فرود شبان های آری ساسانی و فراز ایل های عرب

lion

زن در میان شبان ها

 

l یادداشت اول 

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

 

چند کتاب:

 

متن هایی در باره ی شیوه ی زیست شبانی و روزگار رفته ی

ملک دارا:

l  فرق شبان با گله پا

l درآی گایشگران

 lاووهو، ما...؟ جمبش آزادیبخش، خوراسان و... چه؟

l خرفتخانه ی بهرام و سوسیال خاله ماری

l درنگی بر آخور، آ ــ خور

l دوچیزه گان آرمانی

l مستی است، مهستی بهانه است

l پروپیکرم، جام ِ جانم، زبانم، چهانم

l  کُر ِ ال و کیس کتی

l چهره های منوزده

l  لوتر و مرد روتردامی

l شاه شبان و مه لقا

l مُغبچه بازی در موالستان

 l از هوراسان به سوزاستان

 l چارپاداری و شاهی

l   اولیاالله بیرق سرخ

l گشتی در شهر مس و رد جرمن ها

l سفیدعمامه دارها و سیاه اندامه گان: شیخ و سید و میرزا و البته اگر یک رو، نه نیمی از رُخ بنماید: حضرت شما: مولا

l پاره ای از کتاب: مار در آستین دومینی

l رو و روده ی آریش موالیت: مولا

l گومبا گومبا: کمی لحافکشی مولا

l  با این همه من لنگ ناخواسته می مانم

l از تاکی تا تقی، از رُخی تا رُقیه: شرح بی ریشه گی موالی

l خرفسترکُشی

l نقش زن در تخت جمشید: پاره ای  از متن فرود شبان های ساسانی و برآمد شبان های عرب.

l از هموار جهان شدن تا رام کردن گیتی

l درنگی برچاله نشینی و حال ِ روز چاله نشین ها:

l پای معنی گیر صورت سرکش است: حوری طلبی هدایت و نرانه نویس های از پی اش

l برنوباز بازی باخته

l مُخ: پنگ و تفنگ: چومُغ و گُرز

l  مارکسیسم شبانی

بیست برگ. تمام متن

l فرود شبان های آری ساسانی و فراز شبان های عرب: زن در میان شبان هاـ

تمام متن: صد و هشتاد برگ

l برده داری تا بعد: در باره ی هزاره ها شیوه ی زیست شبانی در ایران

l نقش گردش آب و هوا بر زندگی ماردمان: به بهانه ی خشکی زده گی

l روزگار شبانی. برنو بلندم رو بیارین

l تنگ رم

l بازگشت به ال

l ال و به ــ ال، رم و به ــ رم

l در راه اصفهان: رد اثیر از دین ارداویراف تا عروسک هدایت و بعدتر

l لندهور: landhoer شرحی بر دلبر دین: از خوری خوراسان تا حوری غلمان و هور لب خیابان

 

 

سر آمدم و سودا، پیدا و هم نه پیدا. یعنی چه؟ آشکارا: سر  در بغل به صحرا، سر زیر ناف دریا، از آب ها گذشتم. اکنون منم و تن ها. ما را نه سر نه سودا، ما را دل است، پیدا، بنگر، بیا، تماشا، یک چکه بین نه دریا، دریادلی؟ بپیما یک جرعه از می ما.

 

قبله ی ترک ها و ایرها و عرب ها

 

گستره ی مورد علاقه من رفت و آمد سه قومی است که امروزه هم خانه ی خدا و قبله ی یگانه دارند. از این سه دسته یکی مادردسته است و آن ایرها هستند. این را بگویم که ایرهای گوسوار و اسبچران بسیار زود بعد از ورود از شمال به ایران سه قُل شدند: دسته ای به هند رفتند، دسته ای به غرب آمدند و دسته ای در همان محدوده ی آدرپادگان ــ خوراسان در شرق به غرب و آفریقا در بیو برو و ایل به بالا ایل به زیر ماندند. آن سه قومی که تا اکنون یک قبله دارند یکی ایرهای ایرانی است، یکی ترک ها هستند و دیگری عرب ها و نام خانه شان قبله است. قبله، قُه بعله، کوه به اله.

 

این را هم داشته باش که مردمانی که دنیا را دو رستی می دانستند، نور و ظلمت با همان، در کنار رم "بهرم" یا "وهرام" و در کنار ال "به ال" را داشتند و سرانجام همه را به ال باختند. وه یا به از آ یعنی زنده، خدای زنده و ال به معنای دست و رم به معنای شبان نام های خدا است. این گونه است که خدا سه دور طی می کند. دوری بر زمین است و آ یا خدای زنده است که پیکرش میراست و باغبان است و مادری می کند. همین خدا را خدای سخن هم دانسته اند. خدا در زبان و در کلام می آمد و جان ِ پیکر ِ خدای میرا بود. دوری که آّب ها پس نشسته بودند و زمین ها و چراگاه ها بسیار، دوری بود که خدا از زمین به آفتاب می رفت که شبان بود و شاه و دوری که از آفتاب به ماه فرو کشیده می شد و پسر یا دست آشوب بالا کشیده می شد. از چاه ماه به عرصه ی زمین. در این سه دور تا دور باغبان است نه شاهی هست و نه موبدی. فرمان و بکن مکن در کار نیست. همه خدای خودند و خانه گردان بعد از مرگ پیکر آ مادر است. دوری که شبان می شوند و آفتاب نشین می گرداند دوران رم یا رام است. گردونه می گردد و اقلیم و خدا را می گرداند و خدا از آفتاب به ماه فروکشیده می شود که نام اش ال است و آأمی را عبد می خواهد. هم اوست که پسر را می خیزاند که آدمی زاد است. پسر انسان. این هم را بباش که به باور این مردم زنده گی بر زمین دوره ای است و هر دوری خود سه دوره ی دراز است: دور باغبان که خدا خدا یا سخن یا آ است، دور شبان که خدا رام است و در آفتاب می نشیند، دور سوم دور ال است که ماه نشین است و خود دلال است. از مومنین می گیرد که آن دنیا بی شمار پس بدهد. آزاده ها، مردمان آزاد ساخت جهان را این گونه می دانستند که زمین از دل آفتاب آمده است و ماه از دل زمین. آفتاب بالای سر است و ماه زیر پا. هنوز همین فرو شد شبان به جهان زیرین سنگین ترین عزاها را دارد در غرب و جنوب ایران. ماه نشین دست یا پسر یا ال است. رم که با بار کردن اقلیم از رونق افتاده بود دور شبانی ِ ورشکسته را به ال می دهد که باید این شبان های ورشکسته ای را که گردش اقلیم زمین گیرشان کرده است و هیچ کاری جز شکار و غارت نمی دانند یکجانشین کند و نان بدهد. دیگر اقلیم به گونه ای نیست که خدا بکارد و آن ها بچرند. باید نان از دل زمین بیرون کشید. این با دنیای شکار و شبانی نمی سازد. که بکارد و پای کاشته بنشیند و بپاید و بپرورد و برساند و بردارد! او اهل راه راست نیست. در پی میانبُر است که زودتر از پیش از او راه افتاده ها به غارت برسد.

 

ردی از سیر آ به رام به ال و گردش خداها به دست دادم تا به حال خلق برسم. این سه قومی که گرد خانه ی قبله می گردند قُه بعله شان، قبله شان، کوه به اله شان روزی همین کابل امروز بود. کوه بعله آن جا بود و هر سه قوم آن جا گرد می آمدند. بعد که ال با علم کردن به ال و به رم، "به" یا "وه" یا "حه" یا "آ" و رم را به فراموشخانه راند. ال کوه و قبله را که معلوم نبود از کی و کجا به که بعله رسیده بود از جا بلند کرد و به غرب و قبله ی اکنونی رساند. از راهی که پیش رویش دو نشانه ی درشت بود: دُماوند: دُم آ بند. زندان دُم آ که ال بود و ال وند. وند یا بند: زندان، بند ال. پرسش است که چرا ال در کوه به بند است؟ با این همه قبله از کوه بعله ی کابول که بار می کند دوری در البرز درنگ می کند تا از روی تخت جمشید بپرد به سوی قبله ی فعلی و غرب. به باور مردمان سخن خدا در سیرش از خدا به معنای سخن راست و آگاه کننده و به خود آورنده می آغازید و به خدا به معنی دوروغ و از خود و از راه برنده می رسید. آ مردمان را آزاد و آزاده از شاه و موبد می خواست. ال بنده ی به فرمان می طلبید. عبد می خواست. هرچه که آمده است، هرچه هست می رود تا به برتاب خود برسد و از گردونه گُم شود. چه کسی رم را به یاد می آورد؟ هرچه هست ال و ایلویی و الوهیم است. این خدای آ از رم که می گذشت دیگر خدای این مردمان نبود بل که شر بود. اهریمن. آریمن. مردآریایی.

 

این سه دسته، سه ایل روزی روزگاری یکی بودند و یک زبان. در ایل به بالا ایل به زیرها و گشتن ها گردیدند و گردشان ریخت و گُرده شان پینه بست تا به این رسیدند که هر سه پیشانی پینه بسته بر خاک راه قُه بعله، قبله نهاده اند. داستان آمیختگی دین با افغان بسیار کهن تر از افیون و کُه بعله است. خود افغان مگر روزی اوگان نبود؟ مثل سارایوو: سارا یا سرا یعنی خانه و او یا اوو هم همان خانه است. در افغان، اوگان هم او ev به معنای خانه و گان هم به معنای خانه ؟ evدر میان ترکومان ها و گان در میان ایرها. این را هم داشته باش که خانه یا حرم همان خانه ی خداست که از روزی که  خدا روی زمین نشانه دار می شود بوده است.

 

آن دنیا

 

مارکس زمانی پا به خیابان گذاشت که کمر زمین به دست شده بود، دنیای دیگر و آن دنیا که گرگ علف می خورد خفتگیر شده بود. دومینی نمی توانست جای "دنیای دیگر"، "آن دنیا" را به دست مومنین بدهد. بازار کلیسا ورشکسته بود. مشتری بازار نو دین نو می طلبید. مارکس دنیای دومینی را سر و ته کرد. بهشت را از آسمان های غیرقابل دسترس بیرون کشید و در دسترس و پیش رو گذاشت. او "دنیای دیگر" در آسمان های جایی غیر قابل اشاره را گرفت و شهر بی تضاد، بازگشت کومون های اولیه را روی زمین پیش رو نهاد: هلا پیش رو شهر بی تضاد است. پایان تضاد طبقات، پایان تاریخ. مگر نه تاریخ چیزی نیست جز مبارزه طبقات؟

 

یار قوچانی

 

چیزها با هوای شان می رسند و کسی نمی تواند جلوگیر آن باشد. کسی که سال شصت را دیده باشد می داند که داشتن و حمل ساز از اعلامیه خطرناکتر بود. بعد هم که صدا  را ممنوع کردند و تنها موسیقی سنتی بی صدای زن تا حدی مجاز شد که خود نوعی روضه ی مدرن است. موسیقی دربست و دربسته ی کلام سر، نه کلام تن که بازی است. اما این همه بگیر و ببندها را بباش تا بگویمت که در زمان نوجوانی ام در زمان شاه یک بار قرار بود مدرسه جشنی بگیرد. در مرکز دشتستان یک گروه و حتا یک نوازنده ی هر سازی پیدا نمی شد. حالا در بوشهر در یک قلم صد نی انبانه نواز گرد می شوند تا در عکس بیایند با مشک شان. جالب که است که درست زن ها در این دوران درخشیده اند. در تمام حوزه های موسیقی. نوازنده های زن زبردست ِ درست و خوشکار کم نیستند. در حالی پیش تر زن ها تنها در دسته ی خواننده ها بودند که مردها نمی توانستند خودشان صدای آن ها را در آورند: می خواستم بگویم که داستان ها با حال و هوای خودشان می آیند و بگیر و ببند راه برآن ها نمی بندد این وفور نعمتی که در همه جاها ساری است باید در موسیقی هم جلوه گر شود. وقتی که بیتل ها جین به پایت دادند و مویت را بلند خواستند موسیقی طلب بازار شد و در توی بره ی نیاز رفت. آن چه طلب بازار شود خودش راهش را باز می کند. لشکر کشیدند که دبیت و تنبان تن بختیار کنند؟

 

خراسانی ها توی ساز و آواز دست و دل بازترند و موسیقی شان گلگونه تر. نگاه کن این ها یکی از گروه های قوچان اند. یکی شان از چند گروه. مقایسه کن با زمان شاه که چند دو و سه تار نواز این و آن گوشه افتاده بودند. کافی است این موسیقی خود را از بند مجلس های عبوس و تنگ نظر شعر برهاند، از زیر بار کلام رها شود و این شوهر کلام را به زیر افکند و با تن همباز و همراه شود، به میدان درآید و بازی تن را ساز شود. دوری است که کلام واسطه شده است تا از حرمت مطربی بکاهد و خود شروع مجلس شود که موسیقی زیر و بالای شعر را بزند و به شعر وزن بدهد. باید محک بر شعر برگرداند تا قال مان نگذاشته باشند در کلام نیای مان. شعرآمده بود مطرب ها را از کاست حرامی ها برهاند خود به بندشان کشید و گرنه موسقی  پیش تر که تنها نوای ساز سرنا یا کرنا بود وقتی که سر یا کر در سخن و کلام باز می ماند بر سر تل می شد و با نوای سر به کار می شد. حالا هم درست وقت آن است که شعر را از منبر به زیر کشید و من ــ بری برانداخت و آهنگ رقص و بازی شد.

بشنویم از دخترهای قوچانی

 

 

نسل ما مردم دیروز

 

نسل ما دو دسته بودند. دسته به معنای ایل. این هردو دسته گذشته، رفته ی نرُفته را پیش رو می خواستند و سخت بر آن بودند که آرمان در دسترس است. جهدی کنی جهیده ایم. دسته نخست که از آمدن جهنم به زنده گی مردمان هم کهنه کارتر است آن بهشت رفته را به نام و معنا بهشت می دانستند. پارادیس، پردسه، جایی که بوده است و رفته است اما در جایی نشسته است که پیش رو است و به آن می رسیم. این بهشت برای همه گان در آغاز برزمین بود. دنیای دیگر بر زمین بود و زمینی دیگر نداشتند. در آن آغاز به این راحتی دوروغ مکرر حقیقت مطلق نمی شد. رلیگ ره ال نمی شد. اما بهشت ایده آلیست ها: خدا بعد از شش روز کار بی خستگی زمین را ساخته و زنده گان را پرداخته است. زمین است و در گوشه ای از زمین باغ است و آدم و حوا و خدا و مار در باغ اند. از باغ که اخراج شدند به زمین رانده شدند. زمینی که باید کار می کردند و با عرق جبین نان می خوردند. خدا برایشان نکاشته بود که آن ها بچرند. موسا را می شد به دنیای دیگر و بهشت بیرون این زمین فریفت؟ زمین وعده ای برای موسا روی زمین است. این هنر بعدی هاست که مطلقا بند ناف دنیا را از زمین برمی کنند و دنیای دیگر از زمین برمی خیزد و راهبر این راه موبد است. این ها را هم دیگران، هم خودشان ایده آلیست می نامند ــ آن ها که این حرف به گوش شان خورده است ــ و رقیب را ماتریالیست می نامند.

 

ماتریالیست ها نام بهشت رفته ی نرُفته شان کومون های اولیه است. جایی که تاریخ نبود و تضاد طبقات وجود نداشت. آن چه را که روزی داشته ایم، شهر بی تضادی که پشت سر نهاده شده بود پیش رو نقش گرفت. آن بهشتی که مومنان دیگر نمی توانستند نشان دهند کجاست روی زمین "جا" پیدا کرد و "جان" گرفت: آن جاست. روی زمین. پیش رو. برو تا به هم برسیم. کومون آخریه پیش رو است: شهر بی تضاد، هلا. این نسلی که گروهی آن ها را به بی آرمانی متهم می کنند اولین نسلی است که بعد از هزاره ها زمین به گونه ای باز دیده است. آزاده ها باور داشتند و بر این باور هستی نهادند که فرمان: بکن مکن، بگو مگو نداریم. فرمان نه می بریم، نه می گذاریم. نه شاه نه موبد، زمین. همین، نه این و آن دنیا. یکی، آزاد: تن و روان یکی است و بر و در من می رود. مردمان حال و آن. یعنی  انسان هایی که در دم و حال زنده گی می کنند. نه بوی گنجی تاریخی گیج شان کرده است، نه آینده بسیار دور و دراز مشکل شان است. نسل روز. به روز.

 

 

زن در میان ایل آری

 

ما به عروسی دو ات یا دو وت می گوییم. تا گزیدن. همتا و همسر گزیدن. دوتایی شدن. این با دو ال، دو دست، دو دشمن فرق دارد. جز تک همسری در ایران قدیم مردمان آزاده رسمی نبود. یک دلی یک دلبر بدار. بیشتر ریا است. یک دل بر دو درگاه نمی توانی نهاد مگر که دو رو داشت و دوروغ ورزید. خانه ی نو جشن داشت. یک دووت یک خانه ی نو بود. رسم زن دان و حرم را شبان های آریمن آوردند. زندان امروزه پیش تر زن دان بود: به معنی جایی که زن ها نگه داری می شدند. چی زندان هم می گفتند. چی یعنی بچه، کون و دو چی یعنی زن. دوچیزه، دوشیزه: مغبچه و زن. مال آن روزها این بود. چی این بود. زندان های اولیه محل زندان و نگه داری زن های باغی ها بود که در راه رفتن و اداره ی خورخانه ها، محل های آذوقه می گرفتند، آذوقه را به اسب شان می دادند و زن ها را نگه می داشتند در همان خورخانه ها که در میان خودشان زندان بود و زن ها دزدیده را بین خود به عنوان مال، چی، چیز معامله می کردند. این شبان ها که من آن ها را آری زاد، آ ری، روی آ یا جامه ی آ، آجم می نامم دو دسته بودند. یک دسته گوسوار بود، یک دسته اسب چران. این هر دو دسته از سرمایی سخت از هرجا که بودند تارانده و رانده شده بودند به ایران آ در پاد گان وارد شدند. ایل اسب و گوسوار و کماندار در برابر مردمان یکجانشین. این ها همان زنده گی ایلی خود را داشتند و روش ایل دایمکوچی و بروبرو بود. بعد از سرما و ورود به ایران به بروبیو افتادند. ایل به بالا ایل به زیر. پیش تر دایم به رو بودند و این حسرت قدیمشان بود. دایم به رو بودند. ایران که وارد شدند به برو بیو افتادند. از آدرپادگان به مصر و آفریقا=اوــ ری ــ قُه و در باغدر ایران دسته ای به سوی غرب و یونان. اما یکی قدرت گاو برای بروبیو دور و دراز به پای اسب نمی رسید و دیگر که اقلیم هم گشت و گردید و گوسوارها به اسب سوارها که برو بیای گسترده تری داشتند باختند. اما چون هردو دسته یک دستگاه موبدی داشتند بین همه شان اسب و گاو و سگ و آتش مقامش را حفظ کرد. جایی سگ است که رفت و آمد جان را حس می کند جایی گاو است که زمین را روی سر دارد.

