mahsoo.com

 

 TANGEERAM@YAHOO.COM

 

 

tangazpain

فرود شبان های آری ساسانی و فراز ایل های عرب

lion

زن در میان شبان ها

 

l یادداشت اول 

l داستان کوتاه

l داستان بلند
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

l چند کتاب:

l متن هایی درباره ی شیوه ی زیست شبانی و مُلک دارا

 

متن هایی در باره ی شیوه ی زیست شبانی و روزگار رفته ی ملک دارا:

 

l  73 متن هایی در باره ی خودخوارداری و خوارنده ستایی موالی ایرانی و هدف از آفرینش آدمی

l  72 رادیو تُلزری: یادش به خیر برنامه ی گل ها و آواز بلبل نیل به نیم روز برازگان.

l 71 عقد و نکاح و کاغذ، کاه غُز و چند متن دیگر.

 l 70 پریزده گی و پریشان خوانی. سوگند و قسم: خوارداشت پیکر: ستون دین و چندمتن دیگر.

 l 69 زن در میان ایل آری. نان مسکن آزادی وچندمتن دیگر.

 l68 خشکی زده گی و خشونت: بازی آب با مُلک دارا

l67  طویله ی رم: بهشت باباتان و چند متن دیگر.

 l66 چند متن:  آدم و حوا و میوه ی آن درخت. این دنیا و آن دنیا و چند متن دیگر.

l 65 آدم و حوا و میوه ی آن درخت و این و آن دنیا

l 64 رد روال اهریمن

l 63 بعد از دیکتاتوری پرولتاریا

l 62 زن در دور پیش از کتاب

l 61 بوسه ی حلال

l 60 جهان در نگاه آزاده گان، دانش از دانه می آید، تنگ و گشاد رم، از دلبر دین

l 59 دین، مردمان، فردا، آرمان و چند متن دیگر.

l 58 الفبا و خط: مرگ و خفگی، آتش

l 57 هایبل و قابیل: خون اولین و چند متن کوتاه دیگر.

l 56 ایرانی های خوار و موالی مفتخر

l 55 شاهزن های ایرانی: پوراندخت، آزرمی دخت، فرح پهلوی

l54 آزاده گی و آزادی: مرام مردمانی که اقلیم آورد، پرورد، گرداند و بردشان

l53- پوزشخواهی و سلام و عرض ارادت های دیگر

l52-اسبچران های آریایی به دنیا چه دادند؟

l 51- خُلقیات مولایی

 

سر آمدم و سودا، پیدا و هم نه پیدا. یعنی چه؟ آشکارا: سر  در بغل به صحرا، سر زیر ناف دریا، از آب ها گذشتم. اکنون منم و تن ها. ما را نه سر نه سودا، ما را دل است، پیدا، بنگر، بیا، تماشا، یک چکه بین نه دریا، دریادلی؟ بپیما یک جرعه از می ما.

 

شیوه ی زیست بیو برو

 

بعد از برافتادن ایلامی ها که خود شبان های یکجانشین شده و تخته قاپو شده ی ایل آری تیره ی گوسوار بودند به دست دسته ی هخامنشی های اسبچران ِ آری ِ روشن(سفید) این ایل ها حاکمان ایران بوده اند: یعنی در محدوده ی شوش تا خوراسان فرمانروا بودند: مادها، هخامنشی ها، اشکانی ها ــ میان دو قلمرو شرقی و غربی اسکندری های سلوکی ــ و ساسانی ها این ها همه از روز به قدرت رسیدن تا روز رفتن شان شبان بودند و در ایل به بالا ایل به زیر و شیوه ی زیست اسبچرانی ِ بیوبرو. زنده گی شبانی داشتند و نظام سواره و استخوانبندی سپاه شان شبان های اسبسوار بودند و مردم یکجانشین پیاده و گوشت دستگاه ارتش شان بودند. اگر بتوان بر لشکر شبان که در آن ایل به جنگ می رفت ارتش نام نهاد سواره نظامی که محور سپاه بود همه از شبان های ایل بودند. با هجوم عرب موبدان سگبند تسلیم الکلب ِ عرب و مولای شبان های عرب الکلب می شوند. از آن سپس دور شبان های عرب است تا دور به موالی، مولاها، برسد که خود شبان ایر ِ دری زبان بودند و با بنده و بند شدن به یک ایل عرب از بنده گی و فروش در بازار نجات یافته بودند و مولای ایل عرب شده بودند: مولا: غلام آزاد کرده شده. همین مولاها شبان های ترک را به لشکر خلیفه کشیدند که جلو برادرهاشان در مرزهای شرقی بایستند تا روزی نه چندان دیر خلیفه لب تر کند و آن ها زیر پای موالی را بزنند. تمام هزاره ی دوم شبان های ترک رانده اند تا آخرین سلسله ی شبانشاه ایرانی که خود چارپادار ایل های ترک بودند. یعنی پهلوی ها که به وسیله ی شه ــ موبد ختم شاهی و موبدی برچیده می شود تا شه ــ موبدی به پا شود. شاه و موبد یکی شود. همان که اساس ایل بوده است: این دنیا به دست شاه است، آن دنیا هم که باغ موبد است. این هر دو دست شاهی و موبدی بر یک تن، بر یک "من" نمی شود. منی که شاه و موبد باهم در یک جامه، یک جام باشد دیگر نه شاه است، نه موبد، من ِ اول است، خدا است او: "او". هیچ کشوری در هیچ کجای دنیا نبوده است که درازترین تاریخ یکجانشینی را داشته باشد و در سه هزار سال همواره بر او شبان حکم رانده باشد جز ایران. ایران: مُلک ایرها، سرزمین آریایی ها.

