ها را در بوتیکک ام به دید موالی می گذارم. کارم را کرده ام. در سه پنچ تماشایم. تماشا می کنم ته موشان را. میان آن همه حجره های پر رهرو رم را رام می کنم، آ را دم می دهم و رد دین ِ یه قین، ری ال، ره ِ ال را به دست می دهم. به دست خودم که دلبر ِ دین و دین ِ دلبرم هستم. 

 

این اهریمن پلشت

 

زمانه نه تنها آوا که مینه یا اندرونه ی نام ها را هم می گرداند و دیگرگون می کند، از گرده ای که بود به گرده ی دیگر تا روزی که این نام در برابر خود در آِید. جهنم از این نام هاست که در راه معنایشان گشته است و به برابر خود رسیده است. آن دنیا و جهنم یا دوزخ روزی بر زمین بود و بسیار سرد بود: زمهریر. جهنم سامی زمانی دره ای بود که شاید حالا در شهر اورشلیم یا بیت المقدس است. آن زمان آن ته دره، مثل بسیاری از دره های عمیق سرد و نمدار بود و دمه می گرفت. چون آن ها ال را دم ِ آ می دانستند یا دُم آ و هنوز می دانستند که ال که جایش البند و دُم آبند است شر تمام است. اقلیم گردید و آن دره ی نمدار خشک و هولناک شد اما آن چنان که مینه گردیده است آوا دگرگون نشده است. این گونه جهنم که جای نمور و سرد بود گرم شد تا بعدتر سوزان شود. دوزخ، دو زخ، دو سخت هم همین است. در آغاز دو زخ یاد آن سرمای سختی بود که آریایی ها را از هرکجا که بودند رانده بود. دوزخ جایی بود که زمهریر بود، سخت سرد و باد بویناک در آن وزان است. که باد بویناک باید نشان کشتار مردمان و رمه در سرما باشد. همین ها به غرب که رسیدند و گرم شدند رفته رفته جهنم شان سوزان و آتشین شد.

 

یکی از این گردیده ها که رفته است تا در برابر خود در آمده است اهریمن است. اهریمن برای موالی امروزه اشد شیطان است. شر تمام. بیشتر هم کسانی دوست دارند شر را اهریمن بنامند که ادعای آریامنی دارند. اهریمن روزی اولاد آری بود. هاریزاده ها. که بعدها با رفتارشان هار از دلش درآمد. در آغاز که این ها آمده بودند و خراب مُلک شده بودند مردمانی که یکجانشسته بودند بر آن نام آریمن گذاشتند. آ (خدا) ری(رو، چهره) من(من یا مان مرد است. نر آدمی). آریمن در آغاز یعنی مرد آری. نر آریایی. اما همین مرد آری با برقرار کردن سامان ولی مولایی و کشتار مردمان بومی و ستمگری به نام خود مینه داد، اندرونه داد. آری روی آ بود و آدم دم ِ آ. دم روان پایای آ و رو یا پیکر میرا. همان آری بعدها آجم شد، آجامه(جامه یا پیکر آ) و در کنارش آرب، آرو(روان آ). ریشه ی دعوای عرب و عجم از دوردست های سفر بروبروی شبانی آ یعنی رم برمی خیزد.

 

می خواستم بگویم راه است که به دست می دهد بر آریزاده و آدمزاده از آری و آدم امروزه چه مانده است جز این که سوی چشم بر گور سید، تخمه ی عرب بسوزانی و گلوبدرانی که این اهریمن های پلشت. ما که بر پلهشته آمده ایم. پلهشته(پل: گیس، زن و هشتن: نهادن است) آن چه گیس یا پل یا زن بنا نهاد. پلید را هم شبان همین گونه پرداخته است تا واژه پردازی را به دودر و دوچیزه(دوشیزه ی موالات) بکشاند: کُس و کون: چی، زن دان،  چی زندان گاهی.

 

اُردانه ها و لردانه های تنگ رم تا مرده ریگ دارا

جایی آدم آغاز زنده گی خودش را از چشمه دیده است و زادش رود است: رود به مینه ی پسر. جایی زنده گی را کشتزاری دیده است و زاد رودش دان یا دانه یا کُر است. کُر به معنی دانه هم هنوز به کار است. البته فرق هست بین این دو. آن که زاد خود را رود دیده است امید به آن بسته است که رود یادش را یشت کند و زنده دارد و گورش را بر شانه بکشد تا روزی به دریا برساندش. به جاودانگی. البته او بالادست رود را ندیده است و از حال و روز رفته بر "بالا"ی رود بی خبر است. 

دانه را می خواهم رد بزنم تا به همین لُر ِ همسایه برسم. لُر: له اُر. اُر همان خمیده ی آوای آر است، آری، آریایی. نطفه ی لرها در جایی بسته شده است که امروزه نامش را خاندان آچمی اردن به دوش می کشند. این که چم آ کجا بوده است که این آچمی ها از آن آمده اند بماند. جای دیگری جز خانه، جز اولر نبوده است که. اُردان: یعنی دانه یا جوان آری. اریمن یا اهریمن مرد آری است. رفتار تو است که به نامت مینه یا اندرونه می دهد. همین هاشمی هم به گونه ی دیگری همین ادعاست: چم ساحل کنار رود است و آ نام خداست. در تنگ رم این ها را اُردنی نام نهاده اند. اردنی ها محله دارند در تنگ رم و امروزه از تنگ رم کهن بزرگ ترند. خودشان دیگر به یاد نمی آورند از کدام دره آمده اند. اما داستان این بود که این ها چندین بار تا کوه های غرب تنگ رم آمده بودند و و گیس گانه خانه ی دختر، دژ دفاعی دختر و باغ نارستان را از دست خانه درآورده بودند و سرانجام بعد از کشتار مزدکی ها توانستند دو باغ غربی سُک: گوشه و نارستان را بگیرند و مدتی آن جا بپایند و پاس آب و خاک نشناسند تا آن جا ویران شود و خراب تنگ رم شوند. همین ها بودند که همراه با همه ی ایل سگبند موبد ولایت الکلب به رهبری علی ابن ابوطالب الکبی را پذیرفتند و مولای ایل های عرب شدند. ولی اُردانه های غربی ما شدند مولای هاشمی ها که یک زمان مولای سگبند بودند. آن زمان این رسم بود که وقتی باختی زر نزنی و سنت را پاس بداری. چو داو دادی زین به پشت بالام. تا دیروز سر ایل ها، هر سه ایل آری ایرانی: ایرانی، ترک و عرب لردانه ی سگبند بود الیوم الکلب سر نشسته است. کل نهاد موبدی سگبندی فارس که رییس الکلب و هوندی در ورای خوراسان بود شد مولای الکلب و فارس بدون جنگ شد سهم کسی که موبدسگبندها خود را به او تسلیم کرده و ولایتش را پذیرفته بود، یعنی علی. ولی الله. فارس آن زمان که تا سیستان می رفت و تا هرکجا که سگبند رفته بود و هوندی بود تسلیم شد. حسن یا حسین یا یک الکلب دیگر پیش می افتاد و لشکر موالی سگبند به غارت می رفتند. تا دیروز د هوند و الکلب دزدی می کرد خمس به سگبند می داد از امروز سگبند و د هوند برای الکلب به غارت می روند. فتحی نبود. مگر شاه های ساسانی جز ایل آری و نظام سگبندی و اسبسوارهای ایل چه داشتند؟ این ها مولای عرب الکلب شدند. همین ها بودند که پای عرب ها را به تنگ رم باز کردند. ولی عرب حاضر نبود دختر کوری به مولا بدهد. هنوز هم غیر سیدها، غیر تخمه ی عرب حق ندارد لباس سیدی تن کند. مولا همان در خانه است. دم در چادر بایستد، بشنود و برود که بر مردمان مولا نشده براند. پرسشی است که مولاها راه فرار داشتند؟ بله می توانستند ولی همه پذیرفته بودند که در جنگ اگر شکستند و کشته نشدند اسیر شوند. از این مولاهایی که ولی آزادشان گذاشته بود نان خودشان را درآورند در مدینه و مکه کم نبود. نمونه سلمان و کی و کی. بنده ی فلان عربی که اسیرش شده بودند مانده بودند و آشکار بود که برای این دسته مردمان به راهزنی گرفته شدن یافتن مقام تنها نبود، نان هم بود. چون برای همین آزاد شده بودند که نان خودشان را درآورند و هر وقت توانستند نانی به ولی برسانند یا اگر نانی نداشتند خدمتی به ولی بکنند. بگذریم. به لُر جاهایی لور می گویند: له اور، له آر. له حرف تعریف است مثل لکاته: له کت: کتبانو، کتخدا و آر همان آری است. خود لار جز از لار به معنی تن هم از همین جا می رسد. له آر. در میان ما لار مینه ی تن و بدن هم دارد: لارم درد می کند. هیچ چیز و هیچ کس نبوده است. همه در راهند. لُرها و ترک ها و عرب ها تنها مردمانی هستند که تا هنوز به سنت آری وفادارند و در بیوبرواند. آری اصل خود را آّب می دانست و تا نمیرد نباید زمین می نشست و آرام می گرفت: دایم در بروبرو، اگر نشد بیوبرو: ایل بره بره یا ایل بره بیا: ایل به بالا ایل به زیر. دایم در بروبرو. تنگ اگر آمد بروبیو. گرمای آفریقا و سرمای ورای آدرپادگان آری را از بروبرو به بیوبرو انداخت. برو بیوات با اسب و گاو است از بالای آدرپادگان تا ته آفریقا و غرب. اقلیم گردید و اسب و گاو از رونق افتاد برگرد به بُز و میش. البته دیگر بُز و میش این همه راه نمی رود. پس باید طول بیوبرو را کم و کوتاه کرد و خانه بر کول بز و میش نهاد. فوقش چارسد پانسد کیلومتر. از کناره ی گرم دریای فارس به بالا تا هرکجا که بز بکشد. 

 

دالرجان

حالا که سرمان از لار در آمد بگذار به دلار برسیم. این آرزو بوده است که آدمی چیزی داشته باشد که با آن بتواند هرچه ای را که خواست بگیرد. چیز ِ چیزها. تا پیش از این دانه می دهی، دام می گیری، جامه می دهی، جام می گیری. چیزی می دهی، چیزی می گیری. داشتن چیز چیزها، چیزی که بتوانی همین یک چیز بدهی و هرچه خواستی بگیری خواست روز بود. این چیز در میان موالی زمانی راست آمد که آب ها از لار به سوی دریا پس نشسته بود و زمین از زیر آب درآمده آباد بود. در میان همین ها گونه ای صدف به میان آمد. صدف بده هر چه خواستی برگیر. لابد این صدف ها ویژه گی هایی داشته است. اما یک نوع صدف بود. همین صدف در جاهایی دیگر لار نامیده می شد و حرف د جلو آن آمده است تا بشود دالَرجان. تنها این نیست که. مُرده ریگ را لابد شنیده اید: مُرده و ریگ. یعنی ریگ هایی که از مرده مانده است و باید میان بازمانده گان بخش شود. ریگ هم نوعی لار بود. ریگ سنگ های گردی بود که هم باز لابد ویژه گی هایی داشته است و آسانیاب نبوده است. سکه در زمان شبان های ساسانی دریک است که با زریک: زردیک که تنها بر سکه های تهِلا می رود فرق دارد. د ریک یا ریگ. رایش و رایک و ریچ همه از همین ریگ می رسد. پول یا پیل هم زمانی پَل بود. چیزی از کسی می گرفتی چیزی نداشتی بدهی. مویت را پل می کردی می بریدی و گروگان می گذاشتی چیز را می گرفتی. گیس گرو نهادن یا سبیل گرو نهادن در میان نرهای موالی هنوز هم هست. پیش تر پل را می بریدند و سبیل را می چیدند اما امروزه همان گونه که غسل در آب روان به تیمم کاهیده است گیس بریدن هم به گپ است. به زبان می آوری کسی دیگر پلش را نمی بُرد. گُنده لات ها که پشم گندشان وَلم است پشم گرو می گذارند.

 

افگان و بلگان و آفریکان

تمام آن ها که خود را پی آمد استوره ی معروف به سامی آدم و حوا می دانند دوری بسیار طولانی زنده گی شبانی و قبله یا کوه گردانی در نامه ی جنم خود داشته اند. نام های مثل کابُل و سارایوو همه قبله های پی آمده گان او: خانه، او ِ آ، حوا و آــ دم است. خود ِ آفریقا: افریکا: او ری کُه: او خانه است، ری رو یا چهره یا دار میراست و کُه هم کوه است و هم خدا. در آن آغاز کوه خدا که شبان ها گردش می آمدند باید کنار خود رودی می داشت پُرآب تا مراسم دین را در آب روان به جا بیاورند. هنوز به تیمم به نیت غسل نرسیده بودند. این به نیت آن آمده بود اما فراگیر نبود. شاید نخستین قبله شان در آفریقا جایی بالای نیل بوده است. جایی که کوه و رود پُر آب کنار هم میسر است. انتهای برو در برو بیو و یل به بالا ایل به زیر در غرب و جنوب. که دیگر گرما یا دریا راه ایل را می بست و مجبورش می کرد به بیو و ایل به بالا بیندیشد.