 

در میان این سه "دسته" به معنی ایل از ال به معنی دست یعنی ایرهای ایرانی، لرها، له ار و شبان های ترک: تُر ِ ره ِ کوه مان، ترکومن و آرو: روان آ، جانش، عرب ممکن است جایی نام زنی آمده باشد اما ریشه ی آری زاد، زاد آریمن، اهریمن، این ها روزی که به ایران رسیده بود زن را تارانده و رم اورم، خانه ی رم، خانه که از evA او آ، اوا، حه وا رسیده بود از دست خوررم در آورده و به ابرام و ابراهیم رسانده بود. زن در میان آری جایی نداشت زمانی که سرمازده برگشتند. در متن هاشان که زن ستیزی پنهان نیست چه زرتشت چه اسلام. در میان ترک ها چون بر دل می روند و دین شان فرصت نهاد شدن ندارد از موبد دورند و با سولتاناهانیم ایاق ترند با رم و رامشگری نزدیکند و رامش بی زن که ساز تن بسراید باز نمی شود، نمی گسترد، بازی نمی شود. در میان این سه دسته ی یک قبله ی کعبه یکی یعنی ترک ها به شاهی و روز و زمانه نزدیک ترند. دو دسته ی دیگر، عرب و ایرانی هر دو پشت سر نهاده را پیش رو می جویند و آن رفته ی نرُفته را در ساحل امن فردای دور می یابد و این منجز موبد است که میان دو دنیا را به هم می رساند، تن و روان، این و آن جهان را یکی می کند. این ریشه دین و موبدخواهی ایران است. خراسانی ها رقص نمی گویند می گویند بازی. دیگر این که ایران ویچ یا ایران بیچ همان ایران بچ به معنی بچه ی دار آری است. سرزمین ایربچه های پشت سر نهاده شده آن جا بوده و در آن جا آفتاب همیشه در میانه بوده است و راه بسته جز اقیانوس های عظیم معنا نداشته است. دایم در رو، بروبرو. این زنده گی را سرمای ناگهانی شدیدی که دو سخت داشته است: بوی گند مرده ها و سرما به پایان می رساند. برای همین جهنم این ها در آغآز جایی بود بسیار سرد با بوی بسیار بد. بعدها که به غرب رسیدند و گرم شدند کمی از سرما دور شدند و جهنم شان جای گرم و سوزان شد.


کوسوار هم می گویند. آبادی با این نام ها در خاورمیانه زیاد هست. گوسوارها پیش از اسب سوارها یکجانشین شدند. به ویژه وقتی به هند و آفریقا تارانده شند به وسیلیه اسبسوارها


دًر میان لرها گوسوار برای تحقیر و بی پر و پایی در پیمان گویند.

 

پری زده گی و پروخوانی

 

خوشا راه دراز و شور دلدار

خوشا مهتاب و شب گلگون رهوار

 

خاک خشکیده و خسیس نه تنها نم و ترنای بافت را می گیرد، خشک می کند، می کاهد و خرــ من می گسلاند دلی افشرده و  دستی تنگ می دهد و خواهش های دراز. چون دست دراز می نشود به دست گُند و بی نوای نا و دم، دست ِ بی نوا از دم می بُرد و راه بر رفته می نهد یا آن که بیاید و دستش به دامن خیال می رود و سر ِ تشنه را می دواند به دشت چاه ِ آدک. رسیدم بر سر بست چغادک، نشستم گریه بسیار کردم تا دلم وا شد و دلبر را به دید کرد. حالا که در خیال است خواست نه زینو است که پای چای گلدم و قلیان گلنم نشسته است تا غُلو بیاید. همه پری زده: پری زده گان. خداوندا چه سازم که جوانی ام شد از دست. جوانی از دستش در شد و حالا به جای این که پیری را "در" یابد در خیال فتح آن است که در جوانی به دست نیامد، پشت سر نهاده پیش رو می جوید و سراب دشتستان این را میسر می کند. بال مینار ِ پری پیکر به دست می شود: شروه و فایز و این جور موال خوانی ها. موال: آوازخوانی موالی در مدح نیای امیر عرب و درد غربت ولی عرب شان است. او درد هجران دارد تو که این جا بوده ای و این جا نشسته ای غم هجر کجا داری ارباب؟ ارباب: باب ار. باب آری، در یوزه ی آریمن. مرد اهریمن ستا. بشنویم: پری زده خوانی: سه نم پرده خانه ی موالی. دست به گُند و تمنای آّب حیات.

 

نسل به روز، نسل بهروز

 

نسل پیش از ما تاریخ دروغینی درست کرد و خود بر این دوروغ دل بست و برده شد برای تحقق تاریخی که در سر او بوده است. می خواست آن بوده است را به هست بیاورد. گذشته را در آینده می جست. آن پشت سر نهاده را پیش رو می خواست نسل ما تاریخ دروغین را دورغ گرفته که هیچ تاریخ را دوروغ گرفت تاریخی واقعی آن بود که در سر او نشسته بود و در سر او از فردا آفتاب همیشه میانه ی زمین است، همه جا. اما این نسل که با کتاب بار نیامده است آن طرف با چماق دیگر است. او ایده آلیست نیست. نه در گذشته ی دور بوی گنجی شنیده است نه به نیامده دل بسته است. او در حال زنده گی می کند، به روز است و با خود بی تعارف. شاید برای مثال دیگر جدول ضرب را از بر نداشته باشی و اگر برسی که نه هشت تا درش بمانی. اما این خرکاری ها را جامعه کرده است و کار راحت است. کتاب مال زمانی بود که کاغذ ظرف و توی بره ی انباشت داده و اطلاعات بود. برای این نسل داده ها در کاغذ انباشته نشده است. کتاب نمی خوانند نگران نباش. نه تو خیلی خواندی. هوش و گوش آگاهی این نسل را سر و گل تاریخ اجتماعی آدمی است. برای مثال همین تغییر اقلیم را بباش. اقلیم چیزی نیست که از گردش مانده باشد یا بماند. اما هربار اقلیم گردیده است ایل بار کرده به جایی که اقلیم هنوز نگردیده است. آگاهی و کارشان شان نسبت به محیط زیست شان کم نیست.

 

آفتاب بالای سر، زیر پای مان ماه است: بر زمین نشسته ایم

 

جه یا گه یا گو gew و  jeb و jew یا گیو همه از گیاه فارسی است به معنی دار آدمی آمده است. پیامدهای گیومرس، کیومرذ، گیاهمرد اول. دار میرای خدای آ. یعنی که در ابتدا گابریل=گیو راه ایل=دار راه ایل و جبریل=جو ره ایل یکی هستند، در راه هر کس در میان قومی کسی می شود و رسم و روایی می یابد و کس و کاره ای می شود. این را آوردم که بگویم جه زوس هم به معنی مرد خواهر همان گیوماتوی مُخانی است: دار مرد ماهتو. مرد ماه توی خانه. جه زوس=دار مرد خواهر. این را هم بیاورم که از آن زمان که زبان رد به دست می دهد و "آن" دنیا بنا شده است هرنهاد و سازمانی که به نام دین آمده است بر این سه گانه سوار است:

آفتاب ــ زمین ــ ماه،

خدا ــ مار یا مادرــ پسر،

پدر ــ مادر ــ بچه=بچه ها،

ال ــ موساــ عصا یا هارون،

خدا ــ روح القدوس ــ عیسا،

ال اله ــ جبرییل ــ ممی.

 

در سه گانه ی ال ــ موسا ــ عصا همچون ال اله ــ جبرییل ــ ممی هر سه گانه به دست نر است. خدا آشکارا نر است و جز نرها کسی را به گفت نمی خواند. جبرییل و  موسا هردو نر جنگی  اند در غزو ممی راهزن به گرد پای یوشع هم نمی رسد. در این سه گانه الله ــ جبرییل ــ ممی هر سه نه تنها نراند نره گی بر ران نهاده می رانند. این سه گانه نرینه ی نرتبار سامی در دین مسحیت نبوده است. سه گانه ی این ها بر خدایی است که به آن آشکاری نرانه گی خود را به رخ نمی کشد که الله یا یه هو وه صبایوت. روح القدوس نر نیست. حتا کاری که روی دستش نهاده اند مامایی است آماده کردن زهدان و جا دادن نطفه به زهدان مریم. عیسا به نام خود نیست به نام خواهر است: جه زوس: مرد خواهر. همان طور که گیو ماهتو گیو یا دار مرد ماه توی خانه بود. عیسا فرزند مریم است پسر عبد الله نیست. برای آن ها که خیال می کنند الله با اسلام آمده است و فرق ری ال و ره ال ندانند.

 

اسلام به معنی تسلیم مطلق است. نشسته بر سه زانو: سه لم

سلام و شالوم و از این دست به معنی تسلیم است. تسلیم مطلق و نشسته بر وارد آمده می فرستاد. مثل هرچه ای سلام هم به برتاب خودش رسیده است رسم که وارد شده به نشسته سلام دهد. سه لام. در این اسلام که به محض ورود غریبه باید خودت را جلواش به سه زانو در آوری و سه لم بگویی. یعنی تسلیم کامل. به راه تو. بلکه از مرگ نجات بیابی. به ویژه در اروپا مسلمان ها را می بینی از دهانشان می ریزد که ایسلام مین پیس. انگار مردم کور و کر و خرند و نمی بینند اسلام هرجا که رفته است با شمشیر و لااله الا الله بوده است. لا اله الا ال ِ من. اسلام دیگری ندارد. من و کسانی که از من اند، سایه و من ــ بر من اند، باقی کفر است. غریبه که غیر باشد و معلوم بر این نباشد که دشمن شود یا نشود ندارد. اسلام نه دوست نه دشمن، نه از من نه بر من ندارد. .یا با من یا دشمن. یا راه من یا راه کفر. کافر را باید با شمشیر به اسلام، به تسلیم کشاند یا زخم زد تا به زخم و دردناک بمیرد و زن و مالش را صاحب شد. این حق مسلم مسلمان است که زن کافر را کنیز کند و مالش را تاراج. برای دیگری اسلام غیر دارد که در برق غیرت می درخشد که "مردانه و سرشار از صفات آن است." و در غریب می چالد.

غیر: عربی. جز، سوا، مگر. دیگر. بیگانه. در تصوف عالم کون که اسم غیریت و سوائیت بر او اطلاق کنند. جزء پیشین بعضی از کلمه های مرکب که معنای مخالف به کلمه می دهد و معادل پیشوند «نا» است: غیرجایز (ناروا)، غیرعادلانه (ظالمانه).

غیرت: رشک. حسد. رشک بردن، با لفظ عربی استعمال می شود، و مردانه و سرشار از صفات آن است. رجوع به غَیرَة و رشک شود: چون اسماعیل بیامد (متولد شد) و نور بیاورد، ساره غمناک گشت و بگریست از غیرت و گفت: یا ابراهیم چه بود که از همه ٔزنان من بی فرزند ماندم. هاجر حلقه ٔزرین بر گوش کرد زیباتر شد، ساره را غیرت زیادتر شد. آن شب ابراهیم با هاجر نزدیکی نمود، غیرت عظیم بر ساره مستولی شد. فروغ خشم آتش غیرت در مغز وی [دمنه] بپراکند. از رشک او [مرغزار] رضوان انگشت غیرت گزیده بود. ایا حسود تو از جاه تو به غیرت و رشک ز رشک تو سرانگشت خود گزیده بگاز. آتش غیرت در نهاد او متصاعد شد و عزم انتقال مصمم کرد. حدیث عشق توبا کس نمیتوانم گفت که غیرتم نگذارد که بشنود اغیار. شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آن که ازغیرت و مضادت یاران خالی نباشد. می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی تو از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت .


||
به معنی مایه ٔ غیرت، مثل رشک، به معنی مایه ٔ رشک، چنان که گویند غیرت ماه، غیرت بهار، غیرت گل و غیره: طیره ٔ جلوه ٔ طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد.

|| در تداول فارسی زبانان به معنی حمیت و محافظت عصمت و آبرو و ناموس و نگاهداری عزت و شرف. با لفظ کشیدن و بردن استعمال می شود. ابا و سرباز زدن از قبول اهانت بر عرض. ناموس پرستی. تعصب و رقابت. رجوع به غَیرَة شود موسی از غیرت و حمیت لوح ها بینداخت وغل در گردن برادر کرد و می کشید. صدهزار است غیرتم بر دوست آن چه یک غیرت آیدم بر زن. غیرت اسلام و حمیت دین محمدی غالب آمد. چه گونه رخصت یافتی که بر امثال و حرکات دور از غیرت و حمیت اقدام نمودی.

ادامه ی این متن

 

مه لقا خدای شبان ها

 

نه تنها تاریخ که جغرافیا و هندسه را هم پیروزمندان می نویسند. کسی مویه به آینده بار نمی زند. یکی از تاریخ هایی که پیروزمندان ساخته اند تاریخ هخامنشی های ایران است. این ها آشکارا با دو دست شاهی و موبدی اداره می شدند. شاه بود و موبد بود و شه ــ موبد=شاه و موبد در یک تن خدا بود و خدا زنده بود و مه لقا که دو دست و دو دنیا را داشت. شاه که امورات این دنیا را می گرداند و موبد که راهنما و راهبر دنیای دیگر بود.

 

haram-kan-gi-sag=mahlagh

 

در تاجگذاری داریوش این آشکار است. اول داریوش شاه پشت سرش موبد که سرش را بازی آب و باد برده است. این هردوتا یکی با عصای شاهی و یکی شاخه ی برسم به دست ریشدار و سفید. آن کس که این دو را پیش داده است و امرای لشکری و کشوری پشت سرش ایستاده اند مه لقاست. آشکارا ریش تراشته و سبزه و کمی کوتاهتر از شاه و موبد. مه لقا برای آن ها خدا است. خدای زنده است. در میان شان است اما حق دیدن یا گفت و گوی با او را ندارند. هم شاه و هم موبد برده و بنده ی مه لقا هستند. شاه و موبد هردو زندان و گنجخانه دارند. جدا. زندان یعنی  جایی که زن ها را نگه می دارند. زن مال بود. دارایی حساب می شد و کلید هر دو زندان و گنجخانه به دست موبد بود. برای حساب و کتاب خودش و به عبارتی خودشان. شاه که از کودکی به دست مه لقا پرورده شده بود یکسره بر مردانگی و نرانگی رانده شده بود. زندان داشت اما حق نداشت با زن هایی که مالش بودند بیامیزد. مه لقا لحاف می کشید و شاه را بر همان زهدانی می راند که می خواست. شاه با لشکر و موبد با رشته ی سگبندی. چون این باور در میان این شبان ها بود که سگ است که می گوید کسی مرده است یا نه. می آوردند سگ را کنار مرد در حال مرگ نگه می داشتند تا او خبر کند کی جان طرف به در شد و کجا رفت. سگ جان را می دید و سگبند زبان سگ را می دانست. این طور نبود که. هر مرد به محض تولد تا مرگ باید سگ می داشت و سگش همواره کنارش بود که اگر مرد به سگبند بگوید روان به کجا رفت. موبد این گونه با نظام سگبندی در بافت هستی زنده گی شبانی کشیده شده بود. شاه بود که ایل را داشت و سواره نظام و موبد با نظام سگبندی که گی سگ در آن تقدس داشت. نه گی هر سگی. گی سگ مه لقا که به دست موبد به توی بره ی شبان ها می رسید. چه حالا ال کلب چه هوند یا هون در سرتاسر امپراتوری. حقوق بشر شبانی! مشتی گوسوار و اسب چران. ول ده و بیا که چراست که آن همه چهره ی مه لقا در نقش های سازه ی تخت جمشید دیده می شود و برای نمونه هم یک زن نیست؟ مردان بی ریشی که بار بار ریشداری سفید داده اند و و مثل حیوان از پشت سر می رانندش: این شبان ها از هرکجا که سرما پس شان رانده بود از وقتی که رسیده بودند در میانشان سگ و گی سگ و آتش به دست موبد بود. این ها روشن کردن آتش را فقط با آتش می دانستند. مالش دو چوب بر هم را از یادشان برده بود مه لقا. برای همین بزرگترین گناه این بود که آتشت خاموش شود و اجاقت کور بماند. باید آتش را از موبد می گرفتی. برای همین آتش و اتشکده در میان مردمانی که از زمهریر و دو سخت درآمده اند تا هنوز رونق دارد. کافی بود آتشت کور شود و موبد برای مجازات آتشت ندهد. از کی بگیری؟ تش کور. کی پای اجاق کور می نشیند؟ دیدی که تش فلانی بود و نبود. نام و نشان برمی چیدند. دو چوب خشک را پیگیر بر هم بمال دودش بلند می شود. این را نداشتند. بسیاری از شبان های ایرانی تا قبل از کبریت تش را با تش روشن می کردند.

 

یک مه لقا خودش یک چیز سبکی به دست دارد و بار بار مرد ریشوی سفید داده است:

zan-takhtejamshid5

 

خیال کنم از این نقش فقط عکس اش مانده باشد امروزه. از روی همان عکس: تاجگذاری داریوش شاه:

 

haram-khan-gi-sag1

 

سیمای مه لقا:

haram-mahlagha

 

 

خشکی زده گی  و دست و دلبازی

چه گونه می توان از خاکی خسیس و خشکی زده برآمد و بخشنده گی داشت؟ چه گونه از داری خشکی زده می توان نرمش و دل تر طلبید. چه گونه می شود خشکید و نتفتید و در خود جمع نشد؟ اگرچه گرما لای هرچه را ول می کند و چوب خشک را تر می کند و می خماند اما در کل خشکی زده گی بافت خشکیده را خشک تر و شکننده تر می کند. این گونه است که بافت شهر نشینی دریده می شود و هر خیابان قوروق سردسته ای جنگجو می شود. کسی که جنگ می جوید. کشور به ایالت ها و ایالت ها به شهرها و شهرها در کوی ها می شکند. آن سازمان متمرکز تمدن امروزه را خشکی زده گی تاب نمی آورد. درهم می شکندش. مگر نه ما همانیم که می خوریم و می نوشیم و می دمیم؟ برآمده از زمینی که نان تو را ندهد تو را در پذیرش مهمان دست و دلبازتر نمی کند.

