mahsoo.com TANGEERAM@YAHOO.COM

 

 

tangazpain

فرود شبان های آری ساسانی و فراز ایل های عرب

lion

زن در میان شبان ها

 

l یادداشت اول 

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

 

چند کتاب:

 

متن هایی در باره ی شیوه ی زیست شبانی و روزگار رفته ی ملک دارا:

 

l 56 ایرانی های خوار و موالی مفتخر

l 55 شاهزن های ایرانی: پوراندخت، آزرمی دخت، فرح پهلوی

l54 آزاده گی و آزادی: مرام مردمانی که اقلیم آورد، پرورد، گرداند و بردشان

l53- پوزشخواهی و سلام و عرض ارادت های دیگر

l52-اسبچران های آریایی به دنیا چه دادند؟

l 51- خُلقیات مولایی

l50- اوگان، بلگان، لُردانه های تنگ رم، جهنم، دوزخ، مخ، هشت باغ و چار بهشت، اهریمن پلشت

 l 49- یاد ِ بود ِ چارباغ و هشت بهشت

l48- یشت بُوومی: گشتی در تنگ رمی که بود.

l 47- برگردان کتیبه ی معراج موبد موبدان کرتیر سرمشهد:

l46- پاره ای از: بازگشت ایل های آری اسبچران و گوسوار: چند نکته در باب اهریمن

l 45- آن دیو و این فرشته، این دیو و آن فرشته: شاهی و موبدی

  l44- شیوه ی تولید خانه به کولی: برو برو، بروبیو

l 43- از تورات تا قرآن

 l42-  شر و ور

l  41- اجاق کور بلکباش ها

l 40- فرق شبان با گله پا

l 39- درآی گایشگران

 l38- اووهو، ما...؟ جمبش آزادیبخش، خوراسان و... چه؟

l 37- خرفتخانه ی بهرام و سوسیال خاله ماری

l 36- درنگی بر آخور، آ ــ خور

l 35- دوچیزه گان آرمانی

l 34- مستی است، مهستی بهانه است

l 33- پروپیکرم، جام ِ جانم، زبانم، چهانم

l  32- کُر ِ ال و کیس کتی

l 31- چهره های منوزده

l  30- لوتر و مرد روتردامی

l 29- شاه شبان و مه لقا

l 28- مُغبچه بازی در موالستان

 l 27- از هوراسان به سوزاستان

 l 26- چارپاداری و شاهی

l 25-  اولیاالله بیرق سرخ

l 24- گشتی در شهر مس و رد جرمن ها

l 23- سفیدعمامه دارها و سیاه اندامه گان: شیخ و سید و میرزا و البته اگر یک رو، نه نیمی از رُخ بنماید: حضرت شما: مولا

l 22- پاره ای از کتاب: مار در آستین دومینی

l 21- رو و روده ی آریش موالیت: مولا

l 20- گومبا گومبا: کمی لحافکشی مولا

l 19- با این همه من لنگ ناخواسته می مانم

l 18- از تاکی تا تقی، از رُخی تا رُقیه: شرح بی ریشه گی موالی

l 17- خرفسترکُشی

l 16- نقش زن در تخت جمشید: پاره ای  از متن فرود شبان های ساسانی و برآمد شبان های عرب.

l 15- از هموار جهان شدن تا رام کردن گیتی

l 14- درنگی برچاله نشینی و حال ِ روز چاله نشین ها:

l 13- پای معنی گیر صورت سرکش است: حوری طلبی هدایت و نرانه نویس های از پی اش

l 12- برنوباز بازی باخته

l 11- مُخ: پنگ و تفنگ: چومُغ و گُرز

l  10- مارکسیسم شبانی

بیست برگ. تمام متن

l 9- فرود شبان های آری ساسانی و فراز شبان های عرب: زن در میان شبان هاـ

تمام متن: صد و هشتاد برگ

l 8- برده داری تا بعد: در باره ی هزاره ها شیوه ی زیست شبانی در ایران

l 7- نقش گردش آب و هوا بر زندگی ماردمان: به بهانه ی خشکی زده گی

l 6- روزگار شبانی. برنو بلندم رو بیارین

l 5- تنگ رم

l 4- بازگشت به ال

l 3- ال و به ــ ال، رم و به ــ رم

l 2- در راه اصفهان: رد اثیر از دین ارداویراف تا عروسک هدایت و بعدتر

-1l  لندهور: landhoer شرحی بر دلبر دین: از خوری خوراسان تا حوری غلمان و هور لب خیابان

 

 

سر آمدم و سودا، پیدا و هم نه پیدا. یعنی چه؟ آشکارا: سر  در بغل به صحرا، سر زیر ناف دریا، از آب ها گذشتم. اکنون منم و تن ها. ما را نه سر نه سودا، ما را دل است، پیدا، بنگر، بیا، تماشا، یک چکه بین نه دریا، دریادلی؟ بپیما یک جرعه از می ما.