افغان: اَفگان: اُوغان: اِوگان ev-gan: او خانه است. گان هم خانه است، گانه. اوگان خانه است به دو گویش. مثل سارایوو: سارا: سرا: خانه و اوو: او: خانه. به همان زبان که بعدها به تُرکی می کشد کارش.

کابل: کُهبل: کُه ِ بعل: کوه به ال: کُه کوه است و بل یا بعل یا به ال نام خدا است: ال ِ زنده. هر دو نشان می دهد که افغانستان دور درازی قبله ی سه ایل بزرگ آریایی: ترک، آری ایرانی و عرب بوده است.

آری های آمده به غرب هم همین گن یا گان را با خود دارند. نمونه: بلگن: بلژیک. بعلگن: به ال گن: به ال گان: خانه ی به ال: خانه ی خدا. این مال زمانی است که قبله و کوه این دسته ها از کوه به تن ایل نشسته است. تا هنوز هم برای هلندی های آنتورپن بلگن ها موبد و مرد دین اند.

 

یاد ِ بود ِ چار باغ و هشت بهشت

 

تنگ رم پیش تر هشت باغ بود. من ته همه شان را دیدم. چار باغ که در تنگ مادر و تنگه های کوچکتر در کنار تنگ تنگ رم بودند و همه به کت آباد بودند. آب شان از کت ها می رسید. یکی از این کت ها آبش شیرین بود و زمانی دور پرآد، پور آد، پسر آ، فرهاد که در میان ما نام عام است از همین کت آّب را از تنگه ها و کوه های دشوار می گذراند، که برای آن زمان کاری است، آب کت خاش یا شیرین را پسرها می کشند برای آبادی مادر. همین داستان کت ِ آّب شیرین کتابی شیرین می شود به دست شبانزاده ها. کوه کندن به عشق شیرینی که بغلخواب خسرو است: تو را نه سه نم؟ 

 

suk-8

 

بُنمایه ی باغ های ما مُخ بود. همان که بعدها مُق و مُغ نامیده می شود تا به جایی برسیم که همه در هوای مُخستان و خورآباد: خرابات موالی و مُخبچه گان اند و کسی مُخ را به خاطر نمی آورد. دو باغ هم در غرب تنگ رم بود: نارستان و سوک، سُک، گوشه. سوک گوشه و گرمخانه ی باغ ها بود. در برابر تنگ ِ تنگ رم در شرق هم دو باغ بود، پشت ِ پر: باغ خورک، خیرک، باغ خواهر کوچک و چاه کرک، شکرک: چاه پسر کوچک. این ها همه در بلندی اولین رگه ی زاگرس بود به سوی دریای فارس. غرب تنگ رم، که کل مُلک یک روز است به پای جوان رهوار، کوه بهمرد است: به مرد: به یا وه، مثل یه هوه یا به اله، بعل به معنی خدای زنده یا زنده است. به مرد: مرد ِ زنده، سر ِ زنده. باید بسیار آشنا به راه می بودی تا از این گذرگاه بگذری و به باغ ها برسی، به خانه ی باغی ها، به مُخستان. شرق مُلک کتیبه ی معراج کرتیر و گور دختر است...

ادامه ی این متن:

 

مُخ و مُخ استان مُغستانی ها

 

m-ghasb

 

از کل مُخستان باغی های تنگ رم فقط همین چند مُخ مانده است. آن هم در سوک. سُک: گوشه. این خرما نیست. قصب است که خرمایش خشک تر است، زمان بیشتری قابل نگه داری است و در کوه ها این نوع مُخ بیشتر بود. مُخ را مانند آدمی دار می گویند. برگ ها مُخ را پیش یا پوش گویند. ته این پیش ها که به تن درخت وصل می شود گُرز گفته می شود. چوماق: چومُخ: چوب مخ است. خوشه ی میوه را پنگ می گویند. انتهای پنگ که به درخت وصل می شود کمان نامیده می شود. این چوب که میوه را بار می آورد از آوندهای بسیار فشرده درست شده است و به ویژه خشک آن قدرت کشش زیادی دارد. تیرش تا راه دوری می رود. بازی ما بود. کمان: که مان: که یعنی زن جوان. مان مرد است، من. کِه با زیر ک کنار کَر با زبر ک پسر جوان است. کمان زن مرد است، برنواش. تفنگ: همان ته پنگ بود زمانی بعدها بر تفنگ رفت. انگار همه ی ابزار جنگ از باغ آمده بود روزی.

 

m-ghasb-det

 

امروزه شبانزاده ها مُخ را نخل و مُخستان را نخلستان می گویند. خل یعنی کج و ناراست. نه خل یعنی آن داری که راست بالا می رود. شبان این گونه نام می نهد.

مُخ دار دارد و کشته می شود یا می میرد. آفت مُخ مُخکُش است. بچ های مُخ، مُخبچه هایی که بی جا از تن مادر درآیند یا پایش آن قدر بمانند که بزرگ شوند و از همان ریشه های مادر چندان بمکند که مادر کشته شود. بچ را باید از بند ناف مادر برید و در خاک دیگری نشاند.

 

یشت بُوومی: گشتی در تنگ رمی که بود

تو ممکنه دیگه بابا رو به خاطر نیاری اما بابا، بُوومی، از یاد تو غافل نیست و شب های خواب و در سایه ی روز در پستوی خلوت جنم ات بازی می کند، با دم ات می بازد و گاه می گلاید که چرا یاد نیایت را  که گرامی نداشته ای، چرا نام بوومی را یشت نکرده و نستوده ای.

بابای من مسی بود. محمد صالح. باغبان بود. دانه هم می کاشت اما با دام بی گانه بود. عموی کوچک ما شبان ما بود و دانه کاری به دست عموی بزرگ بود. ما سه خانه زنده گی می کردیم و هر سه دانه را می کاشتیم: باغبان، دانه کار، شبان تا بابا مرد. دین در میان ما جایی نداشت اما تا جایی دین غالب را دانسته بودیم که در میان شبان ها خر خود برانیم و باج به شبان و ولی و سید یا زاد عرب ندهیم. بابا نه شاه داشت، نه موبد. نه برای پاسگاه شاخ می کشید، نه اهل مسجد بود. مادر آشوران را هم نمی رفت به مسجد. نمازی بود یا نبود کسی نمی دید. نماز بلد بودیم. زن های ما همین امروز هم کم بلدند و می توانند آوای دورست نماز از گلو برآورند. بابا خواندن و نوشتن دانسته بود اما جز در نیاز نمی نوشت. در خانه کتاب نبود. هیچ کتابی. بیشتر شکایت هایش در باره ی باغ را خودش می نوشت. این که به شبانزاده ها باج ندهی برای بابا اصل بود. جایی که هرمزدی ها کوه های غرب را گرفته اند و ترک های فارسیمدان ماردُم را از شزق رانده اند به تنگه، به تنگ رم. در میان دو دسته لُر و ترک زیستن و باج ندادن این کم نبود و بابا کشید. دین در میان ما نبود از آن رو که ما خود دار دین بودیم. دین که به مینه ی دی باشد، خانه ی مادر ما بودیم. نام فامیل من به گوز صالح سله نه فقط محمد صالح می برد نا سلامتی. مگر نه که آدمی روزی چیزی جز خانه نداشت و خانه اش بر این دنیا و مُلک دارا بود؟ سله: خانه است. بود تا مام له کت زنده بود و خانه ی دی و مُلک دارا برقرار بود. خانه سل بود، سله. سایه بان، سرپناه. سلول موالی: سل ِ اُول. خانه ی کوچک. اُول را این طرف ها روزی همان ال می دانستند و ال در میان خداهای گردونه ی از آ یا یه به رم یا رام به ال کوچکترین است. سله ای یعنی خانه گی، یعنی آدم خانه. مردش. اما باید مردی می بود که در میان شبان ها سر برآورد. سربلند باشد. باج ندهد. از ما سه باغبان مانده به تنگ رم آن زمان دو تا باج می دادند. باغ خاله این ها باج می داد. بابا مسی بود. شاید مسیح از همین مسی آمده باشد. مشکل من نیست اما بابا دو بار  بر صلیب شد. یکی صلیبی که شبان های چوپانکاره بر پا کنند. چه طور؟ چوب از این آستین به آن آستین کرده بودند و او را خوابانده بودند با چوب مُخ، چومُخ، چماق و ته ِ پنگ چندان زده بودندش که تخت بسته بودند آورده بودندش تنگ رم. این به جوانی اش بوده. اما باج نداد. بار آخر دعوای باغ با آقُه یون بود که در ده نخست گلی با زبر گ شد. گل به معنی شاه است. با ضم و با زبر گل یعنی شاه. گلی این بود که یکی را شاه یک دور بازی می کردند. او حکم می راند تا بازی به آخر برسد گل را از شاهی خلع کنند و شاهمورتی بشود و با هلهله بازی تمام شود. در گلی شدن من دیدم که بر صلیب است: در میان دو ایل گیر افتاده بود. دو تایفه. دو تای ایوه یا اِوه، دو تای خانه. این گونه میان این و آن کشیده می شد، با هر طرف مانده بود که باید به سویشان برود به یاری یا به سویشان هجوم ببرد. میان خواندن و راندن، میان این و آن: این بار چوب ِ در آستین دم است، هواست. میان دو تا شدن برای ما که اینی داریم و آن مان نیست سنگین است.

بابا سرطان حلق گرفت آخر تابستان افتاد و پاییز مرد و آن آخرین روز باغ ما بود. بعد برادر بزرگ آمد: غلام ِ الی. غلام اعلای ال اله. بنده ی سه تُرک خدا. مادر، ماهسو که دست بابا بود برای رنگرزی و آماده کردن ابزار کار، نجاری، آهنگری و آن جا که پیشه به کار بود. ماهسو سرطان روده گرفت و به سکته مرد. من سکته کرده ام اما نمرده ام هنوز. از مُرده ریگ بابا بگویم: پسر خواهرم سرطان گرفت مرد، همسن بودیم. خواهر دیگرم سرطان دارد، دوتا از دختر عمه ها از دو عمه سرطان گرفتند مردند، بچه ی برادرم... باز هم هست. خواهرم ماهتو می گوید: گفته اند تا چند سال دیگر مثل سرماخورده گی می شود. نه به درمان. به فراوانی.

ادامه این متن:

 

برگردان کتیبه ی معراج موبد موبدان کرتیر سرمشهد:

 

معراج کرتیر سه چار سده پیش از معراج محمد است،  دو سه سده پیش از کشتار باغی های مزدکی

کتیبه ی معراج کرتیر سرمشهد در گردنه ی شرقی راه به مُخستان یا باغ یا تنگ رم است. مُخستانی ها نه شاه را پذیرا بودند، نه موبد را و دنیای دیگر موبد را دوروغ می دانستند. نه به فرمان. فرمان نه می بریم  نه می گذاریم. موبد آمده بر سینه ی آن ها حک کرده است که رفته به آن دنیا و دیده است که همه دورست است و مخستانی ها باید پاسخ بدهند: با سرب گداشته بر سینه ها:

 

ezrail-boragh-pishbaz

معراج مهتر ما: فرشته های آسمان اول به پیش باز ممی آماده اند و برایش آب و شیر و شراب آورده اند که ممی بگزیند و ایشان برای اوشان کتابش را.

 

پیشنهاد آب و شراب و شیر به وی و تأویل آن‌ها

گفته شده که فرشته ایی سه ظرفِ آب، شراب و شیر به وی تعارف می‌کند و محمد شیر را انتخاب می‌کند. جبرئیل می‌گوید هدایت شدی و امتت نیز هدایت شد و محمد می‌شنود که کسی می‌گفت اگر آب را انتخاب می‌کرد غرق می‌شد و امتش نیز غرق می‌شد و اگر شراب را انتخاب می‌کرد هم خودش و هم امتش گمراه می‌شدند. سپس جبرئیل می‌گوید اگر به منادی سمت راست پاسخ می‌دادی امتت بعد از خودت به یهودیگری می‌گرائیدند و اگربه منادی سمت چپ پاسخ می‌دادی امتت پس از خودت مسیحی می‌شدند و اگر به زن با دستان برهنه که نشانه دنیا بود پاسخ می‌گفتی امتت دنیا را بر آخرت ترجیح می‌دادند.

 

ezrail-boragh-pasbaz

فرشته ها به پسباز ممی می روند.