 

 

دو رُست نگاه

 

نیک و بد بنگری، دو رُستی نگاه کنی نه گذشته ای هست نه آینده ای. هستی در میان است و هرچه هست در میان ِ حال. هرچه هست حال است و بر دم می رود. بر آن. این دم که فرو برم بر آرم یا نه؟ پرسشت نیست. جوانی. می رسیم به هم وقتی که من نیستم. سر است که می برد. آن چه مانده غلافی است که: اوهوو ماری این جا گذشته است.

با دوست

می دونی توی پسر امروزی بودنش، به روز بودنش، در حال زیستنش برای من جالب است. این گونه بر خاک بودنش. این نسل شناختش برای تو دشوار است. تو مرد آرمانخواهی. آرمان خواه به جست جوی مادرچاه آرمان، آر ــ من، مرد آری می رود. مردی که رفته است. از در گذشته است. آن نیا مرده است و قرار نیست جایی پیش روی مان دیدار تازه شود. نیایش بگردان و بابای دیگرتری را یش کن. آن چه که رفته است باز نمی گردد. به هیچ سیرت و صورت. تو مرد تاریخی گذشته ی دوری که خودت هم نمی دانی چیست اما بُنش را نهاده ای کمون های اولیه که در کمون های آخریه باز خواهد آمد. بچه ی امروز نه گم شده است در گسست های دراز تاریخی که وبالی است، نه دل به آینده ای دور بسته است. پی دست نیافتنی نیست. آن چه یافت می نشود آنش نه آرزوست. روی زمین اش و برای روزش کار می کند نه برای تاریخی که کسی نمی داند کی.

آرزو که همه داریم. خواست این که چیزی در نزدیک اتفاق بیفتد. البته نه آرزوت این باشه که آفتاب وایسته تا تو بند پوتین ات را ببندی. آفتاب و خورشید هر دو در میان ما دخترند. ماه که تو شاخش نوشته اند زن.

 

آفتاب، زمین، ماه

باز هم این سه تا، این سه پایه ی گردون و پای دم، پادم، فاتم، پای دم آدم: آفتاب که آشکار است به نام زن است. خورشید هم باشد خور خواهر آفتاب است. در میان ما اگر قرار است یکی به آفتاب برود آن نه جمشید است. زمین که ملک زن بوده است از وقتی که مار را شناخته است. می ماند ماه در میان این سه تای گردون. موالی غلامباره گاهی چهره ی نوجوان ها را به ماه تشبیه کرده اند اما مهسیما و ماه سو و از این دست هم همه زنانه اند. حالا تو را خدا این را باش که این زن میان این سه بزرگ این جای و گاه دارد که در زبان مانده است و بر زمین امروز خوار و زار. نوادگان مسی بابای من مرده ریگ را برداشتند میان نرها قسمت کردند و به زن ها حتا ماهسو هیچ سهم ندادند که زن؟ سهم؟ میون ما رسم نی خالو.

 

 

الله اکبر است!

 

الله اکبر

لا اله الا الله

محمد رسول الله

علی ولی الله

حسن کی الله تا به دوازدهمی برسی که کی اک الله است.

اسلام گام به گام راند تا رسید به جایی که در مرامش دیگری نیست. ندارد. یکی از ما. از ما نبود دشمن است. من و سایه من. من و من ــ برها. آن ها که من را می برند و برمی تابانند. ال اله که آمد البته از راه دوری آمده بود. الله نو بود ولی ال را مردم از زمانی دارند که کوه های ال برز و ال وند نام گرفتند. اما آن ها که معنی بند و برز و ال را می دانستند می دانستند که دماوند همان دُم آ بند است. دُم آ برای آن ها شر بود. شیطان. برای همین در البند به بند بود یا در البرز به بند بود. برز یا برج یا برگ یا برخ کوه است. به باور این ها خدا هم چیز بود، هست داشت و گردنده و در گردش بود در گردونه ی آفتاب ماه زمین آفتاب... از آگاهی دهنده و خودآ کننده در می آید و از رهانننده به بندکشاننده می رسد. برای آن ها زنده گی بر زمین دوره ای بود و در این دوره خدا سه گونه می شد. یکی خدای زمین نشین که مار یا مادر بود و بر زمین و باغبان و سه پسر: باغبان و دانه کار و شبان. رم دو پسر دارد: باغبان و شبان و ال که باغبانش به دست شبان کشته می شود و تنها شیوه زیست ستوده می شود زنده گی شبانی. در آغاز این خدا آ بود و "در" را داشت، زبان را داشت، خدای سخن بود و در سخن راه بر ماردم می گشود و او را از بندها می رهاند. قیامت زمانی بود که همین خدای رهاننده به بند و بنده گی بکشاند. کور کند و دوروغ بورزد. این خدا سرش آ بود که به رم می رسید که دل را داشت و بر دم. رم خدای شبان بود، خدای راه و در آفتاب می نشست تا به ال برسد که پسر بود و خدای ماه نشین. این خدای ماه نشین که کوچکترین خدا بود روزی خدا بود اما از رم که در آمد دیگر نه فصل آرام آ است نه دوره رونق شبانی. ال خدایی که از شبانی ورشکسته به نام رم آمده است که با دل تر آغاز کرد و به سنگ دل در قربانی خواستن از ابراهیم رسید چیزی نداشت مگر که دوروغ بورزد و نخستین دوروغ "دنیای دیگر" بود. آن دنیا که هرآن چه بخواهی و اراده کنی در آن یا هست یا هست می شود و نخستین خواست آدمی زیاده خواه و آزمند چه است؟ نمیرویی.

 

باری، ال که هنوز هم در نام ابراهیم و رحمان و رحیم هرگونه مهری را مدیون رم بود نمی توانست او را در آغاز رد کند. پس الله ال اکبر است اما ال های اصغر هم هستند. خداهای پیشین صفت های او می شوند یا فرشته کسی در دستگاه موبدی اش. مانده است مسلمان ها کمی زور بگیرند تا زیر این بزنند که الله اکبر است و اعلام کنند که لااله الا الله. جز ال اله اله ای نیست. این را که راندند بعدی می رسد تا جایی که تو به درستی سایه او شوی.

 

حالا ولی اکبر در دهخدا:

 

اکبر: بزرگتر. جمع: اَکابِر، اَکبَرون. مؤنث: کُبری. خلاف ارذل. بزرگ. مهتر. مهین. کلان تر: اکبر اولاد؛ بزرگترین فرزندان. یادداشت مؤلف. بزرگوار. قول این و آن درین ناید به کار، قول قول کردگار اکبر است .

اﷲ اکبر؛ کلمه ٔ مبارکه ٔ تکبیر، یعنی خدا بزرگتر است از هر چیزی
عالم اکبر؛ دنیای عظیم. جهان بزرگ. پس به صورت عالم اصغر تویی پس به معنی عالم اکبر تویی 

|| سالخورد. سالخورده تر. بزرگتر از لحاظ سن. || بزرگ. کبیر، در مقابل صغیر. گویند: «الاکبر و الاصغر»؛ ای الکبیر والصغیر. و ازآن است در نزد بعضی : اﷲاکبر؛ ای الکبیر. و نزد بعضی: اﷲاکبر من کل کبیر. || (اصطلاح منطق ) موضوع مذکور در نتیجه و مطلوب در قیاس اقترانی کلی. نزد علمای منطق اطلاق می شود بر مجهول مطلوب قیاس اقترانی. || در اصطلاح علمای نحو قسمی از اشتقاقات است. و رجوع به اشتقاق شود.

 

 

زیرش را بنواز زمین اش را بیار آسمان و بالایش به موقع می رسد

 

آفرینشگر ناگزیر است پیش از شروع آفرینش زیر کون خودش را محکم کند و جایی بنشنید که آفریده ها از دستش در نشوند. در که دادی دیگر نمی شود زیرش زد. لنگی کار خدای کتاب مقدس این بود که از زمین آغاز کرد. در آغاز خدا آسمان و زمین را آفرید. زمین تهی و بایر بود و تاریکی روی لجه و روح خدا روی آب وزان. پس خدا گفت روشنایی بشود... پیش ترها خدا در آفتاب می نشست و هیچ گاه چیزی از از دسترسش دور نمی شد. آفرینش در کتاب مقدس چون متن زاییده ی پسر انسان است نمی تواند "همه" را با هم بیاورد. خدایش هم درست برتاب خود او است. با دست و سر کار می کند. پس یکی یکی تا بیازماید و جهان احضار شده را "در"یابد. بر سر می رود و در سر همه چیز بر خط می رود. یکی یکی. ناگزیر است پله پله کار کند. زمین را که ساخت و زیر پایش را محکم کرد به فکر آفتابش می افتد. در عالم هنر این اتفاق زیاد می افتد. این است که می بینی طرف بوستانی ساخته است که بویش خود آفریننده را کشته اما در تاریکی مانده است. همه سرهُش بویند چنان که دیگر کسی بو را حس نمی کند. باید یکی بیاید پرده از آفتابش برگیرد تا خلق از بو استان به گل استان اندر شود. گوسوارزاده ها و اسبسوارزاده ها. خلاصه تر: یا دلال زاده است که میان ملازاده و شبان زاده نشسته است یا یکی از این دو قل. خان ــ شبانشاه که حکم بر خیابان روز می راند یا ملا ــ موبد که راه آن دنیا و بیاید را می زند در خیابان آن دنیای رفته و پشت سر نهاده.

 

جایی که گذشته چراغ راه آینده است:

از بیان آن چه در حال برمان می رود عاجزیم چه گونه می خواهیم از حال رفته گان سر در بیاوریم و به نیامده گان بگوییم که از کدام راه نروند.

 

فرق شبان با گله پا

 

marx-kolahi

 

می خواهیم به زیارت شبان زاده ها برویم. پس همان اول از اولین شاهشبانی که اثر بر دفتر نهاده است نه کوه: ناصرالدین تنها شاه شبان ایرانی است که دریافته است اشکال کار ما از این خانه به کولی است. چه گونه می توانست با هستی ایل در افتد که نهاد و دستگاه سوارانش، استخوانبندی نظامش از آن است؟ در بیفتد؟ نمی شود. زیر پای خودش را خالی می کند. ول دهد که داده است. اما داستان ایل تمام نمی شود. دیگری با کالایش به شبان زاده ها راند و فهماند که وقتش است که چارپادار راهدار شود و خان های گردنه گیر گردن نهند به باجی اعانه وار. چارپادار آمد که ایل را جمع کند وقتی که ایل شاهی را جمع کرده بود. به دلال زاده حالی شد که گونی و شال و دبیت و تنبان به دست آن ها که می خواهند نمی رسد. آمد. از دریا. راهی که در خیال تو اسبسوار نمی گنجید. مدتی دیگری شد، دور گرفتی دشمن شد و مثل خودت رفتار کرد. اصل اول شبانی: سله شوری و خانه بری. خانه اما جیزی نداشت برای بریدن. کالا آماده، خواهان هم بسیار برای هر آن چه بیاید. اما یکی این است که دست بازار خان خالی است. سنت سنت نینباشته. سر می رود با کیسه بسیار. شهر شبان است و اصل اول شبان غارت: در دوردست ها با جنگ و به نام باج و یکجانشین ها که پیوسته دست کم خمس را به شبان می دادند: خراج. گاهی جدا از این ها مالیات بر سر هم هست. این که هرچند سر یک سر به پیاده نظام شاه رود، از همه ی حیوان ها و دارهای درخت. باج حنگ هایی که همواره دراز بود از کیسه ی مردم یکجانشین می رود. ایل که سواره نظام است و خود سهم دارد از باج و غارت. از این بتوانی باج بگیری؟ باج، خراج، سرانه، مالیات هرجه می گویند یعنی از مردم یکجانشین رسیده است.

 

شاه پس از بازگشت از سفر سوم فرنگستان خطاب به سیاح درباره‌ی سیدجمال‌الدین ــ که اصرار داشت خلافت را بازبسازد و شاه را خلیفه کند ــ از اوضاع ایران و جهان و جایگاه ایران در زمانه‌ی خود می‌گوید:


"سیاح، من سه سفر به اروپا کرده‌ام. هرجا چیز تازه‌ای بود با تشریفات مرا برده نمایش دادند. شهرهای زیبا و مریض‌خانه‌های بزرگ دیدم که هریک در ماه به قدر درآمد مملکت ما خرج برمی‌داشت. برخلاف جاده‌های تنگ و وحشتناک مملکت که هنوز زنگ دلیجان به گوش می‌رسد. دیدم ترن‌هایی که از شکاف کوه‌ها عبور می‌کنند، دیدم ترنی را که ما را از کوهی عظیم و پرپیچ و خم به قله‌ی مرتفع رسانید و سپس به همین‌طریق سرازیر کرد. به قدری کارخانه‌جات دیدم که به حساب نمی‌آید. باغات ملی مشاهده کردم. به سینماها و تماشاخانه‌های مجلل رفتم. همه‌جا و در همه‌حال مملکت خودم را در خیال می‌آوردم که جز شهرهای خراب و ویران و مردمان پریشان چیزی نداشت. می‌توانی تصور کنی آرزو نمی‌کردم ملتم را ترقی دهم، تربیت کنم و به تاریخ شاهی خوش‌نام ماندگار شوم؟ این سید بیچاره چون مردمان عادی در بعضی از شهرهای اروپا رفته، از سیاست و احوال این دول بزرگ بی‌خبر است. می‌گوید من روس و انگلیس را به زانو درآورده شما را پادشاه مشرق‌زمین می‌کنم. این عبارت او چیزی نیست جز بی‌خبری و عدم اطلاع از سیاست جهان. چه می‌داند که ما در چه وضعی هستیم؟ البته که نمی‌داند. زیرا او وارد نیست. ملتی که سراسر خاک ما را گرفته عبارت است از عشایر وحشی که هنوز خانه‌به‌کول‌اند. می‌خواهید افسار از سر این وحشی‌ها بردارید و مملکت را منقلب کنید؟ با این درآمد و جیب خالی ملت و سیاست‌دانی‌های همسایه‌ها می‌خواهید این مملکت را اروپا کنید؟ می‌خواهید بهانه به دست دشمن دین و مملکت ما بدهید؟ برو. برو نزد صدراعظم تا خرجی‌ات را بدهد. از محل‌های تاریخی عکس‌برداری کن برای ما بیاور."

ادامه ی این متن:

 

کوش و کلومپ

 

می گوید: بس است زیادی شلوغش کرده ای.

می گویم: من شلوغ نیستم داستان سرعت گرفته است. خبر از عالم غیب نمی آورم. در نگاه من رهاننده ای نیست. رهاننده رها کرده و رفته است، مانده راننده آن هم که خواب است و ما را راه می برد. اوتو می رویم. خدابخواهد یا نخواهد می رسیم. راه را دریاب. کل گاری دارد تقش در می آید. یعنی که یا شر تمام یا رفتن تا آخر راهی که گاهی پیش چشم سر من است. 
مگر نه این است که نه جنی بوده نه شهری، نه شهریاری. من بوده ام. پیش از آن که جان به "در"آید. شهریار؟ شهریار شر من ام که روز روزم نموده اند که بخواب در روت تررر دام و خوابم نمی برد.

 

 

klompen turistklompenboer-met-riek

 

این یک جفت کلمپ است. کفش های چوبی که دیگر فقط برای انداختن به توریست ها درست می شود. حوالی دام رونق هم دارد. سفالش هم هست. این کلمپ آشنا را آوردم تا به لمپن پرولتاریات موالات برسم. در هلند نمی شد با لمپ که به هرحال نوعی بافتنی بود در مرداب کار کرد. از سوی دیگر چوب حتا از چرم هم در برابر زمین دایم آبکی مقاوم تر است. البته خشک و خشن است. چوب است. اما پلاستیک چکمه پلاستکی را آورد: فراوان، ارزان، در دسترس همه گان و کلمپ از میدان در شد. اما لباس بورهای کشاورز از د بیت در آمد اما ماند تا جین رسید و لباس های دیگر را از میدان کشاورزی و زمین سازی هلند بیرون کرد. این هم یاد و نگاهی نوستالزیک از روزهای خوب رفته ی بابای سازنده است. وقتی که کلمپ و دبیت هنوز رونق داشت.

لومپن اما. جنگ را جرمن می کند. مرد جر. جویای جنگ. جنگ را گُتمن می کند بزرگزاده، مرد بزرگ. دست شاهی نیمتنه کوتاه. چکمه بلند. اما پاپوش موبد نعلین است. سر پایی. آن مرد جنگ است باید پاشنه ها کشیده و آماده ی شنیدن داد ِ درآ بشود. در ایران صفوی خود مرز نهاده بودند که چکمه ی مرد لشکری تا کجا باشد. اهل دین و لشکر موبد نعلین داشتند. دو نعل. آن ها که نعلین بر پا و شال بر کمر داشتند مردمان را به فرمان موبد می خواندند. حکم شرعی را می راندند که تازه داشت جان می گرفت. این گونه اهل رزم و بزم از هم جدا بودند. حالا ولی به لمپ برسیم. لمپ در بر لمپن رفت که کشاورزهای بی زمین و رانده شده از زمین اند که سر شهر خراب شده بودند و چرم گران بود و دسترسی آن ها نه آن زمان فراوان بود نه چیزی جز پاره ها پوره های پارچه بود. سیل این ها. از ده آمده هیچ صنعت نمی داند. ولگرد و دایم پی کاری که نان درآید. رفته رفته لومپن در بعضی از کشورها بر این مردمان رفت. بوت پلاستیکی رید به بازار چرم و زاد همان لمپن ها کفاش هایی شدند که کفش هاشان به هر بازاری می رفت. اهل تولا و تبرای صفوی همه بودند. سر گذرها بودند و برای موبد و شاه خبر می بردند اما هیج گاه این حق نیافتند که فرمان شاه اجرا کنند. آن ها با نعلین که آشکار اهل سر کوه و غارت دور نیستند حکم موبد را پیش می بردند. اما دنیای نو که آمد گوزپیچ به نعلین پوش های گذردار رسید. در آغاز این ها شالی به کمر می بستند از کرباس و دور قد می پیچیدند. نانشان را در همان جمع می کردند و پس قد می بستند تا وقت خوردن که شال سفره شود. وقتی قبا کلک ورافتاد، این ها کت و شلوار کردند و شال نشست سر شانه. اما کفش را چه کنند؟ نگاه کنید به لات های ایرانی. کفش نو می گیرد و به ریش نعلین می خندد اما خودش کفش نو را از همان مغازه پاشنه می خواباند، کوش می کند و گاهی فرمان شاه می برد و همیشه فرمان موبد. گذرگاه و حفظ ناموس دین.