در دستگاه ماتریالیسم تاریخی "کومون های اولیه ــ برده داری ــ فیودالی ــ سرمایه داری ــ شهر بی تضاد"(کومون آخریه) شیوه ی زیست شبانی نمنه؟

 

پیرامون خواری و خوارنده ستایی

 

وقتی که عرب‌ها آمدند و گشودند سر ایرانی را بر انگشتان پایش نهادند. پیشانی‌اش را به خاک نهادند. سر بگذار و بلند نکن تا آن گاه که باز بشنوی: الله اکبر!

ــ آقا بلند ابی، الله اکبر.

خوار تمام. تمام ِ خواری. تا الله اکبری که نشانه‌ی آن بود که سر پیشنماز بلند شده یا باید سجده طویل کرد؟

 

ایرانی هیچ‌گاه از شرق خواری ندیده است. غارت و ویرانی و رُمباندن خشت هایی که بر هم نهاده شده است البته. کی نبوده است؟ این در سرشت شبان است و چون به شهر درآمد و نشست به آن معنا نیست که بابا که راه درازی پی موده تا پسر را به این دم برساند ساکت نشسته است. سرگذشته، پشت سر نهاده های باباها و دُرد راه بار شانه است. طول می کشد و گاه بسیار طول می کشد تا آن کوهی ای که به شهر رسیده است شهربند شود. بند شهر شود، نه دل بسته و باخته به دامن کوه. دل در هوای کوی یار پشت سر مانده می ماند. آن ها شبان هایی بیش نبودند. ترک‌ها با آن همه حمله و هجوم و غارت و ویرانی که خوی شبانی است ما را خوار نکردند. فخر بر ما نداشتند. عرب داستانش دیگر است. زاد برتر است. آقا است. سرور است. او ولی است و تو مولایی. مولا: بنده ی آزاد کرده شده. پس علی گفت خون هرمزدان از آن من است از آن رو که او مولای من بود. یعنی زیر بیرق نام من بود. البته مولاها و میرزاها از مولا سروری اش را برمی دارند و بنده گی اش را زیر فرش ولی می چپانند تا حس آقایی بپاید. روی سروری رویی است که در برابر پایین تر دارد، دریده و قُلدُر گرنه روی در برابر ولی و غالب زورمند که آشکار است که تا کجا پوزه بر زمین نهاده است. به یک بنده ی ال نگاه کن: با تو، با من چه طور می نشیند و چه رفتاری دارد و در دستگاه ولی که حاضری می دهد و نیایش و ستایش و پرستش می کند هم او را ببین. همان مولاست: در برابر من و در پیشگاه نه ــ من. در برابر سمبه ی پرزور و وعده ی پُرمغز خواریش را ببین و در برابر ضعیف هم تماشایش کن. پاره بودیم. پاره‌تر شدیم و بر احشای خود نشستیم در آن اوج‌اش که مغول باشد. مغول ها بودند که خلیفه را نمدمال کردند و موالی را از بند ولی عرب عباسی رهاندند تا با موالی گری دل مغول ها را بردند اما از ولی عربشان دل نبریدند. در دل ماندند و سهم سیدی به امام شان رساندند. مولا ماندند.