ادامه ی این متن: برگردان کتیبه

 

پاره ای از: بازگشت ایل های آری اسبچران و گوسوار: چند نکته در باب اهریمن

 

از خورخانه تا زن دان: زندان

 

موالی اگر دنیال کتیبه های باباهای ولی شان نبوده باشند و به زمین نگاه کنند در سرتاسر خوراسان تا شوش در کنار بعضی از دشت ها اتاق های سنگی هست که جاهایی زیر زمین اند و جاهایی کمی بیرون. این ها را پیش تر خورخانه به معنی خانه خواهر و هم به معنی محل خوراک در سرتاسر مسیر ایل نیاکانی می بینی. این ها آمده بودند تا هم جلو غارت شبان ها را بگیرند هم کمکی به نانشان کرده باشند در مسیرهای این ها بعضی از دشت های مناسب را زیر کشت می بردند تا آن ها از پایین به بالا بیاند آن ها خرمن ها را برمی داشتند و در همین خورخانه های سر راه شان جا می دادند. همین شبان ها در هنگامی که می خواستند به جنگ بروند که تمام ایل می رفت و زن ها غذا آماده می کردند از دور تشویق شان می کردند، همین ها می آمدند این آذوقه را به اسب هایشان می دادند تا در غارت سهم بیشتری ببرند. بعدتر همین خورخانه متروکه شد و شبان ها همان دختر و همان زن ها را می گرفتند در این خورخانه ها یا خورآبادها، خرابات موالی، زندانی می کردند به عنوان چی یا مال بین هم معامله می کردند. زندان با زیر امروزه از همان زندان با زبر بوومی می رسد. دودر لری و دوشیزه فارسی هیچ معنای دیگری جز اشاره به دو در ِ کُس و کون ندارد. کس یا چیز یعنی زن و دوچیزه یا دودر یعنی کُس و کون. همان مغبجه گان که موالی و شبانزاده ها برای رسیدن به خانه اش این همه پرپر می زنند بچه های مُخ آباد، نخلستان موالی، بچه های باغی هاست. آن ها را می گرفتند در همان زن دان ها نگه می داشتند و باهاشان میان خودشان معامله می کردند. فکر کنم روشن شده باشد چرا در زبان در، در زبان پارسی اهریمن همان مرد آریایی است. آدم ال. ال در زبان فارسی جایش کوه البند و زندان دُماوند است: بند و زندان دُم آ: پسر انسان. ستمگر کوری که دایم حرف از آدل و آفتاب می زند. همان شوش یا خانه ی خواهر به زبان شبان ها سوزی هانه است. خانه ی سوز یا سیس یا خواهر، خانه ی دختر. این سوزخانه به نام های مختلف برخاسته از پَل یا پُل به معنی گیس بافته و موی کار و دختر و سوز یا زوس به معنی خواهر آمد. از خوراسان و ورا تا شوش و مادون. جایی به نام پل، جایی گیس، جایی قز و جایی خور و جایی سوز و زوس سوسه یا سیسه. شیشه هدیه شوشی ها بود و همان ها بودند که از آن آیینه به دست موالی دادند تا خودشان را تماشا کنند. شوش پانزده بار چنان ویران شد که هربار زیر خاک گم شد و باز سر خاک آن گمشده گان خواهر قد راست کرد و باز سه خانه تا این که نوبت به ایل آم رسید. شبان هایی که یکجانشسته بودند اما مانده بود تا آدم شوند. مثل هخامنشی ها که نام پارس، پُرس، همنشینان با خدای آ را بر خود نهادند این ها نه دل از ایل بریدند نه نتوانستند سری در میان گوسواران نیاکانی نشان دهند. شدند ایل آم. آم که دشمنی اش را با ال و ایل و این جور دست و دسته ها را هیچ گاه پنهان نکرده است. امروزه عیلام است انگار. پس همان نام دست همه آ که این جا آم شده بود. آری های به غرب آمده به آن شدت این سوس خانه ها را ویران نکردند. به همین دلیل سوی مهرآمیز کمک های خواهرانه و حضور زن در سوسیه ها و معابد در میان جه زوسی ها و دین های جه زوسی ِ غیر شبانی ماند. جه زوس: مرد خواهر. این مرد به نام زن است نه به نام پدر. بگذریم که روح القدوس هم زن است و کارش مامایی . جا دادن نطفه ی آن دنیایی به زهدان این دنیایی است تا میان این دو دنیای خاک ِ پسر و افلاک پدر را به هم برساند. بر خلاف سه گانه ی یه هوه، خداوند خدا ــ موسا ــ هارون یا الله ــ جبرییل ــ محمد که هر سه نراند.

ادامه ی این متن:

 

با بچه های حوض کُهسر: حوض کُه کله: حوض کوثر موالی

 

من تنگ رم مدرسه می رفتم. دبستان کُهسر تنگ رم. کوثر تنگ ارم. تنگ ارم فقط در نوشتار است و در میان آن ها که می خواهند ده شان باغ ارم شیراز را در خیال زبار بیاورد. مدتی هم سعی کردند گور دختر یا گور بابای چیشپیش را علم کنند نگرفت. گور دختر هیج گاه در میان ما نگرفت. مرده در پیش ما مقام نداشت. یادش البته. مادر توانست یاد مزدک را فراموش کند؟ مزدک نبود که. یکی از پسرها: سر ِ خانه ی آ. نام عام است. شاهان بی شماره. هنوز هم لُرها ج را ز می گویند: مزدک: مز(مج) د اک. سر ِ اک. سر خانه ی آ. ما گور مرده های مان را یک بار می دیدیم آن هم وقتی بود که بی دعا سه نا چالش می کردند. گور در میان ما بود. خاکستان بود و زیارت نداشت. نشانه نداشت. زیر خاک. سال بعد علف و باد و آب با خود برده و  صاف زمینش کرده است. ما که می گویم تا باغ بود و بابا زنده بود که دست کم بتواند در یک خانه آزاده بزید. نه فرمان بدهد، نه فرمان بپذیرد، نه شاه، نه موبد. تنگ رم زمانی خانه بود، باغ بود، مام له کت آن جا بود، کتبانو یا کتخدا آن جا می نشست. مُلک دارا بود. و مُلک بعد از دارا به زن رسیده بود. مُلک دار ِ آ. از آ  به رم رسید. خدای شبان ها. آن ذره مهری که موالی سعی می کنند به ال اله نسبت دهند از رام است، رامان، رحمان. هنوز در میان موالی کتاب با نام الله پسر رحمان گشوده می شود. با این همه نامش ماند بر سر تنگ و تا روزی که آزاده گان زنده بودند و باغ برقرار بود ماند. حالا تنگ ارم است. تنگ ِ آــ رم اگر می گفتند حرفی بود.

 

tangazpain

 

سر کوه قله (چپ) کمی تخت است و یک حوض دارد. یادگار زمانی که در تنگ رم کم باران نمی باریده است. اقلیم است. در گردش است و کارش گرداندن ما ماردم است. طرف قصر دختر (راست) تیز است. پایین پایش گوری گاه است. تنها بناهای سنگی تنگ رم همین گوری ها هستند. باقی بناها بر گل است. گوری به گور هم می برد. آن اما انبارهای زیرزمینی آذوقه بود. این انبارها را زیر زمین درست می کردند تا شبان های آری و ترک نتوانند به راحتی پیدایش کنند و بار کنند. خانه بُری و سله شوری کم نبود. سله یا سلح به گفت موالی خانه است. سلحشوری یا خانه شوری از بریدن خانه عمیق تر است. یعنی که دیگر هیچ از خانه نماند. شبان ها را برنو رام کرد. توی پوزشان چنان زد که مج شان را به سوی بوی باروت گرداند. اما همان ها بودند که ما را به جنگ و دفاع کشاندند.

 

با این مردم چای با آّب کت ِ خاشش زده ام. با زن های صبورش نشسته ام. باهاشان استخوان ترکانده ام، بر آب و خاک شان دمیده و بازدمیده ام. سه پنجی در میان شان زیسته ام و تا حالا که آخرین سه پنچم را می پیمایم و از خمره می زنم یادشان با من بوده است. دشت و دامن و سر کُه، چشمه ها، کت ها. چیزهایی که دیری است تا دیگر نیستند. تا مرگ بابا زنده گی ما آمیخته ای بود از سه خانه: یکی از عموها کار دشت را می کرد و دانه کار بود، عموی دیگر شبان بود و اسب سوار می شد. ما سوار هیچ حیوانی نمی شدیم. از مال ما کمک می گرفتیم و برای خوردن نمی کشتیمشان. سوار حیوان کسی می شد که پای رفتن نداشت. بابا هم باغبان بود. این شیوه ی سه خانه در سرشت زنده گی ما هم بود. پاییز و زمستان همه به ده می آیند، به دی، به آبادی، به خانه ی مادر. بهار که می شود به دشت برای برداشت دانه، برداشت و خرمن که تمام شد شبان به کوه می رود، باغبان به باغ و دانه کار برمی گردد به ده تا پاییز. این که دارا سه پسر داشت، این که گیومرد، گیاهمرد اولین سه پسر داشت و نه این که همدیگر را نمی کشتند که دست و بال هم بودند و بنای آبادی شان بر آمیخته گی این سه شیوه ی نان درآوردن بود: باغبان، شبان، دانه کار. ما پاس دارا داشتیم. دارا پاس ما نداشت. البته داراست دیگر. دار آ است و دورانی دارد.

 

حالا من گاهی با نام های این مردمان بازی می کنم، با همین پرو، پروانه، ترو، ترانه و مسو، مهسو و خورشید و آفتاب و این جور با این نام ها روزم را شب می کنم. برای این کار باید دست به دامن یکی شوم که تنگ رم بنشیند. می خواهم دو مدرسه را نمونه بگیرم. یکی دخترانه، یکی پسرانه. از دخترها می خواهم نام رسمی و نام خانگی شان را بگویند، نامی که صدایشان می زنند، نام مادرهاشان در شناسه و بر زبان، نام مادربزرگ هایشان هم. همه هم آن طور که گفته می شود هم آن چه نوشته می شود. مثل را باش: تنگ رم آخرین باغ باغی ها یا مزدکی ها بود. نام بابای مزدک بامداد است، بامداد نام خاص است و مزدک نام عام. سر خانه مزدک است تا آن زمان که مز به معنای سر بگردد. مزدک همان سردار خانه است که امروز من ام فردا دیگری. دارها می آیند و می روند. نام می پاید. بمو هم در تنگ رم کم نیست. با نام بامداد شناسه نداده اند. اما پسرهای مدرسه کوثر: نام شان و نام خانه واده گی شان، نام بابا، نام بابا بزرگ و این که از کجا آمده اند. دو کلاس کافی است: یاری دهنده ای هست؟

 

روشنایی تام و سیاهی مطلق

 

روشنایی و تاریکی یا همان ظلمت، روز و شب، مال زمانی است که سوی ماه و بغض ابر را ندیده باشی. ستاره ها که همیشه هیچ اند. تنها این نبود که نور آمد و تاریکی را زیر گرفت، آن چه که بود و نبود سیاه سفید شد و آن چه سفید بود و به نور می برد ستوده شد تا جایی که در میان بعضی از شبان های لُر و عرب ایرانی تنها سفید پوست بودن باید سروری و سهم سیدی بیاورد: سیاه سوخته نیست طرف. یعنی جُل، جِل، جلد، پوست، پوسته نشان فخر است او که ادعای پی جویی مینه و اندرونه چیزها را دارد.