به دست شد ربط گوز با شقیقه؟ این جا همین ها کارگرهای کشاورزی بیکار شده بودند. آن ها شبان هایی بودند که از کوه خسته شده بودند اما دلشان در کوه بود. قانون کوه را بر شهریان می راندند.

 

 

عکس ها تکرازی است و باز تکرار خواهد شد. نقشه ی آب های ذخیره در حفره های زیر زمین است. هرچه از زرد به سرخ بیشتر یعنی این حفره ها ی زیرزمینی تهی تر. درست همان کشورهایی که دستشان به دهن شان می رسد و می توانند چاه بزنند و موتور بخرند.

zamin-garma[1](1)

آّب های زیرزمینی: دل زمین

می دانیم که در زیر زمین حفره هایی هست که پر از آب بیشتر شیرین اند. این حفره ها از کی آمده اند؟ کار من نیست. اما از آن زمان که زمین زنده بوده است و برای زنده ها، چه حیوان، چه گیاه، قابل زندگی شده است این ذخیره آّب زیر زمین های زنده بوده است. باروری و زهنده گی بعد از کاری که ماه می کند باز بسته به آّب است. این حفره ی آب با مایکروپایپ هایی، ریزلوله هایی این به تمام تن زمین تا سطح خاک تنیده شده است. این میکروپایپ ها مثل رگ های زمین هستند. آّب های زیر زمین قلب زمین هستند. با گردش آب و هوا از قلب به میکروپایپ ها که در تن زمین شاخه ها زده است و تنها افق عمودی نیست زمین دم می زند و بازدم تا نخشکد که بمیرد. مثل رگ های زنده ها، چه رگ حیوان، چه آوند گیاه. کارشان تنها بردن آب بهّ زیر زمین، به پایین نیست. کار خود می کند. خود را زنده نگه می دارد. این اما تنها کار این دستگاه نیست. مهمتر از هرچه کار مهار جهنم زیر پا و حایل شدن در برابر لایه های داغ زیرین است. آّب که ته بکشد. زمین می میرد. یعنی دیگر زنده و بارور نخواهد شد. نه گیاه، نه حیوان. نشست زمین در اثر خالی شدن حفره های زیر زمین مایکروپایت ها را پر می کند و دیگر بارانی هم اگر ببارد یا سیل می شود که خاک خشکیده و شکسته تا ریزترین ذره را بشوید و سیلاب شود یا باد بیاید که خاک شکسته از خشکیده گی بار باد شود: توفان گرد و خاک. البته از غرب هم هست اما همه را به آفریقا نسبت ندهیم بد نیست. کشاورز ایرانی هیچ راهی ندارد مگر این آّب ها را بالا بکشد. این که دارد پایین همه را باز می کند روزی که دیر نیست مشیله کسی است که مشکل آّب حاضر و نان غایب نداشته باشد. برادرم گرفتار است. خبرها دارم که او نه دارد نه به دردش می خورد. او هشت دیروز را به هفت فردا وصل می کند که مردمانه بگذرد. می خواستم بگویم ممیونی را توی قفس گذاشتند با نوزادش تا رفتاری را آزمایش کنند. از این کارها کرده اند و کنند. با دیگری رواست آن چه بر خویش رذوا نیست. زیر پایش را داغ کردند. یک کم که داغ می کنند بچه را بغل می گیرد. یواش یواش بالاتر می رود تا جایی که میمون بچه را زیر پا می گذراد تا خودش را دمی دیگر از گرمای زیر پا برهاند. لابد میناتور رستم دستان را دیده ای. عرصه ی پهلوانی اش به خطر بیفتد پسر را قربان می کند. البته پسر که به دور برسد خرفت خانه برایت درست می کند. فقط می خواستم بگویم این نقشه را می آورم با این توضیح که نقشه ی کاهش آب های زیر زمین در خظه ی افغانستان پاکستان تا آن سر غرب آفریقا.. عکس بعدی خط خشکی زده گی است تمام کشورهای مسلمان آسیا و آفریقا. شاید راست است و به جای بهشت جهنم نصیب موالات شده باز. عکس آخر هم همان زمین مرده است که دهن گشوده که ببلعد آن را که بلعیدش.

خطه ی خشکی زده: هرچه سفیدتر خشکی زده تر:

zamin-afrigha(2)

یکی از باغ های جنوب و نشست زمین تا نیم روز سوس استان

zamin-nashast  zamin-ahvaz-gardokhak2(1)

 

 

ساز: زدن، نواختن

dohol-dorost

 

دو هل: کرنا، سرنا

http://saaz.biz/wp-content/uploads/2014/01/Surna-sorna.jpgsarna-kuh

 

جالب است وقتی نام ساز بیاید مثل تار فوری زدن می شنویم: بزن. تار بزن. تار را بزن. اما همین کار نام "ساز" که نباشد ساز را می نوازند. باید فرقی بین نوازش و زدن باشد. نواختن خود از نواست که از نا رسیده است. سرنا از سازهای یکه نواز است. تنها دو هُل همراهی اش می کند. سرنا یا نای سر نای پدر است، نای بزرگ و کرنا ساز کر است، ساز پسر، نای کوچک. دو هُل هم همین است هُل بزرگ هل سر و هل کوچک هل کر است. در ایران همنوازی چند سرنا یا چند کرنا ندیده ام. منظورم از تک نوازی بودن این است که یک یا چندساز با هم نتی را اجرا کنند. بلکه کل نواخت بر همنوازی است. یعنی هر سر ساز و نوای خود تا جایی که هماهنگ باشد نه تک آهنگ را مکرر کند. این چندصدایی است که آهنگ را می سازد. نه تک صدایی که مکرر می شود یا مکرر می کند. دو ساز، دو سر و یک نوا: که مثل در امام رضا می بینی. ساز و سرنا همه از مراسم دینی مصر به یهودی ها و از یهودی ها به الکلبی ها رسیده است. دسته ساز نقاره نواز دیگر نه چندصدا بلکه چند سرند که یک صدا در بدهند. ولی همنوازی نیست که دوساز مثل با هم گفت و گو کنند یا یکی سر ساز را هوا بدهد و بر آسمان بنوازد. نه که چندنای نوای یک سر و یک صدا بیرون می دهند. سرنانوازی جمعی در ایران فقط یک دو سرنانوازی در دسترس من است که چندان چنگی به دل نمی زند. پسر و  پدر یک آوا از سرنا در می آورند. انگار پسر همزمان که کار بابا را مکرر می کند به بابا می رساند که ساز سرنا یکه است و من بلدم بنوازم وقت آن است که بنشینی. اما چندنوازی کرنا چه در مصر چه در بالکان هست:

تکنوازی سرنا با دو هُل

دونوازی سرنا ایرانی

تکنوازی کرنا: شاه میرزا

چندنوازی کرنا آذربایجانی

دونوازی کرنا مقدونیه

چندنوازی کرنا مصری

 

از فرنگی نرگسی تیر نگاهی خورده ایم، شمع سبزی بر سر لوح مزار ما زنید:

 

اگر نظم به هم نخورد: دوتای اول زن های خیال شاه اند. حوری بور. نقاشی کرده است. دوتای دوم پیش چشم شاه و در حرم است: از انیس تا از نظر افتاده ها. آن چه به کف شاه است.

 

haram-nasershah-naghsh2 haram-nasershah-naghsh3

 

haram-anisha     haram-anisoddouleh

 

سگبند و الکلب و خوارنده ستایی ایرانی

 

شاید یکی از ویزه گی ها ایرانی ها انکار شکست و برساختن فره از خواری است. نخستین شکست خفت بار ایرانی ها به دست یونانی ها بود. به نام اسکندر مقدونی که خود دسته ای از ایل اسگان هوندی بود. اما این خواری در برابر خواری از الکلب و ایل عرب  همان هدیه و ماموریت خدایگانی بود که بعدها ایرانی ها به اسکندر دادند: به خود نامدم سوی ایران ز روم، خدایم فرستاد از آن مرز و بوم. معروف است که اسکندر بعد از نشستن بر اریکه ی دارا، شاه شبان ایرانی در تخت جمشید بعد از گشودن در حرم و گنجخانه ی شاه در مورد گنجخانه و حرم موبد گفته بود این بربرها را رها کنید با خدایشان ما با مادینه های پارسی خوشتریم. گنجخانه و حرم شاهی به اسکندری ها رسیده بود. "مال" موبد و نهاد موبدی محفوظ ماند. اسکندر باج خواست و خراج گذاشت اما کاری به آسمان و خدای ایرانی نداشت. بر زمین خوار شد اما هرمزد آسمان ها بر جایش ماند. همین بود که طولی نکشید که ایرانی اسکندر را برادر دارا کرد. پس خودی بود و شکستی در کار نبوده است. از همان آسمانی که اسکندر باز گذاشته بود به مرور هرمزد خود را گرد کرد و بار دیگر ایرانی ها برآمدند تا رسیدند به ساسانی ها که سگبند بودند و هوندی ها در آنسوی خراسان و الکلب در غرب پیرو و مولایشان بودند. اما خواری عرب خواری تمام بود. الکلب که مولای سگبند بود شد ولی. آن ها که فرمان می گذاشتند شدند مولا و فرمانبر. عرب ها اگرچه از اسکندر چیزی به یاد نداشتند اما اشتباه نکردند. نه تنها ایرانی ها بر زمین خوار و بنده و خراجگزار شدند بلکه راه آسمان هم بر آن ها بسته شد. بخت هرمزد  آسمان ها خوار و خفیف بر خاکستر آتش جاودان بر زمین آتشگاه خفت. این خواری اگرچه خواری تمام بود اما ایرانی خیال می کند از این خواری به سلامت رسته است و طولی نکشید که مهاجمان عرب همه شدند نیروهای رهایی بخش که هیچ آشکار نبود از چه بندی آن ها را رهانده است ــ جز بر هم زدن نظام کاستیک ساسانی. کی به اندازه ی ایران از عرب تحقیر کشیده است و آن همه زمان دراز باج و خراج و برده داده است؟ کی بیش از همه برای عرب شمشیر بر فرق سر می زند و سگ درگاه الکلب می شود.

 

 

سوی گند و سم کوهی و کمند زلف نگار

 

نه سوگند دیگر بوی آب گُه گَرده دارد، نه قسم رنگی از سم کوهی. این بساط جمع شده است بر زمین اما در زبان مانده است روزی صدبار قسم می خورند و سوی گند می شکنند و زیر بار نرم عبور از آّب یا آتش نمی روند. قُه سم، سم کوهی همان گوگرد بود که در آب می کردند و به خورد می دادند به جای دست بستن و در آب رها کردن یا راندن به میان آتش.

همین هاست که زبان را می سازد. یکی دیگر از این ها از نشانه های آشکار همزیستی روتردامی ها با شکارچی های قدیم است و آن "دام" روتردام است. بابای کُر ِ ال آن بالا که بود جاهایی سازه هایی از شاخه ی درخت و خاک درست می کرد تا  آّن را طوری هدایت کند که بتواند راحت تر ماهی شکار کند. به این می گفتند دام. همین دام در میان آن ها که دنبال آّب آمدند تبدیل به سد و دام امروزه در این شهر شد و آن بالا میان برادرهای آری دیگر به معنای تله ماند.

 

کمان امروزه آرش را به یاد می آورد. آن که جان بر پهنای وطن نهاد. اما داستان کمان و کمند از سوگند و قسم هم پیش پا افتاده تر است. اما زبان است همین طورها ساخته می شود. "کِه": زن جوان است. همراه "کَر" که مرد جوان است. "من" یا مان مرد است. مثل منوچهر و اهریمن. "که مان" را خود بصرفان. از وقتی که شکار و شکارگری و دام نهادن رواج یافته بود و همه کوهی شده بودند زن ها به تمسخر این نام بر دستگاه شکار مرد نهاده بودند. یعنی که زن این آقا کمانش است. زن ایشان این است. همین که مان رفته رفته جا افتاد و در میان دسته ای دیگر که حیوان ها درشت شکار می کردند شد کمند. این جا بر بند رفت، آن جا بر زه. در زه کمان هم همین تحقیر رفته است. زه اش، زایایی اش، زهنده گی اش همان بند است. زبان هنوز مادری است و زن نشان راه رفته بر زبان می کارد. همان گونه که مرد، نر هم انتخابش را کرده است و با اسلحه اش جفت شده است: که ِ من این است. عشق برنوبازی را دیرتر رد زد تا به تُره ای رسید، به تُر ِ رهی.

 

 

خوارداشت پیکر: ستون دین

 

دین از زمانی ستون گرفت و بالا کشید که توانست دار تمام و یکه ی آدمی را بر زمان حال و این جا به پیکر و روان شقه کند با مقصد این و آن دنیا. اما این دو پاره گی پیش تر در آن دنیا در برابر این دنیا دو شقه شده بود. آن دنیا همان گذشته ی پس سر نهاده بود که روزی پیش رو در می آمد. مصری ها آن دنیا را داشتند و رساندن پیکر تا آن دنیا هم میسر بود. جاودانگی و بی مرگی بود. نمی شد آسان این دار افتاده پیش رو را به آن دنیا کشاند. تمامش. که لامحاله بعد از مرگ روی دست پیکر بود. راه  بسیار دشوار بود و کار هرکس نبود. آن همه مومیا و هزارتو و دخمه و هرم کار هرکس نبود. اما شقه کردن دار آدمی به پیکر که بر زمین جا می ماند و روان که رونده بود سفر را آسان کرد. سفر به آن دنیا بر همه میسر و راه آسان شد. موبد پیدا شد و معامله شروع شد. در این دنیا بپرداز موبد پیکر را چال می کند و راه آن دنیا را به روان ات نشان دهد.  کار موبد خوارداشت تن و این دم رونده و ناپایدار است و ستودن روح و روان جاودان: خوارداشت این دنیا که جای پیکر است و ستایش آن دنیا که مقصد روان است: آن دنیای خوب که همه چیز به جای خود بود ِ بوده است و در گذشته مانده، آن جا که مرگ نبود، روزی پیش رو می آمد.

 

دیدار با این تن است که نیما را از تماشای رونده گان به میان رونده گان می کشاند تا حالی شاعر کند که دیری است تا لب جویی و دستت بی کوزه مانده است. این دنیا نیما را نیما کرد بر خلاف هدایت که اثیری و هوایی آن خوب ِ رفته با آن دنیا بود.

 

 

من تا حالا هیچ مرزی را ساده رد نشده‌ام.

 

من تا حالا هیچ مرزی را ساده رد نشده‌ام. اولین‌اش ترکیه بود. سه‌تا بودیم که رسیدیم نزدیکی‌های آرارات. آن‌جا که نوح منتطر کلاغ نشسته بود. من هیچ خوشحال نیستم که توفان فرو نشست یا فرو ننشست، کلاغ برگشت یا برنگشت.

 

وقتی پرچم ترکیه را دیدم و فهمیدم که از مرز رد شده‌ایم آن‌قدر شاد شدم، آن‌قدر شاد شدم که فکر نمی‌کنم روزی پیش بیاید که باز آن‌قدر شاد شوم. برف تا نیمه‌ی اتاقک مرزبانی بالا آمده بود. تا در اتاقک هم که رسیدیم مرزبان ترک خبر نشد.

 

یک میز چوبی زهوار دررفته، یک صندلی فلزی، یک بخاری نفتی متحرک، کتری رویی رویش، یک کف سیمانی سیاه، یک سقف شوره‌زده، یک عکس بزرگ از آتاتورک به دیوار، یک ردیف قطار فشنگ به دیوار، یک کمد آن گوشه‌ی دیوار، یک تخت سفری با چند پتوی سربازی سیاه رویش: همه‌ی اتاق بود و مرزبان ترک یکی و ما سه‌تا.

 

من پیرترینشان نبودم. خسته‌ترینشان شاید. ما نشسته بودیم کف اتاق. مرزبان نشسته بود روبه‌روی‌مان؛ روی صندلی، پشت میز. بخاری را کشیده بود زیر میز، لای پاهایش. تفنگش روی زانویش بود. دستش به قنداق تفنگ بود. قنداق تفنگ برق می‌زد. برای فرار از نگاه کاوشگر مرزبان خیره شده بودم به عکس روی دیوار که طلق قابش به زردی می‌زد. آتا نشسته بود بر خنگی که چنگ انداخته بود بر آسمان:

ــ چه‌قدر مفتخر است کسی که بگوید من ترکم.

مرزبان نگاه من را گرفت. برگشت عکس را دید:

ــ آتاتورک کبیر است!

 

شاید ده دقیقه گذشته بود که کتری روی بخاری جوش آمد. چای به‌امان تعارف کرد. من هیچ‌گاه، به عمرم، چای‌ای به خوشمزگی این چای نخورده‌ام.

 

تازه کمی گرم شده بودیم که پرسید: چه‌قدر پول همراه‌تان دارید؟

پول‌های ایرانی‌مان را درآوردیم. خندید. پوزخند زد و پول‌ها را پس زد: گفتم پول، سبز، دلار، با همه‌ی این پول‌هاتان نمی‌توانید یک استکان چای بخورید.

داشتیم. چندتا پنج دلاری که قبلا توی جیبم آماده کرده بودم به‌اش نشان دادم. چهره‌اش کمی باز شد. همه را به طرفش دراز کردم. اول یکی، بعد یکی دیگر برداشت. یکی از همراهانم دستم را پس کشید. پنج دلاری‌ها ریختند کف اتاق. دست مرزبان ترک در هوا ماند. با همان دوتا پنج دلاری. بلند شد. صندلی‌اش را برداشت. گذاشت جلو میز. نشست. تفنگش را روی زانویش جا داد. یک دستش روی تفنگ بود، با دست دیگرش به همراه‌مان اشاره کرد. او را بلند کرد. ایستاند. ما دوتا هم بلند شدیم. با اشاره ما را نشاند روی زمین و تشر زد.