 

یادی از اسکندر دارا

 

خواری ایرانی همواره از غرب رسیده است. این غرب است که کمر غرور ایرانی را می‌شکند. این او است که خوارانده و می خوارد. اسکندر خواری کوچکی برای ایرانی نبود. کمر ایرهای ایراننشین را شکست. از معدود نام‌هایی است که هرچند در ادب کاتبان تا حد پیامبری بالابرده می‌شود اما مردم بچه‌ها را زياد به نام او نمی‌کنند، هرچند شاه ِ برگزیده و ستوده ی شبان هاست. اسکندر مردی زمینی بود. از بن گوش گوشه‌ی غربی زمین برآمده بود و آزش پهنا نمی‌شناخت اما بر خاک و "این دنیا": هرچند او خود نام رد "آس ِ خیمه" و "در ِ خانه" را بر خود داشت. می نشاند که از جای دوری نیامده است. عرصه اش زمین بود. تو گیر که خود را پسر خدا یا خود خدا هم بنامد. اما او بر زمین ایرانی را خوار کرد. یعنی که ایرانی‌های در زمین خادم و خراجگزارش شدند. اما اسکندر کاری به آسمان شان نداشت. خدایشان را کاری نداشت. گفته بود من با مادینه‌های پارسی خوش‌ترم، این بربرها را رها کنید با خدایشان. ساده اش این که: خواهرشان را بگایید خداشان را ول کنید. او زن دان و گنجخانه ی شاهی را گرفته بود جای شاه نشسته بود اما زن دان و گنجخانه ی موبد به دست موبد بود. مُلک میان شوش تا خوراسان مُلک اسکندر نشد، مُلک موبد ماند. همان خدایی که اسکندر ولش کرده بود بعدها آسگانی ها را بلند کرد تا شاه یکی و موبد یکی شود و باز شاهی و موبدی تا هجوم عرب: این خواری خواری تمام بود. خفت و خفت با تشدید ایرانی به دست عرب بود و او نه تنها در زمین خوارش کرده بود و از او خراج می ستاند دست به آسمانش هم برد و هرمزدش را از هرکجا که بود پایین کشید و بر خاکستر تر آتشکده نشاند و دست خودش را بالا برد، ال خودش را، ال اله را، الله را. خوار در آسمان و زمین و تنها شبان ها و ایل می توانست مولای ایل برادر شود، مردمان یکجانشین بنده بودند و خراج که بود خمس موبدی را هم حالا به ولی عرب می پرداختند.

 

خواری دوم خواری تمام بود.

 

عرب نه تنها بر او گزیت نهاد و زن‌هایش را به کنیزی و غنیمت برد بل دست به آسمان ایرانی هم برد و خدایش را پایین کشید و خدای خود را نهاد: لا اله الا ال ِ من!

 

ــ آقا بلند ابید، الله اکبر!

 

هنوز هم بر ایرانی حرام است به زبان مادری در پیشگاه ال سر بلند کند. الله هست و لا اله الا الله برقرار اما ال هنوز نتوانسته خدا را از دم و زبان ایرانی ها بزداید. نماز پنج‌گانه، پنچه‌ی تعبد هنوز به عربی است. تعدادش را شمرده‌ای؟ ایرانی در روز چند بار به یاد آن روزی که عشق آمد پیشانی بر سر انگشت‌های پایش نهاده، کون به آسمان داده است و در وجه روز رفته اشک ندامت ریخته است؟ معنای دو کلام از لاف و ستایش و نُدبه و لابه اش نمی داند. تنها این‌ها نیست که. زمزمه هم زمزمی بود، وری، وردی زیرلبی بود که معنا نداشت. غندغندی بود، وردی که قومی رفته بر زبان رانده بودند و به این مردمان که رسیده بود گوری خالی بود که بر سر می‌بردند و بارشان را گاهی کج گاهی کوله به مقصد رسانده بود. سر زردشتی‌های اصیلی مثل یزدگرد را گاهی همین میل به زمزمه بر آب در کاسه به باد داده است.