 

یادی از ازخودگذشته گان جاویدان

 

هو، او، غایب، دیگری، که تو نباشد، تن نباشد، من نباشد آدمی را از "خود" دور می کند. سرساخته، ایده، پرداخته ی سر تو را پی "نه خود" می فرستد. خدا، یا آ در آغاز به خود آورنده بود، خودآزننده بود. رسید به رَم یا رام که از خود می برد و به خود می آورد تا در اللهی بتپد که از خودبرنده و از تن دورکننده است. خدایی که تو را از خود و از این تن خاکی می بُرد. از این دنیای پلهشته می گسلاند و به دنیای نرینه ی پاک و سفید می پیونداند. از آفریده ی گیس، از هشته ی پَل، از ره آورد زن، از زنده، از زهنده می رهاند تا پی او بگردی و هر دم از خود دور و دورتری بروی. او؟ که غایب باشد که یافت می نشود. آن که یافت می نشود، آن، آن اش آرزو است. شاید فدایی ها همان آرزوشان است. "هو" اگر حاضر شود همان تن ِ او است، ناپایدار، من، که تو بود و تن بود و در کنار من ات بود، بلندش کردی تا برادرت بنشاندش. به خود آمدن البته برای آن کس که در فضای ایثار و فدا بر آمده است دردناکترین اتفاق است. دیدار با خویش و خویشان آرزوی کی نیست؟ دیدار با خویش ِ تن؟ بَه بَها. اما دیدار با خویش ِ تن بگذار و به تن ِ خویش درآ، به خویشتن و خیش ت را بازیاب. زمین که حالا حالا هنوز هست. این که نخودت را بگیرند و تو را به خودت بشناسانند؟ به دست فدایی بده که تا حالا دستاورد خود و نخودت چه است؟ به دست چیست؟ رسته خیز کرد، خاست، برخاست و شاه نشست، شکست. حالا کجاست؟ دریای خلق. همین است بازش کن. مشتت را بگشا. مشت این و آن بسیار گشوده ای. بگشا. همین است: تویی و گُندت. ایل گتده. با پشم گُند تنها می توانی مشتری های اصغرسبیل را از دستش درآوری. ایثار و فدا که می گویم نباید روی نهاد دین های کهنه ماند بلکه باید دید ِ تمام دین هایی که خیال می کنند گذشته روزی پیش رو می نشیند و به شهر بی تضادی که بودیم دوباره می رسیم و می نمایند که مومنانشان از خود منافعی ندارند و هرچه می کنند برای او است را هم در نظر داشت. طرف در دل خواست جاودانگی و آن همه حوری دارد و باز دهن دَره می کند که آن چه می کنم برای رضای خداست، نه برای راضی کردن خدا. آن یکی آرزو دارد همیشه زنده یاد باشد، خودش اگر می میرد و نیست می شود یادش زنده بپاید. میل نمیرویی اشکال بروز بسیاری دارد. تن را هم رونده می خواند. این خودباخته گان البته خود و حال را تاخت زده اند با فردای او و روزی که بیاید. اما به راستی از خود، از من، از تن نمی شود رهید و ادعای سربازی برای نگهبانی از سر دیگران کرد. آن ها که ایده ی حزب کمونیست را پیش نهادند خیال می کردند "کمونیست ها از خود منافعی ندارند"، منافع آن ها منافع پرولتاریا است. چرا که مارکسیسم اندیشه و خواست پرولتر است. اندیشه البته در سر است و در سر بسیاری بست ها باز است و بازهایی هم بسته. در آسمان ِ سر بازها بسته می شوند که در آسمان ِ زمین دست نمی دهد. اندیشه تا بنای دگرگونی شود و نان بیاورد باید سرساخته و پرداخته ی سر از سر به دست بیاید که دست را دراز کند و به هدف برساند که برای کومونیست کسب فرمان و قدرت است. باید از سر تا دست بورزد و بسوزد و بسازد تا چیزی شود که به کار بیاید. مشکل دلالزاده ها و مولازاده ها و شبانزاده های کمونیست همین از سر ِ "آن" به دست ِ "این" رساندن است. سرساخته را که دیگران پرداخته اند. آماده است. در آغاز کُمون های خوب ِ بی تضاد اولیه بود که اهریمن بیرون شد و تضاد آمد: برده و برده دار آمد که از دلش فیودالی بیرون می آید از دل فیودالی سرمایه داری و تضاد پیش برنده ی سرمایه دار و پرولتر می زند بیرون که باید بنیادش برچیده شود، پرولتر سرمایه دار را براندازد و سلطنت به حزبش بسپارد و دیکاتوری پرولتاریا که حزبش برایش پیش می برد و اهریمن را به شیشه می کند و مردمان را به شهر بی تضاد یا کمون های خوب آخریه می رساند. در سر که حرف ندارد. بسته بندی شده، آماده برای رساندن به دست مشتری. سر و ته داستان به دست است. تا به دست برسد اُصبُر. این سر، دست هم که معطل است کسی کاری به دستش بدهد. پس چرا نرسید، اَ چه نمرسه؟ دست آماده، سر پُر و پیمان. این دو باید به هم برسند تا انفجار شود. او تنها بلد است از سر به دهن بیندازد و زمزمه کند و بوِردد. در خوردن هم او شتاب شبانی دارد. کُمونیست سر دارد، اما دست، بازوی ورزیده که بشورد، زنجیر پاره کند، پایه براندازد، آس ِ خیمه بخماند، بنیاد بگرداند ندارد، پرولتاریا بازو است و سر ندارد که بازو به کار زند و زنجیر از دست و پای آفتاب بردارد. کمونیست باید سرساخته ی اوشون هموار دست پرولتاریای ایشون کند، به یک معنا کمونیست دست پرولتاریا را می گیرد تا برایش داستان ها ساز کند و دنیایش را به نیم روز درخشان ِ ابدی شهر بی تضاد برساند. یکی که می توان بشوراند و خود نمی تواند بشورد. سله شورهای بی توبُر، دزد بی اسباب خانه بُری. جایی که گرگ ها علف می خورند پیش رو است. این که خودِ حزب کمونیست، همین ها که گرد ایده ی خاصی گرد آمده اند، داشتن و به کار زدن همین سرساخته، همین ایده منافع مشترک همه گان است. حفظ همین که پایه منزلت و شوکتشان است. همین که تو را که در بازار نان روز به لواشی نمی روی، کسی می شوی. فرمانده ای، البته فرمان می بری اما یکسره فرمانبر نیستی مثل آن کس که دست دارد و سر ندارد نیستی. بر او فرمانروایی. تو برای زبردست مولایی بیش نیستی، برای آن ها که در نهاد ولایت مولا نیستند و زیردستند تو ولی و فرمانروایی. همین که برای همه ی رفقا روز و روزگار رهبری ابدمدت می آورد. مگر نیستند؟ فیدل گتده رایول گلدی. ویتنام یا چین را مگر حزب یکه ی کمونیست نمی گرداند؟ آن چه منافع همه را دستشان می دهد بازار است. یا باید دورش را دیوار بکشی و با نشتی ِ بازار نفس بکشی یا باید باز کنی، واز ِ واز. مام میهن بازتر کند. باز که شد ماشین می آید. ماشین که آمد جاده می خواهد. ماشین ها که زیاد شدند باید شاهراه فراخ کنی. بازار راستت می کند. دو رُستت می کند. بازار ایده ی نور ِ تمام را می شکند. نورها هستند. تنهااندیشه نیست، اندیشه ها هستند. با تک کالا بازار رونق نمی گیرد. در همین برخورد اندیشه هاست که آمال محک می خورد و ابزار کار نوآوری می شود. بازار جای نور ِ مطلق نیست. "تمام" و آخرین سرساخته، آخرین سرگرمی در سر آخرین کس است و سر در بازار کالایی است. آخرین را آخرین کس می آورد. سرگرمی است مولا. تا سر کی و کدام دسته را گرم کنی. البته فیلسوف ها سرساخته ی خود را اعلاتر از دلقکی می دانند که هر روزه سر خیابان خلقی را سرگرم می کند و خوش می گذراند چون می پندارند سرشان به کارهای مهم گرم است، نه حرف روزمره و روز. در بازاری و تا زمانی که مشتری داری و سر کسی را گرم می کنی که نانت را بدهد هستی. این جا مشتری می زند و "پیل" که می غلتد و می افزاید و زیر پایش را نگاه نمی کند که کی و چی له ورده می شود. سرمایه که سر ِ مایه هاست موجی است که باید بگردد. آسوده گی او عدم اوست. سیاه سیاه هم چیزی از سفید سفید با خود دارد. آن همه صنعت و سرمایه ی شوروی مگر جز به رفقا رسید؟ همان ها که خود منافعی نداشتند و برای پرولتاریا می اندیشیدند و می بستند تا به دستش برسانند.

 

از خود گذشتن تهی شدن از من و خالی شدن از خود و پیوستن به دیگری است و پُر شدن با دیگری. این دیگری او است. مهم نیست که این او در دسترس باشد یا دور و در نادسترس نشسته باشد. این از خود دور شدن و پی نه خود افتادن است.

 

این که کسی باشد، تن، بدن، من باشد، نَفَس بکشد و خود منافعی نداشته باشد را باره باره رفقا ثابت کرده اند. برای مصادره ی یک باتری فرستنده ی رادیویی از هم میان سه تا، دو تا یکی می کنند و یکی را محکوم می کنند و می کُشند و در بوق می کنند که دشمن امپریالیست نتوانست صدای پرولتاریا را خاموش کند. همه ی گرداننده و خواننده و نویسنده و مکانیک و چریک سازمان و رادیو سه نفر بودند. اولی و سومی یکی می کنند دومی را می کشند. گلوله هایی که فداییان در کردستان به هم زدند کم تر از گلوله هایشان به دشمن نیست. سر رادیویی که صدایش از دره اول مرز کردستان رد نمی شد. کشتند و رفقا هم همه از فرقه های رقیب گرد شدند یادش را سر کوه های کجای کدام ایل کُرد گرامی داشتند و نام شهید به کشته دادند. می خواهم ببینم کدام منفعت است در نظام فرمانبری فرمانگذاری که از سود فرماندهی بیشتر باشد؟ کم نیست تو هم یکی از مهره های نهاد حالا بگیر چندهزار نفری هستی که بر میلیاردها نَفَس فرمان می راند. منافع از این بالاتر که بانگ ِ بود یا نبود، باد یا نباد، باش یا نباش بر هرکس که خواستی بزنی؟ دیده ام که طرف اعدام را با جان و دل پذیرفته بود که فردا عکسش مثل عکس فلان شهید بر دست و بالای سر ِ دریای خلق می رود و همه جا حرف او است. هنوز کشته آن قدر نبود که بُرد شهادت را کم کند. آن که از خود منافعی ندارد و منافعش سود پرولتاریاست مارکس است و دخترک خدمتکارش.

داستان کُر ِ ال و کیس کَتی:

 

جانبازی بازی نیست. میدان سربازی است. بازی جان است و داو سر. می روی تاج بیاوری بسیار هست که سر بگذاری. تاج یکی است و تاجخواهان هزار. بیشتر آن ها باختندش که در خیال اریکه را نزدیک تر دیده بودند و ریشه ای تر سلاح برگرفته بودند. ماست شان نگرفت. حساب کن اگر گرفته بود و این ما بودیم که سر از تاج درآورده و تاج بر سر نهاده بودیم! این از خود کندن و به دیگری پیوستن کهن است. خود به من می برد، به تن، به این رونده، این خاکی، این اماره، که بی نیاز در میان زنده ها نجو. به دم. به حال. به در. به دریافتن. این فدایی گری، از خود کندن و به دیگری پیوستن در خانه های پرت و کور، این از خود گذشتن البته تعبیر دیگری ندارد جز این که داماد را خیال کنی پیراهن سفید پوشیده و چُروک روی سینه را صاف می کند تا شتک خون در سپیده ی تیرگاه بر آن بدرخشد. او به دیدار عروس می رود. می خواهد عروس حوری باشد در بهشت یا یادش در سرودهای فردای روشن دخترهای مدرسه. البته کسی مفت جان نباخته است. جان مولا. شهید کیر خر زیاد دیده ام.  

 

آن دیو و این فرشته، این دیو و آن فرشته

 

شاه داشتیم. موبد هم داشتیم. شاهی و موبدی برقرار بود و دو دنیا با این دو دست به هم می رسید و می گردید. شاه به جای خود، موبد به جای خود. ما طالب شاه و موبد به یک تن شدیم، شاهی و موبدی به یک خط، آن دنیا و این دنیا در یک راستا: شه موبدی خواست اول و آخر خلق بود. تاریخ ایران تا جایی  که تاریخ به یاد می آورد داستان شاهی و موبدی بوده است و همیشه تا موبدی تازه شود شه ــ موبدی بوده است. اما همان شه موبد هم ناگزیر از روز اول شه موبدی دست شاهی از دست موبدی جدا می کند. شاه بود و موبد. شاه در یک تن و موبد در تن دیگر. این دو دست شاه: برای امورات این دنیا و موبد: برای رساندن روان به آن دنیا با هم و جدا از هم اند تا در هنگام دگرگونی های ژرف که شاه و موبد در یک تن می نشیند: این شه موبد یعنی همان خدای تن گرفته، مه لقای هخامنشی ها که شاه و موبد بنده های او هستند. باری، شه موبدی، شاه و موبد با هم به یک تن دیر نمی پاید و این دو دست بر دو تن می شوند و گردش دنیای ایران همواره بر این مدار آمده است. شاه برای امورات این دنیا و موبد برای راه نمودن به آن دنیا. آمد تا رسید به دور ما. شاهی که بود. موبد هم که بر قرار بود. دست کم سه ماه سال مال گریه و زاری به یاد نیای موبد بود و مردم از مالیات روز و سهم شاه می زدند و با دست و دل باز به سوی ولی می رفتند تا سهم سیدی، سهم آقایی، سهم ولایت بپردازند و نَفَس بر خود حلال کنند. شاه شاه شاهان بود و موبد آیت الله العظما. بزرگ ترین نشانه ی الله در آسمان و بر زمین. گاهی این بر آن رانده بود، گاهی او این را کمی پس رانده بود و هردوان بر مردمان تپانده بودند اما از آن زمان که مردم تن و روان دارند، این دنیا و آن دنیا دارند موبد است که حرف آخر را می زند. شاه امورات روز و این دنیا را می گرداند، موبد آن دنیا و فردا را می زد. این یکی با پول نفتی که می رسید و مالیاتی که بر مردمان یکجانشین می بستند و آن یکی امورات آن دنیا و فردا را به نقد می فروخت. این جا و اکنون بپرداز، آن جا و فردا بستان. تو بنده و برده ی نجات روان خود شده ای. با دل و به پای خودت راه می افتی تا به پای موبد بیفتی و به دستش دهی که درآمد و دارایی ات چه است تا او خودش حساب کند، بیست در صد را برای خودش بردارد و باقی را بر تو حلال کند که حرام از گلویت فرو نرود. بی اذن او خوردن و ریدن و کردن و دادن بر تو حرام است. اوست که بین بیل و باغ نشسته است. کُس و کشت به دست او است و بی رضایت او با زنت بخوابی حرام است و زادت حرامزاده.