 

 

ایرانی های خوار، موالی مفتخر

 

haram-shah-o-farah2

 

ایرانی تا جایی که تاریخ به یادش می آورد دو شکست سخت و دو خواری بزرگ داشته است. نخستین کس که موالی ایرانی را خوار کرد و مولا خواند و از آن ها خراج خواست اسکندر و شکست از یونانی های مقدونی بود. مقدمه ی شکست تمام، شکست از اعراب. شکست از اسکندر شکست بر زمین و امورات زمینی و این دنیایی بود. شکست شاه بود. شکست از عرب ها شکست در این و آن دنیا بود. در آسمان و زمین خوار. شکست شاه و خدا. شکست هایی که هیچ گاه نتوانسته است از آن رها شود. اسکندر که خود از آری های اسبچران سفید بود که به اقلیم خوش غرب رسیده بودند و اقلیم برشان رانده بود که علف همیشه بلند است و چمن چاق، لازم نیست گله را بگردانی، ببری و بیاوری. بر همین زمین بنشین. در غرب یکجانشینی به ایل آری حقنه شد. بنشین. بپا. اسکندر را موبد خوانده بود با این شرط که از خوراسان تا شوش بیرون فرمان او است. این ملک موبد است. یعنی که بر اسکندر گنجخانه و زن دان ها(حرم موالی) شاه را گشودند و خراج که سهم شاهی بود دادند اما حرم و گنجخانه موبد به دست موبدان ماند. یعنی که خواری اسکندر خواری تمام نبود. ایرانی به یونانی بیگانه خراج می پرداخت اما خمس اش را به موبد آشنا می داد. یعنی اسکندر فرموده بود: ما با مادینه های پارسی خوشتریم این بربرها را رها کنید با خدایشان. همین که اگرچه در زمین خوار بودند اما آسمان را داشتند که یک بار دیگر آسمان موبد را بلند کند تا شاهی از ایل آری ایرانی، یعنی ایل ابدی، امید ال بنشاند و برود تا به ساسانی ها برسد که آخرین شاهی ایل آری شد. شکست از عرب شکست تمام بود. او نه تنها بر زمین خوارش کرد و بر او خراج گذاشت، آسمانش را هم گرفت. هرمزد را از هر آسمانی که بود بر گرفت و بر اجاق کوری در آتشگاه نشاند. او بود که خمس را سهم سیدی خواند و خواست و خراج که در شاخ شکست نوشته است و به خلیفه می رسید: خوار در آسمان و زمین. در هردوی این شکست ها موبد مهاجم را خوانده است و راه بر گشاینده گشوده است. ایرانی ها توانسته اند با "خود"ی کردن دشمن خود را از این خواری برهانند. یعنی که شکست دهنده و خوارکننده را نه غریبه که از خود بدانند. نخست اسکندر را برادر دارا کردند تا به شهموبدی برسانندش. کدام ملتی است که اسکندر فتح شان کرده باشد و مغلوبان او را فرستاده ی خدا دانسته باشند؟ ایرانی ها بودند که اسکندر را از شاهی درگذراندند و او را فرستاده ی خدا دانستند: "به خود نامدم سوی ایران ز روم، خدایم فرستاد از آن مرز و بوم." برای دیدن نشانه های شکست از عرب های الکلب کافی است به این بنگریم که موبد سگبند ساسانی فارس را بدون جنگ نه بر خلیفه ی اسلام بلکه بر اولاد ابوطالب الکلب تسلیم کرد و کاسه زمزمه از کمر یزدگرد بر گرفت و به سوی هوندی ها راندش که با مولا شدن سگبند به الکلب آن ها هم مولای الکلب شده بودند و راه شرق خوراسان بر آن ها می گشودند. آن همه عبد و غلام در نام های ایرانی دقت کنید. در میان عرب ها عبد بود و هست. بابای محمد عبد الله است و بابای الکلب همه شان هم عبد بود. اما این عبدها یا عبد واقعی یعنی بنده ی فلان کس هستند یا عبد الله. الله را که محمد نیاورده است. بسیار پیش از محمد ال خدایی را از رم یا رام یا رهمان(ره: راه است و مان یا من: مرد. مثل آس(محور) راه ایل: اسراییل) گرفته بود. آیات رحمانی سروده هایی است که بسیار پیش از محمد در میان عرب ها و ایرانی ها رواج داشت. مثل گاهان پنجگانه ی نماز. "نیا"یش یا یشت کردن پدرسالار اول. از بابات بگیر برو تا به آری اول برسی کنار رم. عرب دست کم بعد از پیروزی اسلام خود را عبد محمد هم نمی نامد. آن ها عبد دارند و هستند اما عبدالله یا عبد نام های دیگر الله. اما این که عبد بنده ی خدای زنده به نفس مثل علی و رضا و حسن و حسین و تقی و نقی باشند این تنها در میان شیعه های ایرانی است. البته عرب های ایرانی هم عبدالعلی یا عبدالزهرا دارند که از شیعه ی موالی گرفته اند. اگر در میان عرب ها عبدی جز عبد الله باشد همان موالی هستند که آزاد و مولا نشده اند و در بند کسی هستند که به نامش نامیده می شوند. مولا به عنوان بنده ی آزاد کرده شده نیستند. کدام عرب است که به گور فلان عرب مرده ی مثل خودش دخیل ببندد و خود را عبد او بنامد؟ جز ایرانی که عرب را بالاتر از خدا می داند؟ به عقیده ی موالی شیعه "در روز ازل علی معمار بود و الله بنایی می کرد." به اعتقاد شیعه اگر الله دنیا را آفریده است برای گل روی فاطمه بوده است. بهشت کسی می تواند وارد شود که از اولاد علی یا فاطمه توصیه داشته باشد. آل ابوطالب الکلب این نقش و رنگ را در میان عرب ها ندارد که در میان شیعه ی موالی ایرانی سگبند آن ها دارد.