ــ ترکیه را بیشتر دوست داری یا ایران را؟

برایش ترجمه کردیم. کمی گیج ماند. مرزبان ترک دوباره پرسید. همراهم به ما نگاه کرد. ما دوتایی به کف اتاق اشاره کردیم: بگو این‌جا را. نگفت. گفت: معلوم است. آدم هر خراب‌شده‌ای را که در آن به دنیا آمده است بیش از هرجایی دوست دارد.

مرزبان ترک پرسید: چه می‌گوید؟

همراهم مهلت نداد. گفت: ایران. ایران. ایران.

ــ پس چرا ازش فرار می‌کنی؟

مرزبان ترک بلند شد. لوله‌ی تفنگ را گذاشت پشت همراهم. از اتاق انداختش بیرون.

 

اول همراه ما،

بعد لوله‌ی تفنگ،

بعد مرزبان ترک،

بعد ما دوتا:

ردیف شده بودیم روی برفی که تا زانو می‌رسید

رو به دره‌ی مرزی.

 

می‌شد پاسدار ایرانی را دید که بر بالای تپه‌ی آن‌سوی دره قدم می‌زند. همراه ما کمی درنگ کرد. مرزبان ترک مهلت نداد. لوله‌ی تفنگ را گذاشت پشت شانه‌اش و هلش داد پایین دره. پاسدار مرزی روبه‌رو از قدم زدن واایستاد. همراه دیگرم گفت: به این سادگی؟

مرزبان ترک برگشت. ما را هل داد به طرف اتاقک خودش. ما دوتا وحشت‌زده ایستادیم دم در اتاقک. با تشر ما را به داخل خواند. آمد طرف همراه دوم من که نزدیک‌تر به در بود. او را راست ایستاند:

ــ ترکیه را بیشتر دوست داری یا ایران را؟

ــ ترکیه را.

پا بر زمین نکوبید. خم شد. با دست اشاره کرد به خاک: این‌جا را، این‌جا را. قنداق تفنگ زده شد تخت سینه‌اش. خم شد روی شکم و پیش پای مرزبان ترک، بر همان خاک افتاد. من پا پیش گذاشتم. با تشر من را نشاند سر جایم. او را کشاند بیرون:

ــ کسی که وطن دیگری را بیش از وطن خودش دوست داشته باشد بی‌ناموس است. وطن آدم ناموس آدم است، بی‌ناموس. ترکیه جای آدم‌های بی‌ناموس نیست.

 

من هیچ‌گاه، به عمرم این‌قدر نترسیده‌ام. مانده بودم توی اتاقک و صدای التماس‌های همراه دومم دور شده بود که مرزبان ترک آمد توی اتاقک و با تشر من را ایستاند:

ــ ترکیه را بیشتر دوست داری یا ایران را؟

غریزه‌ی من همیشه معقول‌تر از عقلم عمل کرده است اما هیچ‌گاه این‌چنین سرعت عملی نداشته است. هنوز پرسش مرزبان ترک تمام نشده بود که داد زدم: هردو را قد هم دوست دارم.

صلیب شدم.

خم نشدم.

پهن شدم روی زمین.

پیش پایش.

دست بر پوتینش گذاشتم.

بر هردو لنگه‌ی پوتینش.

پوتین سیاهش:

این دست: این لنگه‌ی پوتین

آن دست: آن لنگه‌ی پوتین.

این دست: این‌جا را.

آن دست: آن‌جا را.

ــ هردو را قد هم دوست دارم.

 

پشت گردنم را گرفت. بلندم کرد. کشاندم کنار دیوار. نشاندم روی زمین. صندلی‌اش را آورد. نشست روی صندلی. رو‌به‌رویم. تفنگش را گذاشت روی زانویش. لبحند زد:

ــ آفرین، تو خون ترک توی رگ‌هات داری!

کتری را از روی بخاری برداشت و برایم چای ریخت.

 

من هیچ‌گاه، به عمرم، زهر هلاهلی به تلخی آن چای نخورده‌ام.

ادامه ی این متن

 

سخن: گفت و گو: گفت او

 

آفتاب ــ زمین ــ ماه

خدا ــ مار ــ پسر

پدر ــ مادر ــ بچه

خدا ــ روح القدوس ــ پسر

الله ــ جبرییل ــ ممی

سخن: گپ خانه، سه سو: "پدر ــ مادرــ بچه" ــ گفت و گو بچه بیرون سخن سخن "پدر و مادر" ــ گفت او: سخن یک سویه، فرمان: سخن "پدر". سخن، سه خانه به دو خانه می کاهد در راه: گفت و گو می شود: دوتا. همین کاه سخن به گفت او می رسد: بگو: "من ــ بر" باش. بشنو برو من را بشنوان. که آشکارا دیگر کاه هم نیست. سخن یک رُسته است. این حرف اول بگیر تا به آخری برسانمت. سر و ته که بگیرد کیسه می شود روزی و بر سر کول.

سه خانه: سخن. سخن گپ و گفت و گوی خانه آدمی بود. این خانه ی "پدر ــ مادر ــ بچه" سخنش این بود که خود را اندریابد. به خود آید که بر این زمین زنده است. این زمین که خود میان آفتاب و ماه نشسته است. هم آهنگی این سه خانه است که آهنگ زنده گی بر زمین را میسر می کند. این دیدگاه البته به دست خانه و خانه گیان می دهد که نقش و جای و گاه تو در دستگاه چه است و به چه حسابی که دم از زمین بار کند کسی نیست هیزمت را تش بزند. سخن گفت و گوی کار و کردار آن سه خانه ی بزرگ بر این خانه ی کوچک و هسته ی هستی آدمی است: پدر با نشان آفتاب، مادر با نشان زمین و پسر نشان و نشانه ی ماه است.

نخست سخن بود و سخن خدا بود. خود ِ آ بود. خدا سخن بود و در سخن ِ خانه آدمی را خودآ می کرد: به خود آمده. سخن در خانه بود و خانه خدا تنها من نبود ما بود و گفت و گوی در میان سه سوی خانه: پدر ــ مادر ــ بچه. بابا نشان خدا بود که شاهشبان بود و آفتابنشین. جایگاهش آفتاب بود. دی مار یا مادر بود و زمین نشین و بچه که آدمی زاد و دست ِ کار بود و ماه نشین. در سخن بود که آدمی "در" می یافت تا در این جهان "آفتاب ــ زمین ــ ماه"، "خدا ــ مار ــ پسر"، "پدر ــ مادر ــ بچه" جای این بچه کجاست؟ سخن: گفت و گوی سه سویه که هر سه سوی بنیاد و هسته ی خانه در آن جا و گاه خود را داشته باشند: "پدر ــ مادر ــ بچه". این سخن، گفت و گوی سه سویه در خانه می گذرد اما. از خانه که در آید باید رشته شود و سر و ته بگیرد و رشتن سه سویه کار شبان نیست. سخن چون از خانه در آید معنایش زنده نیست، کاهیده است و کاسته و خشک تر و کاسته تر می رود تا جایی که در برابر خود درآید و برتاب خود شود. سخن که خدا بود روزی راست و دو رُست بود، کاهید به رُستی و این رُست که تنها ری ال و تنها ره ال است یکراست به چاه می برد. او که پیش تر کور می کرد و روشنی می داد دیگر تنها کور کرد و در ظلمات پیش کشید. شبان سخن سه سویه ندارد. سخن گفت و گوی مردمان یکجانشین است. سخن از خانه که بر خیزد و راه بیفتد در راه سه سویه که هر سو در گفت و گو سهم خود داشته باشد نمی شود. بچه پس می ماند و سخن می شود گفت من ــ مرد و گوی تو ــ زن. خانه تا در راه است و پدر یکه تاز نیست سخن بین پدر و مادر است، گفت و گو است. گفت جمشید است و گوی خورشید و بچه پس سر مانده است. همین گفت و گو برای رم هم تا جا نیفتاده است که خانه، او ev به ابراهیم بسپارد طرف گفت اش خوررم است. همین شبان در راه این گفت و گوی دو سویه را هم تاب نمی آورد. خوررم، خور ِ رم را به او ِ رم می رساند تا ابراهیم را از او evــ خانه از دلش در آورد و تحویل ال بدهد. این پدر که خود از سخن آمده بود به گفت و گو رسید و در راه آرام آرام گوی از زن هم گرفت و گفت زن را از خانه راند، دست بر آُس خیمه نهاد و سخن یکسویه پیش نهاد: فرمان و پسر را پیش خواند برای فرمانبری و پیشبرد گفت او. سخن غایب بر حاضر راندن. این گونه اگر باشد از آ تا ال سه گام است: "آ ــ رم ــ ال": از سه خانه، از سخن تا گفت و گو و رسیدن به گفت او سه گام است برای آن که روزش به شماره نیست، از "پدر ــ مادر ــ بچه" به "پدر ــ مادر" و سرانجام "پدر" سه گام است. این پدر بوده است که پیوسته آمده است و مثل بهمن هرچه پیشتر آمده بیشتر در خود گرد کرده است. در این نظام بازی به دست او است. او که "در" را دارد. یعنی در به باغ سخن اندر شدن را دارد. این در اما انگار بر خلاف در همه ی زبان ها "مادری" نیست. در آغاز هستی بر سه نای بود. در راه شد دو رُست در راه رُست نیک رُست شر را راند و دنیا شد رُست نیک تمام تا روزی به برتاب خود برسد که هستی نای های فراوان دارد و هستان در راهند. همه در راهند و راه به سوی نه هست استان است.

 

اگر خواهی حیات نو سحرگاهان به مسجد رو

 

نامه و نامه نویس

نیما در یکی از داستان‌های منظومش نقل می‌کند که کسی مرده بود و به گورش سپرده بودند. ملکی که کارش بازپرسی مسافران تازه‌رسیده است بر کس مرده در گور وارد می‌شود و می‌پرسد: من ربک، من؟

مرده پاسخی می‌دهد که ملک درنمی‌یابد. باز می‌پرسد: ربت کیست؟ و باز همان زبان بی‌گانه است و ملک سردرنمی‌آورد. برمی‌گردد پیش خالق که: این بنده‌ی تو حرف‌ها زد که ندانستم من.
خالقش می‌گوید: تو بر این بنده‌ی من سخت نگیر، کو در آن دنیا هم، زنده که بود، حرف‌ها زد که ندانستم من.

 

گوسوارها و اسبسوارها

این نقشه را می آورم تا نشان دهم که از کی و از کدام اقلیم حرف می زنیم. کویر لوت و مرکزی دریاچه ای آب شیرین بود و در کناره اش مراتع مرغوب. دریای فارس هم پای کوه و هنوز عقب ننشسته است. میان این دریاچه و آن دریا. باران به موقع و بسیار. این اقلیم زمانی است که آریایی های سرمازده پس رانده شده اند و از آذربایجان وارد مُک دارا شده اند. زمانی که گوسوارها و اسبسوارهای آریایی وارد مُلک دارا وارد شدند تا سپس تر آن را ایران بنامند. میهن خودشان. سرزمین ایرها. از این دو دسته ی گوسوار که بعدها تنها به نامی ننگین ماند. گوسواره پای حرفش نروzamin-ab-kavir

 

اما این ها فرقی با هم در باور و و زیان نداشتند. این ها گله ی اسب داشتند، آن ها گله ی گاو می چراندند. تنها تفاوت شان گاو و اسب بود. سوار می شدند. بار بار می کردند. شیر می گرفتند. می خوردند و پوست استفاده می کردند. جایی اسب، جایی گاو. این را هم باید در نطر داشت که این ها ایل های در دور "رو: برو برو" بودند. یعنی تا راه باز است و اقلیم مناسب است برو. این راه که یک سرش آ در پاد گان آن زمان بود و قشلاقش لیبیا با حیوان های کوچک پیموده نمی شد. از همین ها بعدها دسته ای شترسوار پیدا شد که چندان نگرفت. میش و بز را نمی شد راند به برو برو در می ماند. باید ایل بالا ایل پایین محدوده ی کوچکتری می گرفت. آذربایجان تا لیبیا برای گله ی اسب راهی نبود. برای بز و میش اما؟ همین سیستم برو برو را به "برو بیو" آورد و این برو بیو را کوتاه و کوتاه تر کرد، به قدرت بز نه به توان اسب. آری ها بعد از مناسب شدن شبانی برای گاو و اسب زمین ننشستند همان حیوان های کوچک بز و میش را به کار گرفتند و تا چایی که می شد میان آدرپادگان تا مصر و یونان دواندند. هنوز تش عبدالله می دواند از ماهشهر به شاهین شهر. جاهایی اقلیم خیلی زود بر خلاف رونق گاوداری شد اما اسب سوارها که هسته شان هخامنشی ها بودند مدت ها توانست در همین فلات اسب بپرورد. بعد که اقلیم فلات گشت و برای پرورش اسب نامناسب شد پرورش اسب به مناطق عربشین رسید و سپس تر از همان جا به غرب رفت.

 

عقد و نکاح:

 

نکح کُس زن است و نکاح کُس کردن. عقد قلاده است. ببینیم دهخدا بر ده چه می خواند:

 

نکح: کُس زن. زن کردن. نکاح . رجوع به نکاح شود. || شوهر کردن. || مجامعت کردن. || غلبه کردن خواب بر چشم کسی. || رسیدن باران زمین را.

 

نکاح: زن کردن. عقد زناشوئی بستن. زن گرفتن. تزوج. نکح. کابین کردن. || شوی کردن. شوهر کردن. || عقدی که میان زن و شوهر بندند. ازدواج . میزاد. زناشوئی. عروسی. بغل خوابی. کابین. عقد زناشوئی. زواج. کدخدائی. تأهل. یادداشت مؤلف. عقدی که به موجب آن علاقه ٔ زناشوئی بین زن و مرد ایجاد شود : ور این فتاد ز من دست بازدار و برو که نیست با تو مرا نی نکاح و نی شرکه .رسول فرموده است: النکاح سنتی.


به نکاح... بودن؛ در عقد او بودن. همسر او بودن. خاص او بودن.

به نکاح درآوردن ؛ به زنی دادن به حلب برد و دختر خود به نکاح من درآورد.
در نکاح... شدن ؛ در حباله ٔ عقد درآمدن.

نکاح دائم: رجوع به عقد و عقدی شود.

نکاح کردن؛ عقد کردن. عقد زناشویی بستن. زن یا دختر را به کسی به شوی دادن امیر مردانشاه را به کوشک سالار بکتغدی آوردند و عقد و نکاح آنجا کردند. دختری از آن ِ قدرخان به نام امیر محمدعقد و نکاح کردند.

نکاح منقطع . رجوع به صیغه شو.

 

نکاح: گاییدن. مجامعت کردن. جماع کردن. زناشوئی کردن. و دعوی های بزرگ کردند چون نکاح بنات و اخوات و نکاح غلامان. || غالب شدن خواب بر چشم کسی. || تر کردن باران زمین را. || غالب شدن دوا بر کسی.

 

عقد: گردن بند و حمیل و رشته ٔ مروارید. قلاده. گردن بند زنان و یکدانه. سلک مروارید وگلوبند که آن را به هندی هار گویند. جمع: عُقود. عقدی گوهر که گفتند هزار دینار قیمت آن بود از آستین بیرون گرفت. زمین بوسه داد و عقدی گوهر پیش سلطان نهاد. بیست عقد گوهر سخت قیمتی...

شوهر دادن هم همین است: شوهر، شو ار: شو یا شی زیر است و هر یا ار یعنی نر. شو هر دادن: به زیر نر دادن.

 

پاک ها و نجس ها

 

یکی از از خود راضی ها کسانی بودند که نام پاکستان را گزیدند و مردم پاک را در برابر ناپاک ها، نجس ها بادید. این ها از روزی که استان پاک را از ناپاک ها جدا کرده اند فکر جنگ با ناپاک ها هستند. آن اوایل موشک هاشان را غزنی نام می نهادند تا غرنی شماره ی چند که به بمب اتم رسیدند. نامش را گذاشتند سلطان محمود و رو به دهلی نشانه گذاری اش کردند.

 

شط، شطح، شت: شتک

 

شط جایی است که آب لبریز کنار رودخانه می شود. معمولا زمین شط خوب و حاصلخیز است. اما همین شط فقط برای کاتب ها ربطی به شت ندارد. شت لبریز کردن: شتک لبریز کم و کوچک. همین را در شطحیات هم می بینی. شطیات، شطحیات، شتتیات. فقط واژه اندرونه گردانده و معنا تهی کرده است. تا جایی که لبریخته ها دیگر ربطی به آب ندارد و خودلافی است.

شط: عربی. کرانه ٔ رود و جوی. جمع: شُطوط و شُطآن. کنار رود و دریا. یک کناره ٔ دریا. یک کناره ٔ رود. شاطی. عدوه. جلهه. کنار. || یک سوی کوهان شتر.

 

شطح: لبریز. حرف ها و سخن های به ظاهر کفرآمیزی که عارف از شدت وجد و حال بر زبان می راند.

شت: ؟. به بختیاری دره است.

 

چاه ویل و عنقای مغربی.

 

عُنقای مُغربی: با زیر و ضم عین و میم به گونه ای سیمرغ است. آن مرغ جوان شونده. یکی در خاکستر خود جوان می زاید، یکی در چاه می شود. می گویند عنقا چون به مرگ نزدیک شود به انتهای غرب می آید. در انتهای غرب چاهی است بی بُن که وقتی عنقا در آن فرو شود از آن سر چاه در ابتدای شرق جوان به در می آید. بر سیمرغ میسر است اما بر صدها هزار مرغ میسر نیست.

 

ویل: نام وادیی است در جهنم یا نام چاهی یا دروازه ای در آن . نام جایی است در دوزخ . نام رودی است در دوزخ، و گویند سنگی است در دوزخ نعوذباﷲ. در تنور ویل بادا دشمنت از بلسک چینور آمیخته .


چاه ویل؛ در تداول، تمامی نپذیرفتن هزینه و مصرف چیزی است. آنگاه که هزینه ها موجب اتمام کار نشود گویند: چاه ویل است، هرچه بریزی تمامی نمی پذیرد، در تداول، محل خرج و مصرف پایان ناپذیر: خرج خانه ٔ ما چاه ویل است، هرچه تویش بریزی پر نمی شود.