 

این بود و شاهی می آمد و شاهی می رفت مدتی شاهمورتی می شد و باز ایلی نو و شاهی تازه و باز خمس موبدی که همواره برقرار بود و خراج بر گرده ی مردمان یکجانشین. از شبان می شود خمس گرفت یا سرانه گذاشت؟ او هم کسی که انگار با اسب و که مان زاده شده است و همواره نیروی جوینده ی جنگ ِ نظام بوده است و پایه ی شاهی و غارتگری. یعنی که در شاهی ایران کُسست هست اما موبدی پیوسته بوده است. نهاد دین از این به آن دین شده است اما نهاده ی دین مانده است. راه نماهای راه روح پابرجاست. راهدان های آن دنیا هیچ گاه کمتر از نیمی از دنیا در دست شان نبوده است.

 

در تاریخ ایرانی ها یعنی ایرها یا آری های ایرانی دو شکست هست که هیچ گاه نتوانسته از آن در گذرد. هردو شکست هم به خواست موبد بوده است. از این دو یکی اسکندر است که داستان کُه روشی ها و هخامنشی ها را برچید. می آورند که اسکندر به تخت جمشید که درآمد همراهانش خواستند به مالدان ها و زن دان های موبد دست درازی کنند اسکندر گفته بود: ما با مادینه های پارسی خوشتریم این بربرها را رها کنید با خدایشان.

ادامه ی این متن: دُمباله

 

کاوش کُنج ِ خانه

 

فارسی: پارسی: پُرسی. پُرس همنشینی است. پُرس گپ آ بود. آ خدا بود و گپ اش سخن. سخن با در، با زبان یافتنی بود. با زبان به باغ سخن درمی آمدی. برای همین پُرسی را دری هم گفته اند. در سخن. نه در این شبان آری یا آن مولای فلان امیر عرب. از پُرس امروزه الفاتحه می خیزد.

سنجیدن: سنگیدن. به سنگ زدن. محک زدن. وزنیدن. بین سخن سنجیده تا سنگیده امروزه راهی است.

پژوهش: پژوهیدن: جوییدن، رد جوی زدن، جستن.

کند و کاو: کندن و کاویدن.

گجسته: اسکندر. خجسته: خجسته خانم.

فردوس: پردیس: پر د ایس یا آس. بو استان. بهشت. باغ پور آ، پسر آ.

قنات: قن ِ آد: کون آد. آ بابای باغی ها و کتبان هاست. در نگاه شبان به ساخت، به ساخته، پر داخته، پر آخته. پر و پوش گرفتن، پیراستن.

مملکت: مام له کت: مادر کت. در نگاه باغبان.

لکاته: له کات، ل کت: کتبان، کتخدا، کتبانو. در نگاه شبان

حوری: خوری. از خواهر.

دینه: از دی. دین. دیانا. پیکر دین مومن در بهشت.

کَر: کُر: مرد جوان. پسر: دانه.

که: دختر جوان در برابر کر که تاک میراست او سبز است. تاک تر: سوز: سوس، سیس.

نوکر: کر نو. مثل شاد که نام پسر است و نوشاد پسر از پی شاد است. در آغاز کر و نوکر به معنای غلام و بنده نبود. بنده گی در راه آمد و با آوار شبان های آری.

کنیز: که نیز: که نو. زن نو.

دودر: دو در دارد: کُس و کون: دختر.

دوشیزه: دو چیزه. چیز کُس یا کون است: دوچیزه همان دودر است.

نیزه: زه بر سر نی.

کمان: که مان: که زن است و مان مرد. کمان زن شبان. برنوس.

کشور: کِش بر: استان کشی، بر ِ گیس. باشگاه زن.

خوراسان: خور استان. باشگاه خواهر.

سیستان: سیس استان. استان تاک ِ تر: استان دختر.

خور: خواهر، خوهر، خووَر، خاور.

شوش: سوزخانه: سوسیانا: سوس خانه: خانه ی خواهر.

ایران: کشور آری ها

اهریمن: آریمن: آ ــ ری: رو یا چهره ــ مرد: مرد آری.

آری: ری یا روی آ، چهره ی آ، دار میرای مرد. روی رُخ باخته.

نکته: نقطه: نوک ته. بر سر این که آن که می نویسد نوک است یا ته اتفاق نظر نیست. اما امروزه میان نقطه تا نکته راهی است.

قلم: قلمه: قلم کوچک در برابر قلم که باید بزرگ تر از قلمه می بود.

پن: پنیس: پن کوچک در برابر پن بزرگ که قلم باشد.

فهمیدن: فهمودن: پهمودن: پیمودن. پیموده می شود در هزاره بیش.

گاییدن: گایش. گرداندن گاو بر زمین. دانه کاری در نگاه شبان.

فاکن: فاکهون: پاکندن: بیل زدن پای دار درخت.

ناوکن: نوکندن. همان پاکندن یا پاکن کردن است به معنی آمیختن و گاییدن.

دیوار: دیفال: دی بال: د بال. د وار، مثل دُ کان: کان چشمه یا معدن. دیوار: بال یا بالک. بال های تو: دیوارهای اتاق.  بالک: پرچین.

زَندان: چی دان: مال دان: چی زن دان: محل نگه داری زن های دزدیده یا به غارت گرفته شده. حرم در میان شبان های آری ایرانی. مال، دارایی، چیز زمانه زن بود و شبان های آری به شمار زن ها و زندان هایشان فخر می فروختند.

 

مولا: بنده ی ایرانی ِ نیایی عرب

 

مولا: غلام، بنده

ولی: سرور، آقا

 

ــ عرب ها اسلام را به ما تحمیل کردند.

انگار یادش رفته است که تا همین دیروز تنها چیزی که به کمر داشت کاسه ی زمزمه اش بود. عبدالرضا می گوید. می گویم: به بابای تو نمی دانم ولی به خیلی از باباها تحمیل شد. اما به تو کسی جز بابایت تحمیل نکرده است. وقتی به همت مغول ولی از اریکه قدرت روزش افتاد از دل تو که برنخاست. مشکل تو این است که در سرشت مولا شده ای. خوی مولایی و عبودیت، رسم بنده گی دیندارت کرده است. قُلدر به زمانی که رقیب ندیده ای و خوار و زار وقتی که سُمبه را پر زور دیده ای و سُمبه عرب پُر زور بود. آمد گرفت و ولی تو شد. آقایت، سیدت، سرورت و تو شدی مولا: غلام ِ آزاد. جمع اضداد. غلام در برابر ولی و "آزاد" در برابر موالی و آن ها که به ولایت در نیامده اند یا کسی به ولایتشان نخواسته است. فرمانبر حکمران و فرمانگذار بر آن ها که مولا نشده اند. تو مولای من آب ّ گوشت نهاد فرمانی. جُرثومه ی فرمانبری هستی. در چرخه ی فرمان هست می شوی. تو می خواهی این ولی اُموی برداری ولی عباسی به جایش بر اریکه بنشانی تا تو نیایش عوض کنی کمی. تو با نهاد فرمانبری مشکلی نداری. باید "او" باشد، کسی نه از جنم تو، تخمه ی دیگری، سید: تخمه ی عرب بالای سرت باشد که بزند توی سرت و براند تا آماده ات کند که بر زیر دست برانی. داستان تو این است که بابایت مولا شد: غلام در برابر ولی ِ عرب و سرور و آقا برای پیش بردن حکم ولی بر موالی و آن ها که مولا نشده بودند یا به مولایی پذیرفته نشده بودند. به بابای من تحمیل شد. اما بابای من وقتی که ولی از اریکه افتاد خود عبا قبا نکرد جایش بنشیند. این فرق هست در میان آزادی در میان آزاده گان تا جار آزادی در میان موالی ِ زار.

 

درنگ: این را داشته باش که سه عنصر اساسی در زنده گی همه ی ایل های آری بود که بعدها همین سه تا در ایل های آری ایرانی باقی ماند: سگ، آتش و کاسه ی زمزمه، زمزم. سگ به این دلیل که می توانست جان ندیدنی آدمی را ببیند و بداند که روان مرده به کدام دنیا و مراتب رفته است مهم بود و هر مرد مومن باید از پنج ساله گی تا مرگش سگی می داشت و سگش همواره در کنارش می بود تا هرگاه مُرد سگ روان مرده را ببیند به سگبند بگوید و سگبند بر بازمانده گان روشن کند که روان مرده به کجا رفته است. سگ را سگبند می داد و هر مومن وابسته ی یک سگبند بود. بند دوم موبد سگبند، دوم کاسه بر کمر: یعنی که هر بالغ نر، یعنی یک سه پنج عمر پیموده باید برای تمام عمر کاسه ای به کمر می داشت که باز از موبد می گرفت تا به وقت گاهان پنج گانه در آن آب کند و زمزمه بر آن آب بخواند، به نیت آّب روان و چون وِر و زمزمه اش تمام شد با همان آّب دست و صورتش را بشوید و خود را متبرک کند، وضو کند برای نیایشی که به شِر بود. پدر شعر مداحی. نیایش: یشت نیا، ستودن نیا. یعنی ستایش به زبانی مرده که معنایش را درنیابی با صدای بلند. سومین بند موبد سگبند آتش بود. آتش در میان مردمان یکجانشین تقدسی نداشت و به آسانی با مالیدن چوب زبرین بر چوب زیرین، زند بر زنده آتش روشن می کردند. اما در میان شبان ها این نبود. آن ها آتش از آتش روشن می گرفتند و بعد از مدت ها زنده گی شبانی و برو برو خانه به کولی از خیال و توانشان بیرون شده بود که پیش تر می توانستند با مالیدن دو چوب بر هم آتش روشن کنند. این اجاق یا تش بود که تو را کس می کرد. کافی بود از اجاقت مراقبت نکنی و آتشت خاموش شود. ای بسا که موبد به ات آتش نو ندهد و بی نشان بروی. کسی به کسی آتش نمی داد که. کی در چادر کسی می ماند که اجاقش کور است؟ کی حاضر است کسی را که کس بوده است و صاحب تش و از تس پاس نداشته و ناکس شده کنار آتش اش جا بدهد؟ آن کس که احاقش کور می شد یعنی که باید ایل بگذارد و برود. کدام شبان حاضر است این بی تش ِ ناکس را راه بدهد؟ سگس و کاسه اش گرفته می شد و در کانش زده می شد: طرد. موبد که این هر سه را می گرداند خود سگبند بود و سگ به مومن ها می داد و وقت مرگ سگشان را می گرفت. این سگبندها در خراسان دور هون یا هوند یا هوندی گفته می شدند و در غرب الکلب. در میان این ایل ها سامان ولی و مولایی برقرار بود. یعنی که هوندی ها و الکلب ها مولای سگبندها بودند و وقتی غارت می کردند خمس آن را به سگبندها می دادند که ولی شان بودند اما در مناسک دین تا حدی به راه خود.

 

در هنگام هجوم عرب سگبندها که مرکزشان فارس بود اوضاع را که پس دیدند پیام دادند و زین بر پشت نهاده پا پیش گذاشتند که مولای مولای الکلب شان شوند که سرشان در آن زمان اولاد ابوطالب بود به سر کرده گی علی. این سنت در میان شبان ها بود که وقتی مُلکی یا ملکی خود را بی جنگ به رهبری تسلیم کند این مُلک نه به غارتگران ایل آن مَلَک که همه به خودش تنها می رسد. داستان باغ فدک هم چیزی جز این نبود. صاحب باغ که جانش را در پیش غارتگران در خطر دیده بود خود و باغ را تسلیم محمد می کند و باغ فدک می شود مُلک ممی. شیعه گناهی که بار عمر می کند فتح و کشتار پدرهای ایرانی ها نیست بلکه پس گرفتن باغ فدک از فاطمه است. باری، موبد سگبند فارس، فارس ِ آن زمان یعنی تا سیستان را به علی الکلب تسلیم می کند. این از همان آغاز مشکلی برای مسلمان ها درست کرد که همه ی خمس و خراج فارس برای علی را زیاد و ناعادلانه می دیدند. این همان اول ادعای غصب ولایت سید و اولاد علی است. باری، خمس و خراج فارس سرانجام به خراج دارابگرد که یکی از ایالت های آّباد فارس در آن زمان بود و یکی دو ولایت دیگر فزود و کاهید و رسید و تا زمان حسن هم پرداخت می شد اما اولاد علی هیچ گاه از ادعای خمس و خراج فارس دست برنداشتند.