 

می‌خواستم بگویم رفتن به درگاه خدا وقتی که خود نمی‌دانی با این غندغندت از خدا چه می‌خواهی چه بار خواهد داد؟ تماشا کن. بنگر و بشمار تا چند ایرانی شب و روز در راه زیارت گورهای متبرک اند. خدا البته همه‌ی زبان‌ها داند. اما تو می‌دانی در زمزمه‌ات، در وردت، در ورهایت از خدا چه می‌خواهی؟ نمازت اگر به فارسی از خاطرت بگذرد دچار شک دو سه نمی‌شوی؟

 

اگر آن خواردارنده‌ی اولین از جای دورتری برآمد و با شتاب از راه‌ها گذشته و باج گرفته بود و خراج نهاده بود، این دومی از جایی آمده بود که در محدوده‌ی نزدیک حرم شاه شاهان بود.

 

باری، موالی، مولاها که در پیش چشم سر به فرمان خلیفه سر نهاده بودند ــ در دل هم رفته بودند؟ ــ تا جایی در ریا پیش رفته بودند که حرم را خودی کرده بودند و بر خلیفه فرمان می‌راندند. یک بار هم حرم و خلافت و بارگاه‌اش را بر سر نهادند و به خانه‌ی خود، به خوراسان آوردند. علم دین را البته آموخته بود اما در خانه حرف دل پیش برده بود. هرچه بر او مأمور نهادند و در خانه‌اش خانه واده ی عرب جا دادند تا زبان رفت و آمد کوچه و گفت و گوی خانه به زبان سلطه، به زبان ال اله شود و "خدا" برود، که دو خانه ی این دنیا بر زمین و آن دنیا بر آسمان یکی شود و نشد. زبان ماردُم ماند و مردمان را برد. رساند؟ به کجا؟ ستایش شاه شبان ها؟

 

هم در شناخت ایرانی خوش‌‌داشت خوارنده را باید به یاد داشت: کم پیدا می شود مردمانی که کارشان، هستی شان، بودشان، باش شان یکسره در ستایش خوارنده بگذرد. آقا اگرچه هر نر ایرانی است اما هنوز هم آقا همان سرور است. ناجی ایرانی خود او نیست. ناجی اش آقاست و این ها طلب آقایی نمی کنند امید بسته اند که به مولایی ــ نوکری خوانده شوند. زبان این مردمان یکسره بر این بزرگداشت و تملق از خوارنده استوار است. کی است که مولا باشد ولی الله را نستوده باشد و نام و نشانش از پهنه ی زبان مردم ایران پاک نشده باشد.

 

در تاریخ اگر دو خواری خوش برای ایرانی بتوان سراغ کرد که از خاطرش نرفته است یکی‌اش سلطه‌ی عرب است و البته اسکندر بزرگ. این دو خواری را در راه از هم می گشایم. خواری عرب اما، خواری ای که جهان را از او گرفت: دو دنیایش را، دو نای جهان ِ دورُستش را، این دنیا و آن دنیایش را، شاه و خدایش را، زمین و آسمانش را یکی کرد گرفت و "مال خودش" را نشاند. رو به دری بسته که او "در"ش نمی یابد. در زبان امت بر او بسته بود. به باغ در نمی آمد. جایی نماند برای ایرانی مگر جایی که تا آن زمان به درستی نمی شناخت: جهان برزخ. جهان مولایی. نه بنده ای آشکارا به بند، نه سروری که فرمانت روا و بر همه روان شود. جهانی که بر ماردمان ِ نامولاها سرور و آقایی و در برابر ولی "درخانه"ای. باید بدانی که اگر به چادر خوانده می شوی برای این است که دم در بنشینی، کفش از پا در نیاوری که خیال نامیسر خودی شدن را به سرت بیاورد، بشنوی، برخیزی و بروی که برانی: حکم ولی الله را بر مردمان غیر مولا. این اعتبار هیچ گاه به ایرانی داده نشد و او هم این عزت نفس را در خود ندید که شایسته ی ولایت شود. بردن ابن عموی اموی و آوردن ابن عموی عباسی و دمیدن بر تش این چادر عرب یا آن؟ البته شورشی نبوده که بر آن دستی نداشته باشد. اما این که خود را میان کشد؟ نه. آن تنها و گاه گاه در حوزه ی خلوت زبان خویش، به خانه می ختمد. این خودخوارخواه!