 

اما ایرانی ها در هردوی این خواری نه در جنگ که مُدام با رومی ها و رُمی ها داشتند بلکه این موبد بود که گشاینده را خوانده بود تا زیر پای شاه را خالی کند. شکست از اسکندر؟ کدام جنگ؟ این را داشته باش که چه در میان هخامنشی ها چه در میان ساسانی ها پرده دارهای شاه که همواره دوسویش یا پشت سرش می آمدند یکی دست و نماینده ی شاه بود و یکی دست و نماینده ی موبد و موبد همواره دست بالا را داشت و لشکر را اسبسوارهای ایل شکل می داد. آس لشکر همیشه از سواره نظام ایل بود و پیاده ها که از مردمان یکجانشین بودند. لشکر را سگبند می گرداند. این را داریم که آریایی ها (آری های سفید اسبچران که غالب بودند و آری تیره ی گوسوار مولایشان بودند) با نظام ولی ــ مولایی وارد فلات ایران شدند. تا جایی که بر من روشن است کمابیش صدوپنجاه هزار سال پیش آدمی بر دوپا ایستاد و توانست به پشت سرش بنگرد. این موجود سوار بر دوپا بیست سی هزار پیش از آفریقا یا هرکجا که بودند به دشت های کناره ی دریای فارس رسیدند. این ها که روی زمین می چریدند گیاهخوار بودند و شاید هنوز به آتش نرسیده بودند که گوشت پخته و نرم شده و خوراکشان شود. در همین زمان که این موجود سوار بر دوپا در دشت وسیع کناره ی دریای فارس تا آفریقا می چرید شاهد پیشامد سه تُرگ بالا آمدن آب ها شد. بالا آمدن آب ها این مردمان را از دشت ها که آب های بسیار بلند آن را گرفته بود به کوه رانده شدند، به بالای زاگرس. در همین دشت های کوچک بالای رگه های کوه آن ها متمدن شدند. یعنی که دیده بودند که چریدن بر این دشت های کوچک سیرشان نمی کند دور و بر را هم آّب گرفته است و آن دشت پیوسته ی از خوراسان تا آفریقا دیگر زیر آب است. پس دست به کار شدند و کاشتن و پاییدن و پروردن و برداشتن از زمین را پیش گرفتند. می دانیم که گیومرد نخستین، بابای این مردمان یکجانشین شده(گیو، گیاه: دار مرد)، کیومرس بر خلاف استوره های آری(آری روشن، آری تیره) که شبان بودند و آدم(هابیل: بیل باغ، باغبان و قابیل: بیل کوه، بیل خدا یا شبان) که بابای این دو پسر هم هست سه پسر دارد: باغبان، شبان، دانه کار. از میان همین ها، همین مردمانی به یکی از این سه شیوه ی باغبانی، دانه کاری، شبانی نانشان را در می آورند و به خانه اند و بُن آبادی شان آمیختن این سه شیوه نان درآوردن است یک دسته بیرون می زند و شیوه ی زیست شبانی و خانه به کولی پیش می گیرد. همان که بعدها آریایی نامیده می شوند. این ها می روند و در زنده گی بروبرو می افتند. یعنی تا جلوت آّب بزرگ یا کوه غیر قابل عبوری نیست برو. برو تا به چاقترین چمی برسی که چمن اش لاغر نمی شود. یعنی که دایم در کوچ و بروبرو بودن. این ها هزاره ها به شبانی گردیده بودند تا پیشامد سرمازده گی. هرکجا که رسیده بودند با سرمای شدیدی که بر زمین می آید از هرکجا که بودند پس رانده می شوند. این ها آن زمان که برگشتند در میان خود ولی مولایی داشتند. یعنی که سفیدها ولی بودند و تیره ها مولا. سفیدها شاه و موبد بودند و تیره ها مولایشان. اما هردو با هم بودند. سفیدها که شاهی و موبدی را داشتند و اسبچران از تیره های گوسوار خمس می گرفتند که تا هنوز هم که می گیرند. یک پنجم دارایی مولا از آن ولی است. امروزه سهم امام یا سهم سیدی می گویند.