 

همین شبان های سگبند فارس و هوندی ها که مولای الکلب شده بودند همان لشکر اسبسواران و آس ِ لشکر سواره ی شاه های ساسانی بودند. وقتی یزدگرد به دم دروازه ی فارس رسید کاسه ی زمزمه اش را از کمر او گرفتند و راندندش به سوی اصفهان که آن زمان گوشه ای از فارس بود یعنی که موبدها در اصفهان را بر یزدگرد بسته اند و لشکر موبد و شاه آماده است تا کودکی از الکلب بیاید سوار شود، حسن یا حسین یا عباس یا هرکس که نیای الکلب دارد پیش بیفتد و لشکر تبرک شده راه غارت را پیش بگیرند. خمس سهم الکلب است و  چار پنجم سهم غارتگرها. برای آن ها فرقی نکرده است. پیش تر در رکاب شاه به غارت می رفتند حالا در رکاب خدا، ولی الله.

 

حالا مولا در فرهنگ لغت های موالی:

 

مولا. مولی. سرور. مخدوم. سرپرست که مورد احترام و ستایش کس یا کسان باشد. از یادداشت مؤلف. صاحب و خداوندگار و مالک و خواجه: بیعت کردم به سید خود و مولای خود. گویی که خدای است فرد رحمان مولاست همه خلق و اوست مولا: اجل ّ روی زمین کآسمان به خدمت او چو بنده است کمربسته پیش مولایی .


مولا شدن؛ سرور شدن. آقا و بزرگ و مخدوم و پیشوا شدن: هرکه او بیدار گردد بنده ٔ ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود.


|| توسعاً پدر به مناسبت ولایت و سرپرستی بر فرزندان: زنی گفت من دختر حاتمم، بخواهید از این نامور حاکمم، کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود ز اهل کرم .


|| غلام و برده. بنده و برده. غلام. عبد. از اضداد است. از یادداشت مؤلف: ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهی که پیش تو جبین بر خاک ننهاده ست چون مولا. زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده و خاک دو کف پایت.

 

مولا گشتن؛ مولا شدن. کهتر و بنده شدن: 

 

موالی: جمع مولا

 

1.آقایان، سروران، بزرگان، مولایان 
۲. بندگان، تابعان 
۳. یاران، دوستان، رفقا

 

مولی 

لغت‌نامه دهخدا

مولی. مولا. آزاد کرده شده. آزاد شده. آزاد کرده شده. مُعْتَق. جمع: مَوالی. و منسوب بدان مولوی است. این لفظ مصدر میمی است که به معنی اسم فاعل و اسم مفعول مستعمل است و می تواند که صیغه ٔ اسم مفعول باشد. فارسیان گاهی «مولا» به الف نویسند چنانکه «ماجرا» که در رسم الخط عربی «ماجری » نویسند. قولهم: هم موالی بنی هاشم؛ یعنی آزادکرده شدگان بنی هاشمند.

|| نعمت داده شده. انعام شده. منعم علیه.

|| بنده. عبد. مملوک. غلام. غلام آزادشده. مولا. او را اگر شناخته ای بی شک دانسته ای ز مولی، مولی را. به مولایی سپرد آن پادشاهی، دلش سیر آمد از صاحب کلاهی .یکی چون رای این خواجه، دوم چون امر این مهتر، سیم چون رای این سید، چهارم دست این مولی.

چون عثمان بنشست ... گفت [با یاران پیغمبر(ص)] چه بینید و او را چه باید کردن. علی گفت او را بباید کشتن به خون هرمزان که هرمزان را بی گناه کشت و این هرمزان مولای عباس بن عبدالمطلب بود زیرا که آن روز که وی مسلمان شد گفت کسی خواهم که از اهل بیت پیغمبر(ص) باشد تا بر دست وی مسلمان شوم و او را به عباس راه نمودند و بر دست عباس مسلمان شد. ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی. فضل بن سهل، مولای مأمون بود و به اصل مغ بود و به دست مأمون مسلمان شده بود. ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی. || شیعه . دوستداران و پیروان علی و آل علی: ابی الحسن موسی بن جعفر فرمود... مولی کسانی اند که ما را دوست دارند و به ما تولی کرده اند. گاه باشد که مولی را به معنی جمع استعمال کنند.

 

به همان اندازه که مولا دو روی و دوروغکار است در بیان معنا و اندرون ولی معنای راست دارد.

ولی:

۱. سرپرست، قیم، کفیل، وصی 
۲. مرشد 
۳. دوست

 

من خود دُم ِ رفته ام و از دَم می گویم

 

من که نه اما پرسشی است زنده گی ما، آدمی بر این زمین جاودان است؟ یعنی همیشه آدمی زاده بر زمین می زید؟ بود که نمی زیست. سر و دُم ِ ماردُم بسته به دَم است. نفس. دم بسته است به بازی آفتاب و ماه با زمین، با آب و زایش و گردش باد و زنده گی، زهنده گی.

 

هستی را من گاهی این گونه دیده ام که ماری است در راه رفتن به سوی نه هست. هست: این کهکشان و هست و نه هستش. این مار البته دررو و دورانداختنی هم دارد اما درروش تنها غلاف نیست که مرده ی پوست باشد. سر که پیش می رود غلاف نیست که می افتد، پاره ای از دُم است. کتاب راهی است که در دوردست ِ پشت ِ سرمانده بر دار، بر هستی، بر دنیا رانده شده است. بر هر دو نیا: بر هست و نه هست رانده است. دُم های زیادی رفته اند که یادشان در خواب خاطر هم نمانده است. هربار که پیش می رویم و سر پیش می بریم و از دُم دورتر می رویم پاره ای از دُم می افتد. می رود تا جایی که ببینی در یکی جلوه گر شده است که سرش درست است و سر ِ روز است اما پاهای دار به عهد ماهی مانده است. تا جایی یاد دُم ِ رفته به خواب می آید اما گاهی در جنم ات چنان گم می شود که هیچش به یاد باز نگرداند.  بررسی دُم ِ رفته نشان نخواهد داد که سوی سر به کجا است. دُم همان سر ِ روزهای رفته است، نقشه ی راه گذشته است. آن چه من می دانم سایه ای از یکی از دُم های افتاده است. دُمی که تمدن مردم آ یا آم است و نیمه ی راه زبانی که جان من است. همین پُرسی. زبان همنشینی با دَم. زبان آن ها که "در" ِ پُرس با خدا بر آن ها گشوده بود.  زبان آ ــ دم و اوا یعنی مردمانی که خدا را آوردند: خواه یه هوه ــ خدای خدا، خواه رحمان، رم، رامان ــ خدای رمه، شبان، خواه ال،  ایلی، الله ــ دست خدا، دلال. گفتم و ناگفته ماند که کی می داند سر هستی کجاست تا به دُم اش برسد؟ بابای من سر را آفتاب گرفت و آن را قدیم دانست. کهن. بوده است. من اما گیرم میان این که آمده است و آن چه بوده است. گیر است. گره. بر گام و بر گلو. او اموراتش بهتر گذشت تا من که خیال می کنم روز اول و آخر آفتاب به دستم است. مگر نه این است که هست در میان نه هست برزخی است، بُره ای است، این بُره که در آن کهکشان ما هست می شود و این پاره ی زمین هموار ِ بازی ی هم آهنگ ِ آب و باد و خاک که عرصه ی دم ِ ما است برای همیشه "موجود" است؟ این زنده گی، این زنده گان جاودانه اند؟ این جا برای همیشه به دانه است وقتی که می بینیم هر روزه بغل گوش مان یکی از زنده هایی که از روزگار با او ناسازگار است برای همیشه می رود؟ آن همه انواع حیوان ها که رفتند کجا شدند؟ چرا این چنین روزی بر سر آدمی نیاید؟ ما گل آفرینشم البته. اما ما که همه ی آفرینش را ندیده ایم. شاید آدمی هم بُره ای از آفرینش است. گردش اقلیم می تواند داستان هایی براند که پیشینیان بر ما نخوانده اند. همین نوار گرما و خشکی زده گی از پاکستان تا مراکش، در سرتاسر باشگاه مسلمان ها شتاب بگیرد و گرما موج بردارد از بالای سر همه و این دریای غرب را گرم و گرم تر کند و تری هوا، نم و نای هوا را بالا ببرد موش چه راهی جز گلوی گربه دارد؟ به کسی رایت بیضا نداده اند که شما برای همیشه باشید. از هست  و آن همه هستان بگیر و به هسته ی بازیده ای برس که من ام.

 

دلخوری شبان از مار ریشه در داستان های کهن دارد

 

مار یکی از بدترین بدها در دین های شبانی است. مار همان گونه که مادران می کنند آدم و حوا را با دور و برشان آگاه می کند. چشم شان می شود تا راه بیفتند. در این استوره مار چشم آن ها را نخست بر فریب خدا باز می کند: این که خدا آن ها را ترسانده است که اگر از این درخت بخورید می میرید. نشانش داده است و نگفته است که درخت آگاهی بر نیک و بد است. مار، مادر می گوید بخورید نمی می میرید، من خورده ام نمرده ام. آشکار است که آدم و حوا کور نیستند. چشم سرشان می بیند. چشم دل آن ها بر دنیا بسته است.

 

حوا از پهلوی آدم درآمده است و جفت حاضر است. باید راه بیفتند تا داستان دین راه باز کند به کتاب که کت آب ِ دین است.

 

درست کردن حوا از دنده ی آدم: متن کتاب

 

و خداوند خدا گفت‌: «خوب‌ نیست‌ كه‌ آدم‌ تنها باشد. پس‌ برایش‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ بسازم‌.» و خداوند خدا هر حیوان‌ صحرا و هر پرندۀ آسمان‌ را از زمین‌ سرشت‌ و نزد آدم‌ آورد تا ببیند كه‌ چه‌ نام‌ خواهد نهاد و آنچه‌ آدم‌ هر ذی‌حیات‌ را خواند، همان‌ نام‌ او شد. پس‌ آدم‌ همۀ بهایم‌ و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیوانات‌ صحرا را نام‌ نهاد. لیكن‌ برای‌ آدم‌ معاونی‌ موافق‌ وی‌ یافت‌ نشد. و خداوند خدا، خوابی‌ گران‌ بر آدم‌ مستولی‌ گردانید تا بخفت‌و یكی‌ از دنده‌هایش‌ را گرفت‌ و گوشت‌ در جایش‌ پر كرد. و خداوند خدا آن‌ دنده‌ را كه‌ از آدم‌ گرفته‌ بود، زنی‌ بنا كرد و وی‌ را به‌ نزد آدم‌ آورد. و آدم‌ گفت‌: «همانا اینست‌ استخوانی‌ از استخوانهایم‌ و گوشتی‌ از گوشتم‌، از این‌ سبب‌ "نسا" نامیده‌ شود زیرا كه‌ از انسان‌ گرفته‌ شد.» از این‌ سبب‌ مرد پدر و مادر خود را ترك‌ كرده‌، با زن‌ خویش‌ خواهد پیوست‌ و یك‌ تن‌ خواهند بود. 

 

راندن أدم و زنش از باغ

 

و آدم‌ و زنش‌ هر دو برهنه‌ بودند و خجلت‌ نداشتند. و مار از همۀ حیوانات‌ صحرا كه‌ خداوند خدا ساخته‌ بود، هُشیارتر بود. و به‌ زن‌ گفت‌: «آیا خدا حقیقتاً گفته‌ است‌ كه‌ از همۀ درختان‌ باغ‌ نخورید؟» 

زن‌ به‌ مار گفت‌: «از میوۀ درختان‌ باغ‌ می‌خوریم‌، لكن‌ از میوۀ درختی‌ كه‌در وسط باغ‌ است‌، خدا گفت‌ از آن‌ مخورید و آن‌ را لمس‌ مكنید، مبادا بمیرید.» 

مار به‌ زن‌ گفت‌: «هر آینه‌ نخواهید مرد،  بلكه‌ خدا می‌داند در روزی‌ كه‌ از آن‌ بخورید، چشمان‌ شما باز شود و مانند خدا عارف‌ نیك‌ و بد خواهید بود.» 

و چون‌ زن‌ دید كه‌ آن‌ درخت‌ برای‌ خوراك‌ نیكوست‌ و به نظر خوشنما و درختی‌ دلپذیر و دانش‌افزا، پس‌ از میوه‌اش‌ گرفته‌، بخورد و به‌ شوهر خود نیز داد و او خورد.  آنگاه‌ چشمان‌ هر دوِ ایشان‌ باز شد و فهمیدند كه‌ عریانند. پس‌ برگهای‌ انجیر به‌ هم‌ دوخته‌، سترها برای‌ خویشتن‌ ساختند. و آواز خداوند خدا را شنیدند كه‌ در هنگام‌ وزیدن‌ نسیم‌ نهار در باغ‌ می‌خرامید و آدم‌ و زنش‌ خویشتن‌ را از حضور خداوند خدا در میان‌ درختان‌ باغ‌ پنهان‌ كردند. و خداوند خدا آدم‌ را ندا در داد و گفت‌: «كجا هستی‌؟» 

گفت‌: «چون‌ آوازت‌ را در باغ‌ شنیدم‌، ترسان‌ گشتم‌، زیرا كه‌ عریانم‌. پس‌ خود را پنهان‌ كردم‌.»  