 

خواری ای که جهان را از او گرفت: دو دنیایش را، "این" دنیا و "آن" دنیایش را. جایی نماند برای ایرانی مگر جایی که آن زمان نداشت. جهان برزخ. جهان مولایی. نه سیدی و آزاد، نه بنده ای در بازار شام و مدینه. آزادی تا آن زمان که بند ولی ای بر تو است.

 

خواری دوم خواری تمام بود. یعنی که عرب نه تنها بر او گزیت نهاد و زن‌هایش را به کنیزی و غنیمت برد بل دست به آسمان ایرانی برد و خدایش را پایین کشید و خدای خود را نهاد:

ــ آقا بلند ابید، الله اکبر!

بر زمین بنده و در آسمان خوار و رو پس داده شده.

 

پیمان: سوی گند و سم کوهی و کمند زلف نگار

 

در قدیم سه گونه از متهم رفع گناهکاری می شد: گذر از آب، آتش و سم. دست های متهم را می بستند و او را در آب یا آتش رها می کردند اگر رهیده بود و نمرده بود بی گناه به شمار می رفت. در میان ایلی دیگر این گذرگاه آتش بود و متهم باید از آتش رد می شد. گونه ی سوم سم بود. به خورد داده می شد. می خوردی اگر بی گناه بودی نمی مردی.

 

نه سوگند دیگر بوی آب گُه گَرده دارد، نه قسم رنگی از سم کوهی. سو: آب است به ترکی. سو گند، یا سوکنتا آب گند است. قُه کوه است و قسم قُه سم است. سم کوهی، سم کوه. این بساط جمع شده است بر زمین اما در زبان مانده است. روزی صدبار قسم می خورند و سوی گند می شکنند و زیر بار گذر از آّب یا آتش نمی روند. قُه سم، سم کوهی همان گوگرد بود که در آب می کردند و به خورد می دادند، به جای دست بستن و در آب رها کردن یا راندن به میان آتش. گو: همان گُه است: گوگرد: گرد یا گرده ی گُه. همین هاست که زبان را می سازد. یکی دیگر از این ها از نشانه های آشکار همزیستی روتردامی ها با شکارچی های قدیم است "دام" روتردام است. بابای کُر ِ ال آن بالا که بود جاهایی سازه هایی از شاخه ی درخت و خاک درست می کرد تا  آّب را طوری هدایت کند که بتواند راحت تر ماهی شکار کند. به این می گفتند دام. همین دام در میان آن ها که از کوه به دامنه و دشت و دنبال آّب آمدند تبدیل به اندرونه ی سد، مینه ی سد و دام امروزه در این شهر شد، سازه ای که جریان آب را کنترل کند و آن بالا میان برادرهای آری دیگر دام به معنای تله ماند.

 

کمان امروزه آرش را به یاد می آورد. آن که در تن و روان یکه بود و جان بر پهنای وطن نهاد. آن که بر آری تیره ها، تیران، توران مرز نهاد. اما داستان کمان و کمند از سوگند و قسم هم پیش پا افتاده تر است. زبان است همین طورها ساخته می شود. "کِه": زن جوان است. همراه و همسر "کَر" که مرد جوان است. که تری: زنانه گی. "من" یا مان مرد است. مثل منوچهر(روی منو، چهره ی مرد) و اهریمن(آریمن: مرد آریایی، آریمرد). "که مان"(زن ِ مرد) را خود بصرفان. از وقتی که شکار و شکارگری و دام نهادن رواج یافته بود و همه کوهی شده بودند زن ها به تمسخر این نام بر دستگاه شکار مرد نهاده بودند. یعنی که زن این آقا کمانش است. زن ایشان این است. برنوس زینسه. همین که مان رفته رفته جا افتاد و در میان دسته ای دیگر که حیوان ها درشت شکار می کردند شد کمند. این جا بر بند رفت، آن جا بر زه. در زه کمان هم همین تحقیر رفته است. زه اش، زایایی اش، زهنده گی اش همان بند است. زبان هنوز مادری است و زن نشان راه رفته را بر زبان می کارد. لرها این روزها بالای یارشان را با برنوشان اندازه می کنند.