 

عنقا: همان عنقاء است که در تداول فارسی زبانان همزه ٔ آن مانند سایر الفهای ممدود، به تلفظ درنیاید. سیمرغ. اشترکا. عنقای مغرب. عنقای مغربی. رجوع به عَنْقاء شود: بسان مخلب عنقا پدیدشد ز افق و یا چو ابروی زال از نشیمن عنقا. گرچه عنقا را نگیرد هیچ باز صیدگیر باز کز دست تو پرد صید او عنقا بود. برون رفت و روی از جهان درکشید چو عنقا شد از بزم شه ناپدید. اگر عنقا ز بی برگی بمیرد شکار از چنگ گنجشکان نگیرد.  برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه


خود را عنقا کردن؛ کنایه از گم شدن و ناپدید گردیدن است: از که مشرق چو طاووسی برآید بامداد در که مغرب شبانگه خویشتن عنقا کند.
عنقاپیکر؛ بزرگ جثه. که پیکری چون عنقا دارد .
عنقاسخن؛ که سخنی چون عنقا دارد. به مجاز فصیح.
عنقاوار؛ مانند عنقا. به سان عنقا
عنقای فرتوت؛ کنایه از زمین و ظلمت شب باشد. کنایه از زمین است: 
شباهنگام این عنقای فرتوت شکم پر کرد از این یکدانه یاقوت .

 

سید ما صلوات الله

 

شورت آقای خانه بر سر بند است. تو پندار که دستمال خونی عروس است. بی گانه با حرم نیستم. کم مولایی نکرده ام که با یک نفس رها شدن از دست ال خام شوم. اما می گویم. به کار گرفتن کاغذ اتفاقی را در دنیای اسلام انداخت که پیش تر در یونان هزاره ای بیش پیش اتفاق افتاده بود. یونانی ها، دموس ها که در دموس کراسی نقش داشتند و کسی بودند یونانی زبان بودند. زبان های دیگر ــ که زبانی نبود جز گونه و گرده ی دیگری از دری یا پُرسی ــ همه بربر بودند. توی دموس نبودند. دموس: آ ــ دم. نفسکش نبودند. نفسکُش بودند. بودند تنها برای کار برای دموس ها. شبان های آری یونانی شهرها و آبادی های این مردم را با هجوم گرفته بودند. اما مثل برادرهای ایرانی شان مردم را نکشته و بر داشته ها مردمان بنشینند. این را که خوردند تازه درمی یابند که برای خوردن باید کاشت. حالا از کی بیاموزی چه طور کشت و داشت می کنند تا به زمان برداشت برسد که تو می شناسی؟ از کی بیاموزی؟ از کشته هایت؟ پس آبادی خراب، متروک، ول، هجوم به آبادی بعدی. کم نبوده که آبادی را گشوده و بعد از غارت شهر را آتش زده است. این مردم "آ ــ زاد" همه خانه، زنده گی و خزانه های غذای آباد داشتند و به صورت یک خانه اداره می شدند. مثل تمام تمدن مردمان آ یا آد. قوم عاد موالی. یونانی ها گشودند و گرفتند و مردم در همان شکل شیوه ی زیست خود ماندند. هرکس بر همان کاری که داشت. منتهی تا دیروز در معدن سنگ کار می کرد برای خودش حالا برای یونانی ها. شراب می انداخت. بیش باد. نیک است. بیندازد. از این به بعد برای آن ها. کل شهر برده است و کار می کند برای آن ها که خدایشان نیز چون خودشان در فکر فتنه و زیر پای هم زدن است وقتی مردمان یکتاخدا زیر پای شان لهیده کار در معادن سنگ و باغ ها و قایق های کار برای خدایانی که باورشان ندارند. در همین دوره است که در میان شورای دموس ها شرطش این بود که برده داشته باشی و کار نکنی. کار این ها ور بود. لباس مرغوب، فرش مبسوط، معدن سنگ آباد، کباب بخور و بالا بیار تا بتوانی باز بخوری و شیره گوشت ببلعی. وقتی همه چیز آماده و فراوان باشد البته دیالوگوس دراز می شود و مثنوی از هزار من پوست می گذرد. گپ های مکرر. شیوه شیوه ی شبانی و شکارگری است. دیالوگوس چیزی جز این نیست که تو آغازگری. میدان را طوری می چینی که با طرح پرسش ها "دیگری"، دشمن را به جایی برسانی که دیگری در پایان یا باید زیر دیالوگ بزند یا تسلیم شود. زیر بازی که نتیجه اش طرد و تبعید است یا خوراندن سوی گند شوکران. پس آن که به میدان مرشد آمده است یا کشتنی می شود تا سایه ای از مرشد.

 

باری، نان و نعمت فراوان و فراغت فرصت شکوفایی ور می دهد. طولی نکشید که مردم به کار پاک کردن پوست برای نوشتن شدند وقتی که دیگر پاپیر کفاف نوشته نمی داد. نوشته ها متنوع و رشته رشته شد و رشته دراز و در خود رشته رشته شدند. نان که در دست باشد و به وفور و سقفی بر سر قلم آن هم از نوع پن اش پرکار می شود. کار کار می آفریند. رشته از رشت نمی رشد که.

 

همین اتفاق رشته رشته شدن و متنوع شدن نوشتار با رواج کاغذ و در خوراسان میسر شد. هرچند همه ی کتاب ها در "باب" اُم الکتاب بود اما باب دل ولی الله و سید ِ مولا بود. خراج گسترده ای که به دست موالی می رسید فرصتی فراهم کرده بود که جمعی را گرد کنند که کارشان ور زدن است. رد نیای عرب، نیایش عرب و پرستاری از خدایش ال. آن زمان هرچه کتاب بوده بود همه در شرح و تفسیر سه کتاب تورات و انجیل و قرآن است. رنسانس است که " من" را کنار "تو" نشاند و "او" را از میانه بلند کرد. کتاب در برابر "کتاب" گذاشت و کتاب  را کتاب ها کرد: کتاب؟ کدام کتاب؟ "کتاب" باشد و تاب ِ "تا" بیاورد؟ از بی همتایی در آید و به همپا، همپاهایی همراه نشود و روزی نشود کتابی در میان کتاب ها؟ تا روزی که نوار دیژیتال نسل کتاب را برچیند. یعنی که لوح و قرطاس از هر نوع خواه بر ستون و در سنگ، خواه بر خشت، خواه بر پاپیروس و چرم و کاغذ. همان قدر که کاغذ رهاند و راه بر انباشت داده گشود و آن همه به نوشتار تنوع داد این لوح دیژیتال تنوع را در کتاب ها در هرکس کتاب خود میسر کرد. "کتاب" من که نمی شد. کتاب تن که نمی شد. "کتاب" کتاب "او" بود.

 

کار لوتری ها این بود که کتاب ناخوانا و در نیافتنی لاتین را از تاقچه برگرفتند و داستان را بر زبان ِ ملی ِ مردم ِ کوچه گشودند. یعنی: اول این که داستان های کتاب مقدس روال داشت. از جایی شروع می کرد و به جایی می رساند. این دنیا، این سر ِ آغاز ِ آفرینش است. که هیچ نبود تا آفرینش و اخراج جفت اولین آدمی از باغ. سفر موسا است؟ این زاد موسا تا فتح سرزمین آ که زمین وعده ای است. داستان سر دارد و ته. میان هم لق باشد باید سر و ته محکم باشد. بعد این که "کتاب" چون به کوچه درآمد، به زبان ماردمان شد، دریافته شد، در باغش گشوده شد و بازار به باغ درآمد، داستان "کتاب" نقد شد، محک خورد ودریافتند که انگار یاوه هم در کتاب خدا هست. این فرصت اما به قرآن داده نخواهد شد. شاید تنها کتابی نباشد که در میان ایرانی ها نگشوده آمده است و نگشوده خواهد رفت. داستان زمانی برای خلق قابل دریافت می شود ــ در یافتن و به باغ اندر شدن نه پشت در بسته ماندن ــ که سر و ته داشته باشد. کتابی را که سر و ته اش در خود نباشد نمی شود به مشتری رساند. نمی شود گفت این سر داستان و ته اش به دست فلان راوی. این مشکلی است که در همان آغاز "کتاب" کردن قرآن رخ داد و راه حلی یافت نشد که اجماع باشد این اول صحیفه و آن آخرش. این اولش است ولی نه اولین حرف است نه اول داستان است، نه آخرش. در جمع آوری قرآن سرانجام امر بر این نهادند که بزرگ ترها اول صحیفه بیایند. اما سوره های چه قدر بزرگ؟ مانده است تا امروز. ایرانی از ازل آموخته است که صحیفه را باید از آخر به اول بخواند مگر وقتی که سوره ی گشایش بر گوش گاو مرده می خواند. این ورها زیاد در میان ایرانی ها آمده و رفته رفته زمزمه شده و به ورد رسیده و معنایش رفته و آوای نیاکانی اش مانده است. بد است؟ عده ای که خود دانند و تو باره باره بر آنان خوانده ای که او مولاست، او را نرسد که از ولایت گوید: نیایش بگردان. نیای خود بگذار، نیای من بگیر و بستا که مولایت کرده ام. تو به آسمان هم بروی بندت به من است. من ام که آزادت کرده ام قلم برگیری. بنده ی الله که همه هستیم. بعد از الله ولی تو بنده ی منی تا آن زمان که من آزادت نهاده ام. در گوش کن که من ولی ام و مولا باید نیای ولی را بستاید. نیایش من کن: بابای سیدت کی بود؟

 

 

توشه مال

http://images.persianblog.ir/607011_CPndtLPW.jpg

 

توشمال: توشه مال: مالی که سفره ی سور می برد. سفره دار: تا فرصتی به دم بدهم بدمم به جان کتاب که در بیاورم چرا و از کجا باغ دیاری ها این نام بر سرنا و کرنا و دو هل و یک هل و نوازنده هاشان نهادند. باری توشمال: البته دهخدا خدای ده من هم هست. اما تا سور و سفره ی غارت و خانه بُری در ایل ها را پی نزنی به جایی نمی رسی. ساده اش این که شبان ها، چه آری تا همین امروز که یا لُر یا عرب یا تُرکُه مان اساس اش بر غارت و چپو کردن زنده گی مردم یکجانشین است. این ها برای غارت رفتن و به ویژه بعد از غارت که سفره می گستردند خیلی مهم بود که خان غارت بزرگی کرده باشد که سفره به سور بگسترد. توشه و توشه مال بار اساسی برای شبان بود که بُن بنیادش بر کُم است: چه کُم اول که او دوست دارد شکم بگوید، نه جَه ِ کُم، نه چاه کُم که آشکار کند بابا تا کجا شاعرانه رفته است، یا این کُم. این که پر شد کُم دوم، کیسه که پر نشدنی است. از کیسه ی کُم البته سر می گرداندش که بس است. اما کیسه که نمی تواند به کیسه مان دستور دهد که پکیدم بس است.

باری، توشمال: مالی بود که این سفره بر آن بود تا غارت پخش شود و سور و لابد سله مان باید سفره را که جمع کرد، کار کُم شبان را که ساخت، دست به کار شود سرش را گرم کند تا بلند شود آرمان آرمان کند و آن چه ناجویده فرو داده بگوارد باز. باری این که اصل از مغول آمده یا پُغول آمده است شاید، اما مگر خود آن ها از کجا می آورند؟ توشه مال به روایت کتاب: مال که معلوم می کند. توشه هم سفره است تا برویم:

تُشمال: نامِ نوازندگان محلیِ بختیاری‌ها است. تشمال‌ها در ایلِ بختیاری در مناسبت‌های گونه گون از جمله در مراسم عروسی، مراسم عزا، مراسم ختنه پسران و جنگ‌ها می‌نواختند. به روشِ نواختنِ موسیقی در مراسمِ عزا که به روشِ محزونی است اصطلاحاً چپ گفته می‌شود و در چنین مواقعی می‌گویند تشمال چپ می‌نوازد.

تُشمال: واژهٔ تشمال در زبان بختیاری به دو معنی به کار رفته‌است. یکی از این دو نام یکی از طوایف بختیاری است که به این طایفه تشمال گفته می‌شود ولی کاربرد مصطلحِ آن به معنی نوازندهٔ محلی است. در برخی مناطق به تشمال ها خطیر، مهتر و میشکال هم می‌گویند.

تشمال: ها گرچه در کنار بقیهٔ ایل زندگی می‌کنند ولی دارای زندگی جداگانه هستند. این واژه به شکل توشمال هم نوشته می‌شود..توشمال یا تشمال یا تشمعیل واژه ای مغولی است که پس از تسلط مغولان بر ایران وارد زبان فارسی گردید. علامه دهخدا در فرهنگ دهخدا کلمه توشمال را چنین تعریف کرده است: توشمال یعنی خوان سالار، خوان = سفره، سالار = رییس و مسئول، پس توشمال یعنی مسئول سفره. در زبان گرجی به محل آشپزخانه توشمالی گفته می شود. دهخدا می گوید این لغت اصولا مغولی است و مخالفان کریم خان زند از آن به صورت اهانت آمیز برای وی استفاده می کردند. مینورسکی شرحی در زمینه این لغت توشمال در دوره صفویه ذکر کرده است و آن را مرادف با ناظر آشپزخانه به کار برده است.

تُشمال: در مناطق لرنشین شهرت کریم خان زند به توشمال کریم خان در تاریخ مشهور است. پس از این که علی مردان خان اول چهارلنگ (محمودصالح) با توشمال کریم خان زند متحد شد و علیه ابوالفتح خان بختیاری هفت لنگ شورش نمود و پس از این که علی مردان خان ناجوانمردانه ابوالفتح خان را کشت و خودش نیز به دست زندی ها کشته شد، توشمال کریم پس از جلوس به تخت سلطنت، لقب تحقیرآمیز خود را به عده ای در بختیاری تفقد نمود. در بختیاری به نوازندگان محلی نیز توشمال می گویند.

تُشمال: سرنا و کرنا: آلات موسیقی تشمال‌ها بسیار ساده و شامل کَرنا، سُرنا و دُهُل، طبل است. دهل از پوست گوسفند و توسط خود آن ها ساخته می‌شود. تشمال ها دو نوع کرنا دارند. از نوع بزرگ در عروسی ها و از نوع کوچک آن که به ساز چپی مشهور است، در عزاداری ها استفاده می‌کنند.
تُشمال: گذران زندگی تشمال‌ها بجز نوازندگی، کارهای خدماتی مانند کمک در برگزاری مراسم عزاداری و عروسی، ختنه کردن، آرایشگری، و کشیدن دندان را نیز انجام می‌دادند. در هنگام برگزاری عروسی و عزا علاوه بر ساز زدن، از مهمان ها پذیرایی می‌کردند. آن ها علاوه بر عروسی و عزاداری در مراسمی مانند ختنه سوران ساز هم می‌زدند. دختران و زنان در عروسی ها برای زنان آوازهای محلی مانند دُوالالی خوانده و در مراسم مختلف نیز از مهمانان پذیرایی می‌کردند.

تُشمال: تشمال‌ها اگرچه زمین برای کشاورزی در اختیار نداشتند ولی با کار و شغل خود در خدمت ایل بودند. برخلاف امروز برای انجام مراسم مختلف، دستمزدی نمی‌گرفتند و درآمد آن ها تنها سهمی بود که در آخر سال از محصول نصیبشان می‌شد و یا آن چه تحت عنوان شاباش و انعام از مدعوین می‌گرفتند. در زمان ختنه کردن پسربچه‌ها هم گاهی در مقابل سیلی که از بچه می‌خوردند، هدیه‌ای از پدرش می‌گرفتند. در گذشته تشمال‌های هر طایفه دارای سهمی از محصول بودند که به آن بُری (bori) گفته می‌شد. بری در لغت به معنی حقوق و مستمری است: بخشی از گندم و جو برداشتی، سهم آن ها بود و بختیاری‌ها با میل و رغبت تمام آن را پرداخت می‌کردند. بسیاری از تشمال های قدیمی هنوز هم عادت خود را ترک نکرده و برای گرفتن کمک یا بُریِ خود به خانهٔ افراد طایفه مراجعه می‌کنند.

تُشمال: هم اکنون تشمال یکی از تیره‌های طایفهٔ زراسوند است.

توشمال: خوانسالار. کاول و خوانسالار. در رشیدی خوانسالار و رکابدار و درسرکار شاه، توشمال باشی گویند از اهل زبان به تحقیق پیوسته. ناظر و خوانسالار و چاشنی گیر. بر سفره کشید توشمالش خوانی که به گنج هفتخوان است. از مهر توشمال فلک بر سماط دیر آورد بهر لشکر او نان و دشتری. رجوع به کاول شود. || رئیس طوایف لرها. رئیس. کدخدا در ایل و قبیله. یادداشت به خط مرحوم دهخدا.

 

کاه ِ غُز

چنین گفت رستم به ایرانیان که یکسر ببندید کین را میان، که گر نامداری ز ایران زمین هزیمت پذیرد ز سالار چین نبیند مگر بند یا دار و چاه :نهاده به سر بر ز کاغذ کلاه

سنت کلاه کاغذی بر سر کسی نهادن به نشانه‌ی تحقیر که فردوسی به آن اشاره می‌کند سنتی است کهن در چین که تا عهد انقلاب فرهنگی ماﺌو پیش می‌آید. کاغذ فارسی امروزه که شاید چیزی از کاه در خود داشته باشد دست کم در سده‌ی نخستین میلادی در چین تولید می‌شده است و به مرور ورق (عربی برگ فارسی) و قرطاس (عربی کارتس یونانی به معنای چیزی که بر آن نویسند. لوح) و پاپیر مصری و پوست و سنگ و لوح گلی را از میدان به در می‌کند و بیش از هزار سال یکه‌تاز میدان ذخیره‌گاه داده‌ها نوشتن می‌ماند. در پایان قرن اول هجری کاغذ چینی به وسیله‌ی مسلمان‌ها که تا شرق چین پیش رفته بودند به سمرکند آورده می‌شود و مدت‌ها سمرکند مرکز تولید کاغذ است تا رفته رفته بی آن که در شیوه‌ی تولید اولیه‌اش پیشرفت شگرفی داشته باشد به غرب چهان اسلام و به بغداد و دمشق می‌رسد و سپس از راه سیسیل و اسپانیا راه به اروپا می‌گشاید و در آن جا است که شیوه‌ی تولیدش دگرگون می‌شود و به تولید انبوه و ارزان می‌رسد. ماده‌ی اولیه‌ی کاغذ هنوز هم گیاهان خشک و چوب است.