 

بعد از ورود ایل آری به فلات ایران از راه آدرپادگان(آ: گیومرس یا خدای زنده، در: در، پاد: راه، گان: خانه) آن ها از شیوه ی زیست بروبرو و تا باز است برو به بروبیو، بیوبرو افتادند. یعنی ایل به بالا ایل به زیری که هنوز هم در میان ایل های آری ایرانی و ترک و عرب به روز است. یعنی از ورای آدرپادگان که سرما راهشان را بسته بود تا آن ته آفریقا که آب و گرما راه شان را می بست. برو بیو و مردمان یکجانشین را پاسا کن. آری های سفید اسبچران بودند و آری های تیره گوسوار. هر دو با هم راه می افتادند. میان که اقلیم بهتری برای چرا داشت برای اسبچران های سفید بود و حاشیه و جاهای پست تر برای گوسوارهای تیره. پیش از آن که ایل آری از خانه یا گان جدا شوند به شیوه ی زیست بروبرو بیفتند روشن کردن آتش می دانستند. یعنی با مالیدن دو چوب خشک بر هم(زند و زنده) آتش روشن می کردند اما در راه ایل و بروبرو سرانجام موبد روشن کردن آتش را به دست خود گرفت و آتش روشن کردن از دور بیرون افتاد و از یاد مردمان رفت و آتش مقدس شد و آری ها روشن کردن آتش از چوب را از یاد بردند و روشن کردن محدود شد به گرفتن آتش از آتش روشن که در انحصار موبد بود. یکی از دلایل تقدس آتش در میان ایل آری که هنوز هم با "اجاق" و "تش" برقرار است چیزی نبود جز این که آری ها نه می توانستند آتش از چوب برافروزند و نه موبد اجازه می داد به سوی افروختن آتشی دیگر بروند. جنبه ی تقدس آن. کافی بود موبد به کسی که مرتکب گناه شده بود و آتشش خاموش شده بود آتش ندهد. کی پای اجاق کور می ماند؟ برزگترین گناه در میان آری ها این بود که از اجاقت مراقبت نکنی و آتشت کور شود. اجاقت را کور می کردند. که زاد نماند از تو. بسیار بوده است که کسی از تش خود مراقبت نکند و موبد آتش ندهد و زاد و کس آن "تش" که اجاقش کور شده بود برچیده شود.