گفت‌: «كه‌ تو را آگاهانید كه‌ عریانی‌؟ آیا از آن‌ درختی‌ كه‌ تو را قدغن‌ كردم‌ كه‌ از آن‌ نخوری‌، خوردی‌؟»  

آدم‌ گفت‌: «این‌ زنی‌ كه‌ قرین‌ من‌ ساختی‌وی‌ از میوۀ درخت‌ به‌ من‌ داد كه‌ خوردم‌.» 

پس‌ خداوند خدا به‌ زن‌ گفت‌: «این‌ چه‌ كار است‌ كه‌ كردی‌؟»

زن‌ گفت‌: «مار مرا اغوا نمود كه‌ خوردم‌. » 

پس‌ خداوند خدا به‌ مار گفت‌: «چونكه‌ این‌ كار كردی‌، از جمیع‌ بهایم‌ و از همۀ حیوانات‌ صحرا ملعون‌تر هستی‌. بر شكمت‌ راه‌ خواهی‌ رفت‌ و تمام‌ ایام‌ عمرت‌ خاك‌ خواهی‌ خورد. و عداوت‌ در میان‌ تو و زن‌و در میان‌ ذُرّیت‌ تو وذریت‌ وی‌ می‌گذارم‌؛ او سر تو را خواهد كوبید و تو پاشنۀ وی‌ را خواهی‌ كوبید.» و به‌ زن‌ گفت‌: «اَلَم‌ و حمل‌ تو را بسیار افزون‌ گردانم‌؛ با الم‌ فرزندان‌ خواهی‌ زایید و اشتیاق‌ تو به‌ شوهرت‌ خواهـد بود و او بر تو حكمرانی‌ خواهد كرد.» و به‌ آدم‌ گفت‌: «چونكه‌ سخن‌ زوجه‌ات‌ را شنیـدی‌ و از آن‌ درخت‌ خـوردی‌ كه‌ امـر فرمـوده‌، گفتم‌ از آن‌ نخـوری‌، پـس‌ به سبب‌ تـو زمیـن‌ ملعون‌ شـد و تمام‌ ایام‌ عمـرت‌ از آن‌ با رنـج‌ خواهی‌ خورد. خار و خس‌ نیز برایت‌ خواهد رویانید و سبزه‌های‌ صحرا را خواهی‌ خورد و به‌ عرق‌ پیشانی‌ات‌ نان‌ خواهی‌ خورد تا حینی‌ كه‌ به‌ خاك‌ راجع‌ گردی‌، كه‌ از آن‌ گرفته‌ شدی‌ زیرا كه‌ تو خاك‌ هستی‌ و به‌ خاك‌ خواهی‌ برگشت‌.» 

و آدم‌ زن‌ خود را حوا نام‌ نهاد، زیرا كه‌ او مادر جمیع‌ زندگان‌ است‌. و خداوند خدا رختها برای‌ آدم‌ و زنش‌ از پوست‌ بساخت‌ و ایشان‌ را پوشانید. و خداوند خدا گفت‌: «همانا انسان‌ مثل‌ یكی‌ از ما شده‌ است‌، كه‌ عارف‌ نیك‌ و بد گردیده‌. اینك‌ مبادا دست‌ خود را دراز كند و از درخت‌ حیات‌ نیز گرفته‌ بخورَد و تا به‌ ابد زنده‌ ماند.» 

پس‌ خداوند خدا، او را از باغ‌ عدن‌ بیرون‌ كرد تا كار زمینی‌ را كه‌ از آن‌ گرفته‌ شده‌ بود، بكند. پس‌ آدم‌ را بیرون‌ كرد و به‌ طرف‌ شرقی‌ باغ‌ عدن‌، كروبیان‌ را مسكن‌ داد و شمشیر آتشباری‌ را كه‌ به‌ هر سو گردش‌ می‌كرد تا طریق‌ درخت‌ حیات‌ را محافظت‌ كند.

 

اولاد آدم گناه این چشم گشودن، این عارف به نیک و بد شدن، عارف به خیر و شر شدن را هیچ گاه بر مار نخواهند بخشید. این که در می یابی که خدا دروغ هم می گوید. این نخستین به خود آمدن به دست آدم و حوا می دهد که روزهایتان به شماره است و دارایی تان دارتان است و همین که تازه چسم تان بر آن باز شده است. روزهایت را دریاب. بیل و زنبیل. دیگر نان مفت نمی دهند. انگار آن جا جاودانه بوده است و گرنه خداوند خدا دیده است که مار آدم و حوا را به نیک و بد آگاه کرده است و لابد دیده اند که خداوند دروغ گفته بود که اگر از آن درخت بخورید می میرید. آدم را از ترس این که دو جاودانه، دو جا به یک دانه، دو تا به یک جا شود آدم و حوا را از بهشت که در گوشه ای از زمین است، از باغ بیرون می کند تا روی باقی زمین کار کنند. حالا اولاد این آدم که همه ی داستان های آمده را هم پذیرایند بر آن اند که باغ و بهشت هست سر همان جایش است اما جایش بر این زمین و این دنیا نیست. آن باغ در دنیای دیگر است. دنیای دیگر کجاست؟ بسته به هوش زمانه است. دوری زیر همین زمین بود و همان یک دنیا بود. بعد شد روی همین زمین دو زخ نام گرفت. دو سخت. دوزخ جایی بود بسیار سرد که برآمد راهی بود که آن ها به سختی از آن جان به در برده بودند. دیگر سخت دوزخ بوی گند و بد است که دایم می وزد در آن سرما. بهشت بعدها می آید و دوزخ وقتی سر از غرب و گرما در می آورد داغ و آتشینی می شود و بهشت و جهنم که جور می شود برزخ، بر سخت هم می آید. بعدها بود که باغ و بهشت و آغاز آفرینش از زمین و این دنیا بلند شد و به دنیای دیگر رفت.

 

تل های گلی، بناهای سنگی، بنیادهای فلزی

 

سخن: سه خانه: خانه ها در گردونه: آفتاب، زمین، ماه: خانه روی زمین: پدر، مادر، بچه یا بچه ها: باغبان، شبان، دانه کار. سخن بین این سه سو می گذرد. در زنده گی شبانی سوی فرودست بچه کاهیده می شود و سخن وقتی از آ به رم می رسد دو سو می گیرد و گفت و گو میان مرد و زن است، پدر و مادر: جمشید و خورشید یا رم و اورم یا رم و خوررم. همین چون از رم به ال می رسد گفت یکسویه می شود، گفت او، گفت فرمان سخن ال است، الله. ال و موسا برای نمونه.

 

 

tolsari1

تل های گرد گلی: تل ِ سری، تنگ رم

 

در آغاز گپ آدمی سخن بود. سخن گپ آ بود: رُخ جاودان به چهره ی میرای مرد، آ، گیو، گیاهمرد نخست، کیومرس، این رخ جاودان در سه خانه می گردید: زمین و آفتاب و ماه و در هر نشیمن کسی بود و رفتاری داشت. دوری بر زمین بود و بر دار ِ آ، دارا، باغبان و بعد از مرگ دار ِ آ دوری رُخ اوا، خانه ی آ، حوا، زن آ است و بر زمین در باغ. گپ خانه ی اولین که سه خانه ی باغبان و دانه کار و شبان است سخن است. سخن گپ و گفت کسی است که روانش، رُخ اش در گرونه ی زمین ــ آفتاب ــ ماه می گردد. تا در باغ است مادر است. پدر که می شود شبان است و جای شبان بر روی زمین سر کوه است و در سه خانه آفتاب نشین است. این خدا رم است. دورش چون تمام شود از آفتاب به ماه فرو کشیده می شود. فرو شد شبان یا رم که پایان دور دوم رُخ است یعنی برخاستن و رها شدن ال، ال اله بر زمین. ال میراثدار شبان های ورشکسته ای است که گردش اقلیم و نامناسب شدن برای شیوه ی اسبچرانی و گله داری آن ها و شیوه ی زیست شان را به آخر رسانده بود. ال باید نان شبان هایی را می داد که آوار از کوه فرود می آمدند و در آبادی هیچ کاری نمی دانستند و به کاری نمی آمدند که نانشان در آید. جالب است که ال به معنی دست که خود از هل به معنی سو و طرف بود، در میان ایل پیش از آن که ایل نام بگیرد معنی دست می گیرد. ال: دست. ایل: دسته. این دست پسر انسان است. دلال. شبان ورشکسته ای که کاری ازش برنمی آید مگر که از این بگیرد به آن بدهد و نان بخورد. این دنیا می گیرد که آن دنیا پس بدهد. خدایی با سر آدمی زاد. پسر انسان. سخن در خانه ی دارا گپ ِ سه سویه بود. سُه وت ِ خانه بین پدر که نماد شبان ِ آفتابنشین است و مادر که نماد باغبان و زمین نشین است و پسر یا بچه که نماد و نمود ماه نشین است می گذرد. این سخن ِ سه سویه چون از آ به رم برسد چون رم شبان است و در سفر نمی تواند سخن سه سویه در کنار هم داشته باشد. گپ ِ سه تا با هم در راه نامیسر است. رم نخست سوی بچه را از سخن می اندازد و سخن را دو سویه می کند: زن و مرد: رم و خوررم، رم و اورم. این سخن کاهیده به دو سو، به گفت و گو در راه نرینه و نرینه تر می شود تا  جمشید خورشید را از خانه براند و رم خوررم را. اگرچه در میان این مردمان معنی روز خورشید این است که اگر قرار است کسی از این زمین به آفتاب شود نر نیست، زن است. بال های مومی جمشید تاب گرمای آفتاب نمی آورد و جمشید از بالا به زمین سرنگون می شود. در میان دسته ای از شبان های آری غربی آن که بالا می رود پسر است: د سان، د سون. خورشید را موالی آفتاب گرفته اند و در میانشان خورشید نام مرد هم هست. اما جم شید یعنی جام یا جامه ی سید، زید، زاد، جام تخمه، خورشید، خواهر زاد را از خانه می راند، رم خوررم: خو.اهر رم و اورم: خانه ی رم را از چادر، از اوس می راند تا بتواند خانه را یکسر نرانه کند و به ابراهیم ِ ال بسپارد که همان اورم یا اورام پیشین بود. رم زن را رانده بود که خانه را به ال سپرد. سخن برای ال گفت او است، گفت ِ بی گو، فرمان. یعنی همین خدا که وقتی که رم بود بر کوه خانه داشت مردمانش را به کوه می خواند و گاهی با آن ها گفت و گو داشت در راه به ال رسید که در کوه گوش باش و در آبادی زبان که برانی.

 

سخن، گفت و گو، گفت او

آ، رم، ال

زمین، آفتاب، ماه

 

گل: گل ِ پخته: سنگ: سنگ ِ پخته:  فلز. تا از فلز ِ پخته به چه نافلز برسد.

 

این سه تایی را رد دیگری بزنیم. تُر پیدا کنیم. نشانه بگیریم. نخستین سازه های بزرگی که از مردمان مانده است تل های گلی گرد دست ساز مردمان آ یا آد یا آک یا آم است. در این دوره آدمی بناهایش را با گل برمی آورد. راهی بر مردمان پیموده می شود. دوری است که آدمی گل را پخته است و به سنگ رسیده است. این دوره آدمی زاد میلش به پایایی را در نشانه های سنگی و از سنگ بنا می کند. این بناها در میان شبان های گوسوار سنگ های بسیار عظیم است، پاره کوه. هرچه پیش تر آمده سنگ هایش از نظر اندازه کوچک تر می شود. در مصر نگاه کن بر بُن و اساس تمدن گوسواری و به تمدن اسبسوارهای رومی برس بعد به اسلام که دور تمدن شبان های شترچران است. البته ملات به کار آمده است و آجر اما سازه ها آن شور برابری با کوه را ندارد. در ایران سازه های سنگ و ساروج ساسانی را با تخت جمشید هخامنشی ها بسنج. موالی دیگر نتوانستند آن سنگ و ستون های عظیم را بنا کنند. دور سوم که دور دلال است آدمی سنگ را پخته و به فلز رسیده است. نشانه های این دوره فلزی است و میل به آهن دارد. لابد برای این که آهن باید دیرتر بپاید. اما بنگر که سازه های گلی هنوز مانده است اگر دست از سرش بردارند هیچ باکش نیست، از تل سری تنگ رم تا تل ماری و تل ابیب و تل ِ آم ِ آمستل ِ این هل لند. به نظر می رسد در برابر آبّ و باد و گذر زمان تاب گل بیشتر از سنگ است و سنگ از فلز پایدارتر است. پس شبانزاده بعد از فلز نشانه بر چه بنشاند که بپاید؟

 

گل نشان آ یا باغبان است، سنگ میل رم است، شبان، فلز عشق دلال است، ال.