سنت غرب است که از هرچه‌ای عصاره‌ بگیرد، شیره اش را برآورد و به بازار عرضه کند. فراوان، ارزان و در دسترس همه‌گان. بازار گذرگاه همه‌گان است و همه‌گان در همین بازار محک می‌خورند. بازاری که کارش دیگر برآوردن نیاز نیست تولید نیاز است.  چپق دورانی از سر گذرانده بود و در میان جماعت گردیده بود تا به دست "غرب" رسید. فنگی به تمباک چپق انداخت و با به کارگیری کاغذ سیگارش کرد؛ فراوان و ارزان و بر دهان همه‌گان نشاند. فردی شد و در دسترس همه‌گان. دیگر لازم نبود جماعتی گرد آیند و چپق را میان خود بگردانند. آمد، گردید و سنت جماعت را گرداند. همان برخوردی که با اندیشه از جمله اندیشه‌ی یونانی هم کرد. از چیزهایی که به دست غرب رسید یکیش کاغذ بود. کاغذی که از چین به شرق خوراسان رسیده بود همان پاپیروسی نبود که از کارگاه‌های بغداد خلیفه می‌رسید. بعدها به غرب تر رفت تا رسید به غربی که با کاغذ کون پاک می کند.

دوری بود که خلیفه برای آن که خیالش را از بابت پاپیر در خزانه راحت کند جایی حوالی بصره را برگزیده و یک دسته از پاپیرسازهای مصری را کوچانده بود با زادهای گیاه پاپیر.  گفته‌اند که پاپیرش به حد پاپیرهای مصری اصل نبود. همیشه گفته اند که مزه‌ی هیچی مزه‌ی آن اولی نمی‌شود. نوستالژی در عوالم رو به زوال معنا پیدا می‌کند. طولی نکشید که از شرق کاغذ رسید و پاپیر از خزانه‌ی خلیفه خارج شد. اگرچه کاغذ در دربار و جهان خلیفه ارزان بود اما ارزانی هر کسی نبود که بتواند بسته‌ی کاغذ خودش را پیش رو بگذارد و بی ترس و لرز حرف از من‌اش برآورد، حرف از تنش بیاورد، می‌خواست ته حامه‌دان بگذارد برای خودش، نخواست سر بازار جارش کند. همین فراوانی، ارزانی و در دسترس همه‌گان بودن بود که انبوه کتاب و کتابخوان را به وجود آورد. دیگر هرکس کتاب خودش را به دست می‌گرفت و می‌خواند. آن گونه نبود که کتاب یکی باشد و کتابخوان ِ یکه برای بیسوادان در جمع بخواند. کاغذ که کاتبان را از رنج پرداخت کتیبه‌ی شاهان و کار در کوه و دست و پا زدن در خشت و گل رهانده بود بعد از دوری تنها خزانه‌ی اطلاعات بودن می‌آرمد در کاری که از برای آن نیامده بود. فوقش برای بسته‌بندی کالا و کاتبان هنوز درکارند. جایی که هیچ چیز مقدس نیست. مقدس به معنای هرچه که: طرفش نرو و لایتغیر است. امروزه اگر آینده‌ای برای کاغذ مانده باشد دیگر نه برای ذخیره‌ی اطلاعات که برای بسته‌بندی کالاها و کارهای دیگر است.

تا آمدن عرب در ایران کاغذ کاربرد نداشت. بر پوست می‌نوشتند و نوشته‌هاشان بیشتر متن‌های دینی بود از زبان مردمانی که آمده و شده بودند. زبانشان زنده نبود. نبودند. بنای نقل این نوشته‌ها وفاداری به آوا بود. ورد و زمزمه‌هایی از زبان مردمانی که دیگر نبودند. زبان روز نبود. زبان روزهای رفته بود. این تا بدان حد بود که هیچ نمی‌دانستند این دعا که می‌خوانند یعنی چه؟ سنتی که در زمزمه که خواندن همین گونه وردهای بی معناست تداوم می‌یابد. برای همین خواندن نماز به زبان عربی و به آوا یا وردهای عربی بر ایرانی‌ها چندان دشوار نبود. این سوی دیگر را نشان می‌دهد که از ایرانی‌ها همصدایی طلبیدن دشوار نیست. همدلی دشوار است و دل در خانه‌ی زبان می‌گذرد. اما رد که بزنی ایرانی‌ها زیاد اهل نوشتن نبوده‌اند و گرنه در همین اواخر دوره‌ی ساسانی با آن‌همه رفت و آمد به چین باید کاغذ را به کار می‌گرفتند. از پوست و پوست‌نوشته، فرمان، امروزه «پست»ش مانده است. اگرچه دشوار می‌توانی رفت و آمد چاپار و پوست‌نوشته را در آن به جا بیاوری. اما همین "پوست" که با آن دستگاه پهن و درازش به بردن و آوردن فرمان شاهانه محدود مانده بود وقتی به غرب می‌رسد و "پست" می‌شود در دسترس همه‌گان قرار می‌گیرد و پست امروزه می شود.

از پوست و خشت و سینه ی کوه به  کاه غُز تا امروز

 

این بود که عرب از همان اغاز سید و ولی و آقا بود اما همان ها در میان ایرانی بساط کاستی به شدت پر شاخ و برگ بند را شکستند. امکان آمیختن مردمان با هم و جامعه فراهم شد. میسر شد نوشتن و خواندن آموخت و از کشاورزی به کاست دبیران رفت. کافی بود اشبی تهیه کنی و به لشکر مجاهدین بپیوندی. در برابر آقا البته مولا بودی. اما آن قید و بندهای درون کاستی فرو ریخته بود.

 

در ایران که کتابی اگر بود کتاب تاقچه بود که شب های پنج شنبه گشوده می شد بی که بدانی چه می خوانی و چه می جویی. دریافت نیست. ایستادن پشت در بسته است. در تخته است و دار کر. این جا چند کتاب انبانه ی داده ها که هر خانه نیاز داشت: تلفن، کتاب زرد شرکت ها، کتاب آبی اداره های دولتی و انسیکلوپدیا، واژه نامه ها بعد کتاب مقدس به هلندی در بسیاری خانه ها. همین سی سال پیش. حالا انبانه ی همه ی این داده ها، همه ی کتاب ها در کُم شبکه است. به جز کتاب مقدس شاید هنوز. عهد کتاب به سر آمده است. اکنون داده ها در کتاب ذخیره نمی شوند. شاید نام کتاب هم بماند برای مدت ها اما دیگر عهد کتاب برنخواهد گشت. البته کتاب برای مدت ها می ماند اما نه آن کتابی که جایگاه سابق را داشته باشد. تا آن زمان که داده ها کم بود نیاز به قلم نبود. همان قلم کاشتنی باغ کفایت بود. اما رفته رفته داده ها افزود و کتابت به میان آمد. شاید برای نگه داری خرج و برج دستگاه شبانشاهی. بود. پراکنده و پر آکنده نوشته می شد: داستانی این جا بر این چند پاره خشت در خرینه ی این شاه، آن جا فرمانی از شاه بر آن ستون کوه. جای درازگویی یا هرچه گویی نبود. حرف یا حرف شاه بود بر کوه یا دخل گنجخانه. البته مصری ها پاپیروس را داشتند اما آن چنان فرهنگ شان نوشتاری نبود. جای انباشت داده ها هنور همان کدوکاشه ی سر بود. آن چه دور را دور کتابت و کتاب کرد کاغذ بود. با رسیدن عرب ها به ترکستان چین با کاغد آشنا شدند و به خراسان آوردند. فراوانی کاغذ نوشتن را از نسخه برداری از تنها کتاب به نوشته ها و کتاب رساند. تنوع داد به نوشتار و کاتب را از میان پوست و گل و شل خشت و سختی کوه رهاند. پیش از آمدن کاغذ از شرق دستگاه خلافت پاپیر را به کار گرفته بود. برای ثبت داده های گنجخانه و فرمان ها. دیگر پوست کفاف نمی داد. برای خلیفه زاد پاپیروس را با پاپیروس سازهای مصری به نزدیک بصره آوردند تا نزدیک به خلافت پاپیر بسازند. پاپیر از کالاهای گران خزانه ی خلیفه بود. پاپیر هنوز آن قدر فراوان و ارزان نبود. این را هم داشته باش که عرب های الکلب که ایران با تسلیم موبدان فارس گشوده بودند آن ساخت کاستی جامعه را شکسته بود. دیگر کافی بود، نانی برای خوردن داشته باشی تا بتوانی دستمزدی به استادی بدهی تا نوشتن بیاموزدت و دبیر شوی. یا نه اسبی بخری و از اسب سواران مجاهد شوی. له کاته: کت بانو. نام خود کت که از این هم عیان تر نگاهش را به مردمی که دنبال رودخانه نیستند موج می زندک قنات چه است؟ قن آت: کون آ. آ بابای آزاده گان بود. همان که یادشان داده بود آبشان را از دل زمین درآورند و دُم رودخانه و چراگاه چاق خانه بر کول نگذارند. باری، در میان عرب اما به این گونه به آبادی ها نگاه نمی شد. آن ها مثل برادرهای موبد سگبند خود پیشه را خوار می داشتند. خود پیشه ای جز غارت نداشتند اما پیشه ورها می توانستند بازرگان شوند. تجارت را از یکسو می ستودند اما خود راهزن هم بودند. چیزی که در نظام کاستیک ساسانی نه بود و نه بر کسی میسر بود که از کاست خود به در شود. آن هم نظامی که پست ترین کاست در آن پیشه ور است. اصلا پیشه جز جنگ و غارت و سله شوری پست بود. کافی است به این دو سه نام تیز شوی: لکاته: له کات: زن کتبان. امکان تردد و رفت و آمد بین حرفه ها به یکی که رونق داد نوشتن و کاغذ سازی بود. بی هوده نبود که نوشتن عربی اسلامی در خراسان قوام گرفت و بعد به بغداد رفت.

باری، کاغذ نه تنها کاتب را از گل و خاک خشت رهاند بلکه فرصت انباشت و تنوع داد. دیگر این نبود که سینه ی کوه باشد و حرف شاه. می شد اسبی را فروخت و برای یک عمر کاغذ خرید. پیش تر شاه بود و سراسر سلسله را یک کاتب کفایت می کرد.

 

 

کله، پاچه، شکمبه ی مثنوی

 

مولانا در بلخ افغانستان زاده شده، از بلخ رانده شده و در کران غرب آن زمان در روم ترکیه زنده گی کرده است و به فارسی سروده است. حالا که رومی گری رونق گرفته است همه ی این سه تا در فکرند که نام خود به مولانا بچسبانند. بلخی ها نمی خواهند به خود نگاه کنند که چرا مولانا را راندند و چرا تا همین امروز افغانی در رانش است؟ ایرانی ها همین امروزه در متن مولانا دست می برند که بگویند مولانا بایدش بود چه می گفت و می سرود. اما جالب ترینش ترکیه است که هیچ بیلمیرد مولانا چه می سرود. حالا مرده ریگ مولانا موضوع دعواست. ایران و ترکیه که توانسته اند نسخه ی معتبری از کتاب مولانا دست و پا کنند برادرهای افغان را بازی نمی دهند. حالا مانده است داستان مُرده ریگ: کله اش برای ترکیه، پاچه اش سهم افغان و شکمبه را به ایران بدهند. چیزی اگر ماند به رانده گان می رسد.

 

سه پنج چارم

 

پیشتر سالشمار کف دست بود و دور عمر با پنجه بیان می شد. سه پنج. سه پنج اول عمر سپنج کودکی بود. سه پنج بازی. سه پنج دوم که تا سی سالگی بود سه پنج جوانی است. تجربه اندوزی و ورزاندن تن. می آموزی. سه پنج سوم سه پنج پخته گی است، سه پنچ کمال. آموزاندن آن چه آموخته ای. این سه پنج که طی شد فصل آن است که بنشینی و کودکان و جوانان و میانسالان را بنگری. وقت شکار تو گذشته است. زمان آن است که بنشینی و بازی و تنبازی ماردمان تماشا کنی. دیگر گذشت آن زمان که رقص پایت تماشا داشت. باید تا لق نزده ای کناره بگیری.

 

یادش به خیر برنامه ی گل ها و آواز بلبل نیل به نیم روز برازگان.

 

تا آن زمان که گذشته را "در" نیافته باشی و از باغ آن "در" نیامده باشی پیش رویت نشسته است. مکرر که نمی شود، نه، ولی می شود که کوری دو بار به یک چاه بیفتد یا ماری تو را دوبار از یک سوراخ بگزد. روزی روزگاری گذشته نیایش بود. یاد نیاکان. این یاد نیاکان بعدها به ستایش نیکان رسید و سپس تر پرستش شد. یعنی پرستاری از خدایی که از دل نیا آمده بود. این جهان، یعنی "آن دنیا" یکسره بار بر کلام بود. بر زبان می آمد. تلگراف بر روی انتقال ور از راننده ی ور به گیرنده ی ور نرخ گذاشت. روده ها کوتاه و چنه ها شکسته شد. رادیو انحصار کلامباز یا کلامفروش بر منبر را خرد کرده بود. رادیو صدایی بود که به همه ی خانه ها می رفت بی نیاز به شال و کلاه تا رسیدن به منبر و من ــ برها و منبری های منتظر در کلیسا. اما این تنها نبود. رادیو انحصار دانشگاه را نیز شکسته بود. به این شکل که رادیو ناگزیر از قدم زدن در شهر بود و این یعنی صداهای مختلف. همان که در تلویزیون حرف اول را می زند. این روزها کانالی نمی برد که تولیدش تنها کالای فراوان، ارزان و در دسترس همه گان باشد. برای هرکس جنسی دارد. همین از تکصدا شدن هرکانالی پیش می گیرد. دور این که نگاه کنی تا مشتری به چه نیاز دارد پی اش موده شده است. باید نیاز را در مشتری خلق کرد. آن که برای نیاز می آفریند که کاری نمی کند. که کار بنیادی را همو می کند. یک جور حامالی که همیشه بوده است و خواهد بود. بازار فردا به دست کسی است که نیاز می آفریند نه آن که نیاز برمی آورد.

 

رادیو در ایران که هیچ گاه چندصدایی نشناخته بود تا حدی راه گشود. اما به شکل غریزی اتفاق افتاده بود. به این معنی که دریافته بودند بوق ازلی که تنها صدا صدای موبد باشد و نفس به نفس، زنده و به دم نمی شود. مینه ی زنده گردیده است و گشته است. گونه دگر کرده است. به مشتری رساندن و نقد کردن کلام راه به بازار می نماید. کلام موبد با این شکل تولید انبوه برد ندارد. موبد باید به همان منبر کهنه بسنده کند. یعنی بازار کلام که در انحصار کاستیک موبد بود باید کساد می شد. باید کوچه به گفت می آمد اما کوچه بی اجازه ی کلام چه داشت؟ اصلا دنیای بی کلام کجای جایی است که دنیا با "بشود" می شود؟ همین شد که کوچه نه با کل و غَن سرنا و کرنا و تنبازی به رادیو رفت بلکه کلام در قامت روضه و با حجاب شعر پیش افتاد تا از حرمت موسیقی بکاهد و مجوز بیرون حرم بدهد. کلام شد "ولی" موسیقی و دستش را گرفت و او را به تالار رادیو کشاند. شفاعتش کرد و سرانجام موسیقی را از آمیختگی با تن و بازی(رقص: تنبازی ِ شوخ) ِ دنیای نفَس با زبر ف یکسره برگرفت و وارد فضای جدی، عبوس و ساکن نفس با سکون ف شد. فضای موسیقی که باید تن و نفس با زیر ف بود شد روح و نفس با سکون ف. در فضایی که تن را اگر خوار و زمینگیر نداشته بود به روان رونده نمی رسید. از نفس به زبر ف به نفس به سکون ف و موسیقی را یکسره به خدمت شعر در آورد. شعری که شعر روضه بود. چه حماسه ی شاهشبان، چه روضه ی امامش. همان که کم تر کسی جوانب نشان آن را بر رفتار ایرانی بر رسیده است. دستکش مطرب امروزه آوازخوان است، نماینده شاعر که به نوازنده اجازه می دهد از ننگ حرامی بودن مطربی برهد. شعر را، کلام را پیش می دهد تا جواز نوازش بگیرد. "ولی" "مولا" را در عبور از پل شفاعت می کند.

 


 

رونق رادیو همزمان شد با بازار کالاهای مینیاتوری ژاپن. حال امروز چین را داشت. سونی و توشیبا ریخته بود فراوان، ارزان و کُپه کُپه در هر بازار. کی به فیلیپس یغور و گران نگاه می کرد. از تسبیح شبنما و دکمه ی غیبی تا موتورسیکلت و چیزی نگذشت که تویوتا جای دوج نشست. وقتی که گروهی پی رادیوها یوغور اصل اروپایی بودند رادیوها کوچک و پلاستیکی ژاپن بازار را پر کرد و گرفت و برد.

 

رادیو چه داشت؟ کلام غرب را که نمی شد کپی زد و  قابل فهم در زبان کرد. کار بر این رفته بود که موسیقی در رادیو زیاد باشد. شاعر جواز مطرب شد و او را به تالار آورد و از "حرمتش" کاست. اما نوازنده هیج گاه از زیر بار ولی که نماینده ی شاعر یعنی آوازخوان باشد رها نشد. مولای صدای شعر ماند: مولای خواننده. دیگر این طور نیست که بوقمند بتواند خیال جمع باشد که یکشنبه روز او است، هفته ها طولش بدهد و خدا هنوز زمین را تمام نساخته باشد. او که با بشود می کند. به رادیو که رسید کوتاه شد. پاره پاره و کم کم سری. تلویزیون ولی کلام خلص را بیرون کرد. تصویر را پیش کشاند که دیگر آن دردسرهای کلام را نداشت. کافی بود رنگی بزنی و کپی کنی.

 

در خانه ای که من بودم رادیوی ژاپنی آمد اما تنها برای اخبار. با این همه کوچه پر از موسیقی بود. بعدها که ضبط صوت آمد راه بر انتخاب بیشتر گشوده بود. اما می شد که هر روز در راه مدرسه از خانه ای نواری ابدی بگردد آواز زار و خشدار فایز و چاووشی شنید: رسیدم بر سر بست چغادک نشستم گریه بسیار کردم تا چاووش تمام که سر حسین بر نیزه زدند...

 

حالا همان برنامه ی گل ها. اول یک بار برای ملیح شدن فضا زنی شعر را می خواند تا فضا در می الست روحانیت در آید. روزه باز می شود. بسته باز. می خواند. در دستگاه و دُرُست هم می خواند اما نه به آواز. بازار که گرم شد و شعر خودش را در خانه جا انداخت مطرب ها با شرم و یواش یواش پیدا می شوند تا زیرش را بزنند. رویش که همان شعر خوانده شده است و زیر و بم نوازش را زده است این بار با آواز. گاهی در پایان هم موزیک تمام می شد و با شعری لطیف با صدای ملیح برنامه پایان می یافت. شعری که خود کشته مرده ی روضه است. اُست و غُستش روضه است.