 

خلاصه ای از مسیر پیش رو:

 

به باور مردمان آزاد که بُن شان در کشتار مزدکی ها می تپد نخستین کس که خدای مردمان(دُم مار، ماردُم، دُم مادر) شد آ بود. او بود که خدایشان زد و آن ها را به "خود" آورد. سر ماردُمان شد و آن ها را از زنده گی خانه به کولی و دنبال نان دویدن و چم چاق جستن و چریدن در آورد. به آن ها دانه کاشتن یاد داد و باغبانی آموختشان و رام کردن دام و دامداری یادشان داد. این بابا، این خدا که مردمانش را متمدن و یکجانشین کرد و از حال خانه به کولی رهاند سه پسر داشت: باغبان، دانه کار و شبان. اما شبانش حق نداشت خانه به کول شود. روز هرکجا که می چراند شب باید به خانه می آمد که نرود گُم جستن چاقترین چمن شود و از پُرس، از همنشینی واماند. این آ خودآیشان زده بود و آموخته بودشان، به خودشان آورده بود. دیگر آن نبودند که این وعده ی غذا را پایین نداده در فکر وعده ی بعدی باشد، نان سالشان فراهم و به "خورخانه" بود، سقفی بر سر داشتند که بتوانند بنشینند. کار نان و کُم که کرده شد فرصت آن است که کنار آتش روشنت گرد هم آیی و کار ِ سر کنی: سرگرمی. گرم کردن سر و نخستین سرگرمی این که چه هستیم و از کجا آمده ایم؟ این گپ را سه خانه می گفتند: سخن. این هم به آن دلیل که خانه یعنی سه خانه ی باغبان و دانه کار و شبان خود از سه خانه ی بزرگتر رسیده بود. این سه خانه ی خدای زنده خود بر این بنا شده بود که ما زنده گان زنده به اقلیمیم و اقلیم را سه خانه ی بزرگ می گرداند. بالای سرت آفتاب است، زیر پایت ماه است و تو بر زمین نشسته ای میان این دو "تا". این مردمان خانه شان را مُلک دارا می نامیدند: مُلک دار آ. گرد هم آیی و همنشینی این مردمان با خدا و بابایشان را پُرس می نامیدند. پارسی که موالی آریایی بر خود نهاده اند و هم نام زبان موالی از این پُرس و همنشینی می آید. این خدا که بابای ماردمان و در پیکر و چهره میرا بود(منوچهره: چهره ی من: روی مرد) روحی داشت که می ماند: یعنی که آ که بابای تن این مردمان بود و سه پسر داشت در تن ِ میرا بابا بود، در پیکر بابا، در روی بابا و در چهره پیکر میرای بابا بود دارای رُخ(چهره دهنده، به دیدکننده، پدیدکننده) یا روح یا روان یا دَم ِ مانای آ. آن چه از خدا می دانیم همه از این آ آمده است. یعنی چهره ی میرا و روان مانای آ. این روان مانای آ گردنده بود و می گردید. دوری او را زمین و آن چه گرداننده بر گُرده ی این سه گان نوشته است تا بر آب و باد ببرند، بر آب باد ببرند می گرداند. در دور اول این دوران روان آ باغبان است و در باغ. رو رفته است و رُخ در باغ است. آ در میان بچه هایش تن بود. در میان مردمان. تنی در میان تن ها. چون در میان این مردمان فرمان نبود. فرمان خدا را نمی بردند. خدا خدایشان می زد و به "خود"شان می آورد. این خدای به خود آورنده تا دور زمینش تمام می شد نماد آفتاب بود و بر زمین سر کوه می نشست و شبان بود. رم. رمه را می گرداند و می چراند. این رم خدای آری بود. رامان، رهمان، رحمان خدای آری های تیره و روشن بود. دور وقتی به ماه می رسید خدایی بر زمین به ال می رسید که خدای از خودبرنده است. خدایی که نه تنها تو را به خودت نمی آورد بلکه تو را از خودت می دزدد و دنبال خودش می کشاند. تو را از خودت دور می کند. در استوره ها هست که این خدا در همان آغازش که خودآی زننده بود از بچه هایشان پرسیده بود من از میان شما که بروم رو به شرق می کنم. رمه را می برم و با شاهی برمی گردم. بایدتان است که شاهی ام را بپذیرید. گفته بودند فرمان نمی بریم. شاهی ات را نمی پذیریم. گفته بود دوری که بگذرد با شاه که پاسایتان کردم از غرب برمی گردم با موبدی باید دین و موبدی را پذیرا شوید. گفته بودند فرمان نه می بریم نه می گذاریم. نه شاه، نه موبد. موبدی ات را نمی پذیریم. گفته بود دست شاهی و موبدی ام را یکی می کنم، یک تن، شهموبد تمام، یک تن تان از دستم جان به در نخواهید برد. گفته بودند ما جان نداریم. نفس است. اگر بناست نمانیم که نمی مانیم. سرنوشت ما را به دست تن نمی دهند.