 

 

از گی گَرد تا شوکران

 

سوگند: در اوستا «ونت سوکنتا» (گوگردمند)، دارای گوگرد. اقرار و اعترافی که شخص از روی شرف و ناموس خود می کند و خدا یا بزرگی را شاهد گیرد. قسم به خدا، رسول، امامان و بزرگان: کنون هرچه گویَمْش ْ جزآن کند. نه سوگند داند نه پیمان کند. نیکو اندیشیده است ولکن با احمد احکامها باید به سوگند. برزویه را مثال داد مؤکد به سوگند که ...

 

سوگند: 1 - قسم، اقرار و اعترافی که شخص از روی شرف و ناموس خود می کند و خدا یا بزرگی را شاهد می گیرد. 2 – گوگرد: سوگند خوردن در قدیم خوردن آب آمیخته با گوگرد بوده است . برای تشخیص گناهکار از بی گناه یعنی این که شخص متهم (اما بی گناه ) با خوردن آن اتفاقی برایش نمی افتاد.

 

قسم: سوگند. یمین به خدا یا به غیرخدا. و قسم اسم است از اَقْسَم.

 قسم به خدا؛ به خدا سوگند. به خدای قسم. سوگند با خدای. باﷲ. واﷲ. تاﷲ. ایم ﷲ. هیم ﷲ.

امثال :
قسمت را باور کنم یا دم خروس را؛ درباره ٔ کسی گویند که ادعایی کند و علایم و اَماراتی در میان باشد که دلیل کذب ادعای او تواند بود.

 

چند نکته: گوگرد همان گُه گّرد بوده است. به خاطر بوی بد گَردش. آن را پاکیده اند، پالوده اند و گُه از گُه گرده رُفته اند. دیگر این که چه سوگند به معنی سوی گند، آّب گند به ترکی چه قسم که قُه سم(سم کوهی) بوده است و تا شوکران می رسد سه گونه سوگند شناخته شده بوده است: آب، آتش، سم. یکی در میان آن ها که خدا را آفتاب نشین می دانستند آتش بود. آن ها که اصل را آب می دانستند آب بود. دست های طرف را می بستند و در آب یا آتش رهایش می کردند. اگر راستگو و بی گناه بود می گذشت. سوی گند و قسم هم به همین نیت به خورد داده می شد.

 

در آغاز دنیای دیگر، آن دنیا و جاودانگی وجود داشت اما رسیدن به آن دشوار بود و دشواری از میان برداشتن پیکر بود که به آن همه مومیا و هزارتو دخمه و هرم نیاز داشت تا از زیر این دنیا به در رود. بعد همین راه دشوار آسان و فراوان و ارزان شد و در دسترس همه گان قرار گرفت، با تقسیم تن آدمی، هستی اش به پیکر و روان و جدا شدن دو نای این دنیا و آمدن آن دنیا در پیش روی این دنیا. همین که آن که می رفت روان بود مشکل پیکر روی دست مانده را حل می کرد. این پیکر مانده را موبد به خاک می داد و بر مانده گان می نمود که روان رفته در کجای راه آن دنیا است. با دو شقه شدن پیکر به تن و روان راه آن دنیا فراوان و ارزان شد و در دسترس همه گان قرار گرفت و بازار گشود و گسترد. همین در سوی گندا، گندابه و قه سم: سم قُهی، سم کوهی که نام مودبانه ی گُه گَرد است هم هست. در آغاز قسمخور را از آّب و آتش و سم می گذراندند بعدتر همین سوگند و قسم به نام می شود، به زبان و به بیان و کلام شد: قسم می خورم که... سوی گند یاد می کنم که... به گپ است امروز. مُنجز کلام: فراوان، ارزان، در دسترس همه گان برای خوردن و گذشتن. 

                                                                                                                         

شاهی و موبدی: شه ــ موبدی

 