 

از گی گَرد تا شوکران

 

سوگند: در اوستا «ونت سوکنتا» (گوگردمند)، دارای گوگرد. اقرار و اعترافی که شخص از روی شرف و ناموس خود می کند و خدا یا بزرگی را شاهد گیرد. قسم (به خدا، رسول، امامان و بزرگان: کنون هرچه گویَمْش ْ جزآن کند. نه سوگند داند نه پیمان کند. نیکو اندیشیده است ولکن با احمد احکامها باید به سوگند. برزویه را مثال داد مؤکد به سوگند که ...

 

سوگند:  1 - قسم، اقرار و اعترافی که شخص از روی شرف و ناموس خود می کند و خدا یا بزرگی را شاهد می گیرد. 2 - گوگرد (سوگند خوردن در قدیم خوردن آب آمیخته با گوگرد بوده است . برای تشخیص گناهکار از بی گناه یعنی این که شخص متهم (اما بی گناه ) با خوردن آن اتفاقی برایش نمی افتاد.)

 

قسم: سوگند. یمین به خدا یا به غیرخدا. و قسم اسم است از اَقْسَم.

 - قسم به خدا؛ به خدا سوگند. به خدای قسم. سوگند با خدای. باﷲ. واﷲ. تاﷲ. ایم اﷲ. هیم .
- 
امثال :
قسمت را باور کنم یا دم خروس را ؛ درباره ٔ کسی گویند که ادعایی کند و علایم و اَماراتی در میان باشد که دلیل کذب ادعای او تواند بود.

 

چند نکته: گوگرد همان گُه گّرد بوده است. به خاطر بوی بد گردش. آن را پاکیده اند، پالوده اند و گُه را رُفته اند از گوگرد. دیگر این که چه سوگند به معنی سوی گند، آّب گند به ترکی چه قسم که قه سم بوده است و تا شوکران می رسد سه گونه سوگند شناخته شده بوده است: یکی در میان آن ها که خدا را آفتاب نشین می دانستند آتش بود. آن ها که اصل را آب می دانستند آب بود. دست های طرف را می بستند و در آب یا آتش رهایش می کردند. اگر راستگو و بی گناه بود می گذشت. سوگند و قسم هم به همین نیت به خورد داده می شد.

 

در آغاز دنیای دیگر، آن دنیا و جاودانگی وجود داشت اما رسیدن به آن دشوار بود و دشواری از میان برداشتن پیکر بود که به آن همه مومیا و هزارتو دخمه و هرم نیاز داشت تا از زیر این آفتاب به در رود. بعد همین فروان و ارزان شد و در دسترش همه گان قرار گرفت با تقسیم تن آدمی به پیکر و روان و جدا شدن دو نای دنیا و آمدن آن دنیا در پیش روی این دنیا. همین که آن که می رفت روان بود مشکل پیکر روی دست مانده را حل می کرد. این پیکر مانده را موبد به خاک می داد و بر مانده گان می نمود که روان رفته در کجای راه آن دنیا است. راه آن دنیا فراوان و ارزان شد و در دسترس همه گان قرار گرفت و بازار گشود و گسترد. همین در سوی گندا، گندابه و قه سم: سم قُهی، سم کوهی که نام مودبانه ی گُه گَرد است هم هست. در آغاز قسم خور را از آّب و آتش و سم می گذرانند بعدتر همین سوگند قسم به نام می شود. فروان، ارزان، در دسترس همه گان برای خوردن و گذشتن. 

 

 

گایشگر کهن: تموز:

دموزی شبانشاه است و اینانا شهرخدای مردم سومر

 

اینانا گفت: آن چه با تو می گویم بگذار در آواز آوازه خوانان طنین انداز شود. آن چه با تو می گویم بگذار از دهان بر گوش جاری شود. بگذار از پیر به جوان برسد:

ــ زهدان من همچو نیلوفر، زورق آسمانی، همچو ماه تازه برآمده، پر از تمناست. زمین بکر من چشم انتظار است. به نام من، اینانا، چه کسی زهدان مرا شخم خواهد کرد؟ چه کسی کشتزار مرا شخم خواهد کرد؟ چه کسی زمین نم آلود مرا شخم خواهد کرد؟ به نام من! بانوی جوان، چه کسی زهدان مرا شخم خواهد کرد؟ چه کسی ورزو را آن جا مکان خواهد داد؟ چه کسی زهدان مرا شخم خواهد کرد؟

دوموزی پاسخ داد: بانوی بزرگوار، پادشاه زهدان تو را شخم خواهد کرد. من، شاه دموزی زهدان تو را شخم خواهم کرد.

اینانا گفت: مرد قلب من زهدان مرا بکاو. زهدان مرا شیار کن.

 

از دنباله به دُم و از ته لا به طلا

املای بعضی از واژه های فارسی به گونه ای است که آدم را از معنای واژه دور می کند. گاهی واژه "دنیال" است. لابد همان که روز اول این بنا نهاد دُم را ندیده بود. این را می شود گفت م و نون توهم رفته است. مته به خشخاش اش نمی نهم. اما واژه ی "طلا" چه طور؟ از ته لای "طلا" چه بیرون می آید؟ جز دانشی که در باره راه رسیدن از ته لا به طلا در ته لا رفته است؟

 

شیوه ی زیست بیو برو

بعد از برافتادن ایلامی ها که خود شبان های یکجانشین شده و تخته قاپو بودند به دست هخامنشی ها این ها حاکمان ایران بوده اند: یعنی در محدوده ی شوش تا خوراسان فرمانروا بودند: مادها، هخامنشی ها، اشکانی ها ــ میان دو قلمرو شرقی و غربی اسکندرانی های سلوکی ــ و ساسانی ها این ها همه ار روز به قدرت رسیدن تا روز رفتن شان شبان بودند و در ایل به بالا ایل به زیر و شیوه ی بیوبرو. زنده گی شبانی داشتند و نظام سواره و استخوان سپاه شان شبان ها بودند و مردم یکجانشین پیاده و گوشت دستگاه ارتش شان بودند. اگر بتوان بر لشکر شبان که در آن ایل به جنگ می رفت ارتش نام نهاد. با هجوم عرب موبدان سگبند تسلیم عرب و مولای شبان الکلب می شوند. از آن سپس دور شبان های عرب است تا دور به موالی، مولاها، برسد که خود شبان ایر دری زبان بودند و با بند به یک ایل عرب شدن از بنده گی و فروش در بازار نجات یافته بودند و مولای ایل عرب بودند: مولا: غلام آزاد کرده شده. همین مولاها شبان های ترک را به لشکر خلیفه کشیدند که چلو برادرهاشان در مرزهای شرقی باستند تا روزی نه چندان دیر خلیفه لب تر کند و آن ها زیر پای موالی را بزنند. تمام هزاره ی دوم شبان های ترک رانده اند تا آخرین سلسله شبانشاه ایرانی که خود چارپادار ایل های ترک بودند. یعنی پهلوی ها که به وسیله ی شه ــ موبد ختم شاهی و موبدی برچیده می شود تا شه ــ موبدی به پا شود. شاه و موبد یکی شود. همان که اساس ایل بوده است. این دنیا به دست شاه، آن دنیا هم که باغ موبد است. این هر دو دست بر یک تن، بر یک من نمی شود. هیچ کشوری در هیچ کجای دنیا نبوده است که درازترین تاریخ یکجانشینی را داشته باشد و در سه هزار سال همواره بر او شبان حکم رانده باشد.

در دستگاه "کومون های اولیه ــ برده داری ــ فیودالی ــ سرمایه داری ــ شهر بی تضاد" شیوه ی زیست شبانی نمنه؟

 

پیرامون خواری و خوارنده ستایی

 

وقتی که عرب‌ها آمدند و گشودند سر ایرانی را بر انگشتان پایش نهادند. پیشانی‌اش را به خاک نهادند. سر بگذار و بلند نکن تا آن گاه که باز بشنوی: الله اکبر!

ــ آقا بلند ابی، الله اکبر.

خوار تمام. تمام ِ خواری. تا الله اکبری که نشانه‌ی آن بود که سر پیشنماز بلند شده یا باید سجده طویل کرد؟

 

ایرانی هیچ‌گاه از شرق خواری ندیده است. غارت و ویرانی و رُمباندن خشت هایی که بر هم نهاده شده است البته. کی نبوده است؟ این در سرشت شبان است و چون به شهر درآمد و نشست به آن معنا نیست که بابا که راه درازی پی موده تا پسر را به این دم برساند ساکت نشسته است. سرگذشته، پشت سر نهاده های باباها و دُرد راه بار شانه است. طول می کشد و گاه بسیار طول می کشد تا آن کوهی ای که به شهر رسیده است شهربند شود. بند شهر، نه به دل بسته و باخته به دشت و دامن کوه. دل در هوای کوی یار پشت سر مانده می ماند. آن ها شبان هایی بیش نبودند. ترک‌ها با آن همه حمله و هجوم و غارت و ویرانی که خوی شبانی است ما را خوار نکردند. فخر بر ما نداشتند. عرب داستانش دیگر است. زاد برتر است. آقا است. سرور است. او ولی است و تو مولایی. مولا: بنده ی آزاد کرده شده. پس علی گفت خون هرمزدان از آن من است از آن رو که او مولای من بود. یعنی زیر بیرق نام من بود. البته مولاها و میرزاها از مولا سروری اش را برمی دارند و بنده گی اش را زیر فرش ولی می چپانند تا حس آقایی بپاید. روی سروری رویی است که در برابر پایین تر دارد، دریده و قُلدُر گرنه روی در برابر ولی که آشکار است. به یک بنده ی ال نگاه کن: با تو، با من چه طور می نشیند و چه رفتاری دارد و در دستگاه ولی که حاضری می دهد و نیایش و ستایش و پرستش می کند هم او را ببین. همان مولاست: در برابر من و در پیشگاه نه ــ من. در برابر سمبه ی پرزور و وعده ی پُرمغز. پاره بودیم. پاره‌تر شدیم و بر احشای خود نشستیم در آن اوج‌اش که مغول باشد.

 

یادی از اسکندر دارا

 

خواری ایرانی همواره از غرب رسیده است. این غرب است که کمر غرور ایرانی را می‌شکند. این او است که خوارانده و می خوارد. اسکندر خواری کوچکی برای ایرانی نبود. کمر ایر ایران نشین را شکست. از معدود نام‌هایی است که هرچند در ادب کاتبان تا حد پیامبری بالابرده می‌شود اما بچه‌ها را زياد به نام او نمی‌کنند هرچند شاه برگزیده و ستوده ی شبان هاست. اسکندر مردی زمینی بود. از بن گوش گوشه‌ی غربی زمین برآمده بود و آزش پهنا نمی‌شناخت اما بر خاک و "این دنیا": هرچند او خود نام رد "آس" خیمه و "در" را بر خود داشت. می نشاند که از جای دوری نیامده است. عرصه اش زمین بود. تو گیر که خود را پسر خدا یا خود خدا هم بنامد. اما او بر زمین ایرانی را خوار کرد. یعنی که ایرانی‌های در زمین خادم و خراجگزارش شدند. اما اسکندر کاری به آسمان شان نداشت. خدایشان را کاری نداشت. گفته بود من با مادینه‌های پارسی خوش‌ترم، این بربرها را رها کنید با خدایشان. ساده اش این: خواهرشان را بگایید خداشان را ول کنید.

 

خواری دوم خواری تمام بود.

 

عرب نه تنها بر او گزیت نهاد و زن‌هایش را به کنیزی و غنیمت برد بل دست به آسمان ایرانی هم برد و خدایش را پایین کشید و خدای خود را نهاد: لا اله الا ال ِ من!

 

ــ آقا بلند ابید، الله اکبر!

 

هنوز هم بر ایرانی حرام است به زبان مادری در پیشگاه ال سر بلند کند. الله هست و لا اله الا الله برقرار اما ال هنوز نتوانسته خدا را از دم و زبان ایرانی ها بزداید. نماز پنج‌گانه، پنچه‌ی تعبد هنوز به عربی است. تعدادش را شمرده‌ای؟ ایرانی در روز چند بار به یاد آن روزی که عشق آمد پیشانی بر سر انگشت‌های پایش نهاده، کون به آسمان داده است و در وجه روز رفته اشک ندامت ریخته است؟ معنای دو کلام از لاف و ستایش و نُدبه و لابه اش نمی داند. تنها این‌ها نیست که. زمزمه هم زمزمی بود، وری زیرلبی بود که معنا نداشت. غندغندی بود، وردی که قومی رفته بر زبان رانده بودند و به این مردمان که رسیده بود گوری خالی بود که بر سر می‌بردند و بارشان را گاهی کج گاهی کوله به مقصد رسانده بود. سر زردشتی‌های اصیلی مثل یزدگرد را گاهی همین میل به زمزمه به باد داده است.

 

می‌خواستم بگویم رفتن به درگاه خدا وقتی که خود نمی‌دانی با این غندغندت از خدا چه می‌خواهی چه بار خواهد داد؟ تماشا کن. بنگر و بشمار تا چند ایرانی شب و روز در راه زیارت گورهای متبرک اند. خدا البته همه‌ی زبان‌ها داند. اما تو می‌دانی در زمزمه‌ات، در وردت، در ورهایت از خدا چه می‌خواهی؟ نمازت اگر به فارسی از خاطرت بگذرد دچار شک دو سه نمی‌شوی؟

 

اگر آن خواردارنده‌ی اولین از جای دورتری برآمد و با شتاب از راه‌ها گذشته و باج گرفته بود و خراج نهاده بود، این دومی از جایی آمده بود که در محدوده‌ی نزدیک حرم شاه شاهان بود.

 

باری، موالی، مولاها که در پیش چشم سر به فرمان خلیفه سر نهاده بودند ــ در دل هم رفته بودند؟ ــ تا جایی در ریا پیش رفته بودند که حرم را خودی کرده بودند و بر خلیفه فرمان می‌راندند. یک بار هم حرم و خلافت و بارگاه‌اش را بر سر نهادند و به خانه‌ی خود، به خوراسان آوردند. علم دین را البته آموخته بود اما در خانه حرف دل پیش برده بود. هرچه بر او مأمور نهادند و در خانه‌اش خانه واده ی عرب جا دادند تا زبان رفت و آمد کوچه و گفت و گوی خانه به زبان سلطه، به زبان ال اله شود و خدا برود، که دو خانه ی این دنیا بر زمین و آن دنیا بر آسمان یکی شود و نشد. زبان ماردُم ماند و مردمان را برد. رساند؟ به کجا؟ ستایش شاه شبان ها؟

 

هم در شناخت ایرانی خوش‌‌داشت خوارنده را باید به یاد داشت: کم پیدا می شود مردمانی که کارشان، هستی شان، بودشان، باش شان یکسره در ستایش خوارنده بگذرد. آقا اگرچه هر نر ایرانی است اما هنوز هم آقا همان سرور است. ناجی ایرانی خود او نیست. ناجی اش آقاست و این ها طلب آقایی نمی کنند امید بسته اند که به مولایی ــ نوکری خوانده شوند. زبان این مردمان یکسره بر این بزرگداشت و تملق از خوارنده استوار است. کی است که مولا باشد ولی الله را نستوده باشد و نام و نشانش از پهنه ی زبان مردم ایران پاک نشده باشد.

 

در تاریخ اگر دو خواری خوش برای ایرانی بتوان سراغ کرد که از خاطرش نرفته است یکی‌اش سلطه‌ی عرب است و البته اسکندر بزرگ. این دو خواری را در راه از هم می گشایم. خواری عرب اما، خواری ای که جهان را از او گرفت: دو دنیایش را، دو نای جهان دو رُستش را، این دنیا و آن دنیایش را، شاه و خدایش را، زمین و آسمانش را یکی کرد. رو به دری بسته که او "در"ش نمی یافت. در زبان امت بر او بسته بود. به باغ در نمی آمد. جایی نماند برای ایرانی مگر جایی که تا آن زمان به درستی نمی شناخت: جهان برزخ. جهان مولایی. نه بنده ای آشکارا به بند، نه سروری که فرمانت روا و بر همه روان شود. جهانی که بر ماردمان ِ نامولاها سرور و آقایی و در برابر ولی "درخانه"ای. باید بدانی که اگر به چادر خوانده می شوی برای این است که دم در بنشینی، کفش از پا در نیاوری که خیال نامیسر خودی شدن را به سرت بیاورد، بشنوی، برخیزی و بروی که برانی: حکم ولی الله را بر مردمان غیر مولا. این اعتبار هیچ گاه به ایرانی داده نشد و او هم این عزت نفس را در خود ندید که شایسته ی ولایت شود. بردن ابن عموی اموی و آوردن ابن عموی عباسی و دمیدن بر تش این چادر عرب یا آن؟ البته شورشی نبوده که بر آن دستی نداشته باشد. اما این که خود را میان کشد؟ نه. آن تنها و گاه گاه در حوزه ی خلوت زبان خویش، به خانه می ختمد. این خودخوار!

 

خواری ای که جهان را از او گرفت: دو دنیایش را، "این" دنیا و "آن" دنیایش را. جایی نماند برای ایرانی مگر جایی که آن زمان نداشت. جهان برزخ. جهان مولایی. نه سیدی و آزاد، نه بنده ای در بازار شام و مدینه. آزادی تا آن زمان که بند ولی ای بر تو است.

 

خواری دوم خواری تمام بود. یعنی که عرب نه تنها بر او گزیت نهاد و زن‌هایش را به کنیزی و غنیمت برد بل دست به آسمان ایرانی برد و خدایش را پایین کشید و خدای خود را نهاد:

ــ آقا بلند ابید، الله اکبر!

بر زمین بنده و در آسمان خوار و رو پس داده شده.

ادامه ی این متن: فرود شبان های آری ساسانی و فراز ایل عرب

 

 

آفرینش آــ دم ِ ال

 

ببین: آفتاب، زمین، ماه.

 

هست ِ این سه تا و آن چه در آن هاست و هرچه می کنند است  که هستی ما را بر زمین کوک می کنند. یعنی که آفتاب باشد و به تاب، بتابد. زمین باشد و پر آب. این که بود آفتاب چون به تن آ