 

آ: دار آ، دارا: باغبان، شبان، دانه کار: همزیست. بی فرمان. آزاد.

رم: آری: شبان روشن، شبان تیره: آری ِ روشن سوار آری تیره است: آری روشن و آری تیره که جز در فرمان سامان نمی پذیرند. آریایی ها شیره ی راه فرمانبران و فرمانگذاران اند.

ال: آدم: شبان و باغبان. شبان فرمانگذار است و باغبان فرمان نمی برد. شبان ِ نخست زاده باغبان را می کشد.

 

با استوره ی آغازین کیومرذ، گیاهمردنخست، دارا، دار ِ آ که خانه اش، خانه هایش پُرس داشت و در پرسش سخن جان می گرفت، سخن گپ ِ بین سه سو بود: پدر، مادر، بچه (بچه ها) و سخن بود و بابا تن بود و به خود آورنده: سه پسر ِ باغبان، دانه کار، شبان. همین سخن که سو دارد و بین پدر و مادر و بچه است از خانه که راه بیفتد، سه تن همراه نمی شود، بچه پس می ماند و از میدان بیرون انداخته می شود و گپ می شود سخن میان رم و اورم(خانه ی رم، زنش) سخن بین پدر و مادر و تا راهی گفت گو دارد. گفت و گو، دو سو و تا جایی این دو سو همسر و همبرند. در راه رم اورم(خانه ی رم، زن رم) یا خوررم(خواهر رم) را از خانه می راند و سخن از دو سو به یک سو می کاهد و سخن وقتی به ال می رسد گپ گپ او است، سخن سخن او است، فرمان. گفت بی گو. اگر ابراهیم یا موسا پیش خوانده می شود به کوه برای آن است که بشنود برود براند. خدای اول یا اول ِ خداها آ است که سه پسر در مردمان دارد و دو پسر که رم و الله باشند. رم یا رام یا رامان یا رهمان از آری(روی آ، چهره ی آ) دو پسر دارد: آری تیره و آری روشن، هر دو شبان. آری روشن نخست زاده است و ولی ِ آری تیره، سوارش. آری، آ ری، ری یا رو یا چهره یا جامه، آجامه، آ جم، عجم، پیکر آ که جز در سامان فرمانگذاری و فرمانبری نمی گنجد رمه ی رام است. تن آ به رم می رسد و روانش، دَم اش، جانش، روحش، ربش، روش به ال. ال از آدم(دَم آ) یا روان آ دو پسر دارد: باغبان(هابیل) و شبان(قُه بیل). شبان نخستزاده است و باغبان را که فرمان نمی برد می کشد. قابیل یا آ دم، دم ِ آ، جان آ، روان آ، آرو، آرب، عرب. رم همان خدای در پیکر میرای آ یکدست است که به تن و روان می شقد و دار یا ری به شرق می رود و با شاهی و شبانی، شهشبانی باز می گردد تا بازی دادن و بازی شدن با ایل را به ال بدهد که با موبدی و دین کارش را می آغازد و از غرب می آید. بیرون این سه دسته که کسی نبوده است.

 