از هخامنشی ها تا اسلام جامعه ی ایران پیوسته نهادهای شاهی و موبدی داشته است. شاه و موبد، دو تن، دو تا: شاه برای امورات روز، کار کُم و گرداندن این دنیا و موبد که آن دنیا و بیاید و فردای پیش رو را در دست دارد. این که دنیا شه ــ موبدی بشود و موبد یا شاه همه کاره ی دو دنیا نبوده است. در زمان خود محمد و یکی دو خلیفه ی اول شاه و موبد یکی شده است به زمانی که دو دنیا چندان از هم دور نبود. تضاد میان این دو دنیا، میان این دنیا و آن دنیا بسیار زود خلافت را جدا کردن شاهی از موبدی می کشاند. دستگاه فرمانروایی بر ولایت از نهاد دین با همه پیوسته گی جدا از هم اند. تا تاریخ آری به یاد می آورد شاه و موبد بوده است. شاید بوده است که دوری شاهمورتی(شاهمرگی) باشد و شاه درستی در کار نباشد و نهاد شاهی با گسست هایی بیاید اما نهاد موبدی پیوسته بر قرار بوده است و از خمس تا یک سوم از برداشت مردمان سهم داشته است. همین واپسین شاه پهلوی، شاه موبد را پذیرفته بود و خود مقلد بود و حق سیدی به موبد می داد و به آقا حساب پس می داد و خُمس و سهم سیدی می پرداخت. موبدی که روح الله باشد تمامش را می خواست. هر دو دنیا را به یک تن: ولی ِ مطلق بر نَفس و بر نَفَس. دنیای دیو و فرشته، دو رُسته نمی شد. یک رُست و آن رُست فرشته ای شد که دیو را رم داد. اما در همان روز اول توی پوز شه ــ موبد زده شده که حکومت دو دست دارد. دست کار و امروز و این دنیا که شاه است و دست آن دنیا و فردا که موبد است. این دو دست بر یک دسته نمی شود. پس شه ــ موبد دستگاه های شاهی را نگه داشت و دست موبدی را رونق داد. اگر دست شاهی ساواک لازم دارد همان را می گیرد و در کنارش امنیت سپاه را می زند. او بانک داشت این قرض الحسنه دارد. او تالار سینما دارد این مسجد را می آراید. رفته رفته این دو نهاد هریک ساز منافع سازنده گان خود را می زنند و همین است که گوز شه ــ موبد را در می آورد. در خود چپه می شود شاید.

 

 

 

 

موسیقی ایرانی: تکنوازی سازهای گوناگون

 

داستان خوانی در یوتیوب

 

تقاص طلبی نوستالژیک 1

l سالگردان در مدینه النحاس

تمام متن. یک ساعت و نیم. یوتیوب

تمام متن: نوشتار

 

سالگردان در مدینه ی نحاس:

بهار به آور: بیست و پنج دقیقه

 

سالگردان در مدینه ی نحاس

تاب استان: تب؟ دوازده دقیقه

 

سالگردان در مدینه ی نحاس

پاییز: چَپه گی، کله پا: یک ساعت

 

سالگردان در مدینه ی نحاس:

زم استان: زه ِ مستان: هشت دقیقه

 

سالگردان در مینه ی النحاس

پاره ی پسین: بهار بی فصلان: سه دقیقه

 

تقاص طلبی نوستالژیک 2

l در باغ شهرزاد:

پاره ی نخست. صدا. نیم ساعت. یوتیوب

متن نوشتاری. تمام متن

 

تقاص طلبی نوستالژیک 3

l شهریار شر

برشی از میان متن. صدا. هشت دقیقه

متن نوشتاری. تمام متن

 

تقاص طلبی نوستالژیک 4

l صبح موالی به خیر

چارپاره، پاره ی اول: پنجاه دقیقه

تمام متن نوشتار

 

قلندرانه ی اول

l دعوت به شاه کُشان:

گزیده ای کوتاه: صدا: سی و پنج دقیقه

متن این گزیده

تمام متن دعوت به شاه کشان

 

l خانه ی دوست

تمام متن: صدا: پنجاه دقیقه

تمام متن: نوشته

 

l پیش چشم گربه تن نازی موش

بخش اول: صدا: چل دقیقه

تمام متن نوشتاری: هفتاد و دو برگ

 

داستان های کوتاه:

 

l نه من امیدیه را ندیده ام

صدا: چل و پنج دقیقه

متن نوشتاری

 

l شکار ابراهیم

صدا. هشت دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l پری خوانی

صدا:  ده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l سیمرغ

صدا. یازده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

l  شاه هلندی ها

صدا.  شانزده دقیقه. یوتیوب

متن نوشتاری

 

 دشتی اُ قیف و قدح   l

صدا: هشت دقیقه: یوتیوب

متن نوشتاری: یک برگ

 

مستی ست، مهستی بهانه است    l

صدا: هشت دقیقه: یوتیوب

متن نوشتاری: سه برگ

 

پروپیکرم، جام ِ جانم، جهانم، زبانم l

صدا: نیم ساعت: دشتی

متن: دو برگ