 

با این حساب باید سخن نو شود. تازه شود. سخن نو را باید نوآ بیاورد. من اما آغاز آ یعنی رُخ جاودان را هست دیده ام نه نه هست و این که راه بازگشت بر همه ی هستان بسته است، نه تنها بر من، نَفَس. هیچ حی ای لایموت نیست. سخن نو همین است که من می آورم و من این سخن ها می آورم از آن جا که زاده ی واپسین باغم، زاده ی مُخ استان آزاده گان، زاده ی ماهسو و مسی، باغم پایم داد و استخوانم شد و راه بر من نوشت همین که بر دم می گشایم، بر آ، بر آــ دم.

 

با دختران دارا و نه دار

 

دختر تو که پاک من را ناامید کردی. صدایت بریده است. بنگر: این گربه یا شیر یا هرچه، این مام له کت ِ ایران. این مُلک روزی ملک دارا بود. دارا را برای دار میرایش عزیز می دارم، یادش برایم گرامی است، کودکی ام داده است، جوانی ام را رانده است. این دار آ یا دارا که خدا در دار میرای آدمی بود خانه به مادر سپرد و شرق شد مُلک خور. خور استان. استان زیست خواهر. مُلک خواهر. این خور جاهایی خووَر است، جایی خاور است، جایی خواهر است. شرق این ملک خوراسان است. مُلک خواهر و هم جایی که آفتاب تُلو کند. خوراستان هست و تا در گوش خر نر کنند که پیش تر نیا سیس استان را نهاده اند. سیستان. سیس یا سوس از سوز دری است، تاک تر، دختر. سیس خواهر است. به گویش شرقی. غرب مُلک دارا، باغدر در چشم کور کرده است که این سوس استان است. سوز استان است، استان خواهر به گویش غربی. سوزیان. شوش. حد ملک این بوده است. روزی که دارا ملک را به زن سپرد و رفت.

 

حالا سین سوال: تو که چیزی جز مشتی زبار زهوار دررفته نیستی، چه در سنت زیارت گورهای عرب ها و چه در بازار روز و آن همه زاری و به زاری سیاه نمی روی من با تو چه بگویم که مکرر نشود؟ دختر، خوورم، تو در این مُلک چند یک مرد همسرت هستی؟ تا کجا با همبرت همسر هم هستی؟ تو و همسرت و پسرت در برابر یک سید که معنای دیگری جز تخمه ی عرب ندارد چند می ارزی؟ تو درش را بگذار تا دم بکشد. تو آن زمان که توانستی بپذیری که ولی ات می تواند از خودت باشد، نه بی گانه ای که آشکارا گفته است برای این ولی است که از جنم تو نیست بگوز. ولی باشد، مولا باشد، چون ولی نباشد تو اورینتاسیونت را از دست می دهی. فرق آّب و آخور دیگر ندانی. اما ولی بابای تو را خوار ندارد و مجلس اش را به زبان بابایش نیاغازد؟ فخر کیر کم کند؟ برای تو که ولایت را خاص اولاد علی و سید می دانی و دنیا دیده است که تو ولی ات را با همین ولایت مُلک دارا و دارهای موالی کم دیده ای می خواهی سیدت ولی دنیا باشد، با تو چه حرفی؟ بی خوابی به سرم زده باز؟ تو که به حرمت نام زمینی که نان و استخوانت داده، زبانت داده وفادار نیستی، کی می تواند خوارنده اش را بستاید جز تو؟ تا کی زیر سجاده جلق زدن؟ بد است، بدتر برای زن، دوروی دوروغ ریاکار.  می شود در خوراسان نه با برآمد آفتاب از خاور بل با ندای مناره ی گور کدام امیرک عرب از خواب برخاست و مدعی شد که زبان مادری گوزم نیست؟

 

حضرت عج ِ فج: زنده ی نمیر ِ موالی

 

به خود آمدن، از او، از غایب، از دیگری کندن و به من رسیدن تو را به تن می رساند، به آن، به دم، به دور و برت، نزدیک، نه دور، به حال. آن کس که در حال زنده گی می کند از آرمان های دور پشت سر نهاده و دنیای بیاید ِ برازنده کنده است. از دو سوی رفته ی نرُفته و آینده ی نشُسته اگر واکندی آدم ِ دم می شوی. آدم حال. تا آن زمان از خود بریده و به او پیوسته ای یا در گذشته ی نرُفته دم زنی یا در انتظار آن سواری که از بی راه می رسد و میانبُر می زند نشسته ای تا ایل را به روز شکوهمندی که بود برساند. این ناجی برای موالی از دل خودش بیرون نمی آید. ناجی بی گانه ای است همه جا حاضر و در میان ما. تو بر او کوری و اوست که به چشم تو سو می دهد. بی گانه ای که صاحب همه خانه هاست. کدام خانه ی موالی است که روزانه چندین و چند بار به یاد ظهور عج فج دوآ نکنند. این ناجی همه جا در میان موالی حاضر است و چون خدا می تواند به هییت هر نری درآید. اگرچه موالی می گویند آقا، ولی الله حاضر نیست در جلد یک مولا ظاهر شود. اما دست کم در میان سیدها زنده است، هست و نفس می کشد، زن می گیرد، بچه دار می شود و ولی های روز را راه می نماید یا از راه می برد. البته شیطان هم در میان این موالی غایب نیست. این زنده ی نامیرا نباید با حی لایموت که نام دیگر الله است اشتباه شود. آن حی لایموت که خدا بود برقرار است، یکی دیگر هم از مادر و پدر میرا آمده است و مرگ ندارد. بیش از هزار سال است که هست و همه جا در میان موالی حاضر است و مرگ ندارد. این البته شرک و دو حی لایموت نیست. این نمیر که نماد آن نمیر اول است روزش که برسد بعد از ظهور و هزاره ای سلطنت بر دنیا که دیگر همه موالی اویند خواهد مرد تا نوبت به بابا و باباهای او برسد و به کسی بینجامد که باید راه بر آن دنیا و بهشت باز کند.

 

یک مجلس موالی. پیش از ورود به روضه ی رضوان در خانه ی خدا. همه زانو زده اند در صحنی که زیر پای منبر است. موالی منتظرند تا ولی سر برسد. سید، آقا، ولی. اما سید، ولی، تخمه ی عرب آموخته است که موالی شایسته ی این نیستند که منتظر ننشینند. بزرگان جاسنگین اند، دیرتر سر قرار می روند. شبان زاده های زیادی دیده ام که در اروپا هم به خاطر این که نشان دهند جاسنگین اند با در بسته برنامه های غیر ایرانی رو به رو شده اند. اما موالی در فرصت غیاب سید، ولی، آقا در حال ورد و زمزمه ی شرح و ستایش و نیایش اند و نیایی که یش می شود، یشت می شود نیای آقاست که بر بابای مولا درآمده است و او و خدایش را خوار کرده است و بر خودش بند و خراج نهاده است. لطف اگر کرده است ایلی، قبیله ای را مولا کرده اند. مولا ایرانی ِ مسلمان است. این مولا که حق نداشت در حضور عرب بنشیند، باید دم در می ماند تا فرمان را بر او بخوانند تا او برود بر آن ها که مولای یک ایل عرب نبودند براند. مولا در نام هم این دو رویی ایرانی را دارد. هم غلام است، هم سرور. اگر رو به ضعیف تری بوده است دریده و بی حیا و ستمگر، اگر رو به ولی هستی پست و حقیر و متملق و مظلوم نما. کل آواز موالی موال خوانی است. شرهایی که در آن ولی عرب نیایش و ستایش می شد. خوار داشتن نیای خود و صلوات بر آل دیگری که تو را خوار داشته است جز خمس مدام موبدی خراج هم بر تو گذاشته است. موالی در رکاب عرب باید می دویدند. حق سواری بر اسب نداشتند مگر این که مولای ایلی عرب باشی و در رکاب امیری عرب و بیشتر الکلب. آل ابوطالب.

 

پیش از آن که آقا وارد شود زمزمه و ورد و نیایش بابای ولی همهمه می شود: آقا آمد. آقا با طمانینه وارد می شود و با صلوات موالی قدمش بر چشم داشته می شود. سله پاد بر آل محمد که دشمن بابای تو بود و او را شکسته است. در میان نیایش عربی که سید می داند ولی خود موالی آوایش را دانند و معنایش در دل می زنند بر منبر می شود. بر منبر که نشست رو به می کند به بالا، به نیای خودش با زبان نیای خودش. با تک تک آن ها سلام و علیک می کند و حال می پرسد. همه به زبان بابای خودش. بعد از آن که مرده گان خودش را نیایش کرد رو می کند به زنده ی موالی. چند جمله ای در شرح شمشیر بابای خودش بر علیه بابای تو را به زبان تو در گوشت می کند و تو دهن دره می کنی و هورا می کشی بیش بیش یعنی امیر عرب بیشتر از باباهای من بکشد. غمگینی که چرا وقتی که بابایت زنده بود نبودی که در رکاب آل الکب بر او شمشیر بکشی. اما همین سید داستان تنهایی بابای خودش را که پیش می کشد از شدت اشک و آه نفست بریده می شود.

 

آشکار است، آن کس که به او پیوسته است از حال بریده است، از طرف گفت و گوی برابر، از تو در کنار من، از کنارش گسسته است، او اگر رهاننده ای هم داشته باشد اصل بر بی گانه گی رهاننده است. دیگری، او، غایب، غریبه، غیر باید نجاتش دهد. رهاننده از ما نخواهد بود. خوی مولایی به او اجازه نمی دهد که خود را لایق ولایت ببیند و ولی را یکی از میان خود بداند. او همواره دخیل بر درگاه بی گانه بسته است. غریب باشد که چه بهتر.  بگیر بهشت. رسیدیم. موالی چه می شوند؟ زبان موالی اما زبان جهنم است و زبان بهشت عربی است. تو گیر که فاطمه کنار حوض کوثر است. در میان آن همه سید و سیده از آل علی کجا جای یک مولازاده لال است که با وکالت و کفالت و واسطه گی یکی از قدیسین شیعه وارد شده است؟ در بهشت برای هر نر هفتاد و دو حوری همواره باکره هست. قلمان ها هم هستند. قلمان، قُل ِ مرد: مرد جوان، جوان هایی که تازه بالای لبشان سبز شده است و همیشه سبز خواهد ماند. آن ها هیچ گاه ریش درنمی آورند. این ها همه برای آقاست. به زن همان شوهرش می رسد که اگر میلش کشید بعد از آن همه حوری و قلمان به او نگاهی بیندازد. به این ترتیب موالی در بهشت هم مولای عرب خواهند ماند و زن عرب کنیز نرش خواهد بود. موالی باید برای از مولایی در آمدن فکر یک دنیای دیگر باشد.

 

یادی از کشتار باغی ها و سردار آزاده گان مزدک بامداد

 

رسمی در میان موالی ایرانی پیش از مولای عرب شدن بود که نه تنها در برابر شاه که در هنگام شنیدن نام شاه هم باید چشم شان را می بستند و به خاک می افتادند. شاه بود. سایه ی خدا نبود. دست خدا بر این دنیا و بر زمین بود. حق بر نَفَست داشت، در کنار موبد که سرانجام روانت را در دست داشت. می شود خدا را دید و جان به در بُرد؟ این رسم تا زمان هجوم عرب برقرار بود و شاه در پرده می گذشت، جایی که نمی شد پیش چشم ها پرده کشید. برای همین مرگ شاه و شاه مورتی آن همه بازی داشت و حال می داد به مردم یکجانشین. ریده مان می زدند به شاه رفته تا شاه تازه بیاید. مکرر است اما ایران تنها کشوری است در جهان که هیچ گاه مردمان یکجانشسته است بر آن حاکم نبوده اند. هزاره هزاره هزاره شبان آمده است و شبان رفته است. تا بوده است شبان حکم رانده است. یعنی که ایل آمی که بر خلاف نامی که بر آن ها نهاده بوند از آم بودند اما ایل نبودند. مادها، هخامنشی ها، اشگانی ها، ساسانی ها بگیر تا به هجوم عرب برسی، همه آری های ایرانی اند. بعد شبان های عرب که دسته ای دیگر از همین ایل ها هستند که در گردش مدام و برو برو زنده گی شبانی زبان شان چندان گردیده که هم دیگر را در نمی یابند، دنیای شان بر هم گشوده و قابل درک نیست. بعد هم که نوبت ترک هاست که سومین دسته از سه قلین قبله اند و زمانی تُر ِ کُه بودند. رد یا راه کوه یا راه خدا. گونه ای دیگر آس راه ایل، اسراییل. دوری قبله را ایل آن ها می برد و بر سر هر کوهی که می خواست می نشاند. باقی بایدشان بود که سالانه گرد کوه خدا گرد شوند. خواه کُه بعله ی کابل باشد، چه قُه ِ بعله ی عرب: قبله ی این ایل ها یکی بوده است، از آن زمان که رم، خدای شبان از ایل در آمده و ب