فرح را نخواستیم. دست رد بر سینه ی خاکی زدیم، اثیر تمام خواستیم، این خور خاکی نهاده حور ِ روحانی خواستیم. نورانی تر از فرح در سایه ی آریامهر. آری ها، آریایی ها زادشان نمی تواند آزاد زنده گی کند. فریاد می زنند آزادی اما همان ها هستند که بر خون مزدکی ها و زنده گی ماردُم، مردمان آزاد نشسته اند. تو مولا همه چیز را به عکس آن برگردانده ای. تقیه می کنی. منظورت از مولا؟ می تواند سرور باشد در آنی که روی دیگرش عبد است، بنده است، غلام است. آزادی مگر نه دست کم مثل آخرین آزاده گان زنده گی کردن است؟ آن کس که بُن باغ و این مردمان را که نه به شاهی، نه به موبدی، نه به شهموبد گفته بودند برچید مگر در میان شما خسرو انوشیروان نیست؟ آنوچه روان آ ــ دل موالی است. سنگدلانی که حیا را ریده اند هروقت که بابایشان آن را خورده بود. چه کردید شما با مزدکی ها؟ موبد از شرق و شاه از غرب سررسیدند و باغی های آسی را شکستند و به بند کشیدند. همین امروزه مگر نه شما بدترین بلاها را سر "باغی" ها می آورید؟ مزدک: دو گوشش را کندند، بینی اش را بریدند، زبانش را کشیدند و یک چشم اش را درآوردند و تا سینه در خاک فرو اش کردند تا با تک چشمش تماشای باغ شاه کند که چیزی نبود جز این که باغی ها را با سر تو چاله هایی فرو کرده بودند به گونه ای که اندام هایشان شاخه های دارشان باشند. این باغ شاه بود. در فرمان شاه بین کشیدن و بریدن و کندن و در آوردن فرق است. این چنین مردمی هستید شما. سرمازده و گرسنه دو زخی، دو سختی کشیده رسیدید، اسبچران و گوسوار. اسبچرانتان سوار گوسوار است. پناهتان دادند. آری تیره گوسوار بود که پیاده بود و آری روشن که اسبچران و سوار بود. سفیدهایتان آمد میان را گرفت و تیره ها را به شرق (هند) و غرب (آفریقا) و دورتر راند. هر آری ای اگر به شمال رانده شود و دوری در شمال بپاید سفید می شود و هرچه شمالتر سفیدتر، به جنوب رانده شود تیره می شود تا "جنوب گان" که سیاه سیاه است. هی با اسب هاتان و غارتگری هاتان آمدید پایین و رفتید بالا و آمدید و رفیتد، بیوبرو، ایل به بالا ایل به پایین تا هرجا که اسب برود. آمدید بالا و رفتید پایین و پاسامان کردید و سرانجام پارس و دارا و هرچه از آزاد بود را به خود چسباندید و سرانجام ماند نام این مردمان بر زمین شان را برداشتید. سرزمین پارس که نشانی از روزهای پُرس باشد. همین را هم تاب نیاوردید: ایران معنای دیگری ندارد جز این که: این جا سرزمین آری زاده گان آریایی است! مشتی شبانزاده و مولاخو. تو هیچ گاه آزادی نخواسته ای، تو مهلتی خواسته ای گرده عوض کنی میان رفتن یک سوار و آمدن سوار دیگر. فرصتی خواسته ای کوتاه تا آن گوشت را برای مالیدن پیش بگذاری، آن رویت را، تو دوروی ریاکار، تو دوروغ، تو اهریمن، تو آریمن، تو مرد آری، تو، تو غلامی بیش نیستی که در عبودیت معنا پیدا می کنی: در بند، در بنده گی، در بردن بار، بردن بار بر گردن و کون نه بر کمر. اموی برود عباسی بیاید. این آخر که خواسته بودی شاه و موبد در یک تن، شهموبد تمام برت سوار شود. ببین کی بود که از ماه بر زمین در نیامد و پا ننهاد، الا بر تخم چشم تو وقتی سوارت است و پشت گردنت را می فشارد که دُم علم کنی و ولی را در معرکه سواران پس نیندازی:

 

آن روی و موی پدرسالار اولین را در ماه دیدند و منطبخی اش را سراغ نگرفتند. بد نیست عکسی هم از زن مولامان بیاورم.

 

haram-shah-o-farah3

 

آرزوی بازگشت این شاه و شهبانوی خندان و درخشان را بر اریکه موالی باید به خواب در گور ببینند:

 

haram-shah-o-farah1 

 

نقشه ای که موبد داشت. موبد اسکندر را به این دلیل خوانده بود که به به یک تن دادن شاهی جهان(تا هرکجا که اسب ها بروند) پایان دهد. یعنی عهد این که شاه شاه ایل باشد سرآمده بود. ایل آری خود ایل ها شده بود. موبد با اسکندر پیمان نهاده بود که درها با نهاد سگبندی به رویت باز می شود. شاهی بر تمام جهان تا جایی که به خیالت نیامده. شاهان همه پیش پایت تاج خواهند نهاد. اما بدان که از خوراسان تا شوش(سوز: مُلک خواهر. گونه ای دیگر از خورآستان) مُلک موبد است. موبدی دست نمی خورد. این را بعید است اسکندر تا دم مرگش هم دریافته باشد که این مُلک مُلک موبد است یعنی چه. این او است که شاه می نشاند و بلند می کند. اسکندر که دیده بود تا میان که سگبند گشوده بود تا هوندی های مولای سگبند که راه شرق خوراسان را بر او گشوده بودند شاهان می گذرد می گشاید و می رود تا جایی که درمی یابد این دنیا بُن ندارد بهتر است برگردد به سرش، به همانجایی که آغاز کرده بود و آن جا رو کند به خوراسان و شاهنشاهی اش را بنگرد. خُب، این جا است که اسکندر تازه می بیند چیزی از شرق برنگشته که همان سگبند و هوندی ِ راه گشا راه بر او می بندند: عزم آن سوی شوش داری؟ راهی بیرون خوراسان بجو. اسکندر میان راه دو بخش شاهنشاهی اش گُم گور شد و شاهنشاهی یک تن به پایان رسید و از خوراسان تا شوش مُلک موبد ماند و موبدی برقرار و خمس به راه و شاهان آمدند و رفتند و خراج ستاندند، شاهی گسسته و موبدی پیوسته آمد تا رسید به شهموبد تمام: آن خدایگان ِ آریامهر را خدای از گان رانده بود تا این روح الله را بلند کند: این سید را که سر دنیای موبدی است. دست شاهی و موبدی به یک تن، ولی ِ مطلق بر نفس و بر نَفَس: که خدایگان نباشد، خود خدا باشد: روح الله بود. الله تن گرفته است و گفتش بی گو است. 

 

 

داستان خوانی در یوتیوب

 

تقاص طلبی نوستالژیک 1

l سالگردان در مدینه النحاس

تمام متن. یک ساعت و نیم. یوتیوب

تمام متن: نوشتار

 

سالگردان در مدینه ی نحاس:

بهار به آور: بیست و پنج دقیقه

 

سالگردان در مدینه ی نحاس

تاب استان: تب؟ دوازده دقیقه

 

سالگردان در مدینه ی نحاس

پاییز: چَپه گی، کله پا: یک ساعت

 

سالگردان در مدینه نحاس:

زم استان: زه ِ مستان: هشت دقیقه

 

سالگردان در مینه النحاس

پاره ی پسین: بهار بی فصلان: سه دقیقه

 

تقاص طلبی نوستالژیک 2

l در باغ شهرزاد:

پاره ی نخست. صدا. نیم ساعت. یوتیوب

متن نوشتاری. تمام متن

 

تقاص طلبی نوستالژیک 3

l شهریار شر

برشی از میان متن. صدا. هشت دقیقه

متن نوشتاری. تمام متن

 

تقاص طلبی نوستالژیک 4

l صبح موالی به خیر

چارپاره، پاره ی اول: پنجاه دقیقه

تمام متن نوشتار

 

قلندرانه ی اول

l دعوت به شاه کُشان:

گزیده ای کوتاه: صدا: سی و پنج دقیقه

متن این گزیده

تمام متن دعوت به شاه کشان

 

l خانه ی دوست

تمام متن: صدا: پنجاه دقیقه

تمام متن: نوشته

 

l پیش چشم گربه تن نازی موش

بخش اول: صدا: چل دقیقه

تمام متن نوشتاری: هفتاد و دو برگ

 

داستان های کوتاه:

 

l نه من امیدیه را ندیده ام

صدا: چل و پنج دقیقه

متن نوشتاری

 

l شکار ابراهیم

صدا. هشت دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l پری خوانی

صدا:  ده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l سیمرغ

صدا. یازده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l  شاه هلندی ها

صدا.  شانزده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

 دشتی اُ قیف و قدح   l

صدا: هشت دقیقه: یوتیوب

متن نوشتاری: یک برگ

 

مستی ست، مهستی بهانه است    l

صدا: هشت دقیقه: یوتیوب

متن نوشتاری: سه برگ

 

پروپیکرم، جام ِ جانم، جهانم، زبانم l

صدا: نیم ساعت: دشتی

متن: دو